+ نوشته شده در
87/12/29ساعت 11:33  توسط قـاصــــــــــدک
|
- ازم خواسته ادامه تحصیل بدم . میگه عیال ما مگه چیش از بقیه کمتره ! میگم حاج آقا بذار این یکیو بزرگش کنم ، بعد ! میگه نه . میگه بشین درستو بخون ، غمت نباشه . تازه گفته کلاس زبان ثبت نامت کردم ، گفته بعد از عید این کلاسو هم باس بری ، تا هم زبونت خوب بشه هم قضیه این بوس خارجیه رو در بیاری ... میگم حاجی استغفرال ... میگه همینه که هست . تهدیدم میکنه با همون ساتور ... تا ساتورشو میبره بالا پاهام سست میشه ، بازم فکر میکنه میترسم ، اما ...
واسش اسپند دود میکنم ، دورش میچرخم ... " بترکه چشم حسود و حسد ".
پ . ن : آقا خبری نیست . فقط کمی زده به سرم . هذیون میگم . یکی عروسی ، تولد و ... دعوتم کنه .
+ نوشته شده در
87/12/28ساعت 0:34  توسط قـاصــــــــــدک
|
- اون شب که با حاج آقا برگشتیم خونه ، فقط به خاطر اینکه یه موقع از شدت عشق و علاقه نکنه کاری دست خودم و خودش و بقیه بده ، ساتورو ازش گرفتم . به سختی اونو از خودش جدا کرد آخه این ساتور منو به یادش می آره . بیشتر از حلقه ازدواجمون دوسش داره ...
- داستان ساتور و قضیه آشناییمونو شاید یه روزی گفتم .
- این چند روز حاج آقا واسه کاری رفته سفر . با اینکه حواسم رو جمع کردم اما چند تا گربه دم در خونمون هرروز رژه میرن . با حاج آقا تماس گرفتم ، حاج آقا گفته داره میاد.گفته خودم قلم پاشونو خورد میکنم .بهشون هشدار دادم . . .
+ نوشته شده در
87/12/24ساعت 15:9  توسط قـاصــــــــــدک
|
- ماه ش را درست یادم نمی آد . فکر کنم ۶ سال پیش همین وقتا بود . آن زمان ها اصلا تصور ۶ سال بعد را نمیکردم . بازی موش و گربه شروع شد ! اولش من موش و اون گربه ، حالا اون موش و من گربه ! دیگه از این بازی خسته شدم .
- میاد دم در خونه مون و فریاد میزنه : " عیــــــــــــــــــال ، یا با زبون خوش میای با هم میریم خونه یا خودم با همین ساتور هدیه ولنتاینت ، شقه شقه ت میکنم "، به خیالش من میترسم ولی نمیدونه عاشق همین " عیال " گفتنش هستم . نمیدونه وقتی ساتوری که بهش هدیه دادمو میبره بالا و عیال عیال میکنه ، چقدر خواستنی تر میشه ... چون دلم میخواد هر روز همون چهره روز اولشو ببینم ، روزی که با اون نگاهش و " زنم میشی ؟ " گفتنش ، دلم یهو لرزید و عاشقش شدم .
- بازم بات یواشکی حرف زدم ، البته من نه ! دلم بات حرف زد ، اما نه با تو ، با دلت ! دلم با دلت یواشکی حرف زد . بازم بی نتیجه !
+ نوشته شده در
87/12/23ساعت 2:17  توسط قـاصــــــــــدک
|
این بار برای تنوع لباسم رو عوض نکردم . دست روزگار این رو تنم کرد .
پسرم رفت ، پسر گلم ... برای همیشه .
دیگه هیچ وقت فزصتش پیش نمیاد که باهات برم پارک . من و تو ، دستتو بگیرم و مثل پدربزرگ و نوه اش ، قدم بزنیم و من جلوت بدوم و دورت بچرخم و بگم بابا بزرگ بابا بزرگ برام بستنی بخر ...
دل . ن :خاله جان دلم میخواست بازم مثل همیشه زنگ میزدی و همه ی حرفات خالی بندی بود . اما تقدیر این چیزا سرش نمیشه .تو هم خالی بند نبودی امروز ...
+ نوشته شده در
87/12/20ساعت 7:39  توسط قـاصــــــــــدک
|
برای اولین بار در عمرم تنهایی رفتم سینما ! تنها سینما رفتن هم عجب حالی داره !اون ساعتی که رسیدم میتونستم فیلم " شب های تهران " رو ببینم. فیلمش اتفاقا بدکی نبود . بلیط فروش همچین تعجبی کرده بود انگاری جن دیده !!! البته خوب تو شهر ما این کارا بعیده ! کی دیده تو کاشووون یه دختر تنها بره سینما !!!! دلم میخواست بعضی جاهای فیلم بلند بخندم ولی نمیشد . تریپ فرهنگی و خلاصه زشته عیبه دختر بلند بخنده !
دلم بدجوری هوس کویر کرده . راسته که میگن توی کویر میشه ستاره ها رو چیند ؟ ماه رو بغل کرد ؟ دلم فقط و فقط کویر میخواد .اونم تو شب ...
+ نوشته شده در
87/12/19ساعت 2:27  توسط قـاصــــــــــدک
|
زندگی صحنه ی یکتای هنرمندی ماست
هر کسی نغمه ی خود خواند و از صحنه رود
صحنه پیوسته به جاست
خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد
+ نوشته شده در
87/12/17ساعت 1:11  توسط قـاصــــــــــدک

۱- خطاب به خودم :
زمان در درون من متوقف شده
ساعت شنی گذران عمرم انگار
در روزی، ساعتی، ثانیهای ترک برداشته
و لحظههای عمر مرا میدزدد...
***
شبيه قصهها شدهام
شب به شب انگار
کسی مرا میخواند
و صبح نشده
رهايم میکند...
اما حالا من رها میکنم ،
هر چه هست و هرچه بود را رها میکنم ...
۲- خطاب به عشق مینا (همراه با ایهام!):
دست نيافتنیتر که میشوی بيشتر دوستت دارم...
امشب پشت ماه رفتی،
فردا خورشيد را امتحان کن!
۳- خطاب به همه ... :
خاطرههايمان را جعبه جعبه میکنيم و
يادگارهايمان را با بند شيرينی میبنديم ...
خانه را با ديوارهای دودیاش تنها میگذاريم و
خانهای نو ...
سفيد ...
بینقص ...
بیخرابی ...
بیخاطره ...
در شهری دیگر ...
عیدتان مبارک پیشاپیش .دوستتان دارم .همین و ...
خداحافظ .
*:همه از "موژان " ولی حرف دلم . من بی هیچ حوصله ای برای نوشتن ، آنهاییش که حرف من را میزد برگزیدم .
!:وبلاگ دیگری در کار نیست !
+ نوشته شده در
87/12/09ساعت 14:8  توسط قـاصــــــــــدک
|
<فلش رو به ادامه مطلب بردم >
کاش میشد حرکتهای بعدی را پیش بینی کرد .
کاش میشد حرف هایی را زد .
کاش کسی جز ما وجود داشت تا حرف دلمان را بزنیم و
بگوییم که این چه بازی است که زمانه با ما دارد ...
راست میگویی ، باید از در تاثیر خارجش کنم .
اما سخت است ،
چون به این اعتقاد دارم که بی دلیل نباید به هم گره میخوردیم .
حتما حکایتی دارد ...
زندگی یعنی ایمان به حکمت مبهم پشت رویداد ها
و من به این حکمت مبهم سخت ایمان دارم !
زندگی یعنی ایمان به خیر پنهان در تک تک اتفاقات جهان
و من به خیر پنهان این اتفاقات باز هم سخت ایمان دارم !
زندگی یعنی باور کنیم بی تکرار است
و هزاران بار محکم تر باورش کردم این حقیقت بی تکرار را !
باز هم میگویی از در تاثیرخارجش کنم با این همه ایمان و باور سخت!؟
نگو خرافات است که میدانم که میدانی هیچ کدام خرافات نیست !
دیشب خواب دیدم که برگشته است !
پ . ن : اگر سردر نیاوردین چی میگم معذرت میخوام .
+ نوشته شده در
87/12/08ساعت 12:59  توسط قـاصــــــــــدک
|
برایت دعا میکنم هر بار که پرنده ای میبینم ،
هر بار که مردم ،بی تفاوت از کنارم میگذرند
و هر بار که نفس میکشم
برایت دعا میکنم ،
تا به آنچه میخواهی برسی .
+ نوشته شده در
87/12/07ساعت 12:0  توسط قـاصــــــــــدک
یک پیام کوتاه
من مانده ام و این ۱۶۰ حرف !
برای پر کردن فاصله های بلند
با یک پیام کوتاه !
بگذار
۱۳ بار بنویسم :
" دوستت دارم "
طبق عادت با سه علامت تعجب "
!!!"
" میلاد تهرانی "
+ نوشته شده در
87/12/07ساعت 10:14  توسط قـاصــــــــــدک
چمدانم را میبندم
هرگوشه خاطرهای از لبخندی
نگاهی پرمهر در هر جیب
لابهلای لباسهایم خندههایی کشدار
و میان کاغذهایم مهربانی دستها...
جایی برای باور دروغهایت نیست
دلم که شکستهاست را
جا میگذارم
...
"موژان"
+ نوشته شده در
87/12/07ساعت 0:36  توسط قـاصــــــــــدک
F1
کمــــــــــــــــــــــــــــک
الان میزنم صفحه این مانیتورو خورد میکنم 
اعصاب مصاب هم ندارم ،یهو دیدین خودمو از پنجره انداختم پایین
گوشم هم گرفته ! سرما هم خوردم ! جیکو رو نروم پیاده روی میکنه آهنگ میخونه
گردنم هم گرفته ! کتفم هم درد گرفت از بس عطسه کردم ! خدا رحمتم کنه ، تا دیروز خوب بودم 
+ نوشته شده در
87/12/06ساعت 14:41  توسط قـاصــــــــــدک
|
من اتفاق نارسی هستم که
زود افتادم
افتاده و نیفتاده
من ساده
پای پیاده
هنوز نیفتادم
دریاب مرا ...
+ نوشته شده در
87/12/05ساعت 14:48  توسط قـاصــــــــــدک
در من ترانه های قشنگی نشسته اند
انگار از نشستن ِ بیهوده خسته اند
انگا ر سالهای زیادی ست بی جهت
امید خود به این دل دیوانه بسته اند
ازشور و مستی ِ پدران ِ گذ شته مان
حالا به من رسیده و در من نشسته اند ...
من باز گیج می شوم از موج واژه ها
این بغضهای تازه که در من شکسته اند
من گیج گیج گیج ، تورا شعر می پرم
اما تمام پنــــجره ها ی تــو بستـــه اند
پ .ن : نمیدونم شاعرش کیه ...
پ .ن ۲: فعلا حس شعر خوندنم گل کرده . خاطره خاصی ندارم ...
+ نوشته شده در
87/12/04ساعت 1:5  توسط قـاصــــــــــدک
به خانه می رفت
با کیف
و با کلاهی که بر هوا بود
چیزی دزدیدی ؟
مادرش پرسید
دعوا کردی باز؟
پدرش گفت
و برادرش کیفش را زیر و رو می کرد
به دنبال آن چیز
که در دل پنهان کرده بود
تنها مادربزرگش دید
گل سرخی را در دست فشرده کتاب هندسه اش و خندیده بود
"حسین پناهی"
+ نوشته شده در
87/12/04ساعت 1:2  توسط قـاصــــــــــدک
میشه خدارو حس کرد تو لحظه های ساده
تو اضطراب عشق گناه بی اراده
بی عشق عمر آدم بی اعتقاد می ره
هفتاد سال عبادت یک شب به باد می ره
وقتی که عشق آخر تصمیمشو بگیره
کاری نداره زود یا حتی خیلی دیره
ترسیده بودم از عشق عاشقتر از همیشه
هر چی محال می شد با عشق داره می شه
انگار داره می شه
عاشق نباشه آدم حتی خدا غریبست
از لحظه های حوا حوا می مونه و بس
نترس اگر دل تو از خواب کهنه پاشه
شاید خدا قصتو از نو نوشته باشه
وقتی که عشق آخر تصمیمشو بگرده
کاری نداره زود یا حتی خیلی دیره
ترسیده بودم از عشق عاشقتر از همیشه
هر چی محال می شد با عشق داره می شه
انگار داره می شه
"دکتر افشین یدالهی"
+ نوشته شده در
87/12/04ساعت 0:57  توسط قـاصــــــــــدک
من نمی دانم
و همین درد مرا سخت می آزارد
که چرا انسان
این دانا
این پیغمبر
در تکاپوهایش
چیزی از معجزه آن سوتر
ره نبرده است به اعجاز محبت
چه دلیلی دارد؟
چه دلیلی دارد
که هنوز مهربانی را
نشناخته است
ونمی داند که در یک لبخند
چه شگفتی هایی پنهان است
من برآنم که در دنیا
خوب بودن به خدا سهل ترین کار است
و نمی دانم
که چرا انسان تا این حد
با خوبی بیگانه است
و همین درد مرا سخت می آزارد
"فریدون مشیری"
+ نوشته شده در
87/12/04ساعت 0:53  توسط قـاصــــــــــدک
قطارمی رود
تو میروی
تمام ایستگاه می رود
ومن چقدرساده ام
که سال های سال
درانتظارتو
کناراین قطاررفته
ایستاده ام
وهمچنان به نرده های ایستگاه رفته
تکیه داده ام...
"قیصر امین پور"
+ نوشته شده در
87/12/04ساعت 0:49  توسط قـاصــــــــــدک