+ نوشته شده در
87/02/31ساعت 2:21  توسط قـاصــــــــــدک
|

نه تو مي ماني نه اندوه
و نه هيچ يك از مردم اين آبادي
به حباب نگران لب يك رود قسم
و به كوتاهي آن لحظه شادي كه گذشت
غصه هم خواهد رفت
آنچناني كه فقط خاطره اي خواهد ماند
لحظه ها عرياننند
به تن لحظه خود جامه اندوه مپوشان هرگز
تو به آينه , نه آينه به تو خيره شده است
تو اگر خنده كني او به تو خواهد خنديد
و اگر بغض كني آه از آينه دنيا كه چه ها خواهد كرد !!!!
گنجه ديروزت
پر شد از حسرت و اندوه و چه حيف
بسته هاي فردا همه اي كاش اي كاش
ظرف اين لحظه وليكن خالي است
ساحت سينه پذيراي چه كس خواهد بود ؟
غم كه از راه اسيد
در اين سينه بر او باز نكن !
تا خدا يك رگ گردن باقي است ,
تا خدا مانده به غم وعده اين خانه مده!!
پ.ن : ادامه ی پست قبلی رو نوشتم . قضییه سیلی خوردن اون پسره .اگه خواستین بخونین اینجا کلیک کنید .
پ.ن۲: فرصت نشد نه برای پست قبلی و نه برای پست قبل از قبلی شکلک بذارم ! با اموشن خودتون بخونینش
.
پ.ن ۳ (۲۸ اردی بهشت) :
یه پرسپولیس یه ایران 
یه تیم پر از دلیران
گرچه حریفت قدره
اما تو میشی قهرمان
قرمزتــــــــــــــــــــــــــــه
واقعا فوتبال بازی دقیقه های نوده
!زندگی هم عین فوتباله !!!تا آخرین لحظه نمیدونی چه اتفاقی می افته و همینه که به نظر من هم زندگی رو و هم فوتبالو هیجانی میکنه . من زیاد فوتبال نمیبینم ولی بازی های حساس رو حتما میبینم !!! اینم از او بازی های حساس روزگار بود!دقیقه ی ۹۶ و گل پیروزی پیروزی!!!برد این تیمو به همه ی هواداراش و خودم و غیر هواداراش تبریک میگم !!! 
+ نوشته شده در
87/02/26ساعت 2:19  توسط قـاصــــــــــدک
خوب گفتم ادامه دارد
... .آره خوب ! وقت نشد کامل بنویسم . خوب ۵ شنبه ساعت ۶ صبح من و عاطفه و دوستم کاشان را به قصد بازدید از ۲۱ امین نمایشگاه کتاب بین المللی تهران ترک کردیم ! از آنجا که جزو رزوری ها بودیم سوار اتوبوس های شرکت واحد شدیم و البته خوش هم گذشت . به جای اینکه پشت سر هم بشنیم و به سختی با هم صحبت کنیم (!) روبروی هم نشستیم و حسابی حرف زدیم ! البته دوستم و دوستش بیشتر حرف زدن و بسیار هم هیجانی شدهب ودن و کتابایی که خونده بودنو برا هم تعریف میکردن و به تجزی و تحلیل نوسیندگان و کتاب ها و ... میپرداختند !!!خلاصه سفر کاملا فرهنگی شده بود !!!
خلاصه رسیدیم و طبق روال جدید(از پارسال تا حالا مد شده) حرم امام پیاده شدیم و از اونجا خودمون با مترو به سمت محل برگزاری نمایشگاه رفتیم ! البته ایده خوبی هم بود ! پارسال که ما در رفتیم و با دوستم رفتیم منزل اقوامشون وبیشتر به دید و بازدید پرداختیم !!! دیگه سو استفاده که میگن اینه دیگه !!!
سوار بر مترو شدیم و خلاصه رسیدیم نمایشگاه . ساعت ۱۰:۳۰ بود ! من خودم به شخصه به قصد خرید کتاب خاصی امسال به نمایشگاه نرفتم ! بیشتر قصدم ملاقات با دوستانی بود که مدت ها بود ندیده بودمشان .
اتفاقا با یکی از دوستای اینترنتی هم قرار داشتم. که مدتیه عین یه خواهر برام هست . بله منظورم خوش خنده عزیزم هست . از دوستانم جدا شدم و رفتم به دنبال دوستایی که باهاشون قرار ملاقات داشتم . از بخت خوش ما موبایل هم خیلی خیلی خوب آنتن میداد!اونایی که امسال رفتن نمایشگاه میدونن من چی میگم ! خلاصه با هر سختی ای شد همدیگرو پیدا کردیم !!! وقتی هم به هم رسیدیم هنوز با گوشیمون داشتیم دنبال هم میگشتیم که یهو نگاه ها توی هم گیر کرد و خلاصه جیغی بود که کشیده شد ! البته جیغی که آروم بود ! و خلاصه این شد که دو تا آبجی فسقلی ِ داداشی همدیگرو پیدا کردن ... من هی میگفتم یه داداش دارم که مالزیه !!! از وقتی کوچولو بودم رفته بود !!! داداشیو که پیدا کردم آبجی جونو هم پیدا کردم و خلاصه اینکه خیلی خوشحال شدیم !!!
بعدش من که با یه نفر دیگه قرار داشتم و هرچی هم شماره شو میگرفتیم آنتن نمیداد(همون قضیه آنتن دادنه!!!)با آبجی خوش خنده جون گفتیم بریم اسمشو بدیم تا پیجش کنن !!! به نظرم خیلی هیجانی بود ! چون تا حالا کسیو پیج نکرده بودیم ! وکلی ذوق زده رفتیم اسمو دادیم و منتظر شدیم تا پیجش کنن!!!وای نمیدونین چقدر خندیدیمم!!!!
خلاصه بعد از کلی صبر کردن و البته با آجی جون (آبجی جون) صحبت کردن اون دوست عزیز هم پیدا شد ...
با اونم حرف زدیم و البته من منتظر یه دوست دیگه هم بودم که متاسفانه نمیتونست بیاد و دانشگاه کلاس داشت و نشد که ببینمش!یه دوست قدیمی دیگه هم رو میخواستم ببینم که دیر رسید و نتونستیم همدیگرو پیدا کنیم و خلاصه موفق شدم ۲ نفر رو ببینم.
ساعت ۴:۳۰ قرار بود برگردیم که بین خودمون بمونه من خودمو از قصد جا گذاشتم!!!و الکی دیر رفتم سر قرار که جا مونده باشم!و خلاصه رفتم خونه پدربزرگ جان و دیدار ها تازه شد و فرداش به قصد بازدید از نمایشگاه به طور رسمی عازم نمایشگاه شدم و چند تا کتاب خردیم!!!بابا آخه مصلی هم شد جا واسه نمایشگاه!!!!!!!!
این کتابا رو هم خریدم ! فعلا که از عنوانشون خوشم اومد ، حالا تا بخونم ببینم توش هم خوب هست یا نه !



+ نوشته شده در
87/02/22ساعت 15:14  توسط قـاصــــــــــدک
|
امروز اعصابم تو آموزشگاه هم به هم ریخت!!!پدر یکی از شاگردای دخترم اومد یکی از شاگردای پسرمو به باد کتک گرفت !!! حالا بعدا میگم موضوع از چه قرار بوده !! ولی شما بگین آخه یه پسر بچه ۱۱ ساله رو باید زد !!!!! واقعا که ....
ادامه مطلب
+ نوشته شده در
87/02/18ساعت 22:2  توسط قـاصــــــــــدک
+ نوشته شده در
87/02/17ساعت 8:38  توسط قـاصــــــــــدک
دیدار دو کفشدوزک
در شکوفه ی یک بادام
چنین است
پیراهن عاشقان...
پ . ن : خسته شدم ! خسته ...
پ . ن ۲ : روز معلمو به خودم (اگه بشه گفت معلم ) و همه معلما و استادای عزیزم و همه کسایی که حتی یک کلمه هم بهم یاد دادن ، تبریک میگم (یادم نبود اینجا بنویسم !!!)
اَدِد (۱۴ اردی بهشت) : ژُ وُ ز ِتودی م ِ ز ِتود . مو(ن) دیوُ ...
پ . ن ۳ : این دفعه ۳ ام است که میخوام ویندوز نصب کنم ، در عرض ۲ روز !
+ نوشته شده در
87/02/13ساعت 22:57  توسط قـاصــــــــــدک
امروز صبح با یکی از عزیزترین هام -برادرم


- داشتم صحبت میکردم . وقتی زنگ زد من خواب بودم ...
و واسه اینکه یه طواریی ضایع نشم ، گفتم داشتم صبحانه میخوردم . اما این صداییی که وقتی از خواب بیدار میشیم و گرفته ست منو لو داد

و خلاصه این شد که من بالاخره اعتراف کردم که من خواب بودم !!!

(البته خجالت هم کشیدم

منم که خجالتیییییییی

)
اما این اعتراف شفاهی بود و باید کتبا و در حضور جمع اعلام میشد و من هم اینجا رو بهترین جا برای این اعتراف دیدم ...

"آقا ما ساعت ۸:۳۳ خواب بودیم

باور کنید خواب بودیم !!! کی گفته صبحانه میخوردم !!! سر کلاس هم نبودم !کی گفته من سرما خورده بودم !!؟؟(هاپیچییییییییییییییی

) خواب بودم !!! من اشتباهیم

"
دیدی اعتراف کردم 
...
پ . ن:شاید این موضوع واسه شما جالب نباشه ، اما یه خاطره جالب واسه من بود و درس عبرتی که تا من باشم ساعت ۸:۳۳ بیدار باشم 
اما چه اشکالی داره خوب !!! خوابم میومد خوب ...

پ . ن۲: حالا میرم صبحانه بخورم 
"آقا ما ساعت ۸:۳۳ خواب بودیم
باور کنید خواب بودیم !!! کی گفته صبحانه میخوردم !!! سر کلاس هم نبودم !کی گفته من سرما خورده بودم !!؟؟(هاپیچییییییییییییییی
) خواب بودم !!! من اشتباهیم
"
حالا میرم صبحانه بخورم 
+ نوشته شده در
87/02/07ساعت 12:31  توسط قـاصــــــــــدک
|
مدتیه ناراحتم . از این جهت که فکر میکنم کمی از خدا دور شدم .خیلی از آدما-مثه من- وقتی غرق کار و درس و روابطشون میشن خدارو فراموش میکنن و اونقدر فراموشش میکنن که اون وقتیکه بهش نیاز دارن ، دیگه روشون نمیشه برگردن !!!البته خدا هیچ بنده ای رو زا در رحمت خودش نمیرونه ، اما دیگه بنده خودش خجالت میکشه که بره سمت خدا و ازش کمک بخواد ! ولی من با این حال سعی کردم خدا رو ناظر و شاهد به اعمالم بگیرم . گرچه گاهی شاید سهل انگاری هایی کردم ...
دلم میخواد به یه سری مسائل فعلا فکر نکنم. به مسائلی که مهمه ولی مهمتر از اون کس دیگه ایه ! خدایی که عاشقشم . خدایی که همیشه همراهم بوده و همیشه دستشو تو زندگیم دیدم . کمکش که همیشه باهام بوده و اینو واقعا حس کردم .
خدام همیشه باهام بوده ، اما اینبار مثه وقتایی شده که یکی پیشت هست و انگارنیست . حسش نمیکنی ... گاهی فکر میکنم بعضی از ناراحتیام واسه همینه .
تو زندگی به یه سری تناقضا میرسم . ما که اینهمه میگیم خدا رو دوسش داریم ، عاشقشیم پس چرا بعضی کارارو که معشوقمون دوست نداره رو انجام میدیم !؟ مگه نه اینه که وقتی عاشق میشی تمام تلاشتو میکنی تا خواسته های معشوقتو انجام بدی . مگه نه اینه که عشقمون خداست وهمیشه گفتیم ، پس چرا کاری که اون میگه نه ،کسی که میگم محبوبمونه ، عشقمونه ، انجام میدیم ؟!
من اگه میگم خدا رو دوست دارم ، هرگز کاری نمیکنم که خدا قهر کنه باهام و اصلا هم تحملشوندارم که بی محلیهاشو حس کنم !!! بی محلی مگه چیه ؟! همینه که بهت همه چی بده و به حال خودت رهات کنه !!! من اینو نمیخوام ...
و هیچ کس هم با توجیه های الکی نمیتونه باعث بشه من کوتاه بیام !
پ . ن : این پست به هزاران دلیل نوشته شد که هر هزارتاش ناگفته است ! من آدمی نیستم که خدامو با هر چیزی عوض کنم !
پ . ن ۲ : این پستو سریع نوشتم و هر چی تو دلم بودو گفتم .خوب یا بدشو نمیدونم . ولی ناراحت بودم و یه طوری باید خالی میشدم .
پ . ن ۳ : از اون روزاست که چندتا کار باهم همزمان شده اند و نمیدونم کدومو انجام بدم !!! فاصله ها زیاد و کارها مهم و زمانها فشرده ! از این روزا بیشتر خوشم میاد !!! دیروزهم همینطوری بود ! خسته میشم اما خستگی این روزا را ترجیح میدم به خستگی روزایی که از بیکاری خسته میشم .
پ . ن ۴ : زهرا از مکه اومده . خوش به حالش ...
+ نوشته شده در
87/02/05ساعت 13:45  توسط قـاصــــــــــدک
چشمه ها در زمزمه رود ها درشستشو
موج ها در همهمه جويها در جست وجو
باغ در حال قيام كوه در حال ركوع
افتاب و ماهتاب در غروب در طلوع
سنگ پيشاني به خاك ابر سر بر اسمان
مثل گندم خم شده قامت رنگين كمان
ابر در حال سفر اسمان غرق سكوت
برسر گلدسته ها بال مرغان در قنوت
كاسه ي شبنم بدست لاله مي گيرد وضو
بيد ها گرم نماز باد در هاي هو
سرو سر خم ميكند غنچه لب وا ميكند
در ميان شاخه ها باد غوغا ميكند
شاخه ها گل مي كنند لحظه ي سبز دعا
سيد رضا موسوي
+ نوشته شده در
87/02/05ساعت 2:45  توسط قـاصــــــــــدک
+ نوشته شده در
87/02/04ساعت 10:24  توسط قـاصــــــــــدک
خسته شدم ازاین همه سکوت .ازاین همه صبر . آخه تا کی ... !؟
دلم میخواد برم بالای یه کوه و همینطور فریاد بزنم ...
اما هرکاری میکنم فایده ای نداره !!!
داد میزنم اما انگار شنیده نمیشم .
دلم گرفته ...
دل تنگم ...
نه شاید دلتنگ تر از تو ، تویی که داری میخونی ...
اما دل منم تنگه ! منم خوب نیستم .
انگاری زندونیم ، زندونی خودم ، یا شایدم زندونی افکار
و عقاید اطرافیان و اسیر عادت ها .
دلم میخواد صدای طبیعت رو بشنوم که باهام حرف میزنه ...
دلم بد جوری بهونه گیر شده !!!بدجوری ...
امان ازاین دل ، اینبار میخواد پرواز کنه اما ...
+ نوشته شده در
87/02/03ساعت 1:6  توسط قـاصــــــــــدک