عجب صبری خدا دارد
عجب صبری خدا دارد !
اگر من جای او بودم
همان یک لحظه ی اول ،
که اول ظلم را می دیدم از مخلوق بی وجدان،
جهان را با همه زیبایی و زشتی،
بروی یکدگر ویرانه می کردم.
***
عجب صبری خدا دارد !
اگر من جای او بودم
که در همسایه ی صدها گرسنه، چند بزمی گرم عیش و نوش می دیدم،
نخستین نعره ی مستانه را خاموش آن دم،
بر لب پیمانه می کردم.
***
عجب صبری خدا دارد !
اگر من جای او بودم
که می دیدم یکی عریان و لرزان، دیگری پوشیده از صد جامه ی رنگین،
زمین و آسمان را
واژگون، مستانه می کردم.
***
عجب صبری خدا دارد !
اگر من جای او بودم
نه طاعت می پذیرفتم،
نه گوش ار بهر استغفار این بیدادگرها تیز کرده،
پاره پاره در کف زاهد نمایان،
سبحه ی صد دانه می کردم.
***
عجب صبری خدا دارد !
اگر من جای او بودم
برای خاطر تنها یکی مجنون صحراگرد بی سامان
هزاران لیلی نازآفرین را کو به کو،
آواره و دیوانه می کردم.
***
عجب صبری خدا دارد !
اگر من جای او بودم
به گِرد شمع سوزان دل عشاق سرگردان،
سراپای وجود بی وفا معشوق را،
پروانه می کردم.
***
عجب صبری خدا دارد !
اگر من جای او بودم
به عرش کبریایی، با همه صبر خدایی
تا که می دیدم عزیز نا بجایی، ناز بر یک ناروا گردیده خواری می فروشد،
گردش این چرخ را
وارونه بی صبرانه می کردم.
***
عجب صبری خدا دارد !
اگر من جای او بودم
که می دیدم مشوش عارف و عامی ز برق فتنه ی این علم عالم سوز مردم کش
به جز اندیشه ی عشق و وفا، معدوم هر فکری،
در این دنیای پر افسانه می کردم.
***
عجب صبری خدا دارد !
چرا من جای او باشم؟
همین بهتر که او خود جای خود بنشسته و تاب تماشای تمام زشتکاری های این مخلوق را دارد!
وگرنه من به جای او چو بودم،
یک نفس کی عادلانه سازشی
با جاهل و فرزانه می کردم.
عجب صبری خدا دارد ! عجب صبری خدا دارد !
معینی کرمانشاهی
+ نوشته شده در
88/03/31ساعت 16:46  توسط قـاصــــــــــدک
|
¤¤¤ انکار کردن موسی علیه السلام بر مناجات شبان
|
دید موسی یک شبانی را براه |
|
کو همیگفت ای گزیننده اله |
| تو کجایی تا شوم من چاکرت |
|
چارقت دوزم کنم شانه سرت |
| جامهات شویم شپشهاات کشم |
|
شیر پیشت آورم ای محتشم |
| دستکت بوسم بمالم پایکت |
|
وقت خواب آید بروبم جایکت |
| ای فدای تو همه بزهای من |
|
ای بیادت هیهی و هیهای من |
| این نمط بیهوده میگفت آن شبان |
|
گفت موسی با کی است این ای فلان |
| گفت با آنکس که ما را آفرید |
|
این زمین و چرخ ازو آمد پدید |
| گفت موسی های بس مدبر شدی |
|
خود مسلمان ناشده کافر شدی |
| این چه ژاژست این چه کفرست و فشار |
|
پنبهای اندر دهان خود فشار |
| گند کفر تو جهان را گنده کرد |
|
کفر تو دیبای دین را ژنده کرد |
| چارق و پاتابه لایق مر تراست |
|
آفتابی را چنینها کی رواست |
| گر نبندی زین سخن تو حلق را |
|
آتشی آید بسوزد خلق را |
| آتشی گر نامدست این دود چیست |
|
جان سیه گشته روان مردود چیست |
| گر همیدانی که یزدان داورست |
|
ژاژ و گستاخی ترا چون باورست |
| دوستی بیخرد خود دشمنیست |
|
حق تعالی زین چنین خدمت غنیست |
| با کی میگویی تو این با عم و خال |
|
جسم و حاجت در صفات ذوالجلال |
| شیر او نوشد که در نشو و نماست |
|
چارق او پوشد که او محتاج پاست |
| ور برای بندهشست این گفت تو |
|
آنک حق گفت او منست و من خود او |
| آنک گفت انی مرضت لم تعد |
|
من شدم رنجور او تنها نشد |
| آنک بی یسمع و بی یبصر شدهست |
|
در حق آن بنده این هم بیهدهست |
| بی ادب گفتن سخن با خاص حق |
|
دل بمیراند سیه دارد ورق |
| گر تو مردی را بخوانی فاطمه |
|
گرچه یک جنساند مرد و زن همه |
| قصد خون تو کند تا ممکنست |
|
گرچه خوشخو و حلیم و ساکنست |
| فاطمه مدحست در حق زنان |
|
مرد را گویی بود زخم سنان |
| دست و پا در حق ما استایش است |
|
در حق پاکی حق آلایش است |
| لم یلد لم یولد او را لایق است |
|
والد و مولود را او خالق است |
| هرچه جسم آمد ولادت وصف اوست |
|
هرچه مولودست او زین سوی جوست |
| زانک از کون و فساد است و مهین |
|
حادثست و محدثی خواهد یقین |
| گفت ای موسی دهانم دوختی |
|
وز پشیمانی تو جانم سوختی |
| جامه را بدرید و آهی کرد تفت |
|
سر نهاد اندر بیابانی و رفت |
¤¤¤عتاب کردن حق تعالی موسی را علیه السلام از بهر آن شبان
| وحی آمد سوی موسی از خدا |
|
بندهی ما را ز ما کردی جدا |
| تو برای وصل کردن آمدی |
|
یا برای فصل کردن آمدی |
| تا توانی پا منه اندر فراق |
|
ابغض الاشیاء عندی الطلاق |
| هر کسی را سیرتی بنهادهام |
|
هر کسی را اصطلاحی دادهام |
| در حق او مدح و در حق تو ذم |
|
در حق او شهد و در حق تو سم |
| ما بری از پاک و ناپاکی همه |
|
از گرانجانی و چالاکی همه |
| من نکردم امر تا سودی کنم |
|
بلک تا بر بندگان جودی کنم |
| هندوان را اصطلاح هند مدح |
|
سندیان را اصطلاح سند مدح |
| من نگردم پاک از تسبیحشان |
|
پاک هم ایشان شوند و درفشان |
| ما زبان را ننگریم و قال را |
|
ما روان را بنگریم و حال را |
| ناظر قلبیم اگر خاشع بود |
|
گرچه گفت لفظ ناخاضع رود |
| زانک دل جوهر بود گفتن عرض |
|
پس طفیل آمد عرض جوهر غرض |
| چند ازین الفاظ و اضمار و مجاز |
|
سوز خواهم سوز با آن سوز ساز |
| آتشی از عشق در جان بر فروز |
|
سر بسر فکر و عبارت را بسوز |
| موسیا آدابدانان دیگرند |
|
سوخته جان و روانان دیگرند |
| عاشقان را هر نفس سوزیدنیست |
|
بر ده ویران خراج و عشر نیست |
| گر خطا گوید ورا خاطی مگو |
|
گر بود پر خون شهید او را مشو |
| خون شهیدان را ز آب اولیترست |
|
این خطا را صد صواب اولیترست |
| در درون کعبه رسم قبله نیست |
|
چه غم از غواص را پاچیله نیست |
| تو ز سرمستان قلاوزی مجو |
|
جامهچاکان را چه فرمایی رفو |
| ملت عشق از همه دینها جداست |
|
عاشقان را ملت و مذهب خداست |
| لعل را گر مهر نبود باک نیست |
|
عشق در دریای غم غمناک نیست |
¤¤¤وحی آمدن موسی را علیه السلام در عذر آن شبان
| بعد از آن در سر موسی حق نهفت |
|
رازهایی گفت کان ناید به گفت |
| بر دل موسی سخنها ریختند |
|
دیدن و گفتن بهم آمیختند |
| چند بیخود گشت و چند آمد بخود |
|
چند پرید از ازل سوی ابد |
| بعد ازین گر شرح گویم ابلهیست |
|
زانک شرح این ورای آگهیست |
| ور بگویم عقلها را بر کند |
|
ور نویسم بس قلمها بشکند |
| چونک موسی این عتاب از حق شنید |
|
در بیابان در پی چوپان دوید |
| بر نشان پای آن سرگشته راند |
|
گرد از پرهی بیابان بر فشاند |
| گام پای مردم شوریده خود |
|
هم ز گام دیگران پیدا بود |
| یک قدم چون رخ ز بالا تا نشیب |
|
یک قدم چون پیل رفته بر وریب |
| گاه چون موجی بر افرازان علم |
|
گاه چون ماهی روانه بر شکم |
| گاه بر خاکی نبشته حال خود |
|
همچو رمالی که رملی بر زند |
| عاقبت دریافت او را و بدید |
|
گفت مژده ده که دستوری رسید |
| هیچ آدابی و ترتیبی مجو |
|
هرچه میخواهد دل تنگت بگو |
| کفر تو دینست و دینت نور جان |
|
آمنی وز تو جهانی در امان |
| ای معاف یفعل الله ما یشا |
|
بیمحابا رو زبان را بر گشا |
| گفت ای موسی از آن بگذشتهام |
|
من کنون در خون دل آغشتهام |
| من ز سدرهی منتهی بگذشتهام |
|
صد هزاران ساله زان سو رفتهام |
| تازیانه بر زدی اسپم بگشت |
|
گنبدی کرد و ز گردون بر گذشت |
| محرم ناسوت ما لاهوت باد |
|
آفرین بر دست و بر بازوت باد |
| حال من اکنون برون از گفتنست |
|
اینچ میگویم نه احوال منست |
| نقش میبینی که در آیینهایست |
|
نقش تست آن نقش آن آیینه نیست |
| دم که مرد نایی اندر نای کرد |
|
درخور نایست نه درخورد مرد |
| هان و هان گر حمد گویی گر سپاس |
|
همچو نافرجام آن چوپان شناس |
| حمد تو نسبت بدان گر بهترست |
|
لیک آن نسبت بحق هم ابترست |
| چند گویی چون غطا برداشتند |
|
کین نبودست آنک میپنداشتند |
| این قبول ذکر تو از رحمتست |
|
چون نماز مستحاضه رخصتست |
| با نماز او بیالودست خون |
|
ذکر تو آلودهی تشبیه و چون |
| خون پلیدست و ببی میرود |
|
لیک باطن را نجاستها بود |
| کان بغیر آب لطف کردگار |
|
کم نگردد از درون مرد کار |
| در سجودت کاش رو گردانیی |
|
معنی سبحان ربی دانیی |
| کای سجودم چون وجودم ناسزا |
|
مر بدی را تو نکویی ده جزا |
| این زمین از حلم حق دارد اثر |
|
تا نجاست برد و گلها داد بر |
| تا بپوشد او پلیدیهای ما |
|
در عوض بر روید از وی غنچهها |
| پس چو کافر دید کو در داد و جود |
|
کمتر و بیمایهتر از خاک بود |
| از وجود او گل و میوه نرست |
|
جز فساد جمله پاکیها نجست |
| گفت واپس رفتهام من در ذهاب |
|
حسر تا یا لیتنی کنت تراب |
| کاش از خاکی سفر نگزیدمی |
|
همچو خاکی دانهای میچیدمی |
| چون سفر کردم مرا راه آزمود |
|
زین سفر کردن رهآوردم چه بود |
| زان همه میلش سوی خاکست کو |
|
در سفر سودی نبیند پیش رو |
| روی واپس کردنش آن حرص و آز |
|
روی در ره کردنش صدق و نیاز |
| هر گیا را کش بود میل علا |
|
در مزیدست و حیات و در نما |
| چونک گردانید سر سوی زمین |
|
در کمی و خشکی و نقص و غبین |
| میل روحت چون سوی بالا بود |
|
در تزاید مرجعت آنجا بود |
| ور نگوساری سرت سوی زمین |
|
آفلی حق لا یحب الافلین |
قاصدک : لذت بردم این شعر رو خوندم
.
دل . ن : میخوام بشینم رو خط ممتد خیابون و فقط گریه کنم ! همین ! مزدورای کثیف ! (خطاب به دشمنان ایران است )
+ نوشته شده در
88/03/31ساعت 13:19  توسط قـاصــــــــــدک
|
+ نوشته شده در
88/03/30ساعت 22:52  توسط قـاصــــــــــدک
|
" من غریبه دیروزم و آشنای امروز و فراموش شده ی فردا . پس در آشنایی امروز می نگرم تا در فراموشی فردا یادم کنی . "
دوستی بهم گفت .
+ نوشته شده در
88/03/30ساعت 13:16  توسط قـاصــــــــــدک
|
مهمترین دلیل تعویض قالب ،
تغییر فضای فکریمه .
مخصوصا این مدت اخیر هم آنچنان فکرم مشغول بود که به ناچار مجبور بودم یه جوری برای اینکه به اون موضوعات بیشتر از این فکر نکنم خودمو مشغول کاری کنم . تنها کاری که در حال حاظر میتونه فکر منو از اون موضوع خاص ( در این برهه از زمان انتخابات و امتحانات) دور کنه و کلا منو بیخیال کنه همین طراحیه و اینکه بتونم یه عکس رو یه جوری به قالب تبدیلش کنم یا کلا یه طرح جدید بدم و سعی کنم بتونم اونو عملیش کنم . نمیدونم تا چه حد منظورمو تونستم برسونم .
درکنارش نکته دیگه ای هم هست :بعضیا با نوشتن خودشونو خالی میکنن چه شاد چه غمگین . یکیم مثه من با تغییر قالب .من حتی اگه خاطره هم بخوام بنویسم خودمو سانسور میکنم . قالبها بیشتر اوقات حرف دلمو میزنن . گاهی وقتا خوشحالم پس عکسای شاد و فانتزی و گاهی وقتا ناراحت و گاهی وقتا خنثی . فکر نمیکنم این تنوع طلبی باشه برای من ولی برای دید بیرونی شاید اینجور تداعی کنه . تنوع طلبی بد هم نیست ولی به قول روح سرگردان اگه تنوع طلبی باشه باید تعادل داشت .
نکته ای که ماه منیر هم بهش اشاره کرد نکته جالبی بود . تغییر مدام همیشه به این معنی نیست که این افراد ثبات ندارن بلکه برعکس وقتی یه آهنگ یا یه تم به دلشون نشست ممکنه به زور ازش دست بکشن و تغییر براشون اتفاقا خیلی سخت میشه . مثالش آهنگ موبایلم بود که بعد از کلی سبک سنگین انتخابش کردم و نزدیک 8-9ماه بود که رینگ تون موبالیم بود و به اعتراض پدرم به زور عوضش کردم .
این مساله برای من بیکاری یا غیر بیکاری سرش نمیشه . شده گاهی وقتا اون زمان که صبح 7 میرفتم سر کار و شب ساعت 9 میومدم خونه و خیلی خسته بودم بهش پناه میبردم و باعث میشد خستگیم حتی در بره .
در عمل این فقط یه نوع تفریح و سرگرمیه برام که میتونه باعث شادی و تغییر فضای روحیم بشه . اگه ناراحتم خوشحالم کنه و اگه شادم یه جوری شادیمو خالی کنم .خدا رو شکر کنید معتاد کراکی نشدم
.
البته تاثیرات مثبت دیگه ای هم داره که البته من زیاد در مورد خودم بهش توجه ندارم . مثلا افزایش خلاقیت و تمرین ذهن برای برقراری ارتباط بین المان های مختلف ، افزایش روحیه جستجوگر ، یافتن راه حل در مواقع برخورد با مشکلات و ... میشه از هر آبجکتی از طبیعت پیرامون ایده گرفت و ازون برای پروش فکر و خلاقیت استفاده کرد . میشه باور کرد که خواستن توانستن است .
قاصدک
۳۰ خرداد ۸۸
پ .ن : مرتبط با پست قبلی . بی زحمت همونجا نظر بدین .

+ نوشته شده در
88/03/30ساعت 1:55  توسط قـاصــــــــــدک
چرا بعضی بلاگرا ازجمله خود من هی قالب عوض میکنن ؟! اساسا و اصولا کسایی که زیاد قالب عوض میکنن چه جور آدمایی هستن ؟ اینکه قالب خودساز باشه یا آماده چه تاثیری در شخصیت نویسنده میذاره یا چه جنبه ی شخصیتی اونو نشون میده ؟ اصلا یکنواختی خوبه یا بده ؟ این تغییر به نظر شما چه تاثیری میتونه در انتخاب ها ، روحیه و احساسات و زندگی روزمره داشته باشه ؟ اصلا چرا بعضیا هی قالب عوض میکنن ؟خوبه یا بده؟ و سوالای دیگه ...
منتظر نظرات سازنده شما هستیم .
رییس کمیته صیانت از نظرات
.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در
88/03/28ساعت 20:2  توسط قـاصــــــــــدک
|
نگارش پست قبل یک هدف ظاهری کاملا لوس داشت :
۱. استفاده از شکلکها ، خوب میگه چیه ! تا دیدمشون خوشم اومد . راجع به خروس متحول شده ام هم میخواستم بنویسم ، همه چی با هم شد و من برای شکلکا جمله سازی کردم . گرچه واقعیت رو گفتم .
۲ . بعد هم اصلا سیاسی نبود ولی این روزا به هر چی نگاه میکنی یا هر چی میشنوی خود به خود سیاسی میبینیش:دی
بعد هم هیچ هدف دیگه ای پشت پرده نبود .
پ . ن : چون این پست به اون پست(پست پایین)مربوط میشه ، پس همونجا بی زحمت نظر بدین .
دل . ن : هدف اصلی اصلی ، خود را به کوچه علی چپ زدن است
.
+ نوشته شده در
88/03/28ساعت 11:21  توسط قـاصــــــــــدک
خروس بزرگ شده دیگه واسه خودش خروسی شده ! میزنه زیر آواز واسه ت میخونه آی همچین یاد روستا و خونه مادربزرگه

