تبليغاتX
خاطرات قاصدک

خاطرات قاصدک

کرم نما و فرود آ که خانه خانه توست

18ام


 خودمان دنده مان میخارد ! شب تادیر وقت بیدار میمانیم (دقیقا منظور دیشب است). صبح دلمان نمیخواهد از خواب ناز بیدار شویم .بیدار هم نمیشویم پرو پرو ! به هر سختی ای هست ساعت 8:30 از جا بر میخیزیم و عزم رفتن میکنیم . قبل از رفتن ارادت خود را به کامی جان خود نشان میدهیم . دیروز هم باز انگاری از روی شبکه ویروسی محل کار اندک ویروسی به خورد این ناتوان داده ایم و اعصبامان خط خطی میشود . افکار شیطانی می آید تو سرمان . آنقدر لفتش میدهم تا میشود 9! زنگ میزنم و میگم نمیتونم بیام و البته 4شنبه و 5 شنبه را هم نیز هم . از الان بر آن هستم تا قرار دانشگاه رو هم کنسل نمایم . بهانه هم که موجود کثیر !   

چندین ضرب المثل و شعر مرتبط: 
              1 . یا رومی روم یا زنگی زنگ
              2 .آدم با یه دست چند تا هندونه بلند نمیکنه  
              3 .  بنی آدم اعضای یکدیگرند, که در آفرینش ز یک گوهرند. چو عضوی به درد آورد روزگار, دگر عضوها را نماند قرار --- > همدردی با کامی مهربان
              4 . ... تنبلی کار زشته . تنبل همیشه خوابه جاش توی رختخوابه ! --- > به خودم 
              5 . اینقدر بهونه بنی اسرائیلی نگیر .
              و الخ .

پ . ن :  من باب وقایع روز 16 آبان ، بد شروع شد ولی خوب تموم شد . با اینکه کیف و ببعی  را نخریدم و شرکت را دو درنکردم ! 

پ . ن 2 : ... راجع به این چند نقطه بعدا مینویسم :دی

پ . ن 3 : دست به برنامه ریزیم خیلی خوبه ! در حال نگارش نسخه n ام چشم انداز 20 سالمه مان هستیم :)) .

+ نوشته شده در  88/08/18ساعت 9:46  توسط قـ‌اصــــــــــدک  | 

bon jour tout le monde


صبح شنبه 16 آبانتان بخیر . امیدوارم بر عکس من ، روز خوبی رو شروع کرده باشید . 

از الان معلوم است که امروز چه روز بیخودی خواهد بود . مثل چند روز قبل سردرد های الکی و بی حوصلگی ... خدا امروز  را به خیر کند . دلمان میخواهد کار را ول کنیم و برویم خانه و یا نه ! برویم کمی خیابان گردی 2واحد متراژینگ پاس کنیم یا نه ... برویم سینما یه فیلم در پیت ببینیم حالمان جا بیاد یا اصلا برویم پاساژ گردی و دنبال یه کیف که مدتهاست فکرمان را به خودش مشغول کرده بگردیم و بخریمش که متاسفانه اینوقت صبح(!) هیچ مغازه ای باز نمیباشد در شهر ما ! خیلی زود اونا که کاسب باشن ساعت 9 بیان . مجبوریم وانمود کنیم که در حال انجام کار هستیم . راستی یک ببعی سیاه با مزه چشممان را گرفته خفن خاطرخواهش شدیم . احتمالا به همراه کیف او را هم خواهیم خرید باشد که کمی فاز بدهد . 

راستی به خاطر کوتاه بودن روزهاست که تا از خواب بیدار میشیم سرمون میخوره به شب یا اینکه از بس سرگرم زندگی ماشینیمون هستیم گذر زمان و عمر رو متوجه نمیشیم !؟

پ . ن : الان خیلی تابلوئم که دارم تایپ میکنم ! برمیگردم ....


+ نوشته شده در  88/08/16ساعت 9:7  توسط قـ‌اصــــــــــدک  | 

قصه شیرین

ترجیح میدم کمی شعر بخونم ... فریدون مشیری ....قصه شیرین ... شیرین میشوم .... شیرین شوید ...

مهرورزان زمانهاي كهن

هرگز از خويش نگفتند سخن

كه در آنجا كه تويي

بر نيايد دگر آواز از من

ما هم اين رسم كهن را بسپاريم به ياد

هر چه

ميل دل دوست

بپذيريم به جان

هر چيز جز مبل دل او

بسپاريم به باد

آه

باز اين دل سرگشته من

ياد ‌آن قصه شيرين افتاد

بيستون بود و تمناي دو دوست

آزمون بود و تماشاي دو عشق

در زماني كه چو كبك

خنده مي زد شيرين

تيشه مي زد فرهاد

نه توان گفت به جانبازي

فرهاد افسوس

نه توان كرد ز بيدردي شيرين فرهاد

كار شيرين به جهان شور برانگيختن است

عشق در جان كسي ريختن است

كار فرهاد برآوردن ميل دل دوست

خواه با شاه درافتادن و گستاخ شدن

خواه با كوه در آويختن است

رمز شيريني اين قصه كجاست

كه نه تنها شيرين

بي نهايت

زيباست

آن كه آموخت به ما درس محبت مي خواست

 جان چراغان كني از عشق كسي

به اميدش ببري رنج بسي

تب و تابي بودت هر نفسي

به وصالي برسي يا نرسي

سينه بي عشق مباد


1 :: از عصر تا الان نتونستم هیچ کار مفیدی انجام بدم ... یه طوریم ولی نمیدونم چطوری ! از صبح انگاری امروز روز من نبوده ... به مناسبت این روز و خرافات ربطش بدم ؟ 

2 :: بر میدارمش ... با یه حس خاصی که نمیدونم تنفر یا علاقه ست نگاهش میکنم و بلافاصله کمد میزمو باز میکنم و بدون اینکه نگاهش کنم میذارمش تو کمد و در رو روش میبندم . نمیخوام چند روزی ببینمش ... یعنی ممکنه ؟؟؟

+ نوشته شده در  88/08/13ساعت 23:28  توسط قـ‌اصــــــــــدک  | 

بر شما باد ...

 « بر شما باد چنين خصلتها را يافتن و در به دست آوردنش بر يكديگر پيشى گرفتن. و اگر نتوانستيد، بدانيد كه اندك را به دست آوردن بهتر تا همه را واگذاردن.»

... <در ادامه مطلب - اگر حوصله تان کشید بخوانید> 

خلاصه اینکه سعی کنیم خوب باشیم . سعی کنیم اگه برای کسی کاری از دستمون بر نمیاد حداقل امید رو ازش نگیریم ! نا امیدی از درگاه حق از بزرگترین گناهانه ولی گرفتن امید به خدای بزگ از یک انسان از بزرگترین گناهانه که بزرگتر از اون  دیگه نیست . 

2 :: اگر درباره مطلب را خوانده باشید متوجه میشوید که این پست با پست قبلی فرق نداره فقط بیانش یه کم جدی تره . خودم میدونم وقتی جدی میشم خیلی ضایع میشم ... اه اه اه :دی :دی 

پست قبلی در حقیقت یک جمله از جملات قصار امام علی (ع) بود . آدرس همون سخن قصار : http://www.imamreza.net/per/imamreza.php?id=828 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  88/08/12ساعت 17:18  توسط قـ‌اصــــــــــدک  | 

آدم

آدم باید اینجوری باشه ...
چه جوری ؟
اینجوری ...

آقا گلاب به روتون روم به دیفال  ، آدم باید خوب باشه آقا . آقا آدم باید دنیا براش بی ارزش باشه و حرص دنیا نزنه آقا ! آقا اینجور آدما بدجور به دل آدم میشنن آقا ! آقا من انقدر بدم میاد از این آدما که جونشون به مال و منال این دنیا بسته س آقا ! اینا اخرش سکته قلبی میزنن به خاطر این دنیای بی همه چیز لامروت ! 

 بعضی آدما رو دیدین حرص شکم میزنن ! به خاطر یه لقمه بچرب و چیلی بیشتر به هم می پرن آقا ! آخ هی پول در میارن خرج شکم بد مصبشون میکنن ! شب میخوابن فکر شکم صبح که پا میشن فکر شکم ظهر که میان فکر شکم پول در میارن فکر شکم ! مهمونی میرن چشماشون به جای اینکه به طرف دهن مهمونا باشه و به حرفاشون توجه کنن هی چپر چلاغی میشه به طرف میز ناهار . ای بسوزه پدر این شکم که هر چی میکشیم از این شکمه ! ای آقا ولش کن این صاب مرده رو ! پاره میشه !!! 

آخ آخ ... بعضیا انقدر حرف میزنن انقدر حرف میزنن به خدا آقا واسه آدم دردسر میسازن ! یکی نیست به اینا بگه بابا آدم نباید هر چی به دهنش اومد یا هرچی میدونست رو بگه که ! آقا از قدیم داشتیم که "کم گوی و گزیده گوی چون در " آقا بعضیا زیاد میگویند و - گلاب به روتون روم به دیفال زبونم لال - گ*زیده میگن تا از بویشان  جهان شود پُر ! آقا آدم باس یاد بگیره کجا حرف بزنه کجا حرف نزنه و سکوت کنه ! آقا ما اینجور آدما رو خیلی دوست داریم آقا .

راستی یاد م رفت آقا ... آدم باید اهل عمل باشه آقا ! آدم باید حرفش عملش باشه ! از دهنش در نیومده باس اجرا بشه ! بدم میاد از این آدما کی هی شعار میدن و وعده وعیدهای دهن پر کن و چشم کور کن و گوش کر کن میزنن ! آقا آدم باید عین فصل ها باشه آقا ! زمستون وقتی میاد دیگه اومده ! برفشم باش میاد ! آدم باید تسلیمش بشه ... آدم باس یاد بگیره  از طبیعت ... زمستون وقتی میگه میاد با عملش ثابت میکنه ! خلاصه آقا آدم باید اینجوری باشه .

آقا آدم باید چیز باشه - گلاب به روتون - متواضع اقا ! بدم میاد از این آدما که هر کاری انجام میدن تو بوق و کرنا میکنن و پُزشو میدن و از خودشون تعریف میکنن !!!! بعد که وارد میدون میشن جا خالی میکنن ! آدم باید شیر باشه آقا !!! شجاع باید باشه ! از زورش باید به وقتش استفاده کنه و میدونو خالی نکنه ! 

چیزه .... از آدمایی هم که پیش داوری میکنن بدم میاد آقا ! بیشتر نمیگم آقا چون یهو فشارم میزنه بالا آقا کارمون میکشه به بیمارستان آقا ! 

بعضیام که بعضی وقتا به حرفی پیش بیاد میخوان ثابت کنن که حرف خودشون درسته  ... اوه اوه بیا و ببین چه بحث و جدلی راه میندازن ! آقا یکی نیست به اینا بگه خوب ما همه که میدونیم حق با توئه دیگه لازم نیست ثابت کنی و ارزش خودتو در برابر یه آدم جاهل بیاری پایین ! بازم گوششون بدهکار نیست آقا از بس که خودخواه و مغرور هستن آقا ! 

آقا آدم باید شنونده خوبی باشه مثه شما آقا ! نه مثه من که همینطور دارم حرف میزنم ! 

حالا آقا شما یه چیزی بگین .... میشنوم ...

پ . ن :  آقا تیکه کلام رحمت در شمس العماره ست و مخاطب خاصی نداره .  میشه " خانوم " هم گذاشت .
پ . ن 2 : از همه واقعا معذرت میخوام . شرمنده محبتتاتون هستم . اینکه میاین و علی رغم بی وفایی من باز هم بهم لطف دارین و نظراتون رو میگین ازتون متشکرم. این به خاطر دل دریایی تونه . حقیقتش از اینکه نیستم و یا اگه هستم و کم هستم معذرت میخوام . دلیلش فشردگی کارام هست . دعا کنید که زودتر بتونم به یه روال ثابتی برسم تا دوباره برگردم . دلم برای زندگی و روابط مجازیم تنگ شده زیاااااااااااااااااد . 

+ نوشته شده در  88/08/09ساعت 12:54  توسط قـ‌اصــــــــــدک  | 

عید همگی مبارک

8 ٍ 8 ٍ 88 به همه دوستان مبارک . انشالله که تو این روز عیدیتونو از آقا امام رضا گرفته باشین و منو هم فراموش نکرده باشین .

پ . ن : ببخشید که نیستم ...

+ نوشته شده در  88/08/08ساعت 23:7  توسط قـ‌اصــــــــــدک  | 

نقطه چین تا خدا ...

                                          هیس ! 
                                                گوش کن .... 
                      
                                          همین .
+ نوشته شده در  88/08/04ساعت 1:5  توسط قـ‌اصــــــــــدک  | 

حدیث نامکرر عشق

قبل نوشت : دوست دارم به چالش بکشید .
قبل نوشت 2 : هر چیزی ممکنه تو این پست اشتباه باشه . اینا فقط نظرات منه  .
قبل نوشت 3 : دوستان گرامی لطفا اسکریپت های اضافه رو از رو وبلاگاتون بردارین .(این یک دستور است :D)
 

گوشه و اطراف زیاد شنیدم و دیدم که آخر و عاقبت رابطه های قبل از ازدواج چی بوده و چی شده . اصلا مخالف  این نیستم که رابطه ای وجود داشته باشه ولی وجود روابط شرایطی رو برا خودش داره .
بیماری جسمی تحملش از بیماری روحی خیلی خیلی آسونتره حتی اگه بدونیم تا چند روز دیگه بیشتر زنده نیستیم ولی بیماری روحی به نظرم از بدترین بیماری هاست به مراتب بد تر از انواع سرطان و بیماری های لاعلاج دیگه  . 

همین که ما انسان ها نمیدونیم کی میمیریم باید باعث بشه کمی تو کارامون دقت داشته باشیم چون فرصتی برای دوباره زندگی کردن و برگشت به عقب رو نداریم . ما آدما مخصوصا جوونا دوست داریم خودمون یاد بیگریم و بهفمیم و تجربه کنیم . این اصلا بد نیست ولی اینکه چی رو بخوایم تجربه کنیم مهمه . گاهی میخوایم وارد جامعه و دنیای کار بشیم . سرمایه گذاری میکنیم و شکست میخوریم و از پس این اتفاق کلی تجربه کسب میکنیم و خوشبختانه قابل جبران هست .
اما بعضی چیزا رو - مثلا اونهایی که با روح و روان انسان در ارتباطند - باید خیلی خیلی حساب شده رفت دنبالش و تجربه ش کرد و گاهی لازمه به سمت تجربه کردنش هم نریم و فقط بشینیم و رو یه جامعه آماری مقایسه انجام بدیم و نتیجه بگیریم . 
یکی از این موارد شکل گیری انواع رابطه هاست . مخصوصا روابط بین دو جنس مخالف . تا چندین سال پیش اینجور روابط اصلا غیر قابل درک و بی معنی بود و هرکسی واردش میشد یه جور دیگه بهش نگاه میکردن . بعد ها حالا به دلیل پیشرفت تکنولوژی و ساده تر شدن امکان برقراری ارتباط با فرهنگ های بقیه کشور ها این روابط وارد جامعه ما شد طبق معمول قبل از اینکه مردم ما مخصوصا جوونا توجیه بشن و این به نظرم ضعف معلمان دینی ما بود . این روابط به هر حال در جامعه ما هم شکل گرفت و امروزه به شکل صحیح تر و مثبتی نسبت به قبل در اومده .
ولی هنوز جنبه هایی از اون باعث بروز مشکلاتی میشه . 
همیشه تمایل دو جنس مخالف بهم زیاد بوده . قدیمترها به طریقی که الان برای ما زیاد معقول نیست این تمایل رو کنترل میکردن . ولی الان روز دیگه اینجوری نیست . 
دخترا و پسرا با هم رفت و آمد دارن ، با هم دوست هستن و گاها عاشق میشن . مخالفش نیستم ولی این جور روابظ برای ما و جامعه ما و اون اعتقادات ما تعریف نشده است . یعنی تعریف شده است اما در چارچوب قوانین و ضوابط خودش . 

اول تر ها فکر میکردم  خوب چه اشکالی داره . من یک آدم عاقل و بالغم و میدونم چطوری برخورد کنم . برفرض اگه من و فلانی به هم نخوریم و اخلاقمون جور در نیاد رابطه رو تموم میکنیم و اگه هم خوب بود و کنار اومدیم مثلا ازدواج ... ولی وقتی میری وسط ماجرا وقتی واردش میشی همه این حرفا که قبلش زدی میشه کشک و دوغ . بدبین نیستم ولی در اکثر موارد شاهد اینجور عاقبت ها بودیم . دختر یا پسر به هر دلیلی از هم جدا میشن یا بنا به مخالفت خانواده ها ازدواج نمیکنن  و یا حتی اگرم ازدواج کردن معمولا تا 2-3 سال بیشتر رابطه دووم نمیاره و به جدایی منجر میشه . 

عوارضش حالا چیه ؟ روح لطافت خودش رو از دست داده . جنس مونث گاها از جنس مذکر متنفر میشه و برعکس .  اعتماد به نفس و امید به زندگی و درک زیبایی هاش از بین میره . شاید تاثیرش رو تو تمام جنبه های زندگی بذاره و تمام فرصت های پیشرفت و موفقیت رو از انسان صلب کنه .  

تعدد این جور روابط اوضاع رو بدتر میکنه و معمولا منجربه بیماری های روانی بدتر از این میشه . 

حالا اینارو گفتم که برسم به اینجا .... خیلی ها یعنی درصد بالایی از جوونا خوندن چندتا جمله و محرم شدن رو مسخره میدونن و معتقدن بدون خوندن این چندتا جمله هم میشه عاشق بود و زندگی کرد و معمولا این رابطه ها بهتر و زیباتر بوده و جدایی توش نداره . ولی من فکر میکنم یعنی به این نتیجه رسیدم خوندن این چندتا جمله فقط و فقط دادن یه جور ضمانته ! یه ضمانت اخلاقی و تعهد و مسوولیت میاره . به مهریه و این چیزا کاری ندارم . همین چندتا جمله رو میگم . 

خدا که به نهان و آشکار ما آدما کاملا واقفه و اونه که فقط میتونه قضاوت کنه که کی درست کردار بوده و کی نبوده . اون فقط خودش میدونه که این رابطه ای که حتی با نخوندن اون چند جمله شکل گرفته مثبت و صحیح بوده یا نبوده . مثبت یا صحیح بودنش هم اینه که لطمه ای به روح نزده باشه . 

خدا فقط با جاری کردن این چند جمله جلوی چندین نفر میخواد این رابطه ی خوب و زیبا رو تضمین کنه و این ضمانت رو طرفین به این رابطه میدن . با حس تعهد و قبول مسئولیت . وگرنه این چند جمله هیچ کاری نمیکنه ! بدون اون دو نفر هم میتونن محرم هم باشن ولی چون معمولا تعهدی نیست باعث بروز مشکلاتی جبران ناپذیر میشه . 

ولی خوب ...
کار از محکم کاری عیب نمیکنه . 

+ نوشته شده در  88/07/30ساعت 11:35  توسط قـ‌اصــــــــــدک  | 

سفر شیراز

خوشا شیراز و وضع بی مثالش        خداوندا نگه دار از زوالش

Free Image Hosting

جاتون خالی رفته بودیم شیراز . بار اولم بود میرفتم . واقعا شهر زیبایی بود و حس شاعرانه و عرفانی ای به انسان دست میداد . مردمان خونگرم و مهمان نوازی داشت . لهجه ی شیرینی هم داشتن و من که دلم میخواست میشد پای صحبت یه شیرازی بشینم و فقط بهش گوش بدم و کیف کنم . درخت های نارنج در سطح شهر و تو پارکها زیبایی خاصی به شهر داده بود و برام وجود این همه درخت نارنج جالب و تعجب انگیز بود . این سفر شیراز به نوعی هدیه تولد خانواده بود به من و این هدیه بسیار خاطره انگیزی شد برام . اونجا یاد همه بودم . براتون یه فال هم گرفتم که اول نیت کنین و بعد در ادامه مطلب شعر رو بخونین . انشالله سر فرصت سفرنامه تصویری هم میذارم .

البته این رو باید اول میگفتم ولی خوب نمیدونستم چجوری شروعش کنم . از همه بسیار ممنونم برای تبریک ها و ابراز محبتتون . وقتی برگشتم و اومدم و نظراتتون رو دیدم (دروغ چرا !) کلی ذوق کردم . فقط میتونم بگم که دم همه تون گرم .خیلی باحالین .


از وبلاگ خاطرات من ، تو ، او :

چهار تا مهندس برق، مكانيك، شيمي و كامپيوتر با يه ماشين در حال مسافرت بودن كه يهو ماشين خراب ميشه. خاموش ميكنه و ديگه هر چي استارت ميزنن روشن نميشه. ميگن آخه يعني چي شده؟!

مهندس برقه ميگه: احتمالاً مشكل از مدارها و اتصالاتو سيم كشي هاشه. يكي از اينا يه ايرادي پيدا كرده.
مهندس مكانيكه ميگه: نه بابا، مشكل از ميل لنگ يا پيستوناشه كه بخاطر كار زياد انحراف پيدا كرده.
مهندس شيميه ميگه: نه، ايراد از روغن موتوره. سر وقت عوض نشده، اون حالت روان كنندگيشو از دست داده.
در اينجا ميبينن مهندس كامپيوتره ساكته و هيچ چي نميگه. بهش ميگن: تو چي ميگي؟ مشكل از كجاست؟ چيكارش كنيم درست شه؟
مهندس كامپيوتره يه فكري مي كنه و ميگه: نميدونم، ولي بنظرم پياده شيم، سوار شيم شايد درست شده باشه!!!!!!!!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  88/07/26ساعت 15:37  توسط قـ‌اصــــــــــدک  | 

تولد

 

۲۳ سال پیش در چنین روزی (۲۳ مهر) مهربانویی به نام مستعار قاصدک دیده به جهان گشود

...

و خلاصه در ۲۳ ام مهر  سال ... دیده از جهان فرو بست. نام و یاد و خاظرش شاد . برای شادی روحش همگی یه فاتحه و صلوات و بعدشم سوت جیغ دست...

اینم از تولد امسالم . نشد یه سال نزدیک تولدم اتفاقی نیوفته و من بتونم یه پست درست حسابی در مدح و ستایش خودم بنویسم . هر سال یه چیزی یا یکی کم بود و یا یه اتفاقی می افتاد . البته تو دنیای وبلاگ منظورمه . اتفاق امسال هم به کما رفتن سیستم عزیز تر از جانمه که الان به سختی سر پا نگه ش داشتم و ۵-۶ روزه این ور اونور دنبال دوا درمونشم . بگذریم ...

بر خلاف سال های قبل امسال تبریکات مختلف در تاریخ های مختلفی داشتم و برام مهم نبود که دقیقا تاریخ تولدم نبوده . برام این مهم بود که به یادم بودن و میدونستن تو همین روزا س . مثلا اولیش ۲۳ شهریور بعدش ۳ مهر که فرناز عزیزم تبریک گفت بعدش ۱۵ مهر خاله مهربونم بعدش ساره عزیزم که میدونست ماه مهر تولدمه و البته آبجی عزیزم خوش خنده که از همون اوایل مهر تبریک گفت و هانی مهربونم ( در پی هر گریه ) و الی خوبم (هوای تازه )  و  بنده خدا و شکوفه و ثنا و  مونا ی خوبم و معین عزیزم ( پسردایی جان شاعر وبلاگستان ) و که روزشمار گذاشته بود و ... که از همه شون ممنونم که به یادم بودن و این برام بسیار ارزشمنده .

دلم براتون تنگ شده ! برای کامی جونم که الان به سختی تحمل میکنه تا بتونم این پست رو بنویسم . برای نوشتن و خوندن وبلاگاتون و ....

برای چند روزی نیستم ( نه اینکه چند روز پیش بودم ! :دی) . آهنگ " متولد ماه مهره و رودست نداره زیگ زاگ -- امون از دست زیگ امون از دست زاگ ... " رو به همه ی مهر ماهی ها از جمله خودم تقدیم میکنم [آهنگی که مرتبط با ماه مهر بود همین رو داشتم]. 

/*پ . ن : اون دختر اخموئه اگه گفتین کیه ؟ (به قول گارفیلد : قربون خودم بـــــــــــــــــــرم)
پ . ن ۲ : سالها بود خودمو تحویل نگرفته بودم . برای اونایی که اینجوری --->  شدن ، پاکت هایی در کنار صندلی شون تعبیه شده )
پ . ن ۳ : به عنوان هدیه برام دعا کنید ! دعاهای خوب خوب ... نیاز دارم وحشتناک .
پ . ن ۴ : خیلی حرف دارم یعنی داشتم ولی نمیتونم فکرمو متمرکز کنم و اون چیزیو که میخوام بگم .
پ . ن ۵ : میدونم فردا شهادته . تسلیت میگمو این پست رو بذارین پنجشنبه بخونین چون نیستم زود گذاشتمش .*/

 

+ نوشته شده در  88/07/21ساعت 21:10  توسط قـ‌اصــــــــــدک  | 

خدمات کامپیوتری

ویندوز نصب کردن رو دیگه یاد گرفتم .

رکورد خودمو شکستم !

از ۷-۸ بار تو یک ماه که رکورد قبلیم بود رسید به روزی ۳- ۴ بار که با یه حساب سر انگشتی میشه ۸-۹بار در ۲ روز و نصفی !

تجربه نوشت : به جای اینکه مراقب باشین سیستمون ویروسی نشه ، بهتره بذارین ویروسی بشه و بقیه هم از شما ویروس بگیرن و شما خودتون فایل هاتون رو هی بزنین رو سی دی .

انتقاد نوشت  : ابزار کات بی خود ترین ابزار ادیت هست . هیمنطور move .

اگر سالم بودیم خدمت میرسم .

+ نوشته شده در  88/07/19ساعت 12:55  توسط قـ‌اصــــــــــدک  | 

الی-وار

.      وقتی فیلم تموم شد با یه علامت سوال بزرگ روی سرم از سالن خارج شدم . " خوب این فیلمه مثلا چی میخواست بگه ؟ فیلمش خوب بود یا بد ؟ بازی ها قشنگ و واقعی بود ولی حرفش چی بود ؟ "

.      حالا داستان " در باره الی " رو کاملا درک میکنم ...

آدمایی میان تو زندگیت که به جز جسمشون که بودنشون رو ثابت میکنه هیچی ازشون نمیدونی . گاهی هم خیلی میدونی ولی اون چیزی هست که خودت میخوای بدونی و درست باشه در مورد اون آدم ! که در این صورت باز هیچی ازش نمیدونی ...

الی-وار های* زیادی در زندگی ما هست . بدترین حالتش به نظر من اینه که جسمی که بشه به این نام نسبت داد وجود نداشته باشه ! اما میدونیم که وجود دارن و این یک قصه نیست ، چون طرف دیگر این قضیه ماهایی هستیم که وجود داریم . ماهایی که دقیقا میدونیم کی هستیم و چی میخوایم و ماها واقعی هستیم در این دنیای واقعی . پس جسمی وجود داره که به این الی-وارهای ٍ ما نگاشت میشه . 

.      خواستم بگم من هم یه الی-وار دارم .

.      " درباره الی " خیلی حرفا توش بود .

* : اصطلاح خود ساخته به معنی ٍ " مانند ٍالی "

+ نوشته شده در  88/07/17ساعت 20:38  توسط قـ‌اصــــــــــدک  | 

درکلبه ی ما رونق اگر نیست ... صفا هست ، وفا هست .

.     گاهی پشیمون میشم از وقتی که برای فرد یا افرادی میذارم . امیدوارم دیگه تکرار نشه !

.     خدایی این سریالای ایرانی بی موضوع و تصنعی ایرانی (معمولا سریال خوب کم داریم ) می ارزه به این سریالای بی معنی و تک محور ماهواره  از جمله سام سون و ویکتوریا و ...
پدر بچه قیافه حق به جانب و دانشمندانه به خودش میگیره و در حالی که همه در حال تماشای سریال شمس العماره هستیم ، میگه فلان فیلم کی شروع میشه و ... بعد هم سخنانی ایراد می فرماید در رابطه با معنا و مفهوم این سریال و روابط قشنگ و خوشگل آدمای توش و مثال هایی برای جمع ما تشریح میکنه . خانوم محترم هم تایید میکنه و در ادامه میگه چقدر آموزنده س ! نشون میده دختر ۱۶ ساله چطور مادر پدرشو میپیچونه و .... ! از یه جهت هم میگن که بچه م فلان حرف زشت رو یاد گرفته ! ما بهش نگفتیم !!!! یه وقت فکر نکنید سریال مورد علاقه یه بچه ۵ ساله همین فیلمای آدم بزرگاسا !!!
عصبانی شدم و بدون اینکه سرمو بیارم بالا ، زیر زبونی ولی با صدای بلند گفتم : " وقتی بچه رو گذاشتن هر چیزیو دید و هر چیزیو شنید ، باید انتظار هم داشت که این اتفاقا بی افته ! "

.     پریشب داشت برنامه " شوک " رو نشون میداد .  فقط میخوام بگم خدا رو شکر ، خدا رو شکر که تنم سالمه ! خانواده خوبی دارم . زندگی خوبی دارم ... اگر سختی و مشکلاتی هم هست - که برای همه هم هست - خدا رو شکر میکنم که از اینی که هست بدتر نیست . میخوام خدا رو شکر کنم برای اینی که هستم که خیلیا همینی که من هستم ، هم نیستن ! میخوام خدا رو شکر کنم از اینکه منو گاهی به بلا گرفتار میکنه اینطوری بیشتر میفهمم که هست و هوامو داره ...

.     صبح های شهرمون رو خیلی وقت بود درک نکرده بودم . خنکی هوا ، مردم ، دانش آموزا ، کاسبا ، بقالا ... خیلی وقت بود شروع شهر رو یادم رفته بود . خلی وقت بود بچه مدرسه ای ها رو که دست گردن هم انداختن و میرن مدرسه رو ندیده بودم .   مشتری دائم صندلی های ایستگاه اتوبوس شدم . تو اتوبوس آدمای مشخصی رو میبینم . دوستای اتوبوسی پیدا کردم که محدوده زمانی دوستی مون از ایستگاه مبدا تا مقصده و زبان مشترکمون نگاه هامون و لبخند هامونه .

.     امروز روز جهانی کودکه ولی نمیدونم چی بگم !!! و این خیلی عجیبه ! فقط یه نکته عجیب از نیما رو بگم و اون اینکه خیلی احساساتیه ! دیشب معترض بود به اینکه چرا میگیم چاقوئه کُله و گریه کرد . تو خونشون با یه کدو دوست شده !!! نذاشته مامانش کدو رو برای غذا درست کنه !!! و ... 

.     اگر به ساعت پست دقت بفرمایید متوجه میشین از کی تا حالا علاف / الاف هستم تا این پست رو ثبت کنم ! ضمنا همه حرفام هم یادم رفت !

.     جمعه (۱۰:۳۰) : امروز به همه سر میزنم .

+ نوشته شده در  88/07/16ساعت 13:48  توسط قـ‌اصــــــــــدک  | 

Vertical - Horizontal

.     تازگیا به یه موضوع حساس شدم . شب که به یه صورت میخوابم صبح به همون حالت بیدار میشم . اصلا انگاری یه غلت هم نزدم ! کسی میدونه چرا ؟

.     باز رفتم دانشگاه و متاسفانه باز حالت تهوع بهم دست داد . قرصامو باید بخرم ... تموم شده !

.     مدار مدیریت زمانم قدیمی شده با سخت افزار جدیدم همخونی نداره . کسی میتونه مدارمو برنامه نویسی کنه ؟ حداقل سابقه ۵ سال :دی

.     رفته بودم داروخونه یه کرم بخرم که یکی از شاگردای قدیمیمو دیدم . خلی بزرگ شده !!! ولی عینکش هنوز همون عینک بود . خودمو زدم به حواسپرتی ولی دیدیم که به همکارشون میگفت اون خانوم رو ببین معلمم بوده :))) انقذه دلم میخواست باش حرف بزنم و یاد قدیم کنم ولی نمیدونم چرا نخواستم که حواسم باشه . این پسر اینقدر شیطون و پر سر و صدا بود که همیشه از دستش اولش شاکی میشدم ولی بعد یه کاری میکرد که از خنده روده بر میشدم و خلاصه خرابکاریشو ماس مالی میکرد . اون زمان باهاش دست میدادم ولی بزرگ شده خیلی ... شاید چون نمیشد باش دست بدم خودمو زدم به اون راه :دی .

.     دیگه نمیخوام پارالل زندگی کنم . میخوام از این به بعد در طولِ زندگی ، زندگی کنم . به قضیه حمار هم گاهی فکر میکنم . عر عر !

  

+ نوشته شده در  88/07/13ساعت 23:50  توسط قـ‌اصــــــــــدک  | 

همه ی دوست جونای من

اول از همه "بهار ِ بهاری " بعدش " الی ٍ سکوت مرداب " و بعدش " پری ٍمهربون " منو به این بازی دعوت کردن . قانون بازی اینجوریه  ( من دقیقا کپی - پیست میکنم )

بازی اینجوریه که شخص بازی کن باید کسی که دعوتش کرده + ۷ الی هر چند نفر از دوستاشو که لینک داره بهشون یا کلا زیاد دید و بازدید بلاگی دارن رو وصف کنه !حالا این وصف این طوریه که باید هر چیزی که از فرد تو ذهنش می یاد رو بگه ، چه واقعی باشه چه نه ! [کسانی که توصیف شدن حتما به بازی دعوت اند +هرکی که عوت میشه*]

اگه  اسم کسی رو نیاوردم قبلا ازش عذرمیخوام خوب این طبیعیه که از نسبت به عده ای شناخت کافی نداشته باشم ولی به این معنی نیست که به این بازی دعوت نیستن . 

خوب بریم سراغ بازی ... 

بهار  ِ بهاری : شاد و شیطون . از اون دختراییه که  End ِ مرام و معرفته . همه ش موهاشو تصور میکنم که وقتی میچرخه ، تو آسمون افشون میشه . هیچ وقت نفهمیدم چرا اسمشو گذاشته بهار خیانتکار .  

الهام بانو (سکوت مرداب ) : بانوی پروازه ،  یه دختر پرتلاش و مهربون .  همیشه وقتی از پرواز هایی که رفته توی وبش  میگه احساس خوبی بهم دست میده .. گرچه معلق بودن در هوا گاهی خیلی ترسناکه  .در ضمن گاهی باطوم خوری خونش کم میشد .

پری ـسا (شاه پری سرزمین ابدیت ) : مهربون عین فرشته ها شایدم مهربون تر .  یک هنرمند تمام عیار  . تو نقاشی هاش میشه تصویرشو دید  و به روح بزرگش پی برد .  با رنگ ها دوسته و خوب میشناستشون و تو شناسایی رنگِ حس ها و آدم ها مهارت خاصی داره . راستی خواهر هادی ساعی رو میشناسین ؟ ایشون پریساشونه .

بنده خدا ( خط خطی های من ) : یک دوست قدیمی . مهربون و آروم در ظاهر ولی دلش پر از فکر و دغدغه است . خصیصه اصلیش تنفر از ابزار های ارتباطی مخابراتی مثل تلفن ، سیستم پیام کوتاه ، موبایل و ... میباشد .  وقتی یه مدت نیست حتما سرش شلوغه  . اهل قهر و کینه و کنایه نیست . میبخشه و خیلی هم فداکاره در حد تیم ملی !  باید مواظب خشمش هم باشی ... از قبل هشدار میدم حساب کارتون دستتون بیاد .. گرچه اتفاقی نمی افته ولی  سرسنگینیش عذاب آوره . تا حالا که نصیب ما نشده خدا رو شکر .

وحشــــىــــىـــــی ( آهسته وحشی میشوم ) : ایشون معرف حضور جامعه وبلاگ نویسان این ور آبی علی الخصوص اونور آبی هستند . قبلا در این پست اندک توصیفی از  این بانوی گرامی داشتیم . اولا تا وقتی نشناخته بودمش خیلی واسه م وحشی بود (به خاطر اسمش  و نوشته هاش این باور بهم دست داده بود و ما هم بهش دست داده بودیم ) سال های سال گذشت و کاشف به عمل اومد که این بانوی وحشی اونقدرا هم که می نمایاند وحشی نمباشد و فول آو حس های جالب و هیجان انگیز میباشد .  از لوس بازی هم خوشش نمیاد . خودتو لوس نکن سعی کن حالشو بگیری اگه میتونی .

ثنا بانو ( دنیای کاغذی من ) : یه دوست خوب و با احساس . شیطنت های خاص خودشو داره . نمیدونم لو بدم که  ورزشکاره یا نه :دی . یه سنگ صبور و راهنمای خوب .  با اینکه مدت زیادی نیست باهاش آشنا شدم ولی با حضورش و کلامش همیشه بهم آرامش داده .

قاسم ( تنها در باغ ) : سبک خاصی داره برای وبلاگ نویسی . تو یک سال اخیر فکر نمیکنم بیش از 10 کلمه برای یه پست نوشته باشه . پست هایی که میذاره باید بهش الهام بشه ! عکسها هم از خودشه . همیشه فکر میکنم روی یه تخت کنار یه سماور نشسته و یه استکان چای تو دستشه و یه نعلبکی توی اون دستش و در حین خوردن چای به دار و درخت باغ نگاه میکنه .   

طنین ( زندگی را هرگونه بنگری زیباست ! ) : در مورد طنین نمیدونم چی بگم . اسمشو که میارم اسمش که میاد وقتی پیامی ازش میاد عاشق میشی همه چی زیبا میشه آروم میشی زندگی زیبا میشه ... کمی دلش تنگه که امیدوارم این دلتنگی زود زود تموم بشه .

الی ( هوای تازه ) : دوسش دارم . بسیار مهربونه و همیشه با پیام هاش و میسد کال هاش فاصله ها رو کمرنگ میکنه . پریشب بود انگاری ... فکرش زیاد درگیر اوضاع و احوال الان ایرانه .

مهرنوش ( متناهی ) : ایشون از بهترین دکتر های کشور بلاگفا وحومه هستن .سلام دکتر. خیلی کارش درسته . قلم خوبی داره و البته فکر بزرگ نیز هم . نوشته هاش هیجان فکری خاصی داره و  معمولا به واقعیت های تلخ که ناگزیر از قبولش هستیم میپردازه . دکتر یه وقتی هم به ما بده .

ماه منیر ( سه کنج ) :  فکر کنم درحال مبارزه با زندگیه. خیلی راحت توی سه کنجش احساساتش رو بیان میکنه . وقتی میخونمش انگاری منم خالی میشم . 

الگوریتم ( بی همتا ) : مفصل است . ایشون یکی از استادان  محبوب و با اخلاق کشور بلاگفا و برون مرزی ست و اخیرا زندگی جدیدی رو شروع کرده .باید منتظر کتابی هم که نوشته باشیم . یک کتابخانه پر از کتاب های خوب داره و هر از گاهی فال کتاب میگیره (چشماشو میبنده و یه کتاب میکشه بیرون و میخونه ) ، عاشق کوه و کوهنوردیست . رصد ستارگان رو دوستداره اما از وقتی که ستاره زندگیش رو زمین پیدا کرده نمیدونم هنوز هم ستاره های آسمونو رصد میکنه یا نه . ساز هم میزنه . عاشق کویر هم هست زیاد . خلاصه که بی همتاست .

سعیده ( آستیگماتی ) : خعلی ماهه ( این "خعلی" گفتنش رو خعلی دوس میدارم ) . نوشته هاش فرمت خاصی داره . اون اوایل که باهاش آشنا شدم فکر می کردم از روی یه جایی کپی برداری میکنه ولی یواش یواش متوجه شدم که نه بابا ! کار خودشه ! همچین یه نموره فقط یه نموره به این حس نویسندگیش حسودیم میشه . 

معین مجد (من + تو = او ) : ایشون هم شاعر وبلاگستان بلاگفا هستند . در ضمن پسر دائی بنده هم هستند و ما بسیار دوستش میداریم . با اینکه رشته ش ریاضیه ولی در زمینه شعر و شاعری مهارت داره . شنیدیم که او کتاب های شعر را فقط نمیخواند . بلکه قورت میدهد . البته خودش اسمش را میگذارد دوران جاهلیت . اشعار هر جایی ممکن است به او الهام شود ... شب توی خواب ، در راه نانوایی ، هنگام صحبت با برادرش حتی در ... . خواننده هم هست . یک زمانی تصمیم گرفته بود در مدت زمان کوتاهی که خونه مون بود شعر رپ  رو بهم آموزش بده و سعی کنه که یه چیزی ازش بفهمم . یادمه اون روز الکی میگفتم آره آره . اعتراف میکنم هیچی از اون آهنگه متوجه نمیشدم .

باران / آوریل ( تنها برای تو مینویسم ) : یک دوست خاص است از آن جهت که از کلاس اول ابتدایی با او دوست هستم و تا قبل از دانشگاه هم تمام مقاطع تحصیلی با هم همکلاس بودیم . یک دختر با محبت و با ایمان . خنده هایش دوست داشتنی ست . خلاصه هرچیزی اگه نوش خوب باشه دوست قدیمیش خوبه .

پتروس ( بهشت آبی ) : یک عدد پسر عمو . یک انسان فرهنگی ، سینمایی ، ورزشی ، کاری ، منقد ، منظم ، آروم ، خوش برخورد و در یک کلام باهال ! قلم قدرتمندی داره . نوشته هاش ارزش خوندن داره .

ف . ک (شبهای سپید ف.ک) :  یه دختر با احساس و صورتی . شاعره و شعراشو دوست میدارم زیاد . دوست داره ناشناس بمونه پس یبشتر وصفش نمیکنم ولی حتما شعراشو بخونید .

شیرین ( خدا رو دوست دارم ) : این شیرین بانو یک کدبانوی واقعیه . از هر انگشتش هزار تا هنر میباره .  از آشپزی و کیک پزی و خیاطی و ... گرفته تا معماری و طراحی و نقشه کشی و اینا . بسیار مهربون و دوست داشتنی . حاجی شیرین جون با حاجی توی وب من با هم دوستن .

مرجان بانو (چرک نویس های من ) : این دختر تازه دانشجوی مای که دلم براش تنگ شده . رتبه ش هم ۱۳۹ شده بود و الانم مشغول تحصیل در رشته گرافیکه . کتاب خونه و البته book worm که میگن ایشونه . استعداد خوبی در کیک پزی از خودش نشون داده و آینده خوبی در این زمینه در انتظارشه . امیدوارم همیشه موفق باشه و یه کمی هم بیاد و سر بزنه . به خدا همه چی که دانشگاه نیست . از ما گفتن بود

کَندِل جون ( دود عود ) : یه شمع مهربون . مامان محمد کوشولو . تو مسابقه مشاعره به نظرم برنده بود به خاطر اینکه کلی شعر بلده . کیک های خوشگل و خوشمزه ای میپزه . به اونایی که به شیرینی پزی وکیک پزی علاقه دارن توصیه مکنم حتما وب کندل جون رو بخونن و دوستورات کیک هاشو یادداشت کنن .

زی زی (از حنجره قلم یک پشت کنکوری ) : زی زی دختر منه . امسال کنکوریه . یک سمپادیه و فکر کردن رو خوب بلده . دید خوبی نسبت به جامعه و اطرافش داره . در کل به داشتن همچین دختری به خودم افتخار میکنم .

هستی جونم ( کالسکه های آشنایی من و بهتریم ) : او و همسرش یه زوج خوشبختن و همدیگرو عاشقانه دوست دارن . وقتی میخونیش یه حس عشقولانه ای بهت دست میده و به زندگی امیدوار میشی . در ضمن اس ام اسای خوشگلی میده گاهی من کم میارم پیشش .

هانی (در یی هر گریه ) : هانی ِهانی یک دختر با اراده ی . خیلی دلم میخواست میتونستم مثه اون اینترنتو ترک کنم . در مواقع عزیز و روحانی به خصوص سحر های ماه مبارک رمضان با میس کال هاش منو شرمنده کرد .

قندک میرزا ( خروس بی محل و ... ) : از وبلاگ "خروس بی محل " باهاش آشنا شدم . تو وبلاگش پستاشا به لهجه اصفهانی میذاشت . آ ما به واسطه این وبلاگشا اصفهونیمون داش قوی میشد که جخ آقا زد و  وب به اون نازنینی را از صفحه روزگار  محوش کرد . نیمیدونم چی چی شد که این کارا کرد . فکر کنم دلش نیمیخواس مام اصفهونی یاد بیگیریم . تازندشم خوشش نیمیاد هی بهش بیگین "عمو قندک "  .

شکوفه بانو (مشکوة) : یه دختر کنجکاو و با ایمان و اهل مباحثه . مطالعه خوبی در زمینه موضوعات دینی مذهبیو البته سایر داره و همیش دنبال پاسخ به سوالاتشه . استدلالا هاش رو سعی میکنه بر اساس مستندات معتبر بیاره . همیشه فکر میکنم که عجله داره و میخواد بره .

مرسده جون ( از دوشیزگی تا ... زنی کامل ) : یه بانوی مهربون . همیشه برام قابل احترام بوده و هست . پر انرژی و مهربون و دقیقه  . خوش به حال نی نی ش که مامانش از الان براش اهمیت قائله و خیر و صلاحشو میخواد .

دختر کوچولوی یاغی : محقق ، در گذشته از سمپادی ها بوده . او هم گهگاهی باطوم خونش کم میشود . شیطنت های خاص خودشو داره . قدیمها یاغی بوده اما الان انگاری دیگه یاغی نیست . ( --> اگرم هستی بگو نیستم که من ضایع نشم  )

و ....

امین آزاد (خودم و خودم ) : ایشون هم که سی.آ.ست مدارمون هستن . بسیار فعال و کوشا . به تازگی لیسانس ارشد قبول شدن که هم از همین تریبون بهش تبریک میگم . دنبال کار میگرده و تخصص های زیادی داره و اگه تخصص اضافی لازم باشه میتونه به اون تخصص دست پیدا کنه . کلا یه پا مهندس-دکتره -هنرمند -نویسنده و ... است . راستی یه ستاره هم داره که روی زمینه .

ستاره *** ( زمزمه های زندگی ) : ستاره جون هم به تازگی باهاش آشنا شدم . شعرهای زیبایی میگه . فرمت خاص عکس گذاشتنش توی وبلاگ و البته نوع نوشتنش تا حدی وبلاگش رو متمایز کرده .

A boy (An Ordinary Boy) :همونطور که از اسم وبش بر میاد یه پسرمعمولیه ولی خوب معمولی بودن شاید یه نوع متفاوت بودنه . مطالعه ش اینجور که بر میاد زیاده . به کارتون هم علاقه داره . اخیرا هم انیمیش "پرستو " رو به ما تخدیم کرده تا با نیماجان بشینیم ببینیم و دعا به جانش بکنیم . هدیه از نظر او لازم نیست مادی باشه . گاهی شعری ، آهنگی ، دعایی ، کارتونی ، نه کتاب که نام کتابی میتونه بهترین هدیه های دنیا باشه . البته هدیه های نقدی یه شوق و شعف خاصی میده :دی

صهبایی ( اسمش چی بود !!! ) : یه دختر خوشگل و  مهربون و دوست داشتنی . دوستای صمیمیش بهش میگن صهبا . وقتی تصورمیکنم پشت ماشین شاسی بلند میشه ابهت خاصی پیدا میکنه . بهش میاد یک رییس باشه یا در آینده رییس بشه .

الهام و مامان الهه (عروسک مامانی) : این وبلاگ مادر - فرزندیه . مامان الهه با نوشتنش خاطره های عروسکش رو ثبت میکنه . یک مامان مهربون و دوست داشتنی و خانواده دوست . الهام کوچولوی عروسک هم که یه فرشته مهربونه . یهد ختر درس خون و مودب .ورزشکار هم هست و زبانشم خیلی خوبه . همیشه نمره ۱۰۰ میگیره . شاگرد اوله و خلاصه از همه نظر دختر ممتازیه . مشخصه ظاهری اصلیش هم موهای بلند و خوشگلشه (بزنم به تخته ) . الهی الهی الهی .

مهندس شادونه ( خلوتکده فانتزی ) : ایشون مهندس ما هستن و بسیار سرشون شلوغه . اسمش اگه اشتباه نکنم شادیه . تو یه شرکت کار میکنه که فضای کوچیکی داره و این برای او و همکارانش بسیار محدودیت ایجاد کرده . یه رئیس کوچیکه دارن که شادونه جون ماجراها داره با این رئیس کوچیکه . شادونه مهربون وقتی یه اتفاق خنده دار بی افته اگه بخواد بخنده به قول خودش ولو میشه کف زمین . خدایی تو اون شرایط خاص اگه منم بودم پخش زمین میشدم .

 روح جون (هزار خورشید درخشان ) : ایشون هم روح سرگردان ما بودن کهالان دیگه نیستند .یه خورشید درخشان هستن . ایشون دندون پزشک ما هستن . فکرکنم باید یه وقت بگیرم برم پیشش . قدیمی ترا که الان کمتر هستن میدونن که بنده نیمی از عمرم رو در دندونپزشکی زندگی کردم :))) . ارادتمند دکتر جون .

لیلای قاصدک (بی سرزمین تر از باد) : یکی از قاصدک های سرزمین قاصدکا . من و اون فقط در رقم یکان اختلاف داریم  که نشان دهنده مدل ساختمون هست . خوب مینویسه مثه روزنامه نگارا و خبرنگاراس .

 

--- تعدادی رو که نگفتم  محبت و مرام و معرفتشون در توصیفشون به صورت پیش فرض وجود داره .
---- عده ای رو هم از قدیمیا که نگفتم در لینکی که گذاشتم توصیفی ازشون وجود داره و شاید گاهی پستی رو در اینجا به خودشون اختصاص دادن مثلا محسن " من دیگه مشروط نمیشم " .


* : همه دعوتن  . دعوتمو رد کنید ناراحت میشم .
/*هیچ ترتیب خاصی رو رعایت نکردم . هر لحظه که برای هر کسی توصیفی به ذهنم رسیده نوشتم*/
/** دیشب چون خسته بودم نرسیدم یه تعدادی رو بنویسم که امروز اضافه کردم . باز هم ممکنه اضافه بشه  .**/ 
 
لینک مرتبط  : http://dandelion65.blogfa.com/post-26.aspx 

پ . ن : یک عدد محسن ( ایهام خاکستری ) مفقود شده . از یابنده تقاضا میشود او را به آدرس بلاگفا وبلاگ ایهام خاکستری تحویل دهد . با تشکر قاصدک .

+ نوشته شده در  88/07/11ساعت 23:24  توسط قـ‌اصــــــــــدک  | 

اندر احوالات من (2)

به زودی اندر احوالات اینجانب قاصدک قاصدکیان در اینجا قرار میگیرد . ( اندر احوالات فکر کنم زیاد داشتم ولی شماره گذاری نکرده بودم :)) )

از احوالات اینجانب اگر بخواهی خوب هستم و ملالی نیست جز دوری شما که به خط کامنتی از شما اندکی رفع دلتنگش میشود .

این روزها بسیار زمان سریع میگذرد و من کار نیمه تموم و جدید زیاد دارم که باید بهشون برسم . درس و کار و... کار !   وارد یه کار جدید شدم و بسیار این کار رو دوست دارم . مرتبط با رشته م هست و فضای خوب و مثبتی داره .مشکل اینجا هماهنگی بین کار و درس و زندگی واقعی و زندگی مجازیه و من همیشه تاسف میخورم که چرا یه روز ِ کره ی زمین فقط ۲۴ ساعته ! اگه ۴۸ ساعت بود شاید بهتر بود . ۱۲ ساعت روز ۲۴ عصر و ۱۲ ساعت هم شب . ولی همه ش فقط ۲۴ ساعته و مطمئنم اگه ۴۸ ساعت هم میبود بازم میگفتم چی میشد یه روز ۷۲ ساعته بود .
این روزها در حال تجربه کردن اتفاقات جدید هم هستم .نهایتا اینکه دارم فکر میکنم این روزها دلم آرومه و زیاد جوش نمیخورم و از خدا بسیار ممنونم و سپاسگزار .

پ . ن : از اینکه این مدت زیاد و مثل سابق نتونستم جوابگوی محبت های دوست جونای خودم باشم واقعا معذرت میخوام .
پ . ن ۲  : " مهم نیست ! " عزیز کجایی بابا ؟ یه خبری یه نشونی ... نمیگی دلمون برات تنگ میشه . حالا اسمت "مهم نیست " هست ولی به این معنی نیست که مهم نباشی .
پ . ن ۳ : بازی بهار جان رو به زودی انجام میدم .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  88/07/08ساعت 1:25  توسط قـ‌اصــــــــــدک  | 

از سری ماجراهای من و نیما

۱ مهر ۸۸

انگاری که خودم میخوام برم مدرسه ...
هنوزم عین قدیما از شوق رفتن به مدرسه شب خوابم نبرد . وقتی هم خوابیدم صبح خیلی زود بیدار شدم و مثل قدیم آماده نشستم تا ساعت ۷ بشه و برم خونه نیما اینا .
ساعت خونه ۷ تا زنگ زد و من هم زدم از خونه بیرون به سمت خونه نیما اینا . وقتی رسیدم گل پسر تازه بیدار شده بود و در حال خوردن صبحانه ! البته یه لقمه بیشتر نخورد و تا وقتی رسیدیم مدرسه همون یه لقمه رو تو دهنش نگه داشته بود . به هر ضرب و زوری شد یه ذره از لقه رو قورت داد ولی شواهد (فیلم)نشون میده که هنوز توی دهنش مونده بود .

از زیر قرآن ردش کردیم و با هم دیگه رفتیم مدرسه ، من و خودش و مامانش و باباش . تو کیفمون هم پر از فندق و پسته .

بعد از صف و صحبت های آقای مدیر که کلاس پنجمی و چهارمیا و سومیا و دومیا رو سفارش میکرد که به اولی ها و پیش دبستانیا احترام بذارن و چون کوچیکترن توی آبخوری و دست شویی به اونا اجازه بدن اول از همه کارشون رو انجام بدن و هلشون نکن .

بعد رفتیم سر کلاس و نیما گل پسر میز اول نشست . آهان لقمه ش رو به زور مامانش توی حیاط رسما قورت داد ! (شواهد گویا یا هست)

بعدش خاله زهره ی نیما اینا بهشون گفت که اجازه دارن خوراکیاشونو بخورن (اینو اینجا داشته باشین).
قبل از اینکه بریم مدرسه ، مامان نیما بهش سفارش کرد که توی کلاس اصلا چیزی نخوره و هر وقت زنگ تفریح زدن و رفتن تو حیاط خوراکیاشو بخوره . البته اینا رو مامانش فقط گفت و اصلا انگاری نیما چیزی نشنیده بود .
وقتی خاله زهره گفت خوراکیاتونو بخورین ، همه بچه ها بلافاصله همه خوراکیشانو در اوردند و شروع کردن به خوردن ولی نیما هیچ کاری نکرد ! نه به اون موقع که هیچ حرفیو گوش نمیده نه به الان که حرف گوش کن شده بود و به خاله زهره گفت که :"هنوز زنگ نزدن که خوراکی بخورم " خلاصه باز هم با اصرار راضی شد تا خوراکیشو بخوره .شواهد موجوده .

بعد هم با هم برگشتیم خونه . ۲ ساعت فیلم برداری کردم تا شب ساعت ۱۱ خونه شون مهمون بودم کلی هم خندیدیم .

این هم از خاطره روز اول مدرسه نیما گل پسر .

+ نوشته شده در  88/07/06ساعت 1:24  توسط قـ‌اصــــــــــدک  | 

دارم پیر میشم ؟؟؟

همیشه فکر میکردم خیلی ساده ست ! البته شاید چون تا امرزو همیشه همه چیز رو ساده گرفتم (البته در ظاهر) و به ظاهر همه چیز ساده گذشته ... دلم میخواد خیلی ساده ، خیلی کودکانه به این موضوع نگاه کنم . اصلا هم پیچیده نیست . اما به واقع خیلی هم پیچیده است .

انتظار و صبر و تصمیم گیری همیشه سخته و من همیشه ازش یه جوری فرار کردم . با انتظار و صبر کلنجار رفتم و از تصمیم گیری تفره (طفره) رفتم .

حالا باید خودم رو از دنیای کودکانه ای که برای خودم ساختم کمی دور کنم و مثل آدم بزرگا تصمیم بگیرم ... فکر کنم ... نظراتم رو این بار بیان کنم و ساده نگذرم . بعضی وقتا فحش بدم و زرنگ بازی در بیارم ... عین آدم بزرگا یاد بگیرم قهر کنم و آشتی نکنم ...

یاسمن روز عید بهم میگفت : " خیلی دوسِت دارم چون با اینکه ازم خیلی بزرگتری ولی واسه بچه ها قیافه نمیای ! عین خودشون میشی ... از بچه ها خسته نمیشی ! خودتو نمیگیری ... صداتو بچگونه میکنی ... "

یواش یواش دارم میترسم ... نکنه مجبور بشم بزرگ بشم ! نکنه یه وقت بترسم از اینکه عین بچه ها بشم و تو خیابون باهاشون دنبال بازی کنم صرف از نظر حرف مردم و نگاهشون . بخوام نخندم و تحویلشون نگیرم و بشم یه آدم بزرگ خودخواه پر مدعا که زورش میاد یه لبخند هم بزنه و دق دلی روز مره و اعصاب خوردیشو سر طفل معصوم و در و دیوار و دار و درخت و خدا و ... خالی کنه !  

میترسم از اینکه مجبور بشم کفش تق تقی بپوشم و مانتوی مجلسی تنم کنم و موهامو فیشان فیشانی کنم و پز فلان مارک فلان وسیله آرایش و لباس و ... رو بدم ! دغدغه فکریم این باشه که یه وقت از فلان خانم پر فیس و افاده فامیل عقب نمونم ! لیست داروهای خارجی (ایرانی باشه افت کلاس داره) و خفن ترین درد هایی که داشتم و نداشتم رو بدم و باهاشون کلاس بذارم که پای من از همه بیشتر درد میکنه و ...

من از خیلی از آدم بزرگا بدم میاد ... حالا خودم دارم بعد از دو دهه زندگی به جبر زمان میشم یه آدم بزرگ .

پ . ن : تا امروز هیچ کی منو مجبور به کاری نکرده !  

+ نوشته شده در  88/07/05ساعت 16:59  توسط قـ‌اصــــــــــدک  | 

من - غار - تنهایی

اندکی دلم تنهایی میخواد .
ببخشید که میخوام مدتی خودخواه بشم و سری به تنهاییم بزنم . میخوام بذارم احساس هوایی بخوره ... چشمام و انگشتام هم همینطور ...

+ نوشته شده در  88/06/31ساعت 1:12  توسط قـ‌اصــــــــــدک  | 

آخرش کجا ؟

" عکس"

والا به خدا ! خسته مون کردن ... خسته م کردن ! با این وضع سرویس دهی ! تعریف کردیم گفتیم خوب و ساده و سریعه حالا نگو اینا جنبه ندارن ازشون تعریف بشه ! تا تقی به توقی 1 میشه سرویس ش رو قطع میکنه ، پهنا باندشو کم میکنه و از این قرتی بازیا ! به هر وضع ، از این به بعد" اینجا " هستم و مینویسم تا ببینیم چی پیش میاد.  

راستی نیما امسال داره میره پیش دبستانی و من انقـــــــــــــــــــــذه خوشحالم که نگو !!! همه ش فکر میکنم میشه رئیس بچه ها و همه رو دنبال خودش میکشونه و مدرسه رو خلاصه بهم میریزه و همه بچه ها رو از راه به در میکنه نیشخند.ولی فکر نمیکنم کسی رو اذیت کنه و کاری کنه که هرروز مامانشو بخوان ، چون خیلی مهربون و با محبته .
مامانش تعریف میکرد که یکی از همین افطاری ها یه جایی دعوت بودن و نیما و مامانش با هم میرن ولی وسط مهمونی نیما با پدرش میره و خلاصه مامانشو تنها میذاره ! بین راه تو ماشین دچار عذاب وجدان میشه و خلاصه از پدرش میپرسه که : "من بدم ؟ " و با اینکه پدرش میگه نه و این چه حرفیه ، آقا شروع میکنه به بد و بیراه گفتن به خودش ( من خیلی کله پوکم . من بدم که مامان رو تنها گذاشتم و ... ) و بغض میکنه . پدرشم برای اینکه بیشتر از این ناراحت نباشه بهش پیشنهاد پیتزا میده و مثلا میخواد خوشحالش کنه ! که آقای مهربون میگه :"من پیتزا بخورم مامان تنها باشه !؟ منو ببر پیش مامان " و این میشه که نیمای ما در این ماه مبارک اندکی روحیه لطیفش علنا نمایان میشه .

1 : فکر کنم اینو کاشونیا میگن . یعنی" تا یه چیزی میشه" .

2 : اینم یه عالمه بادکنک با یه عالمه فرشته مهربون . این عکس خاطرات قشنگیو به یادم می آره . کی اینروزا دلش بادکنک میخواد چشمک؟

3 : من که نارضایتی دوستامو نمیخوام ! اصلا بیخیال بلاگفا و دردسراش . به دوستام وفادار میمونم و اینجا ادامه میدم . همزمان هر دو رو به روز میکنم ( یه کپی - پیست ساده س ) .

+ نوشته شده در  88/06/28ساعت 15:7  توسط قـ‌اصــــــــــدک  | 

عاشقانه ها

عکس "

هیچیمون عین آدمیزاد نیست ...
حتی عشقمون !
همیشه عین سگ و گربه* به جون هم میپریم .
اصلا سگ و گربه ها مگه عاشق هم میشن ؟

به خودم : مثه اینکه دنده م میