تبليغاتX
خاطرات قاصدک

خاطرات قاصدک

کرم نما و فرود آ که خانه خانه توست

کلاس سوم

قصدم نبود بنویسم ولی با خوندن پست وحشی تو وبلاگش یاد خاطرهای افتادم که حیفم اومد ننویسم . شاید بعدا فراموشم بشه ....

کلاس سوم ، یه دوست همکلاسی داشتیم که معلممون همه ش تحویلش میگرفت چون جدول ضربش خوب بود ! یه بار معلممون ، من و اون و 2-3تای دیگه رو آورد پا تخته ضرب بپرسه !!! آقا مگه این دختره مهلت میداد ! تا میرفتیم بگیم زود میگفت ! و بعد معلممون ازش تعریف میکرد !!!یادمه نوبت من که شد به خانوم گفتم : " من جواب نمیدم به همون شاگرد عزیز دردونه تون بگین جواب بده ! " نمیدونستم حاضر جوابیه !!! معلممون هم گفت :"مداد میذارم لای انگشتات !" منم گفتم :"باشه ! ولی من جواب نمیدم !!" آقا مداد رو گذاشت .... درد اومدا ولی یادمه هیچی نگفتم و اتفاقا احساس غرور هم میکردم چون حرف تمام بچه بود .

حالا بعد از این همه سال ، تو دانشگاه هم اتفاق به فرمت دیگه افتاد ! بحث با یه استاد همانا و انداختن من همان ! البته نوع بحث فرق داشت !!! و البته الان که یادم اومد استاده منو ننداخت . اتفاقا بر خلاف انتظارم ، پاس کردم ولی مهم این بود که من قید نمره رو زده بودم و رفته بودم به استاد گفته بودم  روش تدریستون درست نیست !البته اثر هم داشت . بنده خدا تغییر کرد .

هنوزم همونم !!!! چرا !؟ 

پ . ن :  نیو سانگ ...
پ . ن ۲ : با چی اومدن تو وب من---> google.com: جوك ناموسي

+ نوشته شده در  88/02/31ساعت 1:56  توسط قـ‌اصــــــــــدک  | 

خاطرات ... دلنوشته ها ... تولد ها

از شهریور ۸۴ تا الان ...
گرچه میدونم معتاد شدم به نوشتن و نمیتونم ننویسم - حالا خوب یا بد ، قوی یا ضعیف ، شیرین یا تلخ - ولی فکر کنم تاریخ انقضام به سر اومده ... خسته شدم . از این وبلاگ به اون وبلاگ ...برای فرار از ادمای دور و برم .

اینجا فعلا نمینویسم تا به وقتش -----> فعلا یعنی تا مدتی ، حالا یه هفته یا یه ماه یا ... اما میدونم برمیگردم ! معتادا هیچ وقت درمان نمیشن . فعلا تا پایان ترم و تحویل پرژه ها ، بعدش خدا بزرگه .

خیلیا رو رنجوندم و با حرفام و طعنه هام ناراحتشون کردم گرچه خودم میدونم که اصلا از ته دلم نبوده و نیست و فقط مقاومت در برابر نه شنیدن ها بوده گرچه در باطن تسلیم بودم ولی خوب دلیل موجهی نیست و من معذرت میخوام . تا همین جا بسه . نمیخوام خاطره بدی از من تو ذهن کسی بمونه و اگر اینجا اوج هم نباشه ، حداقل ته دره نیست و ترک اینجا تو این وضعیت برای من بهتره و هر چی بوده تا همین جا کافیه .


راستی ماه خرداد از روز اولش تولده تا روزای آخرش ...

1 خرداد تولد داداشی  که نیست و هرجا هست براش آروزی خوشبختی و موفقیت میکنم . میخوام بهش بگم این روزا هر چی دارم بیشتر راجع به تو چیزی متوجه میشم بیشتر به تعجبم اضافه میشه  و انگشت به دهن که چه کسی برادرمن بود و من نمیدونستم !!!! یادش بخیر تولدت پارسال چه خبر بود تو کامنتات ! هنوز که هنوزه این جوابت به "غ" رو هرروز برای خودم تکرار میکنم ، شاید شیرین ترین و دندان شکن ترین جوابی بود که دادی :

امیدوارم طرز فکرتون مثل ایران زیبا و نگاه کوتاهتون به بلندی عزت ایران بشه!!

۱ خرداد تولد یکی دیگه از دوستانم استاد عزیزم الگوریتم هم هست . نمونه کامل یک انسان ، خیلی وقتا برام  نزدیک تر از یه دوست نزدیک بود و هست و من به دوستی با ایشون افتخار میکنم . خیلی وقتا غر غر کردنای من رو تحمل کرده و هنوزم تحمل میکنه و مثل یه برادر منو راهنمایی میکرده و میکنه .بهار من و نگار اون دوستای همیشگی هستن و ما به اونا دلخوشیم . اندکی بیشتر از اندکی شیطنت میکند و همیشه دوست دارد من خورده شوم توسط آدم خوار ها در بلاد غربت:(( ! با وجود تحمل نا ملایمات زیاد باز هم لبخند بر لب دارد . سه تار میزند و سرگرمیش کوه است ! ستاره ها را رصد میکند و عاشق کویر است . عشق به معنای واقعی را میفهمد . یک عدد مکعب روبیک دارد که اگر دیدی گوشه ای نشسته و با آن بازی میکند باید بدانی که نباد نزدیکش شوی یا چیزی بخواهی . دارد فکر میکند و فکر کردن بارز ترین هنر اوست . یک دوچرخه هم که جایزه پدرش بوده توی انباری دارد که نمیخواهد خاک رویش را تمیز کند ، چون میخواد با دیدنش همیشه یادش بماند که چه بر او گذشته تا الان ...  تولدت مبارک زیاد تا .

۷ خرداد هم تولد نگین عزیزم  هست . خیلی کم میشناسمش ولی دوستش دارم . شیطنت هایش گاهی خطر ساز میشود . هیچ وقت یادم نمیره وقتی که میخواست اون روز خلاف دور بزنه (فکر کنم همین یه بار فقط سوار ماشینش شدم ) چه شلوغ بازاری راه انداخت و بعد هم با خنده گفت خلاف  کیفش بیشتره . هنوز هم همون دختره و من براش یه دنیا شادی و خوشبختی آروز دارم .

۱۲ خرداد هم ... ( همون ۱۲ خرداد میگم )

۱۳ خرداد هم تولد پدر عزیزمه که من بهش میگ دوست پسرم . عاشقشم و همیشه به داشتن پدری مثل اون به خودم افتخار میکنم . هیچ کلمه ای و هدیه ای نمیتونه این همه سال عاشقانه زندگی کردن و دوست داشتن و محبت پدرانه رو توصیف کنه . ( مادرم هم که از گل بهتره و ۱ آذر تولدشه و عین خواهرم میمونه !!!! یه دوست خوب و مهربون و شاد و اصلا اونقدر دوستیم که شبیه مامانا نیست . )

۲۳ خرداد هم تولد سمیه عزیزم آجی مهربون و دوست داشتنیمه . تازه سالگرد ازدواجشم هست که به همسرش و خودش تبریک میگم و امیدوارم منو به خاطر ملاقات های کوتاهی که به خاطر محدودیت زمان پیش میومد ببخشن . نمیدونم چی بگم از مهربونیاش که هر چی بگم واقعا کمه ...

اگه کسی هم تولدش تو این ماهه که من نگفتم واسه خاطر اینه که نمیدونستم . وگرنه هیچ وقت یادم نمیره .


یه دوست خوب میگفت : آدما مثل کتابن تا وقتی تموم نشدن جذابن . پس سعی کن خودتو جلوی دیگران تند تند ورق نزنی تا زود تموم نشی.چون وقتی تموم بشی میرن سراغ یکی دیگه ... !!!

