تبليغاتX
خاطرات قاصدک

خاطرات قاصدک

کرم نما و فرود آ که خانه خانه توست

آزادی و امنیت

:. "بنجامین فرانکلین"هر جامعه ای که قسمتی از آزادی اش را برای به دست آوردن کمی امنیت از دست بدهد ، لیاقت هیچ کدام را نخواهد داشت و هر دو را از دست خواهد داد !

داشتم کتاب "نیایش با لبخند" رو میخوندم . کلی از این جمله کوتاه ها داشت . این جمله ای رو هم که نوشتم توش بود ! شاید اگر قبل از انتخابات هم میخوندمش مینوشتمش ! جملات دیگری هم توش بود ...

:. از همین نویسنده (سیاستمدار) :کل بشریت به ۳ قسمت تقسیم شده است : آنهایی که نمیتوانند حرکت کنند ، آنهایی که میتوانند حرکت کنند و آنهایی که حرکت میکنند !

 :. یا مثلا  این جمله از "آلبرت انیشتین " توجه منو به خودش جلب کرد :
منطق تو را از الف به ب میبرد در حالیکه تخیل تو را به همه جا میبرد !

:. یا  "ارنست همینگوی " میگه :
همه ی رذایل واقعی از بی گناهی شروع شده اند !

:. یا " گوته" میگه :
همه میخواهند کسی باشند و در این میان هیچ کس نمیخواهد رشد کند .

:. باز از "گوته" :
من خودم را نمیشناسم و خدا نکند که بشناسم !

 

جای فکر داره این جمله ها ! توروخدا نیاین بگین امام علی (ع) رو گذاشتی کنار چسبیدی به این خارجیا ! من همه شون رو میخونم ! الان هم صرفا چون این کتاب رو داشتم میخوندم جملاتش رو نوشتم . مهم اینه که دقیقه ای رو این جمله ها مکث و تامل کنیم !!! خوندن  و نوشتنش که کاری نداره !

+ نوشته شده در  88/04/30ساعت 13:18  توسط قـ‌اصــــــــــدک  | 

مبعث

ستاره ای بدرخشید و ماه مجلس شد
دل رمیده ی ما را انیس و مونس شد
نگار من که به مکتب نرفت و خط ننوشت
به غمزه مساله آموز صد مدرس شد

عید مبعث به همه مبارک باشه .

+ نوشته شده در  88/04/29ساعت 1:28  توسط قـ‌اصــــــــــدک  | 

در و قفل و کلید

" در " یعنی " قفلی هست "

و

" قفل " یعنی " کلیدی هست " !

"در بسته " هم وجود دارد تا باز شود  وگرنه به جاش " دیوار " میذاشتن .

بازی زندگی ، بازی سختیه .  البته من به در بسته نخوردما ! داشتم فکر میکردم به در های بسته.

پ . ن : با تشکر از قاسم خان(×××تنها در باغ×××) که آهنگ  پست قبلیو برام فرستادن ، آپلودش کردم و میتونید از اینجا دانلودش کنید .

+ نوشته شده در  88/04/26ساعت 18:15  توسط قـ‌اصــــــــــدک  | 

مهمون

برامون مهمون اومده ،

یه چند روزی پیش ما هستن .

براشون آهنگ هم گذاشتم ...

اونا کیف میکنن احتمالا ولی من بیشتر با  خودشون و این آهنگ ( "طاقتم ده" از آلبوم "باغ به باغ " از "سامان احتشامی")دارم عشق میکنم .

+ نوشته شده در  88/04/25ساعت 13:52  توسط قـ‌اصــــــــــدک  | 

درد بی آپی یا آپ بی دردی !؟

هر کاری میکنم آم  آپم* نمی آد .

پیشنهادی ندارین ؟

 * : خوب من تقصیری ندارم . وقتی که محیط ویرایش بلاگفا به صورت پیش فرض زبانش فارسیه و من از سر حواس پرتی برای تغییر زبان از Alt + Shift استفاده میکنم و دوباره برای برگردوندن زبان  به فارسی همون کار رو میکنم ، اون وقت کلید مخصوص حرف "پ"غیر فعال میشه و من هنوز حواسم نیست که باید در این حالت کلید "ژ" رو بزنم تا بتونم " پ" تایپ کنم ! البته اونقدر حواسم بود که  عنوان رو تصحیح کنم .

+ نوشته شده در  88/04/24ساعت 3:32  توسط قـ‌اصــــــــــدک  | 

صدف


...
بهم گفت : اسمتو نوشتم روی یه صدف و انداختم به دریا !

و باز دوباره یادم می آد :

یه روزی،

یه جایی،

یه کسی ...

و بعد بیشتر باورش میکنم .

دل . ن  : خدایا  تو رو  به خاطر داشتن دوستانی بهتر از آب روان شکر میکنم .

+ نوشته شده در  88/04/20ساعت 2:40  توسط قـ‌اصــــــــــدک  | 

مشهد

سلام به همگی . اول از همه ۳ تا تبریک  :  میلاد امام علی (ع) رو به همه  تبریک میگم . روز پدر رو هم به همه پدرای عزیز تبریک میگم . بعد هم میگیم روز مرد و این روز رو همه ی آقایون تبریک میگم .

خوب برگشتیدم با کلی  خاطره .

ممنون از همه دوستای مهربونم که این مدت  منو تنها نذاشتن .  به زودی میام وباتونو میخونم .  خیلی پست عقب افتادم . ماماااااااااااااان !

جای همه تون خالی بود بسیار زیاد .

همه چیز زیبا بود و اعیانی و برای  من جدید . با اینکه سال  ۸۲ رفته بودم  با اردو ولی انگاری خیلی چیزا رو ندیده بودم  یا شایدم  خیلی چیزا عوض شده بود .خیلی قشنگ تر تر بود .  تیکه تیکه یه جاهاییشو تعریف میکنم  تا یادم نرفته . نکته جالب اینکه همه جا نوشته بود عکس برداری و فیلمبرادری ممنوع ولی بنده و خیلی ها با کمال پررویی صاف صاف نگاه کردیم تو چشم خادمان عزیز و عکس گرفتیم . سختترین عکس ، عکس از ضریح بود که با کلی  نقشه و  اینا با خواهرم موفق به گرفتن عکس شدیم . شانس اوردیم اگه میدیدنمون گوشیو میگرفتن  ! از همه جا عکس گرفتم از موزه و اشیایی که در موزه بود. از تمبر و پول و عتیقه ها وتابلو ها و  چندتا از قرآنها و ...  نمیدونم قبلا تا میدیدن عکس میگیریم دنبالمون میکردن اما هیچ اتفاقی نیافتاد جز چند تا تذکر  .

--- وقتی میخواستیم بریم مشهد نمیدونستیم که میلاد امام جواد (ع)فرزند امام رضا (ع) هم هست . غافل گیر شدیم . غروب قشنگی بود . همه شاد بودن .  تو مسیر برگشت هم عده ای کیک گرفته بودن رو ش شمع گذاشته بودن و به عبارتی تولد واسه پسر امام رضا گرفته بودن . دست میزدن و تبریک میگفتن ... برام خیلی جالب بود . حس قشنگ و زیبایی بود .

--- نمیدونستم هواپیماها وقتی میخوان  تو مشهد بشینن یه دور دور  امام رضا میگردن و وقتیم میخوان مشهد رو ترک کنن بازم دور حرم طواف میدن ! تو صحن ایستاده بودم و گردش هواپیما رو  میدیدم . بازم یه جوریم شد ، قبلم لرزید ... بازم تنها  چیزایی که به ذهنم رسید زیبایی و عظمت بود .

--- بچه ها رو که نگو ! مخصوصا اون ۱-۲ ساله ها که با اون  لاستیکی هاشون اون وسط مسطا میدوئیدن! آخی به خودم میگفتم الان تو دلشون دارن میگن آخه اینا چیه به ما وصل کردین نمیتونیم بدویم !  از یه طرف هم عین پنگوئنا راه میرفتن  . یعنی تو ذهنش چی میگذشت ! اصلا میدونست کجاس ؟ وقتی سرشو میگیره بالا وقتی،سقف دور سرش میچرخه ، وقتی سرش گیج میره میخوره زمین ...  به چی داره فکر میکنه !؟شاید ساعت ها اینجوری به بچه ها خیره شدم و فکر کردم . بابا میگه به هر حال تاثیر داره . تو ذهنشون جا می افته . خاطرات مبهمی از سفر مشهد . شاید یه زمین خوردن به خاطر سر خوردن روی سنگا باعث بشه خاطره ای تو ذهنشون ثبت بشه و وقتی بزرگ شدن و ذهنشون تیره شده ، یهویی تو افکارشون سر بخورن و بیافتن تو صحن خاطراتشون ! اونوقت شاید اون درد حاصل از سر خوردن باعث بشه  یه چیزایی یادشون بیاد .

--- روز میلاد امام علی (ع) هم که عیدی خوبی از پدربزرگم (جدم امام رضا(ع)) گرفتم . روز آخر دقایق آخر دستشو گرفتم ! یعنی دستمو گرفت ! باورم نمیشد  . وقتی داشتم برمیگشتم بر خلاف خیلیا فقط میخندیدم !  میخندیدم و برمیگشتم عقب .

اینا همه ش نبود و  مطمئنا نیست  .  اما انشای من بیشتر از این سواد نداره که بنویسه . منظورم سواد  نوشتن احساس در قالب کلماته .

+ نوشته شده در  88/04/17ساعت 2:32  توسط قـ‌اصــــــــــدک  | 

امام رضا

برای چند روز میرم مشهد .
یعنی میریم مشهد .
اینجا از تک تکتون خدافظی میکنم .
حلالم کنید .
نمیدونم چی بگم ،
ولی میدونم که خیلی خوشحالم ...

پ . ن : البته میام منزلتون برای خداحافظی .

+ نوشته شده در  88/04/09ساعت 1:15  توسط قـ‌اصــــــــــدک  | 

ماجراهای من و نیما - نقاشی و بعد ماسک گارفیلدی

سلام. خوب دیگه تصمیم گرفتم مثل سابق از خاطراتم ، ماجراهام با نیما ، از حاج آقا و ساتورش و .... بگم . دیگه به اندازه کافی اعصاب خورد شده از همه چه موافق چه مخالف .

نیما که معرف حضور خواننده های قدیمی وبلاگ هست ، برای جدیدا میگم . نیما یه پسر شیطون بلای با مزه است که سال دیگه میخواد بره پیش دبستانی . نیما داداشم نیست . پسر دختر عمه م هست که از اونجا که ما خیلی با هم روابط نزدیکی داریم با ما خیلی صمیمی هست و دوسمون داره . شیطونه و از بچگی ش تا الان هیچ چیزی از دستش در امان نبوده . وقتی میاد خونمون همه ابزار و وسایل را در ارتفاعات قرار میدیم . الان که یه کم بزرگتر شده میشه باهاش حرف زد و مهم اینه که باهاش حرف بزنی و متقاعدش کنی نه اینکه فقط بهش بگی این کار رو نکن یا به فلان وسیله دست نزن . مسولیت پذیره و برای اینکه بتونی کاری کنی که دست از سر یه موضوعی برداره یا سر و صدا نکنه کافیه یه مسولییت بهش بسپری و ....

خوب خیلی توضیح دادم .

مامان بابای نیما رفتن مکه (خوش به سعادتشون). دیروز هم نیما و داداشش از صبح خونه ما بودن . یادتونه گفته بودم یه ترفند برای ساکت کردن و نشوندش یه جا به ذهنم رسید و اونم دیدن کارتون بود ! ولی الان باید کنترلش کرد چون زیاد دیدن کارتون براش خوب نیست . خوب طبق معمول باید یه فکر میکردم که بی خیال کامپیوتر و کارتون دیدن بشه و این شد که ایده نقاشی گارفیلد به دلیل علاقه ش به گارفیلد به ذهنم رسید .

نشوندمش کنار خودم و شروع کردم به کشیدن نقاشی گارفیلد که بعدش آقا رنگش کنه ( که متاسفانه مشکلش اینه که میگه خسته میشم و این تو این جور بچه ها زیاد دیده میشه) . خلاصه نشستیم به کشیدن و نیما هم نگاه میکرد . عکس اولیه که بنده در حال طرح زدن هستم رو نیما ازم گرفته ( اتفاقی و من اصلا نفهمیدم ولی یه جورایی هنری گرفته)

بعدش نقاشی که تکمیل شد سیاه سفیدشو اسکن کردم و دادم بهش که رنگ کنه ! شرط دیدن کارتونOggy ، رنگ آمیزی این نقاشی بود که آقا زحمت کشید یه رنگ زرد زد تو نقاشی و گفت رنگ کردم ! اما باز هم موفق نشد به دیدن کارتون ! داداشش که ذوق کرده بود نشست به رنگ امیزی و گفت واااای چقدر من رنگ کردن دوست دارم ( بچه م تازه یادش اومده  ) که بعد از رنگ آمیزی تصویر باز اسکن کردم و شد عکس سومی .

 اما باز نیما نتونست امتیاز برای دیدن کارتون بگیره ... و خلاصه تا عصر که دیدم گناه داره واسه ش فیلمو گذاشتم . بعد از دیدن کارتون هم به هزار کلک و بازی خوابوندیمش ! تازه به داداشش میگفت بگیر بخواب مرضیه جون میخواد بخوابه !(ای خدااااااااا )

وقتی بیدار شد گفتم نیما میخوای گارفیلد بشی و شعرشو بخونی ؟ گفت بله و کلی هم ذوق کرد . اما بازم شرط داشت و اونم تمیز کردن آشپزخونه بود ! ۱ ساعتی بهم کمک کرد و بعد نشستیم به درست کردن ماسک گارفیلد (چون حریفش نشدم رنگ کنه که !) .

خدا رو شکر وسیله کاردستی همه چیز دارم . با این دکمه قابلمه ای ها و نخ (چون تجربه کش خوب نبوده پاره میشه !) ماسک گارفیلد ما درست شد و نیما شد یک عدد گارفیلد که راه میرفت و شعر توی فیلم گارفیلد رو میخوند ...

صبح شده توی باغ
اما توی اتاق
هنوز توی خوابه
این گربه چاق

میخونه باز بلبل
بیدار شه این تپل
اما بازم به آب
میده دسته گل
میده دسته گل

صبح که بیدار میشه
میده خودشو کش
به خیال خودش
می کنه ورزش
می کنه ورزش


نه آوازی سر میده
نه کسی خبر میده
نزدیک افتاد بهتون
اسمش گارفیلده
اسمش گارفیلده

تموم شد  .

پ . ن : از خودم تعریف کردم

بعدا نوشت : برگشتیم به قالب اصلی که همه چی از اینجا شروع شد :) منظورم تغییر قالب .

+ نوشته شده در  88/04/08ساعت 2:43  توسط قـ‌اصــــــــــدک  | 

چه دردناک

دیدین وقتی یه چیز نجس می افته تو آب پاک ، دیگه اون آب پاک نیست و نمیشه از هم تفکیکشون کرد . حالا دقیقا همینجوری شده . نه راست معلومه نه دروغ ... فقط میدونم که اشتباه کردم به صداقتی که معلوم نیست صادقه رای دادم و اصلا اشتباه کردم به دولتی که باز هم صداقتش معلوم نیست رای دادم .

موضع گیری : خفه خون میگیرم و فقط زنگیمو میکنم . حالا تشخیص درستی از نادرستی شده  مثل انتظار برای باران اونم تو این فصل خشکسالی ، مایوس کننده و بی فایده .

سایت ها به جانبداری از کاندید مورد نظر هر جوری میخوان افشاگری میکنن . این علیه اون ، اون علیه این  و نتیچه چی میشه ... " گر نباشد چیزکی مردم نگویند چیزها " حالا بیا و درستش کن . اعتماد از دست رفته که هرروز بیشتر میشه ،مردم هرروز گناه میکنن، بحث و دعواهای ادامه دار و فحش دادن ها (تو عمر این اولین بار بود که از دادن فحش حالم بد نمیشد ) ، دامن زدن به شبهات و عدم تلاش برای رفع اونها ( اگر خیرخواه هستن خوب چه اشکالی داره با مردم همراه بشن این دولت مردم سالار دینی ! ) و ... متاسفم برای خودم و البته خوب موندن در این شرایط یعنی خارج شدن از سخت ترین آزمون الهی !

والا شیطون به من و تو کاری نداره ! راحت دنبالش راه می افتیم تازه گاهی وقتا شیطونم درس میدیم . ولی این آدم خوبا و خوبترا کارشون خیلی خیلی سختتره ! و امان از وقتی که شیطون بخواد قلقلکشون بده ....

قصد سی آ سی نوشتن نداشتم و داشت شرایط برام عادی میشد تا  اینکه دوست عزیز از سر دوستی خواست نظرمو عوض کنه . پرسید حق چیه و خواست ثابت کنه حق همون دولته ! ولی الان میگم هیچ کدوم حق نیستند ! حق خدای مطلقه که اون بالا نشسته و داره تو سر خودش میزنه و از این همه برادر کشی چه داخلی چه خارجی زجه میزنه . داره میگه این اونی نبود که من میخواستم ، داره میگه من تو رو ای انسان اشرف مخلوقات خلق کردم ! تویی که فرشته ها بهت سجده کردن تویی که خلیفه من روی زمینی اونوقت اینجوری .... ؟

آخه که عجب صبری خدا دارد .

پ . ن : چه ۲۴ میلیون که عده ای میگن رای شون به نفع رقیب مصادره شده و چه ۳۵ میلیونی که ۱۱ میلیون به نفع موسوی برا خوابوندن سر وصدا تقدیم شده به مهندس ! هردوش نشان دهنده ی خیانت دولت در امانت مردمه ! و این منو توجیه نمیکنه انتخابات سالم بوده ! تازه مشکوک تر هم میشه !

پ . ن ۲ : بالاخره مشکلش حل شد . لینک دوستان رو بردم توی یه صفحه جداگانه و درمنوی اصلی وبلاگ هم قرار دادم .

+ نوشته شده در  88/04/07ساعت 3:38  توسط قـ‌اصــــــــــدک  | 

لیله الرغائب(هر چی آرزوی خوبه مال تو)

امشب قاصدکا سرشون شلوغه . امشب کلی آرزو رو باید ببرن سمت خدا .منم به قاصدکم آرزوهامو گفتم ...

سلامتی
سعادت
موفقیت
خوشبختی
عاقبت به خیری 
برای همه ، همراه با کلی آرزوی خوب برای شما ،

و بعد ...

التماس دعا

 پ . ن : یا من با بلاگفا مشکل دارم یا بلاگفا با من !!!!!

+ نوشته شده در  88/04/04ساعت 20:39  توسط قـ‌اصــــــــــدک  | 

مثل انتظار برای باران اونم تو این فصل خشکسالی ، مایوس کننده و بی فایده **

حرفی نیست برای گفتن ، حتی خاطره ای !
همه چیز تمام شده ولی حداقل بین دوستانم که کم هم نیستند طراوتی نمیبینم !

حوصله هیچی ندارم . حتی حوصله بازی با نیما :(. وقتی دنبالم اومد تا دم ماشین و لب پنجره صندلی عقب آویزون شد و با اون چشمای براق شیطونش نگام کرد و گفت : " مرضیه جون دیگه دوست ندارم " ، آنچنان دلم لرزید که نا خود آگاه به سرعت رفتم دنبالشو بهش گفتم : "  ولی من عاشقتم نیما جونم ، ببخش باهات بازی نکردم " و اونم بهم گفت : " باهات خوشی * کردم ." ولی نیما بزرگ شده !!! معنی حالت ها رو خوب میفهمه ! باید خیلی مراقب بود . ازش خدافظی کردم و برگشتم تو ماشین . [آخه اون چه تقصیری داره :(]

تو راه میگفتم چرا باید این اتفاقا بی افته ! چرا باید این چنین خشکسالی بزند و اون همه گیاه با طراوت به دشتی از خس و خاشاک و بوته تیغ در بیاد ؟

پ . ن :  ننوشتن هم کمکی نکرد .
* : نیما به "شوخی " میگه " خوشی" .
دل . ن :اینجا  رو که خوندم انگاری روح گرفتم . مشتاقانه منتظر شب آرزوها (لیله الرغائب) هستم .

بعدا نوشت : ولی این فصل خشکسالی با این فصل تابستون فرق فکوله ! هر کی گفت !؟
** : قسمتی از دیالوگ سم خطاب به آستین در فیلم داستان سیندرلا ! که دقیقا همون شب بارون بارید

٪:انگاری بعضیا با دیدن بکگراوند مشکل دارن . برداشتمش.بعدا درستش میکنم .

+ نوشته شده در  88/04/03ساعت 0:49  توسط قـ‌اصــــــــــدک  |