و صبحونه صبح زود و اینا می افتی . اما یه چیزی واسه ما خیلی تعجب برانگیزیه ! شما تا حالا مرغی دیدین قوقولی قوقو کنه ؟! احتمالا ندیدین و اصلا نشنیدین . حالا چه ربطی به خروس داشت ؟! میگم ... آخه این خروس ما قدقد میکنه

!!! مواقعی که میخواد بریم سراغش و داره خودشو لوس میکنه یهو میبینی صدای قدقدش خونه رو برداشته !!!! حالا شما خروسی دیدن که قد قد کنه ؟
البته بنده فکر میکنم که چون جوجه ماشینی بوده اینجوری شده ولی خوب اینهمه جوجه ماشینی داریم که بزرگ میشن و خروس میشن ولی قدقد نمیکنن !!!!!!
و اینگونه بود که بر تعجب همگان روز به روز افزوده شد
! یاد اون کلیپ دانشمند می افتم و صحبتاش راجع به مرغ و خروس .خاطرتون هست دیگه ؟ 
پ . ن : اهداف بالاتری برای گذاشتن این پست بود . بگید ببینم متوجه شدین یا نه
!؟
+ نوشته شده در
88/03/27ساعت 12:19  توسط قـاصــــــــــدک
|
امشب که بگذرد ...
...
نمی دانم می شود چند روز !!!
ولی نمی گذرد! 
- انتخاباتی
+ نوشته شده در
88/03/27ساعت 1:38  توسط قـاصــــــــــدک
|
۱. این انتخابات و سیاست برای ما نون و آب نمیشود .
۲. تقریبا هر جا رفتم و مطلبی خوندم یک صفحه کامنت نوشتم و ثبت نکردم و تنها برای خودم نگه داشتن.
۳. بنده رسما اعلام میکنم امتحانم رو فردا می افتم و لطفا نگین چرا درست تموم نشد ! :))
۴. قبلا تا یه دردی شروع میشد پناه می آوردم به بلاگفا ! بلاگفا هم این مدت حالمون رو کرد تو قوطی ! کار خودشونه .
۵. عنوان وبلاگ رو باید به این تغییر بدم : " همیشه تلخ ... گاهی شیرین ... "
۶. دارم سعی میکنم بی تفاوت باشم در ظاهر .
۷. از بس شعر واسه نیما خوندم ... این ۳ تا دوست مهربون ، با هم میگن ای بچه جون ، برو مدادرنگی بیار ، رنگی بزن به هر سه مون .
۸. این جانب( :دی ) اعلام میدارم در کنار این همه اتفاقات و سر و صدا ها امیدوارم این امر شخصی و عقایدمون و اختلافات در این مورد باعث نشه دوستی ها به هم بخوره .
۹. سوالی چیزی ؟
۱۰. " و مکرو مکر الله والله خیر الماکرین "
۱۱. نکته : آقا لطفا آخر نظراتون"

"نذارید ، برام بدون معنیه .
+ نوشته شده در
88/03/26ساعت 17:42  توسط قـاصــــــــــدک
|
تو این اوضاع پر از تنش البته نه برای حامیان دکتر که برای حامیان مهندس و سایر کاندیداها ، تنها چیزی که میتونه آرام بخش باشه خوندن شعر و یادآوری اتفاقی ترین هدیه در غیرمنتظره ترین شبهای آخر ماه خرداده .
پس میرم و شعرهای پست مشاعره رو میخونم ... انتخاب هر یک از شعرها بی دلیل نیست .
در دیاری که هنرمند به مطرب گویند
خاک عالم به سر مردم صاحب هنر است
¤
در این دنیا که مردانش عصا از کور می دزدند
من از خوش باوری اینجا محبت جستجوکردم
¤
تا که بودیم نبودیم کسی
کشت ماراغم بی همنفسی
تا که رفتیم همگی یارشدند
تا که خفتیم همه بیدارشدند
قدر این آیینه بدانیم تاهست
نه درآن وقت که اقبال شکست
¤
یک چند یه کودکی به استاد شدیم
یک چند به استادی خود شاد شدیم
پایان سخن شنو که مارا چه رسید
از خاک برآمدیم و برباد شدیم
¤
تا ندانی که سخن عین صوابست مگوی
وآنچه دانی که نه نیکوش جوابست مگوی
¤
روده تنگ بیک نان تهی پر گردد
نعمت روی زمین پر نکند دیده تنگ
¤
دیده ها در طلب لعل یمانی خون شد
یا رب آن کوکب رخشان به یمن بازرسان
¤
یار دبستانی من با من و همراه منی
چوب الف بر سر ما بغض من و آه منی
¤
مپسند که دور از تو برای تو بمیرم
صید تو شدم تا که بپای تو بمیرم
هر عضو زاعضای تو غارتگردلهاست
ای آفت جان بهر کجای تو بمیرم
گرعمر ابد خواهم از آنست که خواهم
آنقدر نمیرم که بجای تو بمیرم
(امیری فیروزکوهی)
¤
ماه من پرده از آن چهره ی زیبا بردار
تا فلک لاف نیاید که چه ماهی دارد
¤
مسلمان گر بدانستي كه بت چيست
يقين كردي كه دين در بت پرستيست
¤
در نوازش نیش ماران یافتن
زهر در لبخند یاران یافتن
¤
قدحی در کش و سر خوش به تماشا بخرام
تا ببینی که نگارت به چه آیین آمد
¤
من نگویم که کنون با که نشین و چه بنوش
که تو خود دانی اگر زیرک و عاقل باشی
¤
رندان تشنه لب را آبی نمی دهد کس
گویی ولی شناسان رفتند از این ولایت
¤
ماه و خورشید به منزل چو به امر تو رسند
یار مهروی مرا نیز به من باز رسان
پ . ن : باشد که ما رستگار شویم و برویم پی درس و مشقمان تا اطلاع ثانوی .
+ نوشته شده در
88/03/25ساعت 12:47  توسط قـاصــــــــــدک
|
سلام . تا دوباره این بلاگفا نرفته تو بازی ...
روز مادر رو به همه مادران عزیز مخصوصا مادر مهربون و دوست داشتنی خودم تبریک میگم . این اوضاع اس ام اس هم که هنوز اینجوری قطع و مارو تیر توپر کردن . تبریک هم نمیشه گفت ! هر چی میخام سیاسی نشه انگاری نمیشه . مادر مهربونم دوست دارم و تا همیشه مدیون محبت ها و شب زنده داریهات خواهم بود . منو ببخش به خاطر وضعیتی که این چند روز درگیرش بودیم ولی من هدیه ام رو فراموش نکردم و البته میدونم نه تنها این هدیه بلکه هر کاری هم برات بکنم جبران این همه عشق مادرانه ات نمیشه . ولی به رسم ادب و به پاس زحماتت و برای یادگاری تقدیمت میکنم . امیدوارم خوشت بیاد .
مامان جونم عاشقشتمممممممممممممممممم
.
راستی تو دوستام مامانای مهربونی هم هستن که از همین جا بهشون تبریک میگم : یکی مامان عروسک و یکی هم مامان محمد (دود عود)
. به هستی عزیزم و آبجی خوش خنده عزیزم هم تبریک میگم . راستی تولد آبجی خوش خنده عزیزم و همینطور سالگرد ازدواجشم هم هست که این یکیو خیلی مخصوص بهش و به همسر عزیزش تبریک میگم .
+ نوشته شده در
88/03/24ساعت 15:49  توسط قـاصــــــــــدک
|
فقط فيس بوک مونده بود که اونم فيلتر شد.
+ نوشته شده در
88/03/23ساعت 20:34  توسط قـاصــــــــــدک
|
حالا باید نشست و ۴ سال بعد را تماشا کرد ...
+ نوشته شده در
88/03/23ساعت 17:19  توسط قـاصــــــــــدک
برای من هم دیگه هیچ فرقی نمیکنه !
+ نوشته شده در
88/03/23ساعت 10:19  توسط قـاصــــــــــدک
|
کاری ندارم به مباحث سیاسی ...
مردم انگاری زنده شدن ، بعد از ۴ سال !
انگاری عید شده . مهم همین تازه شدنه س .
ایران خاکستری ، رنگ رنگ شده ، شاد شده .
وقتی توخیابون میرم و این همه شوق و شور میبینم ، همه جور آدمی ، کوچیک و بزرگ ... موافق و مخالف ، با همه تناقضا و راست و دروغا که سعی در حل مشکلات ایرانمون دارن ، بیشتر دوستشون دارم . بیشتر از هر حس دیگه ای ، فکر میکنم حس وطن پرستی بیدار شده و همین حس میتونه ایران رو نجات بده .
حتی همین نیما میگه منم دستبند میخوام . نمیدونه چیه . براش یه دستبند از پارچه ها به دستش میبندم . نمیدونه چه خبره ولی میدونم عاشق دنیای رنگارنگه .
بچه ها هم جتی فرق ایران خاکستری و ایران رنگی رو میفهمند .
دل . ن : تداخل امواج رخ داده باز ...
+ نوشته شده در
88/03/20ساعت 19:14  توسط قـاصــــــــــدک
|
۱ --> مشاعره تو پست قبلی یه پستی بود که همیشه فکرش تو سرم بود و باید یه روزی عملیاتیش میکردم تا ببینم چه میشه . اهدافش بیشتر مثبت بود و در جهت یادگیری . هم سرگرمی هم اینکه با خوندن شعرها ، مفاهیم و معناش به ذهنمون بیاد . خدای نکرده قصدم وقت تلف کردن نبود و اگر واقعا اینجوری شده معذرت میخوام . هدفم خارج شدن از نوعی روزمرگی وبلاگی بود و ایجاد فضای جدیدی برای فکر و تمرین ذهن . استفاده از کتاب های شعر و خواستن برای رسیدن به برد . هدفم یافتن میزان علاقمندی به این جور مباحث بود . (از برنامه های فرهنگی من در دولت n ام میباشد

