تبليغاتX
خاطرات قاصدک

خاطرات قاصدک

کرم نما و فرود آ که خانه خانه توست

آلوین و سنجاب ها

به نام خدا .

خیلی وقته از وبلاگم کنده شدم اما چند وقتیه خیلی دلم هواشو میکنه و میخواد مثل سابق توش بنویسم . اما همیشه یه چیزی جلومو گرفته و اونم این بوده که خودمو مجبور میکردم نوشته هامو سانسور کنم از سر و تهش میزدم و یه پست بی سر وته اینجا مینوشتم که فوق فوقش خودم ازش سر در میاوردم . دلایل دیگه هم بود مثلا اینکه بر خلاف انتظارم که میخواستم اینجا خودم باشم نتونستم . حالا دیگه تصمیم گرفتم خاطره ننویسم تا مجبور نشم سانسور کنم و یا کاری کنم که نتونم خودم باشم . البته نمیدونم اگه خاطراتمو ننویسم چی باید بنویسم . حالا یه فکری میکنم . 

میگم شما چقدر به فیلم علاقه دارین ؟ به کارتون چطور ؟من که عاشق کارتونم . این روزا یه کارتونیو شونصد بار دیدم و میبینم و هر کی هم میاد خونمون واسش میذارم و به اسم اون به کام خودم میشه .  یه سی دی خریدم اسم کارتونش " آلوین و سنجاب ها " ست . خیلی نازن. مخصوصا تئودور که من عاشقشم . داستان ۳ تا سنجاب بچه ست که بلدن آواز بخونن و مشهور میشن و کلی کنسرت میدن و .... اگه اهل کارتون هستین ، توصیه میکنم ببینید .دو تا عکس هم میذارم تا با کاراکترای فیلم آشنا بشین .اون آقاهه " دیو" اسمشه که اهنگسازه و در ابتدای فیلم به دیلیل اینکه ایده های جدید نداره و آهنگاش تکرارین از شرگت اخراج میشه . اون سنجاب عینکیه اسمش " سایمون " است که از همه باهوشترینه . اون تپلیه که عشق منه اسمش " تئودور "ه و اون یکی با بلوز قرمز اسمش " آلوین " که خیلیم شیطونه و من که از شیطنتاش خیلی خوشم اومد و البته توگروهشون خواننده هم هست .

خلاصه اینکه ببینید حتما .خوب دیگه من باید برم . دوستون دارم .

دنیا رو براتون  شاد ِشاد و شادی رو براتون دنیا دنیا آرزو دارم .

+ نوشته شده در  87/08/30ساعت 22:43  توسط قـ‌اصــــــــــدک 

راننده انیشتین هم واسه خودش انیشتینی بوده ها !

به نام خدا

سلام . وبلاگم یادم رفته بود ۱۴-۱۵ روزه چیزی ننوشتم . البته نه اینکه اتفاقی نیوفتاده باشه ها ! اتفاق زیاد افتاده اما خوب کو حال تایپیدن !!! اووووووووووَهالبته چند روزیشو هم به شدت سرما خوردم و خلاصه نفله و داغون /داقون بودم و حس هیچ کاریو نداشتم . فقط خبر داغ این که طی یک عملیات متحیرالعقول از جانب خودم ، بنده برای اولین بار در این ۴ سال اخیر در مسابقه ای شرکت کردم !  (بگین خوب!)بعدش شب اول رفتم و خلاصه یه بازیو بردم و یه بازیو باختم و ادامه بازی به شب بعد موکول شد ! شب بعد به جهت اینکه خوب در هر باختی دلایل مختلفی از جمله کجی میز و گل آلود بودن چمن و مشکلات مالی بازیکناو باشگاه و ضعف مربی گری و قضاوت اشتباه داور و خلاصه هزار جور دلیل دیگه هست ،(بگین خوب !) ،بازی آخر و ناعادلانه باختم تا از صعود به مرحله نهایی باز بمونم و جز نفرات اول ، دوم نباشم ! (حالا نه اینکه سوم هم شدم !) همین .

دنیا رو براتون  شاد ِشاد و شادی رو براتون دنیا دنیا آرزو دارم .

"راننده انیشتین هم واسه خودش انیشتینی بوده ها ! "در ادامه مطلب بخونید .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  87/08/27ساعت 22:44  توسط قـ‌اصــــــــــدک 

اندر حکایات جناب من و در :دی

به نام خدا

سلام سلام . خوبین ؟ خوشین ؟ میگم مشکل من با اون در چشمی حل شده تقریبا ! الان زبون همدیگرو دیگه میفهمیم  اما یه داستان یه در ِ دیگه

امشب که از دانشگاه  بر میگشتم ، توی مسیر ، سوار یه تاکسی شدم . این راننده تاکسیو بار دوم بود میدیدم ! خیلی غر میزنه !!!! دفعه قبلی به هر کی سوار میشد ، به در ِ ماشینش گیر میداد و کلی اعصاب خودش و بقیه رو خورد میکرد . آروم می بستی ، میگفت چرا آروم میبندی و اگر سریع می بستی میگفت چه کار میکنی ! در ماشینم کنده شدای خـــــــدا ! این بار هم که سوار شدم گیر داده بود که چرا به در چسبیدم نمیذارم بقیه سوار بشن ! منم که خسته کوفته بودم بر خلاف همیشه که جواب نمیدم ، این بار جواب دادم و گفتم کسی الان نمیخواد سوار بشه ! اگر بخوان سوار بشن میرم کنار ! باز گفت نمیدونم این خانوما چرا به در میچسبن ! فکر کنم این راننده به در ماشینش حساسه ! گفتم آقا ماشینت چیزیش که نمیشه که ! باز یه چیزی گفت و منم گفتم به در بچسبن که بهتره ! سریع پیاده میشن و زود تر از شرشون خلاص میشی !!! و  این بحث ادامه داشت تا ۳ نفر سوار شدن. از خانومی که همراهشون بود ، پرسیدم که فلان جا از کدوم طرف میرن که ببینیم آیا مسیر تاکسی همون طرفی که من میخوام برم هست یا نه ! یهو دیدم اون خانومه با یه زبون دیگه چند تا جمله گفت که منظورش این بود که من فارسی بلد نیستم . منم گفتم اوکی . یهو دیدم یه چیزی گفت و  متوجه نشدم . آخرش گفتم انگلیسی بلدی و اونم گفت بله و خلاصه صحبت کردیم و جنگ با راننده هم تموم شد !والا هر روز یه داستانی دارم با این راننده ها ! هر کدوم یه سازی میزنن !

این روزا بارون هم حسابی میاد . عاشق بارونممممممممممممممم . دانشگاه فضای سبز زیبایی داره و وقتی بارون میاد محشره . از هر روز دیگه عاشق ترم . روزای بارونی طراوتی بهم میده که هیچ وقت تو روزای آفتابی ندارم . البته بماند که دلم برای آفتاب یه ذره شده ! چند روزیه دلم میخواد آفتاب بیاد و یک ساعت زیر نورش قدم بزنم ... ما آدما همینطوری هستیم ! تا یه چزیزیو ازمون بگیرن یا به هر نحوی نداشته باشیمش بیشتر دلمون اونو میخواد و بیشتر قدرشو میشناسیم . وقتی آرزوی بارون داری و بارون میاد ، توی اون سرماش علی رغم زیبایش و رحمتی که با خودش میاره و پر برکته ، دلت برای آفتاب تنگ میشه و قدرشو میدونی و میگی کاش آفتاب بشه . این یه نمونه شه و کاش در مواردی که بازگشتی نیست در طول زندگیمون قدر دان باشیم که به قول مرحوم قیصر امین پور : " چه زود دیر میشود " .خلاصه اینکه باید همیشه قدر دان و شاکر تمام نعمت های خداوند بود .

وااااای چقدر حرف زدم .

دنیا رو براتون  شاد ِشاد و شادی رو براتون دنیا دنیا آروز دارم .آرزو درسته جانم !

پ . ن : میدونم یه کم آبکی شد ( نه اینکه حالا پستای قبلیم آبکی نبوده ! ). دیگه ببخشین .

+ نوشته شده در  87/08/13ساعت 22:57  توسط قـ‌اصــــــــــدک 

چند تا خاطره

۱- چند روزیه دانشگاه که میرم انگاری این در چشمیه کوره و منو نمیبینه !!! بار اول که میخواستم از ساختمون دانشکده علوم بیام بیرون ، این در وقتی که من خواستم رد بشم ، بسته شد و من گیر کردم ! خلاصه با دردسر در رو فشار دادم تا از طرفین باز شد و من تونستم برم بیرون ! این اتفاق یک بار دیگر هم افتاد  ! بار سوم وقتی بود که عجله داشتم و اتفاقا یکی جلوم بود . چشم الکترونیکی اونو سِنس کرد و چون من پشتش بودم منو هم دید و من به این اطمنیان خواستم سریع بیام بیرون که یهو خوردم تو شیشه  !!!!! باور کنید در کور بود !!!!! و مثل این فیلم کمدی ها صورتم چسبید به شیشه در ! و البته چنان صدایی بلند شد که همه برگشتن ببینن چی شده !!!! خدا رو شکر دره نشکست ! دیگه دیروز که داشتم میرفتم با اینکه دره باز بود رفتم جلوش ایستادم تا تصمیمشو بگیره که میخواد باز بمونه یا بسته بشه !!!!

البته دلایل زیادی مطرح شد واسه این اتفاق ! اولیش این بود : در ِ مذکور چشماش ضعیفه و نزدیک رو خوب نمیبینه ! دلیل دومش این بود که در ِ مذکور با من خصومت شخصی داره که اینو تکذیب میکنم چون هیچ رابطه ای بین ما از ازل وجود نداشته ! گرچه همیشه خیلی حرفا رو به در میگفتم تا دیوار بشنوه ! دلیل سومی که بیان شد این بود که من ریزه میزه هستم  و در ِ منو نمیبینه ! و دلیل چهار این بود که در ِ منو ریز میبینه !!!! یک دلیل دیگر هم هست که دوست خوبم جناب همید... به  اون اشاره کردند که در قسمت نظرات میتونید اونو بخونید :دی .

بگذریم از اینا ! فقط امیدوارم سوژه نشده باشم  !!!

۲- چند روز پیش تهرون بودم . دخترعموی مادرم همراه با همسرش و پسرش اومدن خونه پدر بزرگم . اسم پسرشون علی و کلاس ۴ امه . با اینکه کم سنه ولی عین آدم بزرگا حرف میزنه و رفتار میکنه و دوست داره بقیه هم مثل یه آدم بزرگ باش برخوردکنن ! خلاصه اون شب متوجه شدم که علی آقا ۴ ساله که ساز میزنه ! ۳ سال فلوت و ۱ سال ونیم هم هست که داره ویلون میزنه ! و چند تا اجرا تکنوازی و گروهی هم داشته و به صدا و سیما هم رفته ! ازش خواستیم برامون بزنه و اون هم این کارو کرد .

 بهش گفتم : " میدونی من خیلی دوست دارم ویلون یاد بگیرم ولی به نظرم خیلی سخته ! " یه قیافه متفکرانه  به خودش گرفت و گفت : " خوب البته هر کاری در زندگی سخته ولی اگر اونو یاد بگیری آسون میشه ! " خیلی خوشم اومد . پسر کوچولوی ما علاوه بر اینکه دوست داره باهاش بزرگونه رفتار بشه ، فکر بزرگی هم داره . واسه اینکه تشویقش کنم بهش گفتم  : " نکته جالبیو اشاره کردی . بذار حرفتو اول کتابم بنویسم ... " و بعد شروع کردم نوشتن و اون هم جمله هاشو بهم دیکته میکرد .

درسته سنش کمه ولی چیزی گفت که واقعا تامل برانگیز بود . چقدر شده تا حالا تو زندگیمون از مواجه با سختی ها از خیلی چیزا دست کشیدیم ....!!! خلاصه اون شب هم من ازش یه چیزی یاد گرفتم ،چیزی که یاد گرفتم اراده بود و اینکه آدمای کوچیک چقدرمیتونن بزرگ باشن و مامیتونیم ازشون درس بگیریم و هم اینکه خوشحالم که به افکارش و شخصیتش احترام گذاشتم و میدونم با این کارم تو ذهنش از خودم یه تصویری موندگار هک کردم .

۳- از دیگر برنامه های این سفر تهرون ، ملاقات با آبجی مهربونم آجی خوش خنده و همسرش بود . علی رغم مشغله زیاد و خستگیشون ، با این حال لطف کردن و اومدن و همدیگرو دیدیم و خلاصه کلی حرف زدیم و به من که خوش گذشت !

+ نوشته شده در  87/08/02ساعت 15:25  توسط قـ‌اصــــــــــدک