اجازه هست از خودِم يَك خاطره ویل كنم...
بر بالاي برجَ ميلاد ايسته كرده بودم ، ييهو يادتان افتادم گفتم برايَتان يَك پُست دلتنگي بَنويسم ، يَك هواپيما اسكورت گرفتم بَبينم كه همه خوبين ، خوشين، در سلامتي كامل به سر ميبريد، هوع!؟
خوب حالا جدي ،سلام ...
دلم براتون تنگ شده بود...
مدتي بود دست و دلم به نوشتن و وبلاگ و اينا نمي رفت.نه اينكه روزا كوتاه شده ، و زمين كجه و هوا بارونيه و اينا ! خلاصه نشد كه بشه كه بآپم.ديگه امروز عزم خود را جزم كرده ، تصميم گرفتم يه چند خطي ، خط خطي كنم (!).
از دوستاي خوبم هم بيسيار بيسيار بيسيار ممنونم كه مرا فراموش نكردن و به اينجا سر ميزدن.
و البته از دوست ناشناسي هم كه مايه دلگرمي(!) اينجانب بودن ولي نميخواستن اسمشون در معرض ديد عموم قرار بگيره!(آخه كي ميتونه بفهمه يه حرف الفبا كيه!؟
)و همينطور از آزي جون كه دلم برايش يه ذره شده
و برام نظر داده بود و ديگه از همه و همه تشكرميكنم*.
بعد از تشكرات آلات فراوان ، از دوستاني هم كه يهو ميدونو (وبلاگ نویسی)ترك كردند ، نيز گله مندم ...
بگذريم...
در كل خوبيم و خوشيم و در سلامتي كامل به سر ميبريم ...
اين واسه اونايي كه نگرانمان بودن و اوناييم كه نبودن كه خوب نبودن ديگه ! زورنيست كه آقا:دي
خلاصه اینکه دلمون تنگ شده بود که الان مرتفع شد .
پ.ن: اين پست فاقد پي نوشت مي باشد.دنبالش نگرد ، نيست:دي
*: اینجا میخواستم اسم تک تکتونو بیارم که دیدم ممکنه نا خواسته یکیو جا بندازم.