). به من رای بدهید

. هدفم خلق ایده های جدید بود ، شاید هم به نوعی ایجاد شور و انگیزه برای جست و جو .
خلاصه آقا هدفم خیر بود 
.
۲ --> امروزم که رفتیم به سلامتی یه کاسه سوپ کلم*
رو ظرف ۱ ساعت و نیم سر کشیدیم و الان اندکی خشنود(!) هستیم . البته بماند که در خوردنش اندکی زیاد بی دقتی نمودیم و این شد مایه پشیمانی . باشد تا درس عبرتی شود برای سوپ کلم های بعدی .
۳ --> آقــــــــــــــــــــــــــا بازم یه خبر یه خبر . دارم خاله یه نی نی کوشولو موشولو میشم . هورااااااااااااااااا
. نمیگم کیه فعلا :دی
۴ --> میگم ماشین حسابتو بیار : بزن ...
۵،۰۰۰،۰۰۰
ضرب در ...
۱۵۰۰
چقدر شد؟ 
چقدر ؟؟؟؟؟ 
نه بابااااا !!!!؟ 
اونوخ چقدش میرسه به ده نمکی ؟ چقدرش به موسسه هنری سیما هفت ؟ چقدش به من ؟
*: فکر کنم نیوتن بود چون میگن کودن بوده . میگفته امتحان دادن عین خوردن سوپ کلم تهوع آوره . البته من منظورم نبود که منم کودنما ! واسه خودم یه پا نیوتنم :دی
+ نوشته شده در
88/03/20ساعت 10:58  توسط قـاصــــــــــدک
|
بقیه هم بیاین ...
شعر بداهه هم قبوله

...
توجه : لطفا به آخرین نظر مراجعه کنید تا ببینید که با چه حرفی باید شروع کنید .
+ نوشته شده در
88/03/19ساعت 14:56  توسط قـاصــــــــــدک
خوب به اندازه کافی صبح تا الان به خودم و شما ظلم کردم . این پستای غمگینانه م رو تاریخ مصرف دار کردم . بیش از ۲۴ ساعت نمیذارم بمونه و ثبت موقتش میکنم . در حدی که خالی بشم . نظراتشو هم فعال نمیکنم که یه موقع بی احترامی به دوستای خوبم نشه . این از این .
Let's do مشاعره
من شروع میکنم :
ببین امشب که دل شد چون ، منم تا صبح با قلیون
بیا کامی بگیر ای عشق ، توتون از تو زغال از من *
نفر بعدی " ن " بده ...
* : شعر از معین عزیز
بعدا نوشت : یه تشکر و یه عذرخواهی از دوستای خیلی خوبم که نگرانم شدید و من چیزی نداشتم بگم . حقیقتش بعضی وقتا خبرای غمناک هم به قاصدکا میدن . خوب همیشه که خبرای خوب نیست . اما دوباره مثل قبل شاد و شنگول عین حبه انگور ، فول آو انرژی مثبت ، دست به سینه بنده رو به روی شما ، تاختی بریم به قسمت مشاعره و بر گردیم به مرغزار گفتگو . مهمانان امشب ما خربزه گرامی و سیب زمینی ارجمند ...
دیگه رسما دارم دری وری میگم :دی جا اسمودس خالی
( اسمودس حال کن اسمتو بردم ) .
+ نوشته شده در
88/03/18ساعت 23:51  توسط قـاصــــــــــدک
|
آنچنان دپسرده ام که هیچ احد الناس اعم از دلقک و غیر دلقک نمیتواند مرا از این حالت در آورد . (شاید به خاطر سوپ کلم است یا به خاطر اینکه فصل امتحاناس

)
نفسم را حبس میکنم ، صدای اهنگ ملایمی که همچین غم را از آن ته مه های قلبم بیرون میکشد ، فضای اتاق را فرا گرفته ... نفسم را رها میکنم . با اینکه همیشه این کار باعث میشد اشکم سر نرود ولی اینبار ...
بی خودی اشکم لبریز میشود از کاسه چشمانم ... (خوب گریه کردن خوب است /باعث طراوت چشم میشود)
مثل اینکه باز دلتنگم ... (گاهی وقتا اینجوری دلتنگی میاد سراغ آدم خوب !
)
این روز ها دارم به این فکر میکنم که کی منو میخواد فوت کنه ؟
وقتی یاد اون لحظه می افتم ترس وجودم را فرا میگیره ...(چه سرنوشتی
!)
و آنگاه که در آسمان رهـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا شــــــ د مـــــــــــــــ ...
هیچ وقت به قاصدک ها فکر نکرده بودم ...
هیچ وقت به احساسشون ، هیچ وقت به خودشون فکر نکرده بودم
.

