تبليغاتX
خاطرات قاصدک

خاطرات قاصدک

کرم نما و فرود آ که خانه خانه توست

هستی کلاغ ها

"هستی کلاغ ها "

کلاغ ها با رنگ سیاهشان کبوتر های سفید را مظهر صلح ودوستی کرده اند .
کلاغ ها با صدای قار قارشان بلبل هه را مظهر خوش آوایی کرده اند .
کلاغ ها با آشغال خوردنشان پروانه ها را مظهر خوش خوراکی کرده اند .
کلاغ ها با پرواز پستشان عقاب ها را مظهر پروازهای بلند کرده اند .
کلاغ ها همه ی هستی شان را داده اند تا زیبایی ها جاودانه شوند .

راستی کرم ها چه میکنند ؟

یاد یه قسمت از شعر سهراب افتادم . هر کی گفت !

+ نوشته شده در  88/01/30ساعت 14:24  توسط قـ‌اصــــــــــدک  | 

خنده های بی ریخت

حاج آقا یه جک برام میگه ! منم میخندم و حاجی هم قربونم میره و میگه : " قربون اون خنده های بی ریختت برم ! " به خودم میگم حالا تو میگی بی ریخت اما من که میدونم عاشق همین لبخندم شدی ! آخه وقتی منو توی براقی ساتورت دیدی که داشتم یواشکی میخندیدم و یه کمی خنده ام کج و معوج شده بود ! " خنده های بی ریخت " هم یکی از key word های مناسب برای جست وجوی روز های آشناییمان است .

پ . ن : من هم بلاگ چرخان (همون بلاگ رول) گذاشتم .
پ . ن ۲ : عاشق این آهنگ هستم ...
پ . ن ۳ : یادش بخیر ... " کلاغه با ملاقه زد تو سر الاغه ! " یکی از کتاب های دوران کودکیم !
پ . ن ۴ : با الناز عزیزممممم هم صحبت کردممم .الناز جونم امیدوارم هر چی زودتر مشکلات به پایان برسه ...
پ . ن ۵ : " کلاغ ها " ، " اناری ها " ، " ژنرال ها "، " گرگ ها " ، " دزد ها " ، " الاغ ها " ، " سیاسی ها " ، " فوتبالیست ها " ،" هزارپا ها " ، " هم کلاسی ها " ، " صندلی ها " از محمد رضا یوسفی . کاش همه را همان پارسال می خریدم . اما خوب ممکن نبود ! آنقدر کتاب خریده بودم که دیگر پولی برای خرید اینها باقی نمانده بود . ناچار بودم فقط یکی رو بخرم و خوب مشخص هست که کدوم رو خریدم !

+ نوشته شده در  88/01/28ساعت 23:14  توسط قـ‌اصــــــــــدک  | 

قارقار

 
به کلاغی گفتند : " اسمت چیست ؟"
گفت :"قار قار".

گفتند :"فامیلی ات چیست ؟ "
گفت : "قار قار".

گفتند : "پدرت کیست؟"
گفت : "قار قار".

گفتند:"از کدام طایفه ای ؟"
گفت : "قار قار".

گفتند:"از کدام کشوری؟"
گفت : "قار قار".

گفتند:"ازکدام سیاره ای؟"
گفت : "قار قار".

و بعد به این نتیجه رسیدند که باید مثل کلاغ ها بود تا همه ی آدمهای روزی زمین را دوست داشت !

 

- : از کتاب " کلاغ "

+ نوشته شده در  88/01/26ساعت 1:47  توسط قـ‌اصــــــــــدک  | 

یادم نمی رود ...

نمیخواهم یادم برود ، پس تکرار میکنم .

من الان خشم خودم رو فرو میبرم ...
من الان دارم حرفهایت را مرور میکنم ...
من الان دارم به یاد می آورم وقتی رسما رای عدم صلاحیتش دادی ...
من الان دارم به یاد می آورم که در سختی ها میگفتی : " ولـــــــش ، خودتو عشقه ! دنیا رو عشقه ! زندگیو عشقه ! "
من الان دارم به یاد می آورم بزرگیت را ...
من الان دارم به یاد می آورم قولی را که دادم ...
من الان دارم به یاد می آورم زمانی را که گفتی : " مظهر عشقی "...
من الان دارم به یاد می آورم دلیلش را ...
من الان دارم به یاد می آورم تمام زیبایی هایی را که چشمم را به دیدنش باز کردی ...
من الان دارم به یاد می آورم دوست داشتن هایی را که در اعداد هم نمگنجید ...
من الان دارم به یاد می آورم آن لحظه هایی را که باعث شدی بشکنم ...
من الان دارم به یاد می آورم آن لحظه هایی را که کمک کردی قطعه های شکسته شده ی وجودم را از نو بچسبانم ...
من الان دارم به یاد می آورم آن شب هایی را که باید بیدار میماندی و من به شوق شنیدن حرفایت بیدار میماندم ...
من الان دارم به یاد می آورم آن همه رویابافی و خیال پردازی های زیبا را ، زندگی داستان است و ما آن را مینویسیم ، پس فانتزی اش کردیم ...
من الان دارم به یاد می آورم آن همه عزت نفس را ...
آن همه غیرت را ...
آن همه راستی را و یاد گرفتم که حتی به خودم هم دورغ نگویم و جز راست نگویم و هر راست نگویم ...
من الان دارم به یاد می آورم آن لحظه ای را که قول دادم همیشه به یادت باشم ...
من الان دارم به یاد می آورم آن لحظه ای را که قولی دادی ( لازم نبود چون آنقدر باورت دارم که حرفت عمل است که لازم به قول دادن نبود )... ولی یادم نمی رود که گفتی تا همیشه همراهمی ! به یادمی و ...

من به تله پاتی اعتقاد دارم ...
وقتی به من(ما) فکر میکنی ، اینجا اتفاقاتی می افتد ! نشانه هایی دارد ...

و به قول دوستمان :
امشب هم رفته ام روی فرکانست ...
پهنای باندت زیاد شده ! بویت را احساس میکنم ! میشنومت . 

کاش بیایی ... میدانم نبودنت دلیل بر فراموش کردنم نیست ! آنقدر عمیق است این دوست داشتن ها که با نبودن هم فراموش نمیشوم/یم . حس میکنم هستی ... همین دور و بر ها ! رد پایی برجا میگذاری ... میدانم اینجا هم می آیی ... همین کافیست برایمان .

و یادم می آید که قول دادی همیشه پشتم باشی و من این حس را هر روز دارم ... 
و من باز یادم نمی رود ...  

میخواهم باز همان ۲۰ ثانیه صدا را گوش کنم ! میدانم نمیتوانم اینبار قول بدهم که گریه نکنم ... و میدانم که تو هم همان کمتر از ۲۰ ثانیه صدایمان را گوش میدهی ... تله پاتی !

اعداد و ستارگان جلوی این عشق سر تعظیم فرو می آورند ، آنها را یارای بیان نیست ... 

پ . ن : امشب بدجوری روی فرکانسم بودی و من روی فرکانست .

بعدا نوشت : به ادامه مطلب منتقل شد ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  88/01/26ساعت 1:24  توسط قـ‌اصــــــــــدک  | 

کلاغم

من کلاغم را خیلی دوست دارم .
برای کلاغم کاکلی قرمز خریدم .
برای کلاغم نوک حنایی و قشنگ خریدم .
برای کلاغم گردنی باریک و بلند خریدم .
برای کلاغم بال و پری رنگین خریدم .
برای کلاغم دمی بلند و زیبا خریدم .
اما کلاغم گفت : 
                       "تو مرا دوست نداری ! "
                       و کلاغ پر زد و رفت !

پ . ن : خیلی حرف توش داره ...

+ نوشته شده در  88/01/25ساعت 1:52  توسط قـ‌اصــــــــــدک  | 

سایه

این ادعای  ارشمیدس جای بسی تفکر داره ! میگفته میتونسته هر سیاره ای رو که بخوایم برامون بیاره زمین ! هر کی گفت چجوری بوده که اینجوری میگفته ؟!

برم یه لیوان چای بیارم با این کلوچه پشمک اعلی ی کاشان کیف دنیا رو ببرم ! بفرمایید ... تا یه کم خنک بشه چند تا عکس میذارممم عشقی !

عاشق این عکس هستم

دلم از اینا میخواد

+ نوشته شده در  88/01/23ساعت 19:41  توسط قـ‌اصــــــــــدک  | 

امروز

...
این عینکم کوووووو ؟ فکر کنم لب طاقچه است اما کی حال داره بره بیاره !
این دوست جونم هم رفته پی بازیش نیست ! امیدوارم هر جا هست بهش خوش بگذره .

امروز بالاخره از تو پیله در اومدم و به افتخار خودم یه گشتی تو خیابونا زدم و تمام مسیر رو پیاده اومدم خونه (یادم باشه داستان ۲۰۰ تومنی رو هم بگم :دی ) هوای خیلی خوبی بود . آدما رو دیدم ، بچه ها رو دیدم ، یکی از شاگردامو دیدم ! دختر شیطونی بود ! یعنی بهتره بگم هست !

من که عصبانی نمیشم ومعمولا با مدارا و گفتمان پیش میبرم کلاسمو . اون روز برای اولین بار سر کلاس بحثم شد و از کلاس اخراجش کردم و تصمیم گرفته بودم دیگه پامو تو اون کلاس نذارم و  همچنین تصمیم داشتم بندازمش !  البته هیچ هم بلد نبود و الکی اومده بود ترم بالا و من همه ش معلمشو ... استغفرال ... ! یادش بخیر ... خلاصه با کلی خواهش و تمنا و عذر خواهی و پا در میونی بزرگترای کلاس من برگشتم و مشروط ترم رو به پایان رسوندم.

یه ۳ ترمی با من کلاس داشت و من باهاش حرف میزدم و یه کم میخوند و البته کارش همه ش معذرت خواهی بود و ...
من به هیچ کس اجازه نمیدادم تو کلاس باهام صمیمی بشه و البته طوری بودم که باهام راحت بودن ولی این دختر واقعا گیس بریده بود ! همچین از نوع ِ " ایــــــــــــــــــــــــــش ! " . هر بار بعد از اینکه کلاس تموم میشد میومد خداحافظی میکرد ، اینطوری :  "<قاصدک جوووون > قربونت برم . معذرت میخوام ، خوش بگذره . خدافظظظظ عزیزممممم " وای مامانم اینا 
خلاصه آی حرصی میداد منو ! و البته منم هی همچین حالی بهش میدادم ... ولی اعصاب خورد کن بود و وقت از کل کلاس میگرفت !

 امروز که دیدمش کلی سلام احوال پرسی گفتم که هنوز کلاس میره یا نه ... گفت :" خدا ... بده خانوم فلانیو ! انداختم ! "منو میگی تو دلم خنده ام گرفته بود ! سفارش کرده بودم حتما بندازه تش و اونم انگاری طاقتش طاق شده بود و ترتیب کار رو داده بود ! البته این دختره ککش هم نمیگزه !
واسه همین چیزا بود که کلاسای بزرگسالان رو دوست ندارم ولی خوب ... خاطره هم زیاد دارم ازشون .

خلاصـــــــــــــــه امروز بر خلاف همیشه که خسته هستم و فقط آروزی رسیدن به خونه رو دارم ، تا خونه قدم زدم و اصلا هم مثل همیشه مثل جت راه نمیرفتم . با دوست جون هم اس ام اس بازی میکردم ! خیلی ماهر شدم ! بدون اینکه به صفحه کلید گوشیم نگاه کنم تایپ میکردم ... به به ! به به !

دوست جون از آب و هوای همدان که تازه رفته میگفت و من هم از آب و هوای اینجا ...
خیلی دلم برای همدان تنگ شده !


به سمت دانشکده مهندسی

برای پشت دانشکده ، برای خوابگاه وخانوم غیاثوند و پسر و دختر و عروس و دوماداش و نوه هاش ، واسه اذیت کردنامون و حرص دادنا ...
واسه نیلوفر و آزاده و سمانه ! آی ۴ تایی همدیگرو پیدا کرده بودیم و آتیش میسوزوندیم !
مخصوصا با آزاده !
چه جفتای عاشقی رو اذیت نکردیم و نخندیدیم و ...

هی روزگار ! یاد "حسَان " هم بخیر ...میخواست سرمو بزنه به خاطر یه سری جریاناتی !
یاد "حسام بغدادی " که عاشق گوجه بود بخیر . اون وقتا گوجه گرون شده بود و قرار بود واسه ش یک کیلو گوجه کادو بدم !
یاد "لیلا" و "محمد البیاء" هم بخیر ...
یاد "سینا برگر " بخیر ... ۳-۴ ماه آخر اون سال ، همیشه ۲ تا گارسون بالا سر من و آزاده مامور بودن تا خراب کاری نکنیم !!!! وقتی هم غذامون تموم میشد تا دم در اسکورتمون میکردن تا ...

خیلی دلم میخواست با دوست جون میرفتم همدان ولی نشد ... امیدوارم دفعه بعد بشه !   

دل . ن : انگاری داره بعد از تقریبا ۲ سال ، یخم باز میشـــــــــــــه !!!   
پ . ن : وقتی مثل من جو گیر بشی و ۲ تا فنجون قهوه بخوری ، باید هم تا این وقت شب بیدار باشی !

کی فکرشو میکرد ...
باز هم کی فکروشو میکرد ...
و در ادامه کی فکرشو میکرد !

پس بگو بیخودی نبود دیشب هی همدان همدان میکردم ... نگو اونور تر داره یه خبری میشه ! الان بیشتر دلم برای دانشگاهم تنگ شد ، برای دوستام و ...
 http://www5.irna.ir/View/FullStory/?NewsId=415849 

 

+ نوشته شده در  88/01/23ساعت 0:46  توسط قـ‌اصــــــــــدک  | 

بوس شوتی

دلم از اینا میخواد --- > البته از نوع :(روی لینک روبرو کلیک کنید :)  بوس فوتی ! بوس شوتی ! بوس تفنگی ! بوس رو پایی ! بوس هِدی ! و در نهایت هم بوس مسلسلی !!!

دلم برای آموزشگاه برای بچه ها بیشتر و نه برای بزرگا ،برای نوشتن روی وایت برد، برای نقاشی کشیدن ، برای گوش دادن به تصورات بزرگونه ی کودکانه بچه ها ! برای خندیدناشون و بغض کردناشون ...

دلم برای جیغ جیغ کردن و دست زدن و آهنگ خوندن و رو میز وایسادن و دویدن و پریدن و خزیدن و ... تنگ شده ...

دلم برای نامه نگاری هاشون تنگ شده ... آخی فکر میکردن متوجه نمیشم ! آخرش هم کار به دعوا میکشید .منم باید دعوا رو حل میکردم . کاغذ مچاله شده رو میخوندم ...

گیرلز تو بویز : یو آر دانکیز (با عرض معذرت از ذکور محترم حاضر در جمع )!
بویز تو گیرلز : یو آر مانکیز (با عرض معذرت از اناث محترمه در جمع  )!!

گیرلز تو بویز : یو آر کا(و)ز !!!
بویز تو گیرلز : یو آر اِلِفِنتس !!!!

و ... تیچر تو استیودنتس : خوبه حداقل فهمیدم که این درس رو خوب یاد گرفتید !!!!!!!!!!!!!!

من دلم غیرتی شدن پسرامو میخواد ! آخ چه حالی میکردم وقتی محمد جواد با اون هیکل تپلیش جلو همه رو میگرفت و میگفت خانوم باید اول بره ! یا میومد از جانب بقیه به خاطر رفتار نادرستشون ازمن عذرخواهی میکرد ...

دلم مهربونیای دخترونه و صورتی میخواد ...
دلم برای صفای کودکانه تنگ شده ....


دل . ن ، یک خاطره با اندکی تغییر : " امیدوارم طرز فکرتان مثل ایرانمان زیبا و نگاه تان به بلندای عزت ایران باشه !! "

کمتر از ۲۰ ثانیه صدا و یک تصویر و یک یادگاری و یک دنیا عشق و خاطره . چرا بعضی ها وقتی نیستن جاشون خیلی خیلی خالیه ؟چرا بعضیا ندیدنشون هیچ وقت عادت نمیشه و فراموش نشدنین و همیشه بی قرار شنیدن حرفاشون هستیم ...
دیروز چه روزی بود . از اول صبح تا نیمه های شب ...


جمعه ۲۱فروردین ساعت ۱۶ :
هم اکنون فیلم سینمایی " دماغ " از شبکه ۱ درحال پخشه ! بنده به علت همزاد پنداری با بازیگر نقش اول برای ساعتی این تیچنولوجی رو رها میکنم و بر خلاف همیشه به تماشای تلفیسیون میپردازم  .

+ نوشته شده در  88/01/21ساعت 1:8  توسط قـ‌اصــــــــــدک  | 

جُردی

بعد از ۲۳ سال با یکی از فامیلای تقریبا نزدیک که سالهاست دور از ایران هستن به برکت فیس بوک تونستم صحبت کنم ! شاید اون هم خیلی خوشحال شد که با اقوام پدریش در ایران تونست حرف بزنه .فارسی بلد نیست و شاید واسه همینه که همیشه با چندتا عکس و ایمیل فامیلشو میشناخته . ولی الان خوشحالم . به این کار میگن صله رحم ؟

آیم سو هپی !

+ نوشته شده در  88/01/18ساعت 0:21  توسط قـ‌اصــــــــــدک  | 

بی ربط نوشت !

  1. از وقتی این قضیه حاج آقا رو شده خودمونو فراموش کردیم . خوب البته طبیعیه . وقتی آدم حاج آقا داره دیگه فقط خودش نیست که !
  2. یاد قدیما افتادم ، اون وقتا که میخرید ... البته هنوزم میخره ها ! ولی اونوقتا یه حال دیگه داشت . فکر کنم از حاج قهرمان یاد گرفته بود ! آخه حاج قهرمان خیلی واسه قناریش میخرید ! قناری دیگه ! خانم حاج قهرمان رو میگم . آخ چه عشقی میکردم ... حالا میگم چی میخرید ! ادامه رو بخونید تا بگم ...
  3. آی این آلبوم جدید خواجه امیری ( جدید قدیمشو نمیدونم ) فاز میده ! بروبچز اینا که اومده بودن خونه مون ریخته بودن رو سیستم . بعد از اندی ماه مام وسوسه شدیم اسپیکرمون رو روشن کردیم گفتیم ببینیم این چیه ... خلاصه برد ما رو تو اون عوالم ! ترکوندیم ... البته ایکس پی رو نترکوندیما ! لاو رو ترکوندیم ...
  4. عید امسال پر از حوادث ناگوار و در کنارش پر از خاطره بود ... فقط جای آقا جون خیلی خالی بود . شاید اگر عمل نمیکرد این اتفاق نمی افتاد . وقتی عزیز جون روز اول سال ۸۸ قرآن رو باز کرد و گفت این عیدیا رو آقاجون کنار گذاشته بودن ... خدا رحمتشون کنه . خیلی زود بود رفتنش ...
  5. اینم یه سری بی ربط ها . پاسخ سوال این هفته : "ناز " ! بود تاثیرات تماشای فیلم "دلداده " .

 پ . ن : بازدید کننده ۶۰۰۰ خودم بودم . از این جیب به اون جیب شد :دی
پ . ن ۲ : وقتی خوندم متوجه شدم از این آبکی تر نمیشد بنویسم !

+ نوشته شده در  88/01/16ساعت 21:46  توسط قـ‌اصــــــــــدک  | 

سال1400 یا ۱۲ سال بعد در چنین روزی :دی

به دعوت مهرنوش عزیزم وارد بازی دیگری میشویم ...

آخ گرفت * !

توصیف میکنیممممم ...

۱۲ سال بعد :
۱۵ دقیقه مونده به تحویل سال یا سال تحویل ! هنوز هم نمیدونم کدوم درسته  Any Way دارم با بهار کلنجار میرم ! دختر گیس بریده ! نمیذاره موهاشو شونه کنم ! از اونطرف هم حاج آقا داره سعی میکنه علیرضا رو از رو کمد بیاره پایین تا لباسشو تنش کنه ! امون از دست این پسر بچه ها ! بچه م بهار به این خانمی و البته کم از داداشش نداره ولی خوب اقلکن حرف گوش میده . علیرضا ۸ سالشه و بهار هم ۵ سالشه . خلاصه حاجی ابهتشو خرج میکنه و این علیرضا رو میاره پایین ! به هر وضعی هست آماده میشیم و میشینیم سر سفره ! اما هنوز علیرضا نیومده ! یه جایی گیر کرده طبق معمول !
۱دقیقه مونده به تحویل سال یا سال تحویل
یه چیزی میوفته تو سفره مون ! بعلـــــــــــــــــه علیرضا خان با سنجاق قفلی و کاغذ و نخ ملخ مصنوعی درست کرده و خلاصه بهار رو به گریه میندازه و حاجی هم میوفته دنبال علی و دور سفره دنبال هم میکنن و  ....

۱۰ ثانیه مونده به تحویل سال یا سال تحویل ...
خاله قاصدک مهربون ، کاکتوسی میشه و فریادی میزنه گویینکه بمب تحویل سال یا سال تحویل رو در کردن ! ....عید شما مبارک !

موقعیت ها ۱۰ ثانیه قبل از تحویل سال یا سال تحویل : من کنار سفره و بهار رو پام نشسته ! قرآن قبل از حرکن انتحاری علیرضا در دست حاجی آقا و علیرضا در مکانی نامعلوم در پی اقدام انجام عملی شوم!

۱۰ ثانیه بعد از تحویل سال یا سال تحویل : من دست به کمر بالا سر حاجی و علیرضا و بهار ! بهار هنوز داره گریه میکنه با صدای بلند = جیغ و ونگ و عر  علیرضا داره میلرزه و کنار ایستاده - مطمئنم هنوز متنبه نشده  و حاجی متحیر و انگشت به دهان از این حرکت من !

جو روحی خیلی خیط است ... سعی میکنم فضا را تغییر دهم . چشمکی میزنیم به حاجی و حاجی بهار و بغل میکنه و میبوسه و بهش عید رو تبریک میگه و عیدیشو بهش میده ، عیدیش یه خونه اسباب بازی بزرگ با کلی امکانات و اتاق و سونا و استخر جکوزیه  و بهار بابایی رو میبوسه و واسش ناز میکنه و میخنده ... میام و علیرضا رو میبوسم و یه چشمکی هم بهش میزنم که بگم خوشم اومد از کارش و میبوسمش و یواشکی میگم اینجا جاش نبود ... هماهنگ میکردی با من ! حالام با هم نقشه میکشیم خونه بابابزرگ که بریم اونجا همه رو میترسونیم ! بعد هم عیدیشو میدم که کلید یه موتور واقعی کوچیک برای مرد کوچیک خونه مون ... همگی شاد و خوشحال و خندان  حاضر میشیم بریم خونه بابابزرگی و مامان بزرگی که منتظرمونن(انشال... همیشه سایه شون بالا سرمون باشه ) ...

۲ دقیقه بعد : خونه بابابزرگی اینا هستیم (بابای خاله قاصدک)آخه خونه شون طبقه پایین خونه ماست ! بهار پله ها رو دو تا یکی میکنه و میپره تو بغل بابابزرگی و البته علیرضا پله ها رو ۵ تا یکی میکنه !!! ولی طبق سیاست های مامان قاصدکی کاریم یکنیم که بهار اول برسه و بعد علیرضا ...

و ...

دیدن منوگرفت * !!!

بگذریم ...

مدرک فوق لیسانسمو  رو در رشته ی تحصیلیم گرفتم و شاید به دکترا اصلا فکر نکنم ! حداقل در رشته خودم ... بیشتر میخوام زندگی کنم ...

اون زمان حتما وبلاگمو مینویسم و ۱۶ سال از وبلاگ نویسی من میگذره  ... حتما کودک دورنم هنوز زنده ست و دست از بعضی شیطنتاش بر نمیداره .

حتما اون موقع به آشپزی علاقه مند شدم و از اونجایی که پدر مادرا برای بچه هاشون اونچیزایی رو میخوان که در بچگیشون نداشتن ، باعث شدم بچه ها خوش غذا باشن البته اصلا چاق نیستن !!!!

ای بابا بازم که گرفت *!

یه شب تو عید سال ۱۴۰۰ ...

< رینگ رینگ > حاجی  تلفن زنگ میزنه ! یعنی کی میتونه باشه این وقت شب ؟!

من : الو ؟ بفرمایید ...
پشت خط : آبجی خودتی ؟؟؟؟
من : شما ؟
اون : منم دایی بهار !
من : کی ؟
اون : دایی بهار قلمبه ات ...
من :
م ُم ُم ُم ُم  ح ســــــــــــ ( و من با جیغی از خواب میپرم ! ) 

الان چه ساعتیه ؟!  

* : جو بنده را گرفت !

پ . ن : پنجاه ششم اول ، پنجاه ششم دوم ، پنجاه ششم سوم ، پنجاه ششم چهارم ، پنجاه ششم پنجم و پنجاه ششم ششم لینکهای وبلاگ رو به این بازی دعوت میکنم .اینم شش نفر !

+ نوشته شده در  88/01/12ساعت 12:18  توسط قـ‌اصــــــــــدک  | 

خدا شوخیش گرفته نصفه شبی ...

+ نوشته شده در  88/01/11ساعت 3:19  توسط قـ‌اصــــــــــدک 

بازی وبلاگی

الگوریتم عزیز منو به یه بازی یه کمی خاص عوت کرده ، بازی قوانین زندگی ... گرچه بعضی وقتا همین قوانین گاهی وقتا دست و پا گیر میشن ولی هستند و باید باشن . حالا من هم به تعدادی از این قوانین اشاره میکنم ، تعدادی از این قوانین همه جا و برای هر کسی باید رعایت بشه ، مثل دروغ نگفتن ، احترام گذاشتن و ... اینا رو دیگه نمیگم .

  1. سعی کنیم طوری برخورد کنیم که کسی از دستمون ناراحت نشه . خیلی وقتا تونستم این قانون رو عملا رعایت کنم ولی چند مورد پیش اومده که نتونستم جلو خودمو بگیرم .
  2. قهر نداریم !!! خودم هم قهر نمیکنم !
  3. ابراز دوست داشتن و علاقه هم از مهمترین قوانین زندگی منه ! خیلی وقتا میگیم مهم اینه که همدیگرو دوست داریم ولی بعضیا یا از ابرازش واهمه دارن یا غرورشون اجازه نمیده این دوست داشتن رو ابراز کنن ، اما بارها بهم ثابت شده اونقدر زنده نیستم که بخوام این نگفتن ها رو جبران کنم و وقتی که باید بگم یکی رو دوست دارم که دیگه خیلی دیر شده ! بی واهمه به عزیزانم میگم دوسشون دارم و میدونم چیزی از من کم نمیشه .
  4. هدیه دادن هم باز از مهمترین قوانین زندگیه . مهم نیست چی باشه . خیلی بزرگ یا خیلی کوچیکش فرقی نداره . مهم اینه که سفارش شده هدیه بدیم و این هدیه باعث افزایش محبت ها و تحکیم روابط تو دل ها میشه . البته الان اینطور یه که آدما برای اینکه بعدا به هم نیاز دارن این کارو میکنن و وقتی رفع نیاز شد همه چی تموم میشه . من با این کاملا مخالفم !
  5. نظم و ترتیب ! و البته تو این ترتیب باید اجزا همه به هم بیان !
  6. صدای تلویزیون باید یه عدد زوج باشه وگرنه نمیتونم تمرکز کنم . منظورم اینه که درجه صدا عدد زوجی باشه .
  7. حتی اگه یه برش پیتزا باقی مونده ، صبر کنیم تا همه بیان و همون یه تیکه رو همگی با هم بخوریم !(پیتزا یه مثال است )
  8. تاریخ تولد ها نباید فراموش شود و تبریک ها باید به موقع باشد
  9. اگر یک جوک تکراری بی مزه تعریف کردند نباید طرف را ضایع کرد . به زور هم که شده بخند و بگو جوکش جدید بوده (البته جوک هم مثال است )
  10. هنگامی که با فردی صحبت میکنیم نباید هی به ساعت و در نگاه کرد ، نگاهتان به طرف باشد حتی اگر نمیشونید که چه میگوید و حواستان جای دیگر است .
  11. خوشی ها  و ناخوشی باید در کنار خانواده بود .
  12. و ...

 این هم تعدادی از قوانین زندگی من .حالا من هم طبق قانون بازی طنین ، خاله هستی ، النــــاز  ، بهــــــــــــــــار ، وحشــــىــــىـــــی  را به این بازی دعوت میکنم .  

پ . ن : این FaceBook هم خیلی باهاله . مهمترین مزیتش اینه که تا وقتی با یکی دوست نشی نمیتونی پروفایلشو ببینی . نمیدونم چرا زودتر از این سفارش دوستان رو باری عضویت نپذیرفته بودم .

پ . ن ۲ : چی میشد تا آخر سال عید بود ؟(فکر کنم اونایی که از عید خوششون نمیاد ، بیان منو بزنن ! ) ولی من عید رو دوست دارم . تازه امسال برای اولین بار در عمرم عید بازی درآوردم و ۵جا برای عید دیدنی که رفتیم هرچی تعارف کردن خوردم اعم از میوه ، آجیل ، چای و شیرینی و البته همون شب ۳بار هم به دعوت افراد مختلف شام خوردم و البته کلی هم ترشی شوری شیرینی خوردم ... چشمتان روز بد نبینه !!! فرداش حالی ازم گرفته شد که آنها که دیدند برای آنها که ندیدند تعریف نمایند . عید ۸۸ سال "اولین ها " است برای من تا سال "اصلاح الگوی مصرف" . من موندم الگومون کجا بوده که بهواد غلط باشه که بخواد امسال اصلاح بشه !  

+ نوشته شده در  88/01/09ساعت 11:8  توسط قـ‌اصــــــــــدک  | 

پس چی شد این شام مااا ؟

 چند روز دیگه حاج آقا میخواهد بره سفر . کنارش نشسته ام . گریه میکنم . آخه وقتی داشتم ساکشو می بستم ، توی جیب یکی از پیراهناش - همون پیرهن آستین کوتاه سفیده که چهارخونه ریز توسی داره - یه کاغذی رو پیدا کردم . گفتم یه نگاه بندازم ببینم اگه به درد نخوره ، بندازم دور که ...

فکر میکردم چرک نویس نوشته هاشه که برام مینویسه ، اما نه ! فرق داره . تا ته ش خوندم . 

وااای حاجی ! اینا چیه نوشتی ! داغ میشم ، دارم خفه میشم ...
با "عیال" گفتنش به خودم میام . انگاری یکی دوبار صدام زده متوجه نشدم و یهو فریاد زده "عیـــــــــال  ... " و من به خودم اومدم ...تصور لحظه ای بدون اون واسم غیر ممکنه !!!

نگاه ش میکنم. چشماش ! باز داره ازم عکس میگیره ! برق چشماش عین فلاش دوربینه . چند بار پلک میزنم و یهو میزنم زیر گریه .

میترسه !!! میاد کنارم و دستشو میندازه دور گردنم ...
با انگشتاش اشکامو پاک میکنه و پیشونیمو میبوسه و با صدایی مضطرب میگه : " چی شده ؟! "
نگاه ش میکنم و بازم نگاه ش میکنم ...
دستشو از دور گردنم برمیدارم و درست رو به روم مینشونمش ... 
سکوت!
به حرف میام . کاغذو نشونش میدم و میگم : "این چیه !!! "
با خونسردی جواب میده :"خوب کاغذه ! "
میگم :" میدونم کاغذه ولی اینا چیه توش نوشتی !"

از دستم میگیره و یه نگاهی میندازه . میذارتش کنار و بغلم میکنه ...

میگه : " چیزی نیست . خوب هیچ کس از یه ثانیه بعدش خبر نداره ، هرسال مینوشتم و امسالم با نو شدن سال ، باید تغییرش میدادم .تازه مرگ حقه ! ... " 
میگم : " اسمشو نیار ، اصلا نگو ... تصورشم برام سخته ... "
میگه ، میگم ، میگه ، میگم و ... 

دستامو میگیره تو  دستش ... میدونه که عاشق دستاشم . با گرمای دستاش آرامششو بهم منتقل میکنه . یه جوریم میشه ! بعد صورتمو تو دستاش میگیره و تو چشمام زل میزنه و میگه :" حالا حیف این چشمات نیست آخه ! " 

سرمو  میندازم پایین . هنوزم داره بهم نگاه میکنه . یهو بلند میگه : " عیـــــــــــــــــــــــال پس چی شد این شام مااا ؟ " میخندم و میگم الان آماده میشه .
میگه:" برام همیشه بخند ... " و بعد میگه : " شامو بذار واسه ناهار فردا ، میریم بیرون ... "

پ . ن : این هم اولین پست سال ۸۸ ...
پ . ن ۲ : میخواستم این پستو حذف کنم ولی از ابتدای سال جدید تصمیم گرفتم دیگه هیچ پستی رو بعد از نوشتن حذف نکنم .
+ نوشته شده در  88/01/03ساعت 1:51  توسط قـ‌اصــــــــــدک  |