راست میگفت ...
پس فعلا تا بعد .

+ نوشته شده در  88/02/28ساعت 13:37  توسط قـ‌اصــــــــــدک  | 

آینه

آنگاه که نا امیدی گام هایت را
آنگاه که تردید نگاهت را
و آنگاه که ترس وجودت را فرا میگیرد ...
به آینه پناه ببر !

" میلاد تهرانی "

+ نوشته شده در  88/02/28ساعت 11:56  توسط قـ‌اصــــــــــدک  | 

نو تایتل

تلخم ،

عین لیموی قاچ زده مونده توی بشقاب .

با بی میلی نگام میکنه ...

فکر کنم هوس پرتقال کرده !

آخه اون نیمه مونده توی بشقاب تلخ شده ، دلشو میزنه !

{ چرا باید زدن یه تکمه اشتباه روی صفحه کلید باعث بشه اون خطی که نوشته بودم از ذهنم بپره ؟ }

پ . ن : گرمای تابستون کلافه م میکنه ! هنوز شروع نشده میخوام پاییز بشه .

دل . ن : درگذشت آیه ال... بهجت رو تسلیت میگم :(

بعدا نوشت :

از افتخاراتم اینه که- احتمالا با دلیل -در گیر حوادثی شدم که درعین بی رحمی ش برام دوستی هایی رو در پی داشت که به دنیا می ارزه ...

ولی میترسم ! با اینکه تا اندازه ای ازش رهایی پیدا کردم ولی هنوز میترسم ...

+ نوشته شده در  88/02/27ساعت 23:4  توسط قـ‌اصــــــــــدک  | 

نمایشگاه کتاب 1388

طبق معمول هر ساله - چون رفتن به نمایشگاه و خریدن و نخوندن کتابها یه رسم شده برای من - ساعت ۵ پا شدم و عازم دانشگاه تا مثلا ساعت ۶ حرکت کنیم و خوشبینانه فکر کنیم ساعت ۱۰ برسیم و خلاصه بازدید و ...
خوش بینانه فکر کردن همانا و ساعت ۷ راه افتادن همان ! - ربط داشت ؟-
بماند که سوار چه ماشینی شدیم !!!! یکی نبود بگه ۱۰۰۰ تومن دادی حتما میخوای اسکانیا سوار شی ! خیلیم دلت بخواد کف اتوبوسه پارکته ! :)) - کف پوش بود البته - خلاصه من که خوشبین هستم گفتم همینشم خوبه و سوار شدیم و آقا چشمتون روز بد نبینه ! کمر درد و پا دردی گرفتم که خدا نصیب گرگ بیابون نکنه !
حالا به هر سختی بود رسیدیم و خلاصه ما رو مرقد امام پیاده کردن گفتن خودتون برید ... مام شنگول شدیم ! تصمیمات اونجوری به سرم زد ولی با خودم عهد کردم آدم بشم :دی . مثل بچه خوب سوار مترو شدم به هدف نمایشگاه و اصلنم دیگه فکر کج کردن مسیر رو به ذهنم راه ندادم . خلاصه رسیدیم مصلی و باز هم سعی کردم فکرای خبیثانه رو از سرم دور کنم ! قفط یکی دوتا قرار داشتم که خوب بهشون رسیدم :دی . اتفاقا دوست جون اینا هم اومده بودن ولی خوب چون با فامیلاش بود دیگه نشد زیاد با هم باشیم .

بگذریم ! امسال دیگه هدفم اصلا کتاب درسی و انگلیسی و فرانسه و این چیزا نبود ! فقط ناشران عمومی . یه سری داستان و رمان و کتاب شعر و زندگینامه ! به تعبیر من جمعه ۲۵ اردیبهشت روز تولد فردوسی گرامی و دادا خروس عزیز (یاد صالح علا افتادم :دی) ، روز آشتی من با ادبیات بود !البته تا سال پیش دانشگاهی کتاب زیاد خوندم ولی بعدش تک و توک و بیشتر روانشناسی . حالا چند تا کتاب خریدم که اسماشونو اینجا میذارم :

گلستان سعدی : گرچه میدونم این کتاب و خیلی کتاب های دیگه تو کتابای پدرم هست ولی برای خودم باشه خیلی فرق داره . از وقتی وب علی عزیز ( لحظه ها ) رو میخونم فکر خریدش از ذهنم بیرون نمیرفت و الان راضی هستم .

زندگینامه شاعران : خوب اطلاعات عمومی من راجع به شاعران خیلی کمه . تقریبا فقط با سهراب و حافظ و مولوی و سعدی تا حدودی آشناییت دارم . لازم بود برای اینکه جنبه شعری وجودم پرورش پیدا کنه این کتاب رو بخرم .

استثنا یه کتاب واسه تافل گرفتم چون کلاس زبان میرم و تصمیم بر این شد که یه مدرکی بگیرم شاید لازمم بشه .

رمان یا بهتره بگم داستان های دیوانه وار و فراتر از بودن از کریستین بوبن که به پیشنهاد فروشنده خریدم . چون بهش گفتم میخوام به خوندن رمان علاقمند بشم ، اون این پیشنهاد رو داد . فرانسوی الاصل بودن نویسنده هم یکی از دلایلی بود که تصمیم گرفتم حتما بخرمشون . اولش هم گفتم رمان های عاشقانه رو دوست ندارم و گفت بهتون میخوره که علاقمند به اینجور رمان ها نباشین ! چند تا رمان فلسفی معرفی کرد که تا گفتم ترجیح میدم فعلا سنگین نباشه ، اینا رو معرفی کرد .

پائولو کولیو رو هم تقریبا میشناختم ولی رمان هاش رو نخونده بودم . کتاب مثل رودی که جاریست رو خریدم تا خوندن نوشته های این نویسنده رو شروع کنم .

حقیقتش خوشحالم که فرصت و وقت بیشتری دارم برای خودم میذارم . خوشحالم که فعلا تعهدی به جایی یا کسی جز خودم ندارم و این بهترین فرصت برای پرورش بخش های نارس وجودمه !

و اما رسیدیم به این ۳ تا کتاب شعری که خریدم ...

پارو زدن در خاک : داریوش معمار
این دفتر را باد ورق خواهد زد :شهاب مقربین
سطر های پنهانی : حافظ موسوی
 

خیلی دردم گرفت ! آخه تو رودربایستی اینا رو خریدم و البته تعهد به یه سری اخلاقیاتم . ۴امین یا ۵ امین غرفه ای بود که داشتیم میدیدم .
فروشنده گفت که این کتاب منه و ... منم دیدم کتاب شعره و هر چیم پول بالا کتاب بدی ارزش داره گفتم خوب یه جور احترامه به این نویسنده است که دارم میبینمش پس تشکر کردم و کلی ذوق و شوق نشون دادم و ازش خواستم تا امضا کنه - گرچه شاید اصلا اون آقا شاعر کتاب نبود ولی خوشبینانگی من باز هم اینجا خودش رونشون داد - امضا کرد و دید فرصت خوبیه گفت آقای فلان شاعر این کتاب هم اینجا هستند و منم گفتم خوب زشته که کتاب ایشون رو خریدم و اون آقا رو نگیرم بد میشه ! گفتم پس اگه بشه ایشون هم یه امضا بزنن و ... تو این حرفا بودم که گفت آقای فلانی شاعر این کتاب هم اینجان و این سری جدید کاراشونه و منو معرفی کرد و منم گفتم سلام استاد و ... نهایتا این شد که جناب استاد هم امضایی زدن و مام کتابا رو خریدیم ....

تو اتوبوس در راه برگشت گفتیم حالا حداقل بخونیم ببینیم چی داره !!!