دل .ن : میشود اینجا من هم از این به بعد بدون شنیدن اعتراضی غمگین باشم ؟ آقای داداشی اجازه میدهید ؟ شما چطور ؟ بهارم * شما اجازه میدی ؟ نگارم تو چطور ؟ نیما و علیرضای مهربونم شما اجازه میدین ؟ 
نمیخوام بهار بیای دستمو از رو صورتم برداری و بگی باز داری گریه میکنی ... نمیخوام تسلیم معصومیتت بشم 
...
حالا اجازه دارم یا باز میخواین ... ؟ - تازه بعد از این همه وقت متوجه شدم آیکون دل شکستن تو شکلک های بلاگفا نیست -
از دست تو بهار ، اونجوری نگام نکن خوب ... باشه میخندم ، چشم
...
دل . ن : فکر کنم بدونم الان چم شده ! به خاطر دلمه که شکسته و به خاطر تجربه اولین سوگند و نفرینه . متاسفم که مجبور شدم ... متاسفم .
+ نوشته شده در
88/03/18ساعت 13:0  توسط قـاصــــــــــدک
تنهایی ، آدم را
حشره شناس می کند !
...
حتی نایاب ترین عنکبوت های دنیا هم
در اتاق من ، تار تنیده اند !!!
" میلاد تهرانی "

دل . ن : همیشه که شادی نیست ، غم و دلتنگی هم هست .
گاهی وقت ها باید غم هم باشد تا شادی خودنمایی کند . باز هم خوشحالم و راضی .
یعنیا ! موسوی عاشقتـــــــــــــــــــــم
.
+ نوشته شده در
88/03/17ساعت 23:22  توسط قـاصــــــــــدک
|
۱ - مامان شدمممممم ! تعجب نکنید !!! یه دختر دارم شاه نداره ، از خوشگلی تا نداره ... این شما و این دخمل من زی زی
. من تو وب هم عمه هستم ، هم خاله ، هم آبجی ، هم دوست جون . خواهر زاده دارم ، برادر زاده هم دارم و حالا شدم مامان . دلم خواست اینجا بگم .
۲ - رسما دستبند سبزم رو به نشانه حمایت از جناب مهندس میر حسین موسوی میبندم .
۳ - این عکسارو دوست میدارم :



+ نوشته شده در
88/03/17ساعت 0:45  توسط قـاصــــــــــدک
|
این چند روز هم که نبودم خیلی سرم شلوغ بود . مهمترینش ماجرای تولد پدرم و یه مهمونی کوچولو بود که براش گرفتم و کلی خاطره به جا موند. حقیقتش اولین بار تو عمرم بود که رسما یه مهمونی دادم اونم برای فامیل نه دوستام .کلی چیزی یاد گرفتم کلی چیزی فهمیدم و واقعا از این تجربه جدیدم خشنودم .بعد هم که دیگه ۳ تا مهمونی پشت سرش بود که اونا هم مناسبت خاص خودش رو داشت . الحق که همگی زحمت کشیده بودن ...
مهمونی تولد من ساده بود ولی ... کیک و شام ساده که ساندویچ کالباس بود و هدیه تولد و میوه و هدیه اینا که نزدیک ۱۲۰-۱۱۰ شد . اینم عکس شام تولد ... ۱۰ نفری بودیم .

شام ساده و خودمونی بود چون خواسته بودم خودمونی باشه . حالا بماند که چه سوتی عظیمی در حد تیم ملی دادم ولی خاطره ش موند .
سوتیم مربوط میشه به سوژه مربوط به مهمونی ناهار ۵ شنبه ظهر !
شاید متوجه بشین چیکار کردم !!!
تازه وارد فامیل رو به صورت غیر رسمی به یه مهمونی خودمونی و غیر رسمی دعوت کردم !!!!
اگه بدونین ... پدرم یادش نبود تولدشه و مامان هم میدونست ولی خوب گذاشته بود برای روزش ... خلاصه تا ساعت ۸:۳۰ از در اومدیم تو ، همینطوری مونده بودن !!!
پدرمو میگین ... وااااای .... حالا چیکار کنم . منم عین این بچه بدا که کار بد کردن میرفتم یه گوشه که منو نبینن :دی !
آخه پدرم برای ورود افراد جدید کلی برنامه ریزی و اینا که یه موقع کم کاری نشه و منم عین یه دختر گیس بریده چیکار کرده بودمممم ؟!!!!
خلاصه یه کمی پدرم فقط به خاطر ورود فرد جدید بدون هماهنگی ناراحت شده بود. البته هماهنگ شده بود و من صحبتامو کرده بودم و اون فرد جدید میدونست برای چی علی رغم میل باطنیم دعوتشون نکردم ولی به اصرار پدر اونا رو هم دعوت کردم و خلاصه مهمونی برگزار شد ...
-دقت کردین چند بار گفتم خلاصه :دی- بعد از کیک و کادو و شام که یه سوپرایز و شاک بود ، از تازه وارد عذر خواهی کردم و اونام گفتن ما میدونیم و اصلا ناراحت نشده بودیم .
بعد هم که دیگه روز ۵ شنبه ظهر به مناسبت ورود فرد تازه وارد در فامیل ، به دلیل اینکه افرادی که باید در مهمونی حظور میداشتن اومده بودن کاشان ۵ ، ۵ شنبه ظهر یه مهمونی ناهار برگزار کردیم ... اینم عکس ناهار ...انصافا مامان خیلی زحمت کشید . همه کمک کردیم . مامان ، من ، خواهرم و بابا .

اینم از این چند روز .
مناظره رو هم دیدم راستی ... حالا بحث نمیکنم زیاد در این رابطه :دی
نتیجه گیری اخلاقی : مونده تا یاد بگیرم ....
پ . ن شفاف سازی : آشپزیم خوبه ولی نه اونقدرا ولی امیدوار کننده ست . غذاهای سفره دوم دست پخت مامان مهروبنم هست که جای شما خالی بسیار خوشمزه شده بود .
+ نوشته شده در
88/03/15ساعت 16:23  توسط قـاصــــــــــدک
|
مژده ای دل که دگر باد صبا باز آید
هدهد خوش خبر از طرف سبا باز آید
...
خبر های بسیار بسیار خوب و خوشی به شما خواهد رسید . طراوت و تازگی جایگزین خشکی و خزان زندگی شما می شود هرچند که شما کاری کرده اید که خود را موستوجب قهر میدانید ولی زندگی از در آشتی با شما در می آید .
شاهدش :
حسب حالی ننوشتی و شد ایامی چند
محرمی کو که فرستم به تو پیغامی چند
عمرت می گذرد و کاری برای پیشرفت خودت نکرده ای ، به نیروی خودت ایمان داشته باش و از جا برخیز ، انقدر عیب جویی نکن ، خوبی های دیگران را هم ببین *، درد دلت را با هر کسی مگو . از خدا بخواه به تو نظر لطف کند .
* : درسته گاهی وقتا عیب میگرم ولی همیشه خوبی ها رو دیدم ! حافظ اینجا بهم برخورد ! دیگه چجوری ببینم آخه :)؟
پ . ن : آقا قالب عوض نکردم . لباس سفیده کثیف شده بود . انداختمش تو لباس چرکا که بشورمش . اینو تنش کردم . همونه فقط یه رنگ دیگه س .
+ نوشته شده در
88/03/11ساعت 22:19  توسط قـاصــــــــــدک
|
آی که دلم میخواد الان یه جیغ بکشم !
بعد دور خودم بچرخم !
بعد بالا پایین بپرم ...
هی دست بزنم ...
هی جیغ بکشم ...
هی بگم خدا عاشقتــــــــــــــــم ، خدا عاشقتم ، عاشقتم ، عاشقتم ، عاشقتـ ــ م ، عا ــ شقتــ ــ م ...
شمام دعوت ... اگه دوست داشتین .
+ نوشته شده در
88/03/11ساعت 13:56  توسط قـاصــــــــــدک
|
دیشب با یه دوست عزیز چت میکردم ... برام این عکسو فرستاد . یادش بخیر چقدر از این آبنباتا دوست داشتم بیشتر از هر شکلات دیگه ای ! وقتی دیدم دلم بیشتر خواست ... :((
کسی از نامبرده اطلاعی داره . اینم عکسش ... :دی

رفته بودم بیرون . یهو کودک درونم دلش از این شانسی ها خواست . منم براش یه ویزویزک خریدم . تو ویز ویزک ۳ تا teddy bear و ۱ هاپوی خوشگل بود . تا دیشب همه رو قایم کرده بودم که به بچه های فامیل هر وقت میان خونه مون هدیه بدم . ولی دیشب تصمیم گرفتم یکشیون رو بذارم رو میز جلو چشممم :دی جالبه که اینا هم رنگاشون اتفاقی (!) خاصه :دی

در ضمن بک گراند رو دارین :دی
پ . ن : در مورد اجرایی کردن مهمونی وبلاگی هنوز هم منتظر نظرات شما هستم . پاسخ نظرات پست قبلیو هم دادم .
+ نوشته شده در
88/03/10ساعت 13:3  توسط قـاصــــــــــدک
|
مثل وقتایی که میخوایم بریم سفر ...
قبلش خونه رو مرتب و منظم میکنیم ، آب و گاز و برق و تلفن و اینا رو چک میکنیم ...
کلید میدیم به یه فرد مطمئن که هر روز بیاد چراغ روشن کنه و گلا رو آب بده ...
...
پ . ن : واسه مهمونی دوره ای وبلاگی بازم فکر کنید که چه طوری میشه عملیش کرد .
+ نوشته شده در
88/03/09ساعت 17:5  توسط قـاصــــــــــدک
|
باز شنبه شد ...
۱۶ تا شنبه دیگه باید تحمل کنم اونم تو گرمای تابستون - اینجا از الان تابستون شده - ! من تابستونا افسردگی میگیرم
.
+ نوشته شده در
88/03/09ساعت 11:0  توسط قـاصــــــــــدک
یه فکری تو سرمه ! مهمونی های دوره ای اون قدیما رو احتمالا خودتون بودین و یا تعریفشو شنیدین و شاید هم خیلی دلتون خواسته اون زمانا میبودین و فارغ از دغدغه هی این زندگی ماشینی بهتون خوش میگذشت! همه جمع میشدن و میرفتن خونه یکی و بعد هفته بعد دوره می افتاد خونه یکی دیگه و همینطور ادامه داشت . شب نشین ها و باز های دسته جمعی و ...
چند روزه دارم به دوره های وبلاگی فکر میکنم .
برای اینکه این ایده شکل بگیره نیاز داره قوانین واسش تعیین کنیم . هدفش هم از نظر من که این به فکرم رسید افزایش دوستی ها و خونده شدن وبلاگ هایی که خیلی خوب هستن ولی به ندرت دیده میشن و به طبع اون افزایش آمار باز دید کننده و تغییر فضا و خارج شدن از این روال تکراری و خسته کننده وبلاگ نویسیه .
حالا دوست دارم شمام نظرتون رو بگین . شاید بعضیا کلا بگن برو بابا حوصله داری ولی میخوام نظرشون رو بدونم حتی مخالف ! چون دیدگاه های مخالف میتونن بیشتر از یه نظر موافق به بهتر شدن کمک کنن .
تورو خدا تو ذوقم هم نزنید . سرخورده میشم میرم معتاد میشم فرار مغزی میشم
.
+ نوشته شده در
88/03/08ساعت 13:39  توسط قـاصــــــــــدک
|
میدونین من چه مدلیم ؟
این مدلیم که هر چی که همه میگن آره من میگم نه ! هر چیم همه میگن نه من میگم آره !!!
کلا مدلم این مدلیه که مخالفم ! حالا هزاریم بگن بابا اونجا چاهه ! - چون همه میگن ! - من میگم نیست و میرم اونطرفی ! حالا اگه بگن بابا اینطرفی برو اونجا چاه نیست ، منم اونطرفی نمیرم !
نمیدونم ! شاید به خاطر ۱ درصدی که میتونن اشتباه کنن و من درست بگم ، این مدلیم .
حالا تعمیمش بدین به انتخابات ! به خرید البسه و اطعمه ، درس خوندن ، کارکردن ، عواطف و احساسات و ..........
البته این زمانی رخ میده که دلیلشون به اندازه کافی منو قانع نکنه ! وگرنه خیلی راحت حرف گوش میدم !
شما میتونین مدل منو توجیه کنین ؟
+ نوشته شده در
88/03/07ساعت 13:59  توسط قـاصــــــــــدک
|
به دنبال دلیل میگردم As usual
و باز Je ne peux pas find it !
پس سعی میکنم یه چیز دیگه پیدا کنم pour penser !
دیکشنری نوشت :
Je ne peux pas : نمیتونم
pour penser : برای فکر کردن
+ نوشته شده در
88/03/06ساعت 17:14  توسط قـاصــــــــــدک
|
+ نوشته شده در
88/03/04ساعت 14:4  توسط قـاصــــــــــدک
|
قبل . نوشت : این پست رو ۲۰ اردیبهشت تهیه و تدارک دیده بودندندی تا به شما خوانندگان ِجان تقدیم کنندندندی ...
تازه امروز یه نفر تو دانشگاه بهم فحش داد !!!!
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
< حالا اینو بخونید تا وسطش بگم چی گفت تا خستگیتون در بره 
>
۲۰ اردیبهشت :
خیلی وقته میخوام نحوه درست کردن بلاگ رول توی وبلاگ بذارم . گفتم شاید شمام میخواین یه دونه از اینا داشته باشین ...
خوب زیاد توضیح نمیدم و سعی میکنم تصویری بگم چیکار کنید . راستی لوگو رو هم وقت گذاشتم یه کاریش کردم . ممنون از دوستای عزیزم که بهم لطف داشتن .
به ترتیب این کارا رو باید انجام بدین :
۱ - وارد گوگل ریدر
بشید : www.reader.google.com ( اگه کانت ندارین خوب یکی ایجاد کنید. اینم من باید توضیح بدم
؟)
۲ - حالا بشینید و تماشا کنید (اگرم چشماتون نمیبینه :دی برای وضوح بیشتر روی تصاویر کلیک کنید ).

۳-


۴ -

۵ -

تا اینجا یک سوم کار پیش رفته ...
گفت :" سلام مهندس
" !!! اونم تو دانشگاه !!!!!
یه دانشجوی خارجیه که به همه وقتی میرسه میگه مهندس !!! بقیه یاد بگیرن !!!!
حالا بقیه شو بخونید ...
۶ - اکنون به این صفحه بروید : Yahoo Pipes و با یک یوزرو پسورد وارد شوید .
۷ - ( از اینجا به بعدش یادم نمیاد . وایسین خودم یه دور برم :دی ) اهان ...
حالا وارد این صفحه بشین : googleblogroll3 و روی گزینه clone کلیک کنید :

۸ - حالا کدشناسایی یاهو که لازم دارین را پیدا میکنید.این عدد روهم پیش همونعددی که قبلا سیو کردین ، سیو کنید .تا باقیشو بگم ... (سخت نیست زیاد
فقط وارد کردن لینکا تو گوگل ریدر وقت میبره که اونم کار نیم ساعته !
)

۹ - تا اینجا ۲-۳ام کار پیش رفت . حالا باید برید تو این صفحه : بلاگ چرخان ساز
(اینجا دیگه آخرشه ! باور کنید
)

۱۰ - تولید کد رو بزنید و اونوقت کد رو کپی کرده ، داخل محل مورد نظر در وبلاگ قرار دهید . باید تو قسمت ویرایش قالب حتما این کد رو قرار بدین . یه وقت تو تنظیمات نذاریدا ! کار نمیکنه
.
۱۱- بلاگ رول ما آماده ست . اولش یه کم قاطی پاتیه . چون باید تو گوگل ریدر آر اس اس ها رو بگیره و اینا خلاصه یه ۲۴ ساعت دندون رو جیگر بذارید دیگه راه میافته . بعدا هر وقت وبلاگی به روز بشه ، میاد بالای لیست پیوندها قرار میگیره . البته نه بلافاصله ! بازم به خاطر اینکه گوگل باید پست جدید به دستش برسه دیگه . حالا زیاد درگیر جزییات نشین .
۱۲- خوب گفتم ؟ یاد گرفتین ؟ 
خوب حالا شب بخیر
(الان دیگه عصر بخیر ، چون اون موقع که نوشتمش شب بود :دی )
+ نوشته شده در
88/03/03ساعت 15:11  توسط قـاصــــــــــدک
|
اینو یه روزی یه دوستی بهم داد
که خودش از یه نفر دیگه گرفته بود . البته خوب باید برای قسمتهای شرطی لوزی بذاره که محاسباتی گذاشته ! اونی که این فلوچارت رو ارائه داده یا خیلی بی سواد بوده یا اونقدر مشکلات داشته که دیگه بیخیال شده یا خیلی نابغه بوده و مسائلی پشت پرده است که با اینا ماسک شده ! حالا خواننده ها عاقل باشن
.
اینم یه فلوچارت برای حل مشکلات اعم از روحی، روانی، سیاسی، اقتصادی ،اجتماعی، فرهنگی و مامانم اینا
:
اگه عکس باز نشد اینجا کلیک کنید .

قبلا هم توضیح دادم بیش فعالی فقط شیطنت زیاد و یه جا آروم و قرار نگرفتن نیست !
بیش فعالی میتونه بی خیالی مزمن هم باشه ! در هر دو حالت احساس ترس وجود نداره !!! خیلی از حواس خاصیت خودش رو از دست میده ! عدم تمرکز فکری یکی دیگر از مشخصه های افراد بیش فعاله !!! این افراد اکثر اوقات افکار و نقشه های پیچیده ای در ذهن دارن ! تخیلشون زیادی میزنه بالا و وقتی وارد تخیل بشن عمرا بتونی درشون بیاری !!!! یهویی تخیل با واقعیت گره میخوره ... نتیجه رو بیا و تماشا کن ! به ظاهر آرومشون نباید اعتماد کرد !!! وقتی ساکتن بیشتر باید حواستون جمع باشه ! گاها افراد سمجی هستن و ول کن معرکه هم نیستن !!! کوتاه هم نمیان ! باید حرفشون به کرسی بشینه !!! اصولا افراد لجبازی هستن ! افراد باهوشین و خیلی زود یاد میگیرن و شما فکر میکنید که اصلا گوش نمیدن که بخوان یاد بگیرن ! خستگی ناپذیرن ! میتونن ۳ شبانه روز بیدار بمونن بدون اینکه خوابشون بگیره ! میتونن ۵ کیلومتر راه برن بدون اینکه تشنه شون بشه و ...
در عین حال مهربون و با محبت !!! نقطه ضعفشون احساساتشونه ! اینجور آدما خیلی حساس هستن ! به تلنگری فرو میریزن ... شکسته میشن و باید در برخورد باهاشون محتاط بود . طاقت دیدن ناراحتی ندارن حتی شوخیشو و خیلی چیزای دیگه که از اینجور آدما متوجه شدم .
حالا اینارو گفتم که چی
؟؟؟!!! اصلا هم نمیخوام پست ۳۰ /۳۰ بنویسم و اصلا هم نمیگم طرف کی هستم !!! و بعد هم حالا فقط انتخابات شرکت میکنم چون وظیفه است . (موج بالاخره ما رو هم گرفت !)
پ . ن : چطوری میشه فکر رو خالی کرد !؟ خالی خالی !!! یه جورایی تعطیل
!
الان نوشت : FaceBook رو ف/ی/ل/ت/ر کردن ! بی فیس بوک شدیم هی هی ! حالا چه کنیم هی هی ! ای خدا بگم چی نشین هی هی ! چه معنی میده هی هی !!! اما ما که کم نمیاریم هی هی ! با اچ تی تی پی اس وارد بشین های های :دی... فعلا تا بعد ببینیم چه بلایی میارن سرمون هی هی :دی
+ نوشته شده در
88/03/02ساعت 13:12  توسط قـاصــــــــــدک
|