تبليغاتX
خاطرات قاصدک

خاطرات قاصدک

کرم نما و فرود آ که خانه خانه توست

آخ که شُکرت - ای خٌدا

شاید کمتر بیام  ، دلم برا یه چیزی خیلی خیلی تنگ شده  ! برا کتابام ، برای خودم برای...، آزی میگفت با نیلو خونه گرفتن و سمانه هم از آلمان برگشته ، فقط جای من خالیه ، بهش گفتم شاید بیام .دلم برای تنهاییام تنگ شده ، برای آهنگ منصوری که همیشه گوش میدادم و وقتی قدم میزدم با خودم میخوندمش و خوشحال بودم که از همه عاشق ترم ،نه عاشق کسی بلکه عاشق زندگی  ...
دلم برای صافی و پاکی قدیم تنگ شده ...
برای خوابگاه ،اتاقم ،تختم ... خواهری که داره میره ، یادم اومد روزیو که خودم داشتم میرفتم !
دلم میخواد دوباره برگردم به گذشته . یادش بخیر ، وقتایی که از دانشگاه به سمت خوابگاه میرفتم تنهایی و با خودم میخوندم : ...
برگشتنم (به وبلاگ منظورم نیست !) اشتباه بود . برگشتنم شروع تمام اشتباها بود ، اولی ،دومی ...تا الان پشت سر هم اشتباه و اشتباه ... انگار عقلو ازتو کله م برداشته باشن ! ولی ازاینکه حداقل نگرانی های پدر مادرو کم کردم خوشحالم .



آخ که شُکرت - ای خٌدا! -
واسه جهان به این بَدی !
حیف می شٌد اگه تو دَست
به ساختنش نمی زَدی!

ADDED:
قصد ندارم که برم ، ولی کمتر میام ... اما هستم ! میخوام باشم ولی یه مدل دیگه ، بهتر و مفید تر .دوستون دارم  

+ نوشته شده در  86/06/25ساعت 16:46  توسط قـ‌اصــــــــــدک  | 

پنیر من کو؟

دانشگاه هم داره شروع میشه . امسال شاید کمی هیجان داشته باشه نسبت به سال های  قبل آخه میخوایم(قابل توجه گل یخ) بستنی بدیم:دی !
یواش یواش هم کلاسامو دارم تحویل میدم ( بعد از ۲سال و نیم ) ، چون دیگه میخوام آموزشگاه نرم ... امروز سر کلاس یهو حس کردم که اگه دیگه تدریس نکنم (البته نه برای تدریس کردنش که اون فقط قسمتی از زندگیمه بلکه برای اینکه دیگه شاید بچه هامو* نبینم ...)  چقدر برام همه چیز سخت میشه ، ولی یادم میاد که کار های واجب تری دارم که انجام بدم پس سعی میکنم این تغییرو بپذریم ! بالاخره اگه بخوان برای موش پنیر بذارن ، همیشه یه جا نمیذارن و من هم پنیرم جا  به جا شده ... حالا چه کسی پنیرمو جا به جا کرده و کجا گذاشته خدا میدونه !!!

موشي پنير منو بده !!!! 

دل .ن :این شب ها ...
پروردگارا به من آرامشی ده  تا بپذيرم آنچه را نمي توانم تغيير دهم! 
دلیری ده تا تغيير دهم آنچه را مي توانم تغيير دهم!
بینشی ده تا تفاوت اين دو را بدانم...
مرا فهمی ده تا متوقع نباشم دنيا و مردم آن مطابق ميل من رفتار كنند.

                                                                         

پ.ن :راستی دانشگاه ما دیوار** داره ه ه ه ؟:دی

دیوارهای دانشگاه را بلندتر از
دیوارهای زندان ساخته بودند
حق داشتند
نگهبانی از فكرها خیلی دشوارتر
از نگهبانی از جرم است

*شاگردام منظورمه.
**شعر دیوار از كتاب« سایه چين» نویسنده شفیقه نیك جهان انتشارات نشر شهر خورشید

+ نوشته شده در  86/06/12ساعت 16:45  توسط قـ‌اصــــــــــدک  | 

مانند آن تاک ،شاداب باش و خندان و رقصان و مانند ان یه قل دو قل بازان ، تازه .

گل یخ زنگید و گفت بریم یه جایی ! وقت داری ؟ یادم اومد و گفتم بریم روستای دوران کودکیم .
اونم قبول کرد و بنا شد که ۴ شنبه بریم .
ولی یادم اومد که ۴ شنبه روزه پیشوازیه و زنگ زدمو گفتم ۲شنبه بریم و ما هم رفتیم .
من و گل یخ ، جاده و باز هم جاده ! به کودکی سفر میکردم ! 

آبشار ، بر اثر سیل دیگه اون آبشار اون وقتا نبود . کوه ولی همون کوه بود . همونی که اون سال ازش می رفتیم بالا و .... چشمه همون چشمه بود . وقتی رفتیم ، آدمای اون روز همه سر جاشون ایستاده بودن ! خاطره هم بود و ما هم بودیم . اما به قول گل یخ ، لبخندهای سبک بال بچگی سنگینتر شده ،  نگاه های خالی و اشنای بچگی ، پرتر شده و در افکار فرو رفته  ولی هنوز بوی بچگی را می دهند و تازه اند .

 خوش گذشت ....

 

پ.ن : یک خاطره رو بخونین .

+ نوشته شده در  86/06/08ساعت 16:44  توسط قـ‌اصــــــــــدک  |