تبليغاتX
خاطرات قاصدک




کرم نما و فرود آ که خانه خانه توست

برای چند روز میرم مشهد .
یعنی میریم مشهد .
اینجا از تک تکتون خدافظی میکنم .
حلالم کنید .
نمیدونم چی بگم ،
ولی میدونم که خیلی خوشحالم ...

پ . ن : البته میام منزلتون برای خداحافظی .


+ نوشته شده در 88/04/09ساعت 1:15 توسط قاصدک |


سلام. خوب دیگه تصمیم گرفتم مثل سابق از خاطراتم ، ماجراهام با نیما ، از حاج آقا و ساتورش و .... بگم . دیگه به اندازه کافی اعصاب خورد شده از همه چه موافق چه مخالف .

نیما که معرف حضور خواننده های قدیمی وبلاگ هست ، برای جدیدا میگم . نیما یه پسر شیطون بلای با مزه است که سال دیگه میخواد بره پیش دبستانی . نیما داداشم نیست . پسر دختر عمه م هست که از اونجا که ما خیلی با هم روابط نزدیکی داریم با ما خیلی صمیمی هست و دوسمون داره . شیطونه و از بچگی ش تا الان هیچ چیزی از دستش در امان نبوده . وقتی میاد خونمون همه ابزار و وسایل را در ارتفاعات قرار میدیم . الان که یه کم بزرگتر شده میشه باهاش حرف زد و مهم اینه که باهاش حرف بزنی و متقاعدش کنی نه اینکه فقط بهش بگی این کار رو نکن یا به فلان وسیله دست نزن . مسولیت پذیره و برای اینکه بتونی کاری کنی که دست از سر یه موضوعی برداره یا سر و صدا نکنه کافیه یه مسولییت بهش بسپری و ....

خوب خیلی توضیح دادم .

مامان بابای نیما رفتن مکه (خوش به سعادتشون). دیروز هم نیما و داداشش از صبح خونه ما بودن . یادتونه گفته بودم یه ترفند برای ساکت کردن و نشوندش یه جا به ذهنم رسید و اونم دیدن کارتون بود ! ولی الان باید کنترلش کرد چون زیاد دیدن کارتون براش خوب نیست . خوب طبق معمول باید یه فکر میکردم که بی خیال کامپیوتر و کارتون دیدن بشه و این شد که ایده نقاشی گارفیلد به دلیل علاقه ش به گارفیلد به ذهنم رسید .

نشوندمش کنار خودم و شروع کردم به کشیدن نقاشی گارفیلد که بعدش آقا رنگش کنه ( که متاسفانه مشکلش اینه که میگه خسته میشم و این تو این جور بچه ها زیاد دیده میشه) . خلاصه نشستیم به کشیدن و نیما هم نگاه میکرد . عکس اولیه که بنده در حال طرح زدن هستم رو نیما ازم گرفته ( اتفاقی و من اصلا نفهمیدم ولی یه جورایی هنری گرفته)

بعدش نقاشی که تکمیل شد سیاه سفیدشو اسکن کردم و دادم بهش که رنگ کنه ! شرط دیدن کارتونOggy ، رنگ آمیزی این نقاشی بود که آقا زحمت کشید یه رنگ زرد زد تو نقاشی و گفت رنگ کردم ! اما باز هم موفق نشد به دیدن کارتون ! داداشش که ذوق کرده بود نشست به رنگ امیزی و گفت واااای چقدر من رنگ کردن دوست دارم ( بچه م تازه یادش اومده  ) که بعد از رنگ آمیزی تصویر باز اسکن کردم و شد عکس سومی .

 اما باز نیما نتونست امتیاز برای دیدن کارتون بگیره ... و خلاصه تا عصر که دیدم گناه داره واسه ش فیلمو گذاشتم . بعد از دیدن کارتون هم به هزار کلک و بازی خوابوندیمش ! تازه به داداشش میگفت بگیر بخواب مرضیه جون میخواد بخوابه !(ای خدااااااااا )

وقتی بیدار شد گفتم نیما میخوای گارفیلد بشی و شعرشو بخونی ؟ گفت بله و کلی هم ذوق کرد . اما بازم شرط داشت و اونم تمیز کردن آشپزخونه بود ! ۱ ساعتی بهم کمک کرد و بعد نشستیم به درست کردن ماسک گارفیلد (چون حریفش نشدم رنگ کنه که !) .

خدا رو شکر وسیله کاردستی همه چیز دارم . با این دکمه قابلمه ای ها و نخ (چون تجربه کش خوب نبوده پاره میشه !) ماسک گارفیلد ما درست شد و نیما شد یک عدد گارفیلد که راه میرفت و شعر توی فیلم گارفیلد رو میخوند ...

صبح شده توی باغ
اما توی اتاق
هنوز توی خوابه
این گربه چاق

میخونه باز بلبل
بیدار شه این تپل
اما بازم به آب
میده دسته گل
میده دسته گل

صبح که بیدار میشه
میده خودشو کش
به خیال خودش
می کنه ورزش
می کنه ورزش


نه آوازی سر میده
نه کسی خبر میده
نزدیک افتاد بهتون
اسمش گارفیلده
اسمش گارفیلده

تموم شد  .

پ . ن : از خودم تعریف کردم

بعدا نوشت : برگشتیم به قالب اصلی که همه چی از اینجا شروع شد :) منظورم تغییر قالب .


+ نوشته شده در 88/04/08ساعت 2:43 توسط قاصدک |


دیدین وقتی یه چیز نجس می افته تو آب پاک ، دیگه اون آب پاک نیست و نمیشه از هم تفکیکشون کرد . حالا دقیقا همینجوری شده . نه راست معلومه نه دروغ ... فقط میدونم که اشتباه کردم به صداقتی که معلوم نیست صادقه رای دادم و اصلا اشتباه کردم به دولتی که باز هم صداقتش معلوم نیست رای دادم .

موضع گیری : خفه خون میگیرم و فقط زنگیمو میکنم . حالا تشخیص درستی از نادرستی شده  مثل انتظار برای باران اونم تو این فصل خشکسالی ، مایوس کننده و بی فایده .

سایت ها به جانبداری از کاندید مورد نظر هر جوری میخوان افشاگری میکنن . این علیه اون ، اون علیه این  و نتیچه چی میشه ... " گر نباشد چیزکی مردم نگویند چیزها " حالا بیا و درستش کن . اعتماد از دست رفته که هرروز بیشتر میشه ،مردم هرروز گناه میکنن، بحث و دعواهای ادامه دار و فحش دادن ها (تو عمر این اولین بار بود که از دادن فحش حالم بد نمیشد ) ، دامن زدن به شبهات و عدم تلاش برای رفع اونها ( اگر خیرخواه هستن خوب چه اشکالی داره با مردم همراه بشن این دولت مردم سالار دینی ! ) و ... متاسفم برای خودم و البته خوب موندن در این شرایط یعنی خارج شدن از سخت ترین آزمون الهی !

والا شیطون به من و تو کاری نداره ! راحت دنبالش راه می افتیم تازه گاهی وقتا شیطونم درس میدیم . ولی این آدم خوبا و خوبترا کارشون خیلی خیلی سختتره ! و امان از وقتی که شیطون بخواد قلقلکشون بده ....

قصد سی آ سی نوشتن نداشتم و داشت شرایط برام عادی میشد تا  اینکه دوست عزیز از سر دوستی خواست نظرمو عوض کنه . پرسید حق چیه و خواست ثابت کنه حق همون دولته ! ولی الان میگم هیچ کدوم حق نیستند ! حق خدای مطلقه که اون بالا نشسته و داره تو سر خودش میزنه و از این همه برادر کشی چه داخلی چه خارجی زجه میزنه . داره میگه این اونی نبود که من میخواستم ، داره میگه من تو رو ای انسان اشرف مخلوقات خلق کردم ! تویی که فرشته ها بهت سجده کردن تویی که خلیفه من روی زمینی اونوقت اینجوری .... ؟

آخه که عجب صبری خدا دارد .

پ . ن : چه ۲۴ میلیون که عده ای میگن رای شون به نفع رقیب مصادره شده و چه ۳۵ میلیونی که ۱۱ میلیون به نفع موسوی برا خوابوندن سر وصدا تقدیم شده به مهندس ! هردوش نشان دهنده ی خیانت دولت در امانت مردمه ! و این منو توجیه نمیکنه انتخابات سالم بوده ! تازه مشکوک تر هم میشه !

پ . ن ۲ : بالاخره مشکلش حل شد . لینک دوستان رو بردم توی یه صفحه جداگانه و درمنوی اصلی وبلاگ هم قرار دادم .


+ نوشته شده در 88/04/07ساعت 3:38 توسط قاصدک |


امشب قاصدکا سرشون شلوغه . امشب کلی آرزو رو باید ببرن سمت خدا .منم به قاصدکم آرزوهامو گفتم ...

سلامتی
سعادت
موفقیت
خوشبختی
عاقبت به خیری 
برای همه ، همراه با کلی آرزوی خوب برای شما ،

و بعد ...

التماس دعا

 پ . ن : یا من با بلاگفا مشکل دارم یا بلاگفا با من !!!!!


+ نوشته شده در 88/04/04ساعت 20:39 توسط قاصدک |


حرفی نیست برای گفتن ، حتی خاطره ای !
همه چیز تمام شده ولی حداقل بین دوستانم که کم هم نیستند طراوتی نمیبینم !

حوصله هیچی ندارم . حتی حوصله بازی با نیما :(. وقتی دنبالم اومد تا دم ماشین و لب پنجره صندلی عقب آویزون شد و با اون چشمای براق شیطونش نگام کرد و گفت : " مرضیه جون دیگه دوست ندارم " ، آنچنان دلم لرزید که نا خود آگاه به سرعت رفتم دنبالشو بهش گفتم : "  ولی من عاشقتم نیما جونم ، ببخش باهات بازی نکردم " و اونم بهم گفت : " باهات خوشی * کردم ." ولی نیما بزرگ شده !!! معنی حالت ها رو خوب میفهمه ! باید خیلی مراقب بود . ازش خدافظی کردم و برگشتم تو ماشین . [آخه اون چه تقصیری داره :(]

تو راه میگفتم چرا باید این اتفاقا بی افته ! چرا باید این چنین خشکسالی بزند و اون همه گیاه با طراوت به دشتی از خس و خاشاک و بوته تیغ در بیاد ؟

پ . ن :  ننوشتن هم کمکی نکرد .
* : نیما به "شوخی " میگه " خوشی" .
دل . ن :اینجا  رو که خوندم انگاری روح گرفتم . مشتاقانه منتظر شب آرزوها (لیله الرغائب) هستم .

بعدا نوشت : ولی این فصل خشکسالی با این فصل تابستون فرق فکوله ! هر کی گفت !؟
** : قسمتی از دیالوگ سم خطاب به آستین در فیلم داستان سیندرلا ! که دقیقا همون شب بارون بارید

٪:انگاری بعضیا با دیدن بکگراوند مشکل دارن . برداشتمش.بعدا درستش میکنم .


+ نوشته شده در 88/04/03ساعت 0:49 توسط قاصدک |


عجب صبری خدا دارد
عجب صبری خدا دارد !
اگر من جای او بودم
همان یک لحظه ی اول ،
که اول ظلم را می دیدم از مخلوق بی وجدان،
جهان را با همه زیبایی و زشتی،
بروی یکدگر ویرانه می کردم.
***
عجب صبری خدا دارد !
اگر من جای او بودم
که در همسایه ی صدها گرسنه، چند بزمی گرم عیش و نوش می دیدم،
نخستین نعره ی مستانه را خاموش آن دم،
بر لب پیمانه می کردم.
***
عجب صبری خدا دارد !
اگر من جای او بودم
که می دیدم یکی عریان و لرزان، دیگری پوشیده از صد جامه ی رنگین،
زمین و آسمان را
واژگون، مستانه می کردم.
***
عجب صبری خدا دارد !
اگر من جای او بودم
نه طاعت می پذیرفتم،
نه گوش ار بهر استغفار این بیدادگرها تیز کرده،
پاره پاره در کف زاهد نمایان،
سبحه ی صد دانه می کردم.
***
عجب صبری خدا دارد !
اگر من جای او بودم
برای خاطر تنها یکی مجنون صحراگرد بی سامان
هزاران لیلی نازآفرین را کو به کو،
آواره و دیوانه می کردم.
***
عجب صبری خدا دارد !
اگر من جای او بودم
به گِرد شمع سوزان دل عشاق سرگردان،
سراپای وجود بی وفا معشوق را،
پروانه می کردم.
***
عجب صبری خدا دارد !
اگر من جای او بودم
به عرش کبریایی، با همه صبر خدایی
تا که می دیدم عزیز نا بجایی، ناز بر یک ناروا گردیده خواری می فروشد،
گردش این چرخ را
وارونه بی صبرانه می کردم.
***
عجب صبری خدا دارد !
اگر من جای او بودم
که می دیدم مشوش عارف و عامی ز برق فتنه ی این علم عالم سوز مردم کش
به جز اندیشه ی عشق و وفا، معدوم هر فکری،
در این دنیای پر افسانه می کردم.
***
عجب صبری خدا دارد !
چرا من جای او باشم؟
همین بهتر که او خود جای خود بنشسته و تاب تماشای تمام زشتکاری های این مخلوق را دارد!
وگرنه من به جای او چو بودم،
یک نفس کی عادلانه سازشی
با جاهل و فرزانه می کردم.
عجب صبری خدا دارد ! عجب صبری خدا دارد !
معینی کرمانشاهی


+ نوشته شده در 88/03/31ساعت 16:46 توسط قاصدک |


¤¤¤ انکار کردن موسی علیه السلام بر مناجات شبان

دید موسی یک شبانی را براه

کو همی‌گفت ای گزیننده اله
تو کجایی تا شوم من چاکرت چارقت دوزم کنم شانه سرت
جامه‌ات شویم شپشهاات کشم شیر پیشت آورم ای محتشم
دستکت بوسم بمالم پایکت وقت خواب آید بروبم جایکت
ای فدای تو همه بزهای من ای بیادت هیهی و هیهای من
این نمط بیهوده می‌گفت آن شبان گفت موسی با کی است این ای فلان
گفت با آنکس که ما را آفرید این زمین و چرخ ازو آمد پدید
گفت موسی های بس مدبر شدی خود مسلمان ناشده کافر شدی
این چه ژاژست این چه کفرست و فشار     پنبه‌ای اندر دهان خود فشار
گند کفر تو جهان را گنده کرد کفر تو دیبای دین را ژنده کرد
چارق و پاتابه لایق مر تراست آفتابی را چنینها کی رواست
گر نبندی زین سخن تو حلق را آتشی آید بسوزد خلق را
آتشی گر نامدست این دود چیست جان سیه گشته روان مردود چیست
گر همی‌دانی که یزدان داورست ژاژ و گستاخی ترا چون باورست
دوستی بی‌خرد خود دشمنیست حق تعالی زین چنین خدمت غنیست
با کی می‌گویی تو این با عم و خال جسم و حاجت در صفات ذوالجلال
شیر او نوشد که در نشو و نماست چارق او پوشد که او محتاج پاست
ور برای بنده‌شست این گفت تو                             آنک حق گفت او منست و من خود او
آنک گفت انی مرضت لم تعد من شدم رنجور او تنها نشد
آنک بی یسمع و بی یبصر شده‌ست

در حق آن بنده این هم بیهده‌ست

بی ادب گفتن سخن با خاص حق                         دل بمیراند سیه دارد ورق
گر تو مردی را بخوانی فاطمه گرچه یک جنس‌اند مرد و زن همه
قصد خون تو کند تا ممکنست گرچه خوش‌خو و حلیم و ساکنست
فاطمه مدحست در حق زنان مرد را گویی بود زخم سنان
دست و پا در حق ما استایش است در حق پاکی حق آلایش است
لم یلد لم یولد او را لایق است والد و مولود را او خالق است
هرچه جسم آمد ولادت وصف اوست هرچه مولودست او زین سوی جوست
زانک از کون و فساد است و مهین حادثست و محدثی خواهد یقین
گفت ای موسی دهانم دوختی وز پشیمانی تو جانم سوختی
جامه را بدرید و آهی کرد تفت

سر نهاد اندر بیابانی و رفت

¤¤¤عتاب کردن حق تعالی موسی را علیه السلام از بهر آن شبان

وحی آمد سوی موسی از خدا                             بنده‌ی ما را ز ما کردی جدا
تو برای وصل کردن آمدی یا برای فصل کردن آمدی
تا توانی پا منه اندر فراق ابغض الاشیاء عندی الطلاق
هر کسی را سیرتی بنهاده‌ام هر کسی را اصطلاحی داده‌ام
در حق او مدح و در حق تو ذم در حق او شهد و در حق تو سم
ما بری از پاک و ناپاکی همه از گرانجانی و چالاکی همه
من نکردم امر تا سودی کنم بلک تا بر بندگان جودی کنم
هندوان را اصطلاح هند مدح سندیان را اصطلاح سند مدح
من نگردم پاک از تسبیحشان پاک هم ایشان شوند و درفشان
ما زبان را ننگریم و قال را ما روان را بنگریم و حال را
ناظر قلبیم اگر خاشع بود گرچه گفت لفظ ناخاضع رود
زانک دل جوهر بود گفتن عرض پس طفیل آمد عرض جوهر غرض
چند ازین الفاظ و اضمار و مجاز سوز خواهم سوز با آن سوز ساز
آتشی از عشق در جان بر فروز سر بسر فکر و عبارت را بسوز
موسیا آداب‌دانان دیگرند سوخته جان و روانان دیگرند
عاشقان را هر نفس سوزیدنیست بر ده ویران خراج و عشر نیست
گر خطا گوید ورا خاطی مگو گر بود پر خون شهید او را مشو
خون شهیدان را ز آب اولیترست این خطا را صد صواب اولیترست
در درون کعبه رسم قبله نیست چه غم از غواص را پاچیله نیست
تو ز سرمستان قلاوزی مجو جامه‌چاکان را چه فرمایی رفو

ملت عشق از همه دینها جداست عاشقان را ملت و مذهب خداست
لعل را گر مهر نبود باک نیست                              عشق در دریای غم غمناک نیست

¤¤¤وحی آمدن موسی را علیه السلام در عذر آن شبان

بعد از آن در سر موسی حق نهفت                           رازهایی گفت کان ناید به گفت
بر دل موسی سخنها ریختند دیدن و گفتن بهم آمیختند
چند بی‌خود گشت و چند آمد بخود چند پرید از ازل سوی ابد
بعد ازین گر شرح گویم ابلهیست زانک شرح این ورای آگهیست
ور بگویم عقلها را بر کند ور نویسم بس قلمها بشکند
چونک موسی این عتاب از حق شنید در بیابان در پی چوپان دوید
بر نشان پای آن سرگشته راند گرد از پره‌ی بیابان بر فشاند
گام پای مردم شوریده خود هم ز گام دیگران پیدا بود
یک قدم چون رخ ز بالا تا نشیب یک قدم چون پیل رفته بر وریب
گاه چون موجی بر افرازان علم گاه چون ماهی روانه بر شکم
گاه بر خاکی نبشته حال خود همچو رمالی که رملی بر زند
عاقبت دریافت او را و بدید گفت مژده ده که دستوری رسید
هیچ آدابی و ترتیبی مجو هرچه می‌خواهد دل تنگت بگو
کفر تو دینست و دینت نور جان آمنی وز تو جهانی در امان
ای معاف یفعل الله ما یشا بی‌محابا رو زبان را بر گشا
گفت ای موسی از آن بگذشته‌ام من کنون در خون دل آغشته‌ام
من ز سدره‌ی منتهی بگذشته‌ام صد هزاران ساله زان سو رفته‌ام
تازیانه بر زدی اسپم بگشت گنبدی کرد و ز گردون بر گذشت
محرم ناسوت ما لاهوت باد آفرین بر دست و بر بازوت باد
حال من اکنون برون از گفتنست اینچ می‌گویم نه احوال منست

نقش می‌بینی که در آیینه‌ایست                              نقش تست آن نقش آن آیینه نیست
دم که مرد نایی اندر نای کرد درخور نایست نه درخورد مرد
هان و هان گر حمد گویی گر سپاس همچو نافرجام آن چوپان شناس
حمد تو نسبت بدان گر بهترست لیک آن نسبت بحق هم ابترست
چند گویی چون غطا برداشتند کین نبودست آنک می‌پنداشتند
این قبول ذکر تو از رحمتست چون نماز مستحاضه رخصتست
با نماز او بیالودست خون ذکر تو آلوده‌ی تشبیه و چون
خون پلیدست و ببی می‌رود لیک باطن را نجاستها بود
کان بغیر آب لطف کردگار کم نگردد از درون مرد کار
در سجودت کاش رو گردانیی معنی سبحان ربی دانیی
کای سجودم چون وجودم ناسزا مر بدی را تو نکویی ده جزا
این زمین از حلم حق دارد اثر تا نجاست برد و گلها داد بر
تا بپوشد او پلیدیهای ما در عوض بر روید از وی غنچه‌ها
پس چو کافر دید کو در داد و جود کمتر و بی‌مایه‌تر از خاک بود
از وجود او گل و میوه نرست جز فساد جمله پاکیها نجست
گفت واپس رفته‌ام من در ذهاب حسر تا یا لیتنی کنت تراب
کاش از خاکی سفر نگزیدمی همچو خاکی دانه‌ای می‌چیدمی
چون سفر کردم مرا راه آزمود زین سفر کردن ره‌آوردم چه بود
زان همه میلش سوی خاکست کو در سفر سودی نبیند پیش رو
روی واپس کردنش آن حرص و آز روی در ره کردنش صدق و نیاز

هر گیا را کش بود میل علا                                      در مزیدست و حیات و در نما
چونک گردانید سر سوی زمین در کمی و خشکی و نقص و غبین
میل روحت چون سوی بالا بود در تزاید مرجعت آنجا بود
ور نگوساری سرت سوی زمین آفلی حق لا یحب الافلین

 

 

قاصدک : لذت بردم این شعر رو خوندم .

دل . ن : میخوام بشینم رو خط ممتد خیابون و فقط گریه کنم ! همین ! مزدورای کثیف ! (خطاب به دشمنان ایران است )


+ نوشته شده در 88/03/31ساعت 13:19 توسط قاصدک |


<حذف شد >


+ نوشته شده در 88/03/30ساعت 22:52 توسط قاصدک |


" من غریبه دیروزم و آشنای امروز و فراموش شده ی فردا . پس در آشنایی امروز می نگرم تا در فراموشی فردا یادم کنی . "

دوستی بهم گفت .


+ نوشته شده در 88/03/30ساعت 13:16 توسط قاصدک |


مهمترین دلیل تعویض قالب ، تغییر فضای فکریمه .

مخصوصا این مدت اخیر هم آنچنان فکرم مشغول بود که به ناچار مجبور بودم یه جوری برای اینکه به اون موضوعات بیشتر از این فکر نکنم خودمو مشغول کاری کنم . تنها کاری که در حال حاظر میتونه فکر منو از اون موضوع خاص ( در این برهه از زمان انتخابات و امتحانات) دور کنه و کلا منو بیخیال کنه همین طراحیه و اینکه بتونم یه عکس رو یه جوری به قالب تبدیلش کنم یا کلا یه طرح جدید بدم و سعی کنم بتونم اونو عملیش کنم . نمیدونم تا چه حد منظورمو تونستم برسونم .

درکنارش نکته دیگه ای هم هست :بعضیا با نوشتن خودشونو خالی میکنن چه شاد چه غمگین . یکیم مثه من با تغییر قالب .من حتی اگه خاطره هم بخوام بنویسم خودمو سانسور میکنم . قالبها بیشتر اوقات حرف دلمو میزنن . گاهی وقتا خوشحالم پس عکسای شاد و فانتزی و گاهی وقتا ناراحت و گاهی وقتا خنثی . فکر نمیکنم این تنوع طلبی باشه برای من ولی برای دید بیرونی شاید اینجور تداعی کنه . تنوع طلبی بد هم نیست ولی به قول روح سرگردان اگه تنوع طلبی باشه باید تعادل داشت .

نکته ای که ماه منیر هم بهش اشاره کرد نکته جالبی بود .  تغییر مدام همیشه به این معنی نیست که این افراد ثبات ندارن بلکه برعکس وقتی یه آهنگ یا یه تم به دلشون نشست ممکنه به زور ازش دست بکشن و تغییر براشون اتفاقا خیلی سخت میشه . مثالش آهنگ موبایلم بود که بعد از کلی سبک سنگین انتخابش کردم و نزدیک 8-9ماه بود که رینگ تون موبالیم بود و به اعتراض پدرم به زور عوضش کردم .

این مساله برای من بیکاری یا غیر بیکاری سرش نمیشه . شده گاهی وقتا اون زمان که صبح 7 میرفتم سر کار و شب ساعت 9 میومدم خونه و خیلی خسته بودم بهش  پناه میبردم و باعث میشد خستگیم حتی در بره .

در عمل این فقط یه نوع تفریح و سرگرمیه  برام که میتونه باعث شادی و تغییر فضای روحیم بشه . اگه ناراحتم خوشحالم کنه و اگه شادم یه جوری شادیمو خالی کنم .خدا رو شکر کنید معتاد کراکی نشدم .

البته تاثیرات مثبت دیگه ای هم داره که البته من زیاد در مورد خودم بهش توجه ندارم . مثلا افزایش خلاقیت و تمرین ذهن برای برقراری ارتباط بین المان های مختلف ، افزایش روحیه جستجوگر ، یافتن راه حل در مواقع برخورد با مشکلات و ... میشه از هر آبجکتی از طبیعت پیرامون ایده گرفت و ازون برای پروش فکر و خلاقیت استفاده کرد . میشه باور کرد که خواستن توانستن است .

قاصدک
۳۰ خرداد ۸۸

پ .ن : مرتبط با پست قبلی . بی زحمت همونجا نظر بدین .


+ نوشته شده در 88/03/30ساعت 1:55 توسط قاصدک





CopyRight © 2006 - 2007 - dandelion65.BlOGfA.cOm