...
۱.
رو به آسمون همیشه ترانه هستی بخون...ا
وقت هایی که دلت میگیره میخوای زیر لب ، یه چیزی ، زمزمه کنی ،یه لحظه بشین به خودت فکر کن !به خودت که روحت گره خورده با یک همراه همیشگی ، کافیه آهسته اسمشو صدا بزنی.
مبادا ازش غافل بشی و حس غربت و تنهایی به وجودت چنگ بندازه. مبادا فراموشش کنی و فکر کنی فراموشت کرده ، نه ، اون همیشه به یادته اگه تو به یادش باشی.
اون همیشه نفس به نفس تو با تموم لحظه هات تورو با تموم کوتاهی ها باز هم میخواد و رفیق تو و اون دل گرفته توست.بهش اعتماد کن و امیدوار باش.
میخوای نشونی یه وادی آشنا رو بهت بدم ، اونجایی که اگه بری دیگه دلت نیاد برگردی و تموم سلولای وجودت برای یه سنگ صبور تشنگی رو فریاد بزنه . پس محکم ، از جات بلند شو و برو ، توی برکه طهارت وضوی عشق بگیر و بر سجاده ی نیاز بنشین و دست های نیلوفری سرشار از نیازتو به آسمون گره بزن و عاشقانه ، ترانه خون ِهستی باش و سرود آفرینشو سر بده.
بین خودت و اون بهترین شنونده ، پلی از نور بزن تا قلب نا آرومت به ساحل آرامش برسه.
و ندای ناشناختنی برهوت وجودت رو مثل دشتی پر از شقایق وحشی ، آذین ببند وقتی که از تموم وسوسه ها به اون پناهنده میشی.
و روحت ، تا ملکوت پرواز کنه و حس کنی بهترین لحظه پرستش ، همینه و همون جا عاشقانه با یکتا معبودت ، عهدی نو ببندی و تا ابد سر قولت بمونی و هیچ وقت نامردی نکنی.
۲.
تقریبا امروز تا الان هیچ کار مفیدی انجام ندادم.صبح که پا شدم حال کلاسو نداشتم و به اصطلاح کلاسامو دو در کردم!ظاهرا خیلیا حال کلاسو نداشتن و نرفتن سر کلاس و این شد که استاد حضور غیاب کرد و خلاصه اینکه یه منفی برامون ثبت شد(احتمالا!)ولی کیه که بترسه

.کلاس بعدی هم که طبیعتا نباید رفته باشم چون تو خونه هستم و کی حال داره واسه کلاس عمومی بره دانشگاه!!!ا
نتیجه اینکه :اولش دبپرسینگا

، بعدش وبلاگینگا ، آپیدینگا ،شاد شُدینگا

، درس خوندنینگا و ... اینگا!(به زبان فیتیلینگا تو بر نامه ی فیتله ای ها!)ا
۳.
هنوز ۸ ساعت تا پایان روز فرصت باقی مونده ...ا
+ نوشته شده در
86/01/04ساعت 15:38  توسط قـاصــــــــــدک
|
...
به دوستم میگفتم این مقنعه هم درست نیمشه از صبح تا حالا باهاش ور رفتم و الان که شب شده بازم درست نشده!
بهم گفت:تو هنگ کردی...ا
گفتم :من هنگ نکردم این مقنعه است که هنگ کرده!!!!ا
گفت:ولی تو خودت هنگ کردی !ا
واقعا هنگ کردم به اندازه ۳ سال!یکی نسیت این دکمه ری استارت منو بزنه !ا
از اون هنگ کردنا که با ری استارت ویندوز درست نمیشه و با خشانت باید دست به دامن دکمه ری استارت بشی و بعدشم محکم با مشت بکوبی رو کِیس...ا
بهم گره خوردم!ا
...
ق.ن:صدای اون کاری که میکنم بقدری بلنده که اونچه که میگم شنیده نمیشه!ا
+ نوشته شده در
86/01/04ساعت 15:38  توسط قـاصــــــــــدک
|
تهران.جای همگی خالی. دلم نمیخواست بر گردم کاشان ولی حالا که برگشتم! من خیابون ولی عصر میخوام ! دلم برا اونروزام تنگ شده .مسجد بلال، همسایه ها!محمودی(پسر همسایه بود اسمشو نمیدونستم فقط شنیده بودم بش میگن محمودی

)دلم برا پارک ملت تنگ شده ! دلم برا لحظه لحظه اش تنگ شده ...
آقا تعجب نکنین اینجا هی باز و بسته میشه!منو وبلاگم با هم همیشه دعوا داریم و هیچ وقت همدیگرو درک نمیکنیم!همیشه یه واسط منو وبلاگمو باهم آشتی میده!حالا هم که فعلا اینجا هستیم.دلمونم برا بروبچز باهال خودمون تنگ شده!
منتظر فردا هستم.دلم برا
فینگیلیای جدید تنگ شده!


یادم میمونه که هیچ وقت مغرور نشم،برگ درخت وقتی میریزه که فکر میکنه طلا شده!
این دفعه خودش رفت!حسابش دستمه از ۲۰ اسفند تا امروز...میشه چند روز؟
راستی نه اینکه دوستان بهم میگن ربات
:دی!رفته بودم تهران ،نمایشگاه و مسابقات روباتیک بود ،منم با اجازتون(البته باور نکنید) نه اینکه خیلی رباتم(!)به عنوان داور افتخاری قرار بود افتخار بدم حاظر بشم ولی دیدم خواب شیرین خونه مادر برزگ رو نمیشه رها کرد و به این ترتیب تا ساعت ۱۱ روز جمعه خوابیدم و به داوری مسابقات نرفتم:دی!
(همین جا از پسر عمو جان و همسرشان بابت اینکه خدمتشون سعادت نداشتم برم عذر میخوام.)
+ نوشته شده در
86/01/03ساعت 15:37  توسط قـاصــــــــــدک
|
داشتم میچرخیدم تو وبلاگا مثل همیشه! پیدا کردن یه آشنا تو یه محیط غریب برام لذت بخش بوده.مثل پیدا کردن یه همشهری توی دانشگاه ، یه آشنا توی آموزشگاه ، یه آشنا توی محیط مجازی اینترنت و ...
Year 3 in (Dabirestan)highschool,my favorite course:English language and finaly my great teacher Mrs NikuiNejad.Absolutely she 's been one my best teachers who has encouraged me to learn more about English.I have all comments you have written down on my papers.My dear teacher,you've done many things for me and I hope I can appreciate one day.Wishing you all the best,and HAppY NorouZ .your student Marzieh
به این نتیجه رسیدم که گاهی وقتا حرفایی که نباید زده بشه ، باید زده بشه تا خودتو بیدار کنی که کی هستی ، چی هستی و چی میخوای ! تا بفهمی دورو بریت کیه ، چیه و چی میخواد ! تا دورو بریاتو بیدار کنی که کی هستی چی هستی و چی میخوای! گاهی وقتا با همون حرف ، اراده رو تو خودت محکم تر میکنی ، اراده ای که سستیش باعث از دست رفتن شرافت و ایمان نه یک نفر ، بلکه چندین نفر ممکنه بشه ! اراده ای برای انجام ندادن یک بد و اراده ای برای انجام دادن هزاران خوب .(اون حرف شاید عین یه واکسن باشه ، میکروب ضیعیف شده یک بیماری برای مقاوم کردن بدن در برابر همون بیماری.)ایمان و شرع چیزیه که هنوز در من ،در تو ، در او و در هزاران نفر دیگه کمرنگ نشده. نمیدونم این چه حسیه که خدا تو بنده هاش گذاشته ! اما میدونم راه های قشنگی برای مومن کردن بنده هاش داره !
با شیطان درونم با شیطان درونت میجنگم نه خودم با خودت و نه با فرشته ی درونم با فرشته ی درونت.
+ نوشته شده در
86/01/02ساعت 15:35  توسط قـاصــــــــــدک
|