تأمل فصل

پاییز
در آستانه موهای قهوه ایت (چرا میگه موهای قهوه ای ؟ متوجه نمیشم!)
مکث میکند

تأمل فصل را
مگر صنوبری دریابد
و آخرین برگش را
پیش پای تو بر زمین بگذارد .
من عاجزم !

و چندتا شعر دیگه .
چشمتون روز بد نبینه !!! حدا رحمت کنه سهراب سپهری رو . به فرض محال هم اگه چرت و پرت میگفته (که اصلا این طور نیست) ولی حداقل حس شعری بهت دست میده ! یه ربط هست و ...

این مهران مدیری هم میدونه کیا رو نقد کنه ! استاد طوفان کم نداریم که .

شما این شاعران گرانقدر رو میشناسین ؟ امیدوارم بشناسین حداقل معروف بوده باشن ، زیاد دلم نسوزه .

یه چند تا هم کتاب داستان کودکانه گرفتم که هر وقت نیما کار خوبی کرد جایزه بدم بهش . تازه یه مکعب روبیک هم خریدم ! این الگوریتم عزیز هم با نوشتن پست مکعب روبیکش منو وسوسه کرد که حتما بگیرمش . یکی سودوکو هست که عاشقشم و یکی هم این مکعب روبیک .

اینم از نمایشگاه امسال ...

پ. ن : از دوستای خوبم که منو تو پست قبلی با نظراتشون دیدگاه های مختلفی دادن بهم ممنونم .
پ . ن ۲ : شما اگه رفتین نمایشگاه ، اولا چطور بود به نظرتون و بعد هم چی خریدین ؟
پ . ن ۳ :
یه کتاب معرفی کنین ، کتابی که فکر میکنید بیشتر از همه کتابایی که خوندین جالبتره .

+ نوشته شده در  88/02/27ساعت 1:5  توسط قـ‌اصــــــــــدک  | 

دل ِپُر ۲:

آدم قدر نشناسی نیستم . محبت ها یادم نمیره . بی چشم و رو نیستم . ولی میتونم ناراحت بشم . میتونم از بعضی رفتارا برنجم و داغ کنم و عصبی بشم ولی چه فایده بعدش ....انگار نه انگار که همین دو دقیقه پیش طرف منو ناراحت کرده ! نمیدونم این دیگه چه مدلشه ! بهم میگن نمیدونی چی میخوای ولی من میدونم چی میخوام . من طاقت ندارم ... تا میرم قهر کنم یا بدم بیام یا متنفر بشم یا کینه به دل بگیرم ، یادم میاد ممکنه همین فردا بمیرم ! یا اینکه ممکنه یه اتفاقی برای طرف بیافته و اونوقت ... خلاصه بدون توجه به اینکه ممکنه طرف مقصر بوده باشه خودم میرم و یا عذرخواهی میکنم یا یه جوری سعی میکنم دلشو بدست بیارم .

حالا تا اینجاش به نظرم خوبه اما فقط تا وقتی که من این ایده رو دارم ... اما بقیه اینو یه جورایی کوچک کردن تلقی میکنن . میگن دیدی فلانی خودشو کوچیک کرد ! بعد هم بدون اینکه فکر کنن که چرا من این کار روکردم واسه خودشون نتیجه گیری میکنن و بعد باز رنجش خاطر ها شروع میشه . حالا بدترش اینجاست که طرف فکر میکنه حالا خبریه ! دست بالا میگیره . باد به غب غب / قب قب (چجوریه؟) میندازه و حالا بیا و درستش کن ....

+ نوشته شده در  88/02/23ساعت 14:37  توسط قـ‌اصــــــــــدک  | 

دل ِپُر

قبل . نوشت : لطفا اگر میخونید تا آخرش ، نظر بدین ! اگر هم نظر میدین مثل اون چند دسته ای که اشاره کردم نباشه ! من نظر شما رو میخوام ! مخالف یا موافق ! میخوام بحث کنیم ! حرف بزنیم !!! اما حرفای خوب !

دل ِپُر :

این روزا دارم به این فکر میکنم که چرا حرفای خوب و پرمغز و درست حسابی خریدار نداره ؟! یعنی اینقدرمردم دلشون سیره یا شایدم از وضع بد اقتصادی مملکته که مردم زدن به اون رگه بیخیالیشون تا حداقل درداشون یادشون بره !!! نمیدونم چرا یه جوک ناموسی یا یه شعر چیز دار یا امثال اون میتونه مردم رو به واکنش در بیاره ولی تا یه نفر میخواد یه حرف درست حسابی بزنه مسخره ش میکنن ، میگن برو بابا دلت خوشه ، اینا رو توکتابا نوشتن ، بازم که مغزتو شست و شو دادن و ....

پیرو این حرفم ... این روزا تو وبلاگای زیادی میچرخم ... از سر بیکاری یا شایدم ... حالا بماند ! البته هر کسی آزاده توی وبلاگش هر چی میخواد بنویسه اما اونم باید حدی داشته باشه . فقط کافیه یه حرف اونجوری بزنی ...حتی مشکلات جامعه رو هم با کلمات چیز مطرح کنی !  ملت انگاری منتظرن !!!! شروع میکنن و اگه اینترنت مفت هم دستشون بدی تا ابد میشینن و هی میبافن ! وبلاگای دو نفره چه زیاد شده  ... خیلیاشون که چیزای زیر پتوشون رو هم به سمع و نظر خوانندگان محترم هم میرسونن و خوانندگان محترم هم که خوشحال و تعریف و به به و چه چه !

وبلاگ های خوبی هم هست ...حالا بیا و نظراتشون رو ببین : 

  1. انواع نظرات تبلیغاتی
  2. خواننده میاد یه خط از نوشته رو کپی پیست میکنه میگه خیلی خوب بود .
  3. یه خط اولش + یه خط وسط + یه خط آخر : مطلبتو خوندم یه سری هم به وب من بزن ! 
  4. ممکنه از دوستان وبلاگی باشه که یه نظری میده که از صدتا نظر تبلیغاتی واسه ادم دلسرد کننده تره ! یه جورایی رفع تکلیف که یادت باشه :یارو نگی نیومدم ! اومدم نشون به اون نشون که فلان نظر رو گذاشتم !
  5. یه نکته مورددار از توش میکشه بیرون و ...

مطالبی که باید روش بحث کرد ! باید ارزیابیش کرد ... حالا نخوایم هم بحث کنیم ... ولی میشه که یه حرف درست بزنیم که ! حداقل بگیم مخالفیم یا موافقیم و دلیل مخالفت یا موافقتمون اینه ! این که میشه !

نمیدونم چرا اینجوریه ولی فکر میکنم آدما یعنی ماها اونقدر خسته هستیم و افسرده که به اندک چیز بی ارزشی خوشحال میشیم و لبخند رو لبمون میاد . این یعنی فاجعه این یعنی چیزی که گریبان جامعه ما رو گرفته ! این یعنی همون دلیل جهان سومی بودن ما ! کارمون مسخره کردن دولت و حکومته ! مسخره کردن آدما ! یه قسمت یوزارسیف که تموم میشد سیل اس ام اس بود که روانه میشد ... اونم نه اس ام اس طنز ! از نوع هجوش ! چرا باید واقعیت های جامعه با ادبیاتی زشت و ... بیان بشه  !؟ چرا عشق باید با ۴ تا کلمه ... مطرح بشه !  اصلا چرا باید دهان ما با این کلمات همنشینی پیدا کنه !؟ چرا ؟!چرا باید عشق و دوستی بین آدما با فحش باشه . جایی خوندم ما چونخیلی با هم دوستیم  اینطوری حرف میزنیم !!!

ما مردم ایرانیم ؟ ما ایرانیان متدمنیم ؟ ما ایرانیان خوش صحبتیم که از دهانمان به جای کلمه در و گوهر میبارید ؟ اصالتمون کو ؟ آخه چه بلایی سر ما اومده ؟

دلم پره ! ناراحتم ! من از این وضع ایران ناراحتم ! من ایران خیلی خوب میخوام با مردم خوش صحبت و شیرین بیان که با کنایه های طنز آلودشون لبخند رو رو لب میارن ، ظرافت قلم و بیان ! آموزش های زیبا و خوش صورت میخوام ! حتی اگر فحش هم داده میشه در قالب شعر باشه و خیلی خیلی ظریف ...

ایران ما تاریک شده چون ما سازنده های ایران فردا هستیم ! "ما" ای که فکر کردن بلد نیستیم !  "ما" ای که الان اینه وضعمون !  

 

پ . ن : میدونم به خیلی از جوانب توجه نکردم . شما بگین ....
پ . ن ۲ : نمیخوام کسی مطالبم رو به خودش بگیره . این حرفم کلیه !و مخاطب اولش خودم هستم ! چون گاهی وقت خودم از خودم دلسرد میشم که چرا من ...

+ نوشته شده در  88/02/23ساعت 13:42  توسط قـ‌اصــــــــــدک  | 

داداشی من

 - مهندس یکی ازدوستان من و داداشی هستند .

من:

کاش مهندس منو تو نوشتن این پست یاری کنه ...
گفتم که با این حس من شوخی نکنید ... ولی خوب باید خودم توضیح بدم .
آقا محسن - داداشی من-  (نویسنده وبلاگ من دیگه مشروط نمیشم !!!! ) یکی از اساتید عالی رتبه دانشگاه هستن که الان خارج از کشورن . 

تا الان چند بار نوشتم و پاک کردم ، آخه نمیتونم هیچی بگم ! آخه نمیشه یکی دو جمله نوشت . مهندس کمکم کن ...

مهندس :

من ظاهرا" همون مهندسم!!
داداش خانوم قاصدک ، یکی از نوابغ ایران هستن که حالا بنا به دلایلی خارج از ایران زندگی میکنند . هر چند نبود ایشون توی ایران فقط و فقط به دلیل پیشرفت ایران هست . مدتی هم هست که  ازش خبری نیست .
ایشون ترم اول دانشگاه مشروط میشن !! ولی این مشروط شدن درسی میشه تا با خودشون عهد ببندن دیگه هیچ جای زندگی مشروط نشن !
و انگار با بستن این عهد با خودشون ، خداوند هم خواست امتحانشون کنه ! و البته ایشون تا جاییکه من میدونم از امتحاناتشون سربلند بیرون اومدن .
پیشنهاد میکنم وبلاگ ایشون رو مطالعه کنید چون ایشون قلمشون هم مثل فکرشون فوق العاده خلاق و دوست داشتنی هست .
ببخشید من پرحرفی کردم .

من :

خوب مهندس جان ممنون . این رو هم  من اضافه میکنم که ما ( من و کسایی که ایشون رو میشناسیم ) خیلی چیزا ازشون یاد گرفتیم ... دلم میخواست الان اینجا بود و روز استاد رو به سبک خودمون ( اعداد و رقم و ستاره و الگوریتم و فلوچارت و فرمول و ... ) بهش تبریک میگفتم .

مهندس :

البته فراموشم شد که بگم! توی وبلاگ ایشون یه شناسنامه کلوب هم هست! میتونید اونجا رو هم ببینید اگه می خواید بیشتر ایشون رو بشناسید . هر چند ایشون بسیار متواضع هستند و مدرک تحصیلیشون رو فوق لیسانس عنوان کردن!
ولی در واقع ایشون دکترای امنیت اطلاعات دارن .

من  :

و البته تنها مدرکشون این نیست . از مدرک که بگذریم  داداشی استاد همه ماست و ما همه دلتنگشیم و جای خالیش به شدت احساس میشه . چون دیدم داره با احساسم شوخی میشه و این اصلا خوب نیست لازم دیدم توضیح بدم و ایشون رو تا حدی که میشه و اجازه دارم معرفی کنم .

پ . ن : پس با این حس من شوخی نکنید ...

+ نوشته شده در  88/02/22ساعت 1:42  توسط قـ‌اصــــــــــدک  | 

گل مینا

حضورش رو حس میکنم .

امشب هم رفتم روی فرکانست ... و باز هم دلتنگت میشوم این چنین  . به راستی دست نیافتنی تر  که می‌شوی بيشتر دوستت دارم ...

حس میکنم این دور و برایی . اگه اینجا میای ، یه رد پاییی بذار .
" تو " ِ * خونم کم شده .
دل همه مون برات تنگه . نگرانتیم و این رسمش نیست . من ، آجی ، بهار ، احسان ، ساره ، مهندس و ...
روزی نیست که از تو نگیم و سراغتو نگیریم . دلم برا مهرسا کوچولوی عمو هم تنگ شده . دلم برای دانوب که ندیدمش تنگ شده ...  این روزها بویت را بیشتر از هر وقتی احساس میکنم . نزدیکی خیلی نزدیک ...

با اینکه نیستی ولی هنوز هر روز وبلاگت رو میخونم ، نوشته هات هنوز تازه است ...

آن سفر کرده که صد قافله دل همره اوست          هرکجا هست خدایا به سلامت دارش

*: نویسنده اینجا است  .

پ . ن : مواظب باشید با این حس من شوخی نکنید !
پ . ن ۲ : "لاکی جون"رو هم تو پست قبلی بخونید ....

۰۱:۵۷

+ نوشته شده در  88/02/21ساعت 23:57  توسط قـ‌اصــــــــــدک  | 

لاکی جون :(

لاکی عزیزم ، منو ببخش که با خودخواهی تو رو از هم نوعانت جدا کردم . منو ببخش که یک حیوان ناطق هستم  ! من عذاب وجدان دارم و خودم را هرگز نخواهم بخشید . من تو را کشتم با خود خواهیم ! ما آدم ها بی رحمیم ! دورغ میگوییم ، کلاه سر هم میذاریم ، ظلم میکنیم ، زیاده خواهیم و گاهی وقتا برای همین میکُشیم ...

چیزی را دوست داشته باشیم باید به دستش بیاوریم چون خود خواهیم .
ماهی ها را هم میگیریم توی تنگ زندانی میکنیم ! چون خودخواهیم . قشنگی سفره هفت سینمان میشود و بعد از چند روز هم میمیرد .
جوجه های ماشینی درست میکنیم و بعد رنگ های شیمیایی میزنیم بهشان چون با مزه میشوند آخه خودخواهیم !

ما آدم ها خیلی نامردیم ! منو ببخش ...
تو را از عشقت شاید جدا کردم چون نفهمیدم ! فقط دیدم که شادی و پر از شور و اشتیاقی و از تو خوشم آمد !فکر کردم عاشقم شدی  اما باز نفهمیدم که شاید به خاطر لاکی خانومی اینجوری هستی .

قتی آوردمت تنها شدی ! ما آدم های خسته کننده را دیدی ... اعتصاب کردی ! غذا نخوردی . قهر کردی ! آنقدر غذا نخوردی که ...

فقط منو ببخش ، خواهش میکنم .

پ . ن : لاکی جون بعد از یک سال (تقریبا همین موقع ها بود خریده بودمش ) مرد :( .

+ نوشته شده در  88/02/21ساعت 23:44  توسط قـ‌اصــــــــــدک  | 

قوقولی قو قو

امروز با صدای خروس خان بیدار شدم ! صدای قوقولی قو قو !!! نا خودآگاه خندیدم ... به خودم گفتم این همون جوجه ماشینه بودا که الکی الکی خریدیم !

عینکم از ۴ شنبه تا حالا نمیدونم کجاست این اولین باره چیزی گم میکنم !!!!!
آخرین بار خونه نیما اینا رو به یاد میارم .
خلاصه امروز تصمیم گرفتم به یه بهانه ای برم خونه شون و دنبال عینک بگردم ...
کلی فکر کردم که چجوری برم که بهشون بر نخوره و ناراحت نشن ...( آخه چند بار گفتیم و گشتن ) 
یادم اومد یه بستنی فروشی تازه دیدم اونجا و قبلا گفته بودم ازش خوشم اومده .
میرم بستنی میخرم و به بهانه بستنی خوردن یه نگاهی هم اون دور و ورا میندازم .... (یاد این فیلما افتادم که میخوان برن دنبال گنج و نقشه میکشن و... )
آقا ۴ عدد بستنی خریدم از این میوه ای ها .اسکوپی ۲۰۰ تومان !!!
بنده هم ۱۲ تا اسکوپ خریدم شد ۲۴۰۰ !

رفتم و رفتم و رفتم تا رسیدم خونه شون !
حیدر زدم ! حیدر زدم ! هی در زدم :دی ! اما کسی درو باز نکرد !

حالا چیکار کنم !!! با این بستنیا ... :((

زنگ زدم به مامان نیما که کجایین و اینا !
مامانش گفت دارم نیما رو میبرم خانه بازی .
من گفتم بستنی گرفتم . پشت درتونم که مامانش گفت ما تو حیاطیم  و من حداقل خوشحال شدم ۲۴۰۰ سوخت نرفت :)) .
ولی نشد وارد خونه بشم و دنبال عینک بگردم !:(((
دارم کور میشم !!!
البته شماره چشمم کمتر از یک هست ولی آستیگماتیسمه و باید عینک بزنم موقع مطالعه و کار با کامپیوتر.

جونم براتون بگه ... برای اینکه لو نرم باهاشون رفتم خانه بازی.
وای که چقدر دلم پر میکشید بازی کنم با بچه ها !

یک ساعتی نشستم اما طاقت نیاوردم و با نیما رفتیم تو چادر توپا و چند تا بچه ها هم اومدن دورم و بازی میکردیم که یهو این مسوووول بد اخلاق اومد گفت خانوم شما بفرمایین تو دفتر !
تو دلم گفتم ایــــــــــــــش !
ولی به ظاهر عذرخواهی کردم و اومدم نشستم و فقط نگاه کردم ...

خلاصه این شد که هنوز من بی عینکم و باید برم دکتر تا یه عینک جدید بگیرم .
مامان نیما گفت حتما برو دنبال مهد . من تقریبا چند سالی هست فکر تاسیس یه مهد تو ذهنمه ولی خوب همینجوری که نمیشه . منم بهش گفتم تو فکرش هستم ...

راستـــــــــــــــــــــی امروز دیدم الناز عزیزم برام میل زده . خیلی خوشحال شدم  . باید زود جوابشو بدم .

+ نوشته شده در  88/02/19ساعت 22:10  توسط قـ‌اصــــــــــدک 

حافظ

به برکت دوستی با عزیزی ، دوباره سراغ دیوان حافظ رفتم . اولش رو خوندم . صفحه هایی بود که یادداشت کرده بودم وقتی فالی را میگرفتم ... امشب هم نیت کردم و جناب حافظ چنین گفت ...

آی حافظ حافظ حافظ ...

+ نوشته شده در  88/02/19ساعت 1:39  توسط قـ‌اصــــــــــدک  | 

فاطمه کوچولو

امشب کمی شیرین شدم .
خداحافظی کردم و فاطمه کوچولو رو دم در بوسیدم و اومدم و مامان اینا هنوز دم در داشتن خداحافظی میکردن . تا نیمه های کوچه رسیدم که شنیدم میگه : " خالــــــــــــــــــه خالــــــــــــــــــه ! " برگشتم ، و اونم گفت :" خدافــــــــــظ "

اولین باری که مامانش بهش گفت که بهم بگه خاله ، اومد و یواشکی بهم گفت ( با لهجه آرونی ) : " خاله مگه شما بچه داری ؟ " منم خندیدم و گفتم : " نه قربونت برم " بعد گفت : " پس چجوری خاله هستی ! " گفتم : " مگه نمیشه بدون بچه ، خاله باشم ! ؟ " گفت : " نمیدونم ! " گفتم : " میشه . من خاله ی تو ... " از اون روز تا الان به شوق من میاد خونه مون و میدونم امروز منتظر بود که منم برم خونه شون .

عصر به بابا گفتم ... منم میام ! بابا گفت کار خوبی میکنی ...و من رفتم و نذاشتم خوشحالی فاطمه کوچولو و انتطارش بی جواب بمونه .

+ نوشته شده در  88/02/19ساعت 0:44  توسط قـ‌اصــــــــــدک  | 

چه شده است مرا ؟

به غرورم بر میخورد وقتی این چنین ظالمانه خودم را محکوم مکینم . نظرش رو چند بار خوندم ...

:"...از اینکه شدی یه آدم معمولی مثل همه ..."

آدم معمولی! یهو یادم میاد ... از کنار دختر کوچولو بی تفاوت گذشتم ! حتی براش شلکلک هم در نیاوردم ! خنده ش رو لباش خشک شد  کودک درونم به گمونم قرص خواب آور رو اشتباهی به جای اسمارتیز خورده !


 

+ نوشته شده در  88/02/18ساعت 16:39  توسط قـ‌اصــــــــــدک  | 

آر یو ا بوک ورم !؟

تنها که باشم ( مثل همیشه ) و دستم هم به کار نرود ، نوشتنم میگیره ! کتاب لعنتی جلوم بازه ! یاد حرف گلریز می افتم .
- :  آر یو ا بوک ورم !؟
ا انسرد : آ واز ! آ واز ا ۲۴ اور ستادینگ گیرل - نو استاپینگ ! بات ناو آی ایون هیت لوکینگ ات بوکس .
تو مای سلف : نو وان نوز وات هز هپند تو می ! :(

حرف میزنیم ... تعجب میکنه و میگه تو این یه هفته وردی چیزی خوندی !؟ یو'ر اسپیکینگ انگلیش ایون بتر دن می !

تشکر میکنم . حرفی برای گفتن ندارم .

میخوام برم کمک مامان . میخوام حیاط بشورم .

 

+ نوشته شده در  88/02/18ساعت 12:54  توسط قـ‌اصــــــــــدک  | 

گرافیست ... شعر ... سرباز معلم

به یک گرافیست ماهر جهت طراحی لوگو نیازمندم . پول هم نمیدم ! مرامی میخوام .

با ادبیات و شعر و شاعری زیاد عجین نبودم . حقیقتش حوصله ام نمیرسید و وقتش را هم نداشتم . اما از آدمایی که شعر زیاد بلدن خوشم میاد . نمونه ش شوهر عمه ام . برای هر موقعیت و حرفی یک شعر بلد است . حیف که بعضی وقتا قلم و کاغذ همراهم نیست تا یادداشتشان کنم

از دنیای فنی متنفرم ! دنیایی که احساسی درش نیست . مخصوصا از رشته خودم . همزبانم شده ان پی سی لعنتی ! چیزی هم که نمیفهمد . باید یادش بدهیم . فکر نمیکردم این موجودی که میگفتند هوشمند اینقدر خنگ باشد که برای اینکه ۲ را با ۲ جمع کند باید ۳۰۰ صفحه بخوانی و ۵۰۰-۶۰۰ خط برنامه بنویسی تا بفهمد ! این کجایش هوشمند است . یک موجود بی احساس زبان نفهم ! وقتی همزبانت بشود همچین موجودی ، دیگر چه انتظاری داری از من ؟ خوب میشوم .صبر کن .فقط چند هفته مانده ... آنوقت میخواهم به جایی برم . یه جای خوب ... میخوام برم سربازی ! و اونوقت از خاطرات سربازیم برایتان میویسم . نمیدونم چرا پسرا اینقدر از سربازی گریزونن . ولی من منتظرم ! میخواهم بشوم سرباز معلم .

+ نوشته شده در  88/02/18ساعت 12:3  توسط قـ‌اصــــــــــدک  | 

نیما

دیشب نیما به من میگه : " این پرینتره ؟! " میگم : "بله " میگه :" شماره پرینتره چنده؟ " قربونش میرم و میخندم و میگم دوباره سوالشو تکرار کنه ! بچه های این دوره زمونه چقدر باهوشن !

اینقدر که من نیما رو دوست دارم ، مامانشم دوسش داره ؟!

+ نوشته شده در  88/02/18ساعت 11:48  توسط قـ‌اصــــــــــدک 

دل من


آن قدر دل اتم پر بود،
که با شکافتنش دنيايي لرزيد!
دل من نيز پر بود وقتي شکست،
ولي سکوتي کرد...
که به دنيا مي ارزيد .

پ . ن : چند روزی صبر کنید ، میشم لیمو شیرین .

دل . ن : یاد حمید کوچولو افتادم ...
رفته بودن زیارت ! ۵ سالش بود ...
وقتی همه رفتن ، برگشت طرف ضریح و گفت :
"یا منو خوبم کن که شیطونی نکنم یا مامان اینارو از شر من راحت کن ! "

حالا حکایت منه ...

+ نوشته شده در  88/02/18ساعت 1:50  توسط قـ‌اصــــــــــدک 

همون قاصدک

قسمتی از یه کامنت خصوصی :

"امیدوارم چلونده شی!
له شی
درب و داغون شی
...
ازت بدم میاد . از اینی که شدی متنفرم. همون قاصدک خودم رو می خوام. همون که آروم بود و ذاتش مقدس بود . نه اینی که شده مثل همه.
از اینی که شدی متنفرم "

بیا بخوابون تو گوشم ! (محکم تر از اون کشیده ) همچین که همه چی یادم بره :(.
هنوزم همونم . میدونم چقدر از دستم ناراحتی ، میدونم داداشی اگه بفهمه عصبانی میشه . میدونم اگه دوست جون بخونه ازم نا امید میشه . اگه خوش خنده بخونه  اگه ساره بخونه  اگه .... اما بذار بگم یه بار برای همیشه . بذار خالی بشم . بذار اینی که رو دلم باد کرده رو بگم ، بالا بیارم خوب میشم . میشم همون قاصدک . همونی که دوست داشتی .
بذار یه چند روز بگذره .


بذار بتونم نگاهمو عوض کنم ! بتونم بقیه رو هم ببینم ! تو که میدونی چیا به من گذشته ...
دیگه نمیخوام به خودم و بقیه دروغ بگم !

+ نوشته شده در  88/02/17ساعت 23:55  توسط قـ‌اصــــــــــدک 

لیمو تلخ

خوب تکراری شده بودم . هم برای خودم و هم برای خودم !

میگفتم تلخم . میگفت شیرین تر از هر شیرینی . اما تلخم گاهی عین زهر مار ، گاهی عین شکلات تلخ !

اما حداقل میدونم چی هستم ! هر روز هم تلخ تر میشم ! اون وقتی که قاصدک بودم مجبور بودم قاصدکی باشم ! اما حالا که قاصدک نیستم پس قاصدکی هم نیستم .

گاهی وقتا وحشی ام ، وحشی تر از وحشی ( ایهام داره !) .
گاهی وقتا مرده شورم رو باید ببره از بس که چیز میشم !
گاهی وقت پاچه هم میگیرم ...

آخیش حالا که قاصدک نیستم میتونم تلخ هم حرف بزنم ! تلخ حرف میزدم اما زوری و نه به خواست خودم ولی حالا تلخ شدم پس به خواست خودم تلخ حرف میزنم !

حالا تلخم ، گاهی مثل قهوه تلخ ، گاهی شکلات تلخ ، گاهی زهر ماری میشوم و گاهی ...
گاهی هم عین لیمو شیرین برش خورده که مونده و تلخ شده ...

اسم جدیدم : لیمو تلخـــــــــ .

+ نوشته شده در  88/02/17ساعت 19:49  توسط قـ‌اصــــــــــدک  | 

آدما میدونن یه روزی میمیرن اما یادشون میره !

  1. بازم این ذهن بیش فعال من به جای اینکه روی کارش متمرکز بشه حواسش به یه کار دیگه پرت شد ! حالا مگه ول میکنه ! بعدا میگم چی !
  2. جلسه دوم کلاس زبان هم به خوبی پیش رفت . مدتها بود بیش از ۵ دقیقه انگلیش صحبت نکرده بودم . دیروز ۱ ساعت و نیم حرف زدیم !
  3. "پروژه " کلمه قلمبه سلمبه اییه ! یه کم چون از تمرین معمولی سخت تره میگیم "پروژه " ولی همون تمرینه ! اما از تمرین یه کم تمرین تره ! بهتره بگم " مینی پراژکت ".
  4. فیلم "محیا " رو دیدم ! استادم گفته بود فیلم زبان اصلی هم ببین منم چون خیلی بیش فعالم :دی رفتم فیلم فارسی دیدم :))
    از بس شستن مرده دیدم برام شده روتین زندگی ... در عرض ۲سال وقتی ۱۰-۱۲ نفر از نزدیکترین افراد زندگیتو از دست بدی مرگ دیگه عادی میشه ! ازش حتی نمیترسی . دیگه چه برسه به شستن و کفن کردن ...
    اما دیروز با یدن اون فیلمه دوباره ترس ورم داشت ! " آدم باید جوری زنگی کنه انگار ۱۰۰ سال زنده است " و جای دیگه میگه : " آدم باید جوری زندگی کنه که انگار یه ثانیه دیگه میمیره "  ... خوب نبودم ! خوبی نکردم ! خوب حرف نزدم ! رنجوندم ! دروغ گفتم ! حتی به خودم ! غیبت کردم ! کار خیر هم کردم اما وقتی بذاری تو کفه ترازو ، بار گناهام سنگین تره !
    خدا آخر و عاقبتم رو ختم به خیر کنه ! میترسم ، خیلی میترسم !
  5. آی وقتی استَتوس این بشر رو میبینم حرسم میگیره ! میخوام خفه ش کنم .

نیستم.به زودی با یه سری از کارآیی که انجام دادم به قول استاد یه کار حیثیتی ، در یکی از شاخه های علمی ، انفجاری ایجاد خواهیم کرد :دی

+ نوشته شده در  88/02/17ساعت 13:27  توسط قـ‌اصــــــــــدک 

به نام خدا

این رنگی = دوست جون |||  اون رنگی  = خاله قاصدک

سلام به دوستان عزيز خاله قاصدك،

مثل اينكه قراره از اين به بعد با منم دوست باشيد (البته اين باعث خوشحالي منه) چون قراره از اين به بعد منم تو اين وبلاگ بنويسم. البته نه به اندازه خاله قاصدك ولي خوب بايد همين چندخطي كه مي نويسم رو تحمل كنيد.

كلا من قبل از اين زياد ننوشتم همش سرو كارم با فرمول و محاسبه و ... بود به همين خاطر انتظار نداشته باشين مثل او  بنويسم.

خاله قاصدک : من هم به نوبه خودم سلام عرض میکنم خدمت خوانندگان عزیز ، مخصوصا نویسنده جدید وبلاگ که قراره برای سرپا نگه داشتن این وبلاگ عزیزتر از جان:دی بنده رو همراهی کنن و از نوشته های زیباشون که فعلا به صورت بالقوه است و یواش یواش بالفعل میشه استفاده لازم رو ببریم .

این شما و اون هم دوست جون من (چند خط بالاتر:دی)
این دوست جون ما همونطور که خودش گفته بیشتر سرو کله ش با فرمول و محاسبات و اینا بوده ، واسه همین یادش رفته چطوری بنویسه ! باید یادش بدم ! پس فردا بیان تحقیق ، چی بگم ؟! بگم برق کشی بلده اما بلد نیست بنویسه ! نمیشه که ! میترشه ! خلاصه منم که خیرشو میخوام این آشو واسش پختم ... حالا ادامه ش با خودش :دی

اي بابا ما كه با هم تعارف نداريم با همه ي دوستاي مشتركمون هم همينطور پس چرا ميگي واسه سرپا نگه داشتن وبلاگ قراره من بنويسم، وبلاگت كه همينجوري هم سرپاست.
خب به هر حال اومدم خوش هم اومدم دی: راستي برق كشي رو هم درست و حسابي بلد نيستم.

خاله قاصدک : خوب کار از محکم کاری عیب نمیکنه که ! بعدشم آره یادم نبود ! برق کشی هم بلد نیستی ! یادش بخیر مسابقات بین المللی سیم لخت کنی ، هر چی سیم بود خرد کردی !!!! امید همه ما به تو بود ! ضایع شدیم :دی

                                                                            ¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤

به خبری که هم اکنون به دستم رسید توجه فرمایید : دوست جون عزیز بنده اکانتش تموم شد و اس ام اس داد که ازتون عذر خواهی کنم که نمیتونه بقیه پست رو بنویسه و بنده هم البته بسی خوشحالم از این موضوع ، چون ممکن بود دوباره کار به گیس و گیس کشی بکشه و وای وای ... تو این پست مثلا قرار بود اون خودشو معرفی کنه که اجل اکانتش به سر اومد و نشد که پست رو تکمیل کنه . تا اینجا که خوندید فکر کنم متوجه شدین که دوست جون ، یکی از بهترین دوستای من قراره هر ازگاهی اینجا بنویسه .البته من ازش خواهش کردم و اون هم قبول کرد . معرفی بیشتر از این رو میذارم بعدا خودش بنویسه .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  88/02/14ساعت 22:29  توسط دوست جون  | 

هله هوله و قاصدک

تو کشوی میزم و تو کمدم میزم پر است از :

بیسکوییت (ویفر ، ترد، ساقه طلایی ، های بای و ... )
خاندان پفک ( نمکی ، موتوری ، حلقه ای ، لوله ای و ... )
کرانچی اینا (ساده ، فلفلی و مانچی و ...)
انواع چیپس --->تو کمد لباسا ! به جز سرکه نمکی !
آدامس در انواع گوناگون --- >اوربیت ، ریلکس ، شیک دارچینی ! و موزی و ...
کیک و تی تاپ
لواشک ، آلو و آلبالو خشکه ،برگه زردآلو ، گاهی وقتا تمبر هندی و ...

توی یخچال --- > باستیل و شکلات و توی اتاق روی میز یه ظرف پر از آنبات و شکلات .

تو دانشگاه که میام --- > انواع آب میوه و دلستر و اینا به همراه کیک شکلاتی و کیک معمولی و اینا !

توی یخچال یه جعبه رولت(ممممم) و روی یخچال ۳-۴ تا جعبه شیرینی خشک !

البته غذای درست حسابی هم میخورم ! ولی خوب بعد از اینا !
تازه اگر امتحان نکردید ، امتحان کنید : نو لواش + کرانچی + دوغ ! معرکه ست :دی !

من عاشق هله هوله ام ! هر روز من منتظر اونا و اونا منتظر من . اسمارتیز هم دوست میدارم . الان یادم اومد برای نیما خریدم یادش رفته ببره ! بهتره برم بخورمش:دی

پس : قاصدک موجودیست انسان مانند که با هله هوله زنده ست ! بیچاره بچه هاش:))

+ نوشته شده در  88/02/12ساعت 19:8  توسط قـ‌اصــــــــــدک  | 

It's Raining...It's Pouring

وای چه بارونی میاد این روزا ... آی دلم میخوادمیرفتم سر کلاس و با بچه ها با هم توی کلاس مینشستیم و آهنگ It' raining رو میخوندیم . وای که چقدر دلم برای اون روزا تنگ شده .

It's raining
It's pouring
The old man is snoring
He goes to bed and he bumps his head
And he doesn't get up in the morning

+ نوشته شده در  88/02/12ساعت 14:23  توسط قـ‌اصــــــــــدک  | 

 عاشق این آهنگ هم هستم (صبر کنید تا لود شود)

ای ساربان، ای کاروان

لیلای من کجا می بری

با بردن لیلای من

جان و دل مرا می بری

ای ساربان کجا می روی

لیلای من چرا می بری

در بستن، پیمان ما

تنها گواه ما شد خدا

تا این جهان، بر پا بود

این عشق ما بماند بجا

ای ساربان کجا می روی

لیلای من چرا می بری

تمامی دینم، به دنیای فانی

شراره عشقی، که شد زندگانی

به یاد یاری، خوشا قطره اشکی

به سوز عشقی، خوشا زندگانی

همیشه خدایا، محبت دلها

به دلها بماند، بسان دل ما

که لیلی و مجنون فسانه شود

حکایت ما جاودانه شود

تو اکنون زعشقم گریزانی

غمم را ز چشمم نمی خوانی

ازاین غم چو حالم نمی دانی

پس از تو نمونم برای خدا

تو مرگم را ببین و برو

چو طوفان سختی ز شاخه غم

گل هستی ام را بچین و برو

که هستم من آن تک درختی

که در پای طوفان نشسته

همه شاخه های وجودش

زخشم طبیعت شکسته

ای ساربان، ای کاروان

لیلای من کجا می بری

با بردن لیلای من

جان و دل مرا می بری

ای ساربان کجا می روی

لیلای من چرا می بری

+ نوشته شده در  88/02/12ساعت 1:30  توسط قـ‌اصــــــــــدک 

کلاس شبکه عصبی

این روزا زیاد به گذشته فکر میکنم . همه ش خنده م میگیره ! همه ش به تلخی اتفاقات میخندم اما از شیرینی خاطرات دلم میگیره ! تلخی اتفاقاتی که از سر افکار بعضا خام به وجود اومد و الان که بهشون نگاه میکنم بیشتر به اون تیکه خام بودنش میخندم  ! و اما از شیرینی خاطرات دلم میگیره چون دیگه تکرار نمیشن ، تموم شدن . دلیل گریه هام و دلتنگیام تغییر کرده ! این حالت ها دقیقا دوگان هم هستند . همینطور شادی ها وخنده ها ! کلاس شبکه عصبی ! طبق معمول درس گوش نمیدم ! بازیگوشی افکارم اجازه نمیدهد ! به جای درس دارم به این فکر میکنم که این مغز من چطوری train شده ، اتفاقات رو کنار هم میذارم ... ای خدا چیکار کردی !؟! واسه مثال یکی از تصمیم گیری های ۳ سال پیش رو انتخاب میکنم و معادلش رو تو الان !

 

+ نوشته شده در  88/02/09ساعت 13:14  توسط قـ‌اصــــــــــدک  | 

خروووووووووس - جوشش ... کوشش

آی بمیرم برای این خروسم ! میخواد قوقولی قوقو کنه بچه م صداش در نمیاد ! داره سعی میکنه ! واسه خودش داره خروسی میشه ها ! دیگه باید به یه سرو سامونی برسه  . یعنی میشه من اون روزو ببینم ؟

نمیدونم چرا حرفم نمیاد با اینکه خیلی حرف دارم برای گفتن ! کلی اتفاق ، کلی خاطره . تا میخوام بنویسم نمیشه ! یا حرفم نمیاد یا اگر اومد ، دچار خود سانسوری مزمن میشم ! سزارین ادبی هم جواب نمیده ! به قول استاد عزیز ی باید هم جوشش باشه هم کوشش ! برای من گاهی وقتا جوشش هست ، کوششش نیست و گاهی وقتا کوشش هست اما جوشش ، رویش ، زایش و اینا نیست . الان دارم سعی میکنم (همون کوشش) که یه چیزی بنویسم (همون جوشش ) . از اتفاقات روز مره میگم تا ببینم به کجا میکشه ...

دیشب که نیما کوچولوی عشق من خونه ما بودن ، من به دلیل سر درد و به هم خوردن یه برنامه ای ، خوابیدم ، البته خواب که نه ، بیدار خواب بودم . وقتی نیما اینا میخواستن برن خونه شون ، تو خواب و بیداری شنیدم که مامان نیما داره بهش میگه که نرو تو اتقا مرضیه جون خسته س ، خوابیده ... و نیما هم طبق معمول گوش به حرف نمیده و میاد بالا سرم و با صدای آروم میگه :"مرضیه جون بوست کنم ..." که من بیدار میشم و نیما میگه بذار بوست کنم . منم میبوسمش و بهم میگه :"شب بخیر مرضیه جون " و یواش از اتاق میره بیرون . سر دردم یادم میره و از جام میپرم و تا دم در میرم تا ازش خداحافظی کنم .خداحافظ  نیمای شیطون بلای با مزه من .

از وقتی دیگه نمیرم واسه تدریس ، تقریبا داره همه چی فراموشم میشه . یه اتفاقی افتاد که حالا هرچیم نداشت و شایدم داره و هنوز مشخص نیست ، رفتم کلاس زبان ثبت نام کردم . امشب برای اولین بار در طول ۵-۶ سال اخیر میخوام به عنوان یه زبان آموز بشینم سر کلاس . خیلی هیجان دارم ! وصف ناشدنی !

حالا بذارین اون اتفاق رو بگم . به هر حال یه تجربه س و البته اولین تجربه مهم کاری من . یه دوست خوبی از همین دوستای وبلاگی ( حالا هی به من بگین دوست مجازی چیه ! دوستای مجازی من الان دوستان واقعی من در دنیا واقعی هستند و من واقعا از این موضوع خوشحالم . خیلی دوسشون دارم و خیلی وقتا با اینکه راهشون دور بوده اما نزدیکتر از یه دوست نزدیک بهم لطف داشتن و کمکم کردن .) خیلی خیلی اتفاقی و غیر منتظره باعث شد تا من برای یه مصاحبه کاری برم . حالا نمیگم چه کاری و کجا ! ولی قطعا کار مهم و سنگینی هست . خلاصه اینکه باید به زبان انگلیسی تسلط کامل میداشتم و خوب تو مصاحبه همه چیز به خوبی پیش رفت و ظاهرا نسبت به اونایی که قبلا مصاحبه کرده بودن از همه بهتر هم بودم چون مهارت های دیگه ای هم داشتم که بهش نیاز داشتن . رزومه هم فرستادم . حالا بقیه ش بماند ... ولی این باعث شد تا دلیلی برای تحرک پیدا کنم ، و از رکودی که مدت ها بهش دچار بودم در بیام . صرف نظر از نتیجه که اگرخدا صلاح بدونه مثبته و اگر ندونه منفی که اونم باز یه جواب مثبته !، فقط از این خوشحالم که دوباره افتادم توی جویبار زندگی  ... دوباره جاری شدم !

ملاقات با آقای دکتر هم بسیار خاطره انگیز بود که شاید بعدا تعریف کردم .

 به نظرم جوشید ! اینطور نبود ؟! آخه پست بعدی رو هم نوشتم !
شعار ما : جوشش ، کوشش / حالا برعکس  کوشش ، جوشش !

+ نوشته شده در  88/02/09ساعت 12:59  توسط قـ‌اصــــــــــدک  | 

غیر منتظره

این هفته ای که گذشت پر بود از غیر منتظره های منتظر .

این یه هفته فکر این که بخوام جای دیگه ای زندگی کنم اونم تنها کمی هم من و هم خانواده م رو آزار داد . این یه هفته گذشت اما مثل برق و باد . داشتم فکر میکردم اگه یه وقت بخوام برم ، بخوام واقعا نباشم ، شرایط جوری بشه که  مجبور باشم جدای از خانواده ام باشم چی میشه ! فکر ، تصمیم ، فکر و فکر و فکر !

< به دلیل عدم تمرکز و Network Busy ادامه پست به فردا موکول میشود >
< به دلیل بیخوابی ترجیح میدم بنویسم >

خواب نمیبره ! بی خوابی زده به سرم ! ایرانسل هم بیشتر میزنه تو حال ! بهش اس ام اس میدم ، میگم یه کلمه یه جمله یهو بگو ! هر چی به ذهنت رسید ... متوجه نمیشه ! توضیح میدم و میگه : " رفیق تنهایی ها ، دوست خوب "و بعد از چند تا اس ام اس به دلیل خستگی میخوابه .

به این جمله فکر میکنم : " کلاغا از بی خبری لباس سیاه شونو در نمیارن " اگه اینجوره پس کی میگه کلاغا خبر رسونن !!! پس چرا از  عزا در نمیان

همکارمو تو خیابون میبینم ! کلی واسم دردودل میکنه ... میگه تو زودتر کار درستو انجام دادی . دلداری میدم و یه سری راه حل پیشنهاد میدم .

تو خیابون قدم میزنم . از جلو خونه دوست  قدیمی رد میشم . یک سالی هست بی خبرم ! فراموش میکنم و تصمیم میگرم برم دیدنش . اس ام اس میزنم به همون دوست بالایی ... میگه باید زودتر هم میرفتی ! تردید نمیکنم ! تصمیم درسته .

با دوستم تو دانشگاه حرف میزنم ! بهم نمیاد !؟! داستان نبود . واقعیت بود ! خاطره بود ! عشق بود . ازش جدا میشم . احساس خوبی دارم ! مطمئن میشم که باز کار درستی کردم .

هرچی به ذهنم اومد رو نوشتم . اما همه ش نبود . سانسور کردم .

+ نوشته شده در  88/02/07ساعت 1:53  توسط قـ‌اصــــــــــدک  | 

میگ میگ - پست سر راهی :دی

  1. سلام.اومدم یه میگ میگ کنم و برم.
  2. شب و روزمو چند روزه متوجه نمیشم !
  3. اینترنت هم ندارم درست حسابی !
  4. کلی هم همه کارام به هم گره خورده ، دارم گره ها رو باز میکنم ...
  5. اومدم بگم برام دعا کنید ! خیلی زیاد ...
  6. این رو هم بخونید و تست کنید :http://news.blogfa.com/Post-138.aspx
  7. بلاگ رول هم گذاشتم واسه وبلاگ .
  8. الناز عزیزم خیلی دلم برات تنگ میشه . امیدوارم هر جا باشی خوشبخت بشی و خوشبخت بمونی .
  9. این دایل آپ چی داره نمیذاره من تمرکز کنم ؟!
  10. چیزی که این روز ها بیشتر از هر چیز بهش نیاز دارم :
    افکار خود را متوجه توانایی هایتان کنید . " آنتونی رابینز "
  11. پلیز اسپیک انگلیش تو مــــــــــی ! ایف آی فورگت مای انگلیش ، ایت'ل بی a دیزستر
  12. نظرات پست قبل رو هم جواب دادمممم .
+ نوشته شده در  88/02/03ساعت 1:38  توسط قـ‌اصــــــــــدک  |