بدون شرح(درس عبرتی باشد برای سایرین)

تغییر قالب جاست فور همین جوری ...:):دی
کرم نما و فرود آ که خانه خانه توست
یکی بود یکی نبود ،
غیر از خدای مهربون هیچ کس نبود .
زیر این گنبد کبود ،
یه دختری بود به اسم فسقلی .
فسقلی خیلی فسقلی بود .
فسقلی با اینکه خیلی فسقلی بود ، اما فکرای بزرگی داشت ...
فسقلی زیاد میپرسید ، اما کم جواب میگرفت ...
روزی از این روزا ،یکی از این روزای خوب خدا ، فسقلی رسید به یه علامت سوال !
خود سوال اونجا نبود ! اما فسقلی میدید جواب سوال .هرچی میگشت سوالو پیدا نمیکرد .
از اون روز به بعد فسقلی به جای اینکه جواب سوالاشو بگیره ، دنبال سوال یه جوابه !
قصه ما به سر رسید فسقلی بازم به جوابش نرسید !
وحشــــىــــىـــــی عزیز منو به یه بازی دعوت کرد . قانون این بازی از این قراره : باید یه داستان با حداکثر ۱۵۰ کلمه بنویسیم . داستان من ، یه استان ۹۷ کلمه ای شد . البته اگر حرف اضافه ها و ربطی ها رو کلمه در نظر بگیریم . باید ۵ نفر رو به این بازی دعوت کنم ولی من همه ی دوستای خوبم رو به این بازی دعوت میکنم ...
دل . نوشته : بوی بهار داره میاد ، بهار
...

" آهِی...آهِی...آهِی
آقای رارنده ، آقای رارنده ، یالا بزن تو دننده ، برو به سمت تهرون (!)، میخوام برم تیلفیزیون ...
میخوام بشم همکار مرجی ، همدم و همراه مرجی ...
میگیم و میخندیم و شادیم و سر خوش ...
دیگه تهنا نیستیم ،
گل میدیم به دست هم با دل های خوش ... "
وای هنوزم این شعر یادمه![]()
! یادش بخیر اون روزا . از یه نفر خیلی عزیز ممنون که باعث شدخاطرات زیبایی برام مرور بشه . انگاری عید امسال قراره که دوباره کلاه قرمزی بیاد به خونه ها مون و خلاصه کلی خاطره برامون زنده کنه . یادش بخیر اون زمونا ، بهم میگفتن کلاه قرمزی
...
به دلیل دغدغه های اینجانب که در پست قبل توضیح داده شد و نیز مسائل کاری که مزید بر علت شده ، دیر دیر میتونم به وبلاگاتون سر بزنم
،منو ببخشید و برام دعا کنید
.
تولد نوشت : رفیق قدیمی صمیمی عزیزم ، تولدت رو بهت تبریک میگم و برات بهترین آرزوها رو دارم . خیلی زیاد دوستت میدارم . ![]()
سلام سلام به همه دوستای مهربونم .
خوبین؟این چند روزا نبودم و واسه همین دیر اومدم به وبلاگای قشنگتون . رفته بودم به دیدن پدربزرگ عزیزم(پسر گلممممم عشق من
)عاشق وقتایی هستم که همه دور هم جمع هستیم . روحیه بابابزرگ خیلی تغییر کرد و من فکر میکنم این دور هم دیدن بچه ها نوه هاش و اینکه میبینه که هیچ کدورتی بینشون نیست دلشو گرم میکنه و زودتر روند بهبودو طی میکنه . مخصوصا میدونم که صحبت با بابای من بیشتر بهش دلگرمی میده . خیلی خوشحالم که اونقدر ماشینی نشدیم که صمیمیت های اینجوریو فراموش کنیم . درسته که فاصله ها زیادتر شده ، مشکلات بیشتر شده و خلاصه هر کسی تو زندگیش درگیری هایی داره ولی همیشه در کنار هم هستیم و نذاشتیم احساس و عشق توی هیچ کدوممون کمرنگ بشه و سلام هامون از ته دل باشه نه از سر منفعت ...
خدایا پدربزرگا و مادربزرگا رو برامون نگه دار که منشا امید و عشق و محبت و صفا و صمیمیت هستن . خدا رحمت کنه عزیز و آقاجون که اونا جور دیگه برام عشق بودننننننننننن . ازتون میخوام برای همه پدر بزرگ مادربزرگایی که در قید حیات نیستن یه فاتحه بخونیم .
بعد دیگه اینکه با خاله اینا چند نفری رفتیم تجریش . برای خرید یه لباس ! که البته به خرید چندتا عطر و گم شدن گوشی خاله (که کاشف به عمل اومد که تو کیف دخترعموی عزیزش بود )منجر شد . من هم طبق عادت همیشگی و علاقه به تقویم و لوازم التحریر از جاییکه وقتی میرم اون طرفا همیشه کتاب میخرم رفتم و تقویم من رو خریدم . جلدش قرمزه ! من نمیدونم با اینکه همیشه با آبی جورم و بهم آرامش میده اما نمیتونم حرارت رنگ قرمزو بیخیالش بشم .
دیگه اینکه جمعه ظهر برگشتیم خونه و طبق رسم همیشگی جمعه شب خونه پدربزرگ نیما رفتیم و آش خوردیم و منو نیما هم طبق معمول با هم دیگه به بازی و شعر و کاردستی ... این دفعه اعداد رو با پوست پرتقال براش درست کردم و دیگه اینکه با پوست پرتقال و پوست خیار گلدون درست کردم که قشنگ شدتقریبا (به علت کمبود امکانات دیگه بهتر از این نمیشد ولی اونقدر بود که بتونه نیما رو سرگرم کنه و بشینه کنارم تا درست بشه و آرامش نسبی برقرار باشه) .
خلاصه اینم از این چند روز ...
با دوست جونای قدیمیم هم رفتیم چهل حصاران و فکر کنم 3 امین میتینگ سالیانه رو داشتیم . خوش گذشت . تقریبا تونستم بترسونمشون با حرفام ولی خوب همه ش داستان بود . اما کاش واقعیت میداشت !!!!خیلی دوسشون میداارمممممممم .
راستی نتایج نظر سنجیو میتونید از اینجا ببینید .
یه نکته خیلی خیلی خیلی مهم : دارم به این فکر میکنم که خیل وسیعی از مردم مخصوصا جوونای کشورمون که منم یکیشون هستم هیچ برنامه ای تو زندگیشون ندارن ! خیلی تاسف باره
.
ADDed : شاید منم یه روزی گذاشتم و رفتم . اونوقت چی میشه ؟![]()
ADDed 2 : من موندم این استاد عزیز چطوری بدون موبایل و لب تاب و کول دیسک و مارکر و هر نوع تکنولوژی میتونه زندگی کنه ؟! اونم استاد رشته کامپیوتر که هر ثانیه ش تحول و پیشرفته !!!! یعنی میشه ؟!![]()
ADDed 3 : به تعداد ۲۱ عدد کارتون محصول ۲۰۰۸ سفارش دادم اما این بار به به فرد مطمئن و فردا میرم بگیرمشون . آخ جوووووون ![]()
ADDed 4 : خیلی وقته پیتزا نخوردم !!! از اونجایی هم که همیشه تو بدترین مواقع مثل الان (فکر میکنم دچار زخم معده شده باشم
!) هوس بدترین نوع غذا رو میکنم ، به پدر گرامی که هم اکنون تماس گرفتن با احترام سفارش پیتزا دادم . منتظریمممم . بفرمایــــــــید
...
اهل کاشانم
روزگارم بد نیست
تکه نانی دارم خرده هوشی سر سوزن ذوقی
مادری دارم بهتراز برگ درخت
دوستانی بهتر از آب روان
و خدایی که دراین نزدیکی است
لای این شب بوها پای آن کاج بلند
روی آگاهی آب روی قانون گیاه
من مسلمانم
قبله ام یک گل سرخ
جانمازم چشمه مهرم نور
دشت سجاده من
من وضو با تپش پنجره ها می گیرم
در نمازم جریان دارد ماه جریان دارد طیف
سنگ از پشت نمازم پیداست
همه ذرات نمازم متبلور شده است
من نمازم را وقتی می خوانم
که اذانش را باد گفته باشد سر گلدسته سرو
من نمازم را پی تکبیره الاحرام علف می خوانم
پی قد قامت موج
کعبه ام بر لب آب
کعبه ام زیر اقاقی هاست
کعبه ام مثل نسیم می رود باغ به باغ می رود شهر به شهر
حجرالاسود من روشنی باغچه است
اهل کاشانم
پیشه ام نقاشی است
گاه گاهی قفسی می سازم با رنگ می فروشم به شما
تا به آواز شقایق که در آن زندانی است
دل تنهایی تان تازه شود
<بقیه در ادامه مطلب >
سهراب سپهری | کاشان | قریه چنار | تابستان 1343
پ . ن : سال ۸۳ ترم اول ... روزمعارفه ! دوران دانشجویی من هم واسه خودش داستانی شد !
پ . ن ۲ : خواستیم بگوییم اهل کجاییم و بعد هم دلمان اندکی برای سهراب سپهری عزیز تنگ شده بود ... یادش بخیر اون زمانا که داشتم این شعرو حفظ میکردم ... یادش بخیر ...
پ . ن ۳ : خدا رحمت کنه خسرو شکیبایی عزیزو ... چه زیبا این شعرو میخونه ...همینطور سهراب عزیز رو . روحشون شاد ![]()
ADDed : در نظر سنجی هم شرکت کنید ... ![]()
ADDed ۲ : هیچ کدوم از این قالب ها ، قالب خودم نمیشه ... دوسش میدارمممم
قول میدم دیگه با هیچ قالب دیگه ای عوضش نکنم
.
از شاهکار های من برای نشوندن نیما ... بالاخره نتیجه داد ! کشیدن دایره :دی و کاردستی !!! شعر ABC هم با موفقیت کار شده و نیما خیلی قشنگ هم اعداد رو میگه و هم الفبا رو ! شعر الفبا آخرش سختتره و جالب اینجاست که قسمت آخرو که پر از کلمه سخت هست رو بهتر از خود الفبا میگه ! خورشید هم کشیدیم . خورشید نیما چشماش سبز ِ و تازه سیبیل هم داره!!! اونم به چه بلندی !!!اندازه اشعه نورش .همیشه که خورشید ، خانوم نیست . میتونه آقا هم باشه اونم از نوع سیبیل دارش .
![]() |
![]() |
نیما قراره این میوه ها رو بذاره تو یخچال فردا بخوره تشون ! و با این گوشی هم به من اس ام اس بده و شب بخیر بگه ! ![]()
پ . ن : دلم برای کلاسام تنگ شده . هفته پیش سر زدممم .
ADDed : عاشق این کلیپم
... به دیدنش می ارزه . اندازه ش هم کمه .
۲ ADDed : در نظر سنجی هم شرکت کنید ... ![]()
در آ که در دل خسته توان در آید باز
بیا که در تن مرده روان درآید باز
سلام دوست جونای خوبم
. این روزا سرم خیلی شلوغ بود و البته هست ولی فعلا دارم دوران نقاهت بعد از امتحان رو میگذرونم . در حال حاظر هم که خدمت شما هستم و دارم پست مینویسم و همزمان در حال دانلود یک فیلم هستم که انشاله بعد از اینکه دانلود شد و دیدمش نظرمو میگم . یه سری هم کارتون جدید میخوام شنبه سفارش بدم . یک ماهی بود نرفته بودم سراغش . امروز بعداز امتحان تا نیمه های مسیر با استادم* اومدم و ایشون رفت محل کارش(محل کارآموزی من) و من هم مسیر رو تنهایی پیاده اومدم و کلی از هوای زیبای امروز استفاده بردم . مجله موفقیت رو طبق روال همیشه خریدم آخه مشتری دائمیش هستم ... وقتی میخرمش ، اولین صفحه ای که میخونم صفحه ی آخره **و بعد صفحه ی گیلاس آبی و بعد بقیه مطالب ... (اصولا من هر وقت میخوام کتاب هم بخونم اول آخرشو میخونم بعد اولش ![]()
)
نمیدونم شما علاقمند هستین به این مجله و مطالبش یا نه؟ اصلا نظرتون چیه ؟ چون خیلی دوست دارم مطالبی که برای من جالبه گاهی وقتا اینجا بیارمشون و بعد نظراتتون رو راجع به اون مطلب بدونم . چون فکر میکنم میتونه ما رو به نتایج جالبی برسونه و این خودش اگر هدفمند باشه ،ممکنه تغییر مثبتی در ما ایجاد کنه ( حداقلش تغییر در خود من به سمت بهتر شدن ) . منتظرم نظرتون رو بگین ...![]()
* : استادمون خانومه !!! خانوم مهندس ... ، کارشناس ارشد امواج و رادار .
** : صفحه ی آخر موفقیت ، همیشه منو متعجب میکنه !
پ . ن : پورتال دانشجویی باز شد بالاخره ولی هنوز ایراد داره ! ای خداااا ...![]()
پ . ن ۲ :۲ تا عکس همینجوری ، دوستشان داریم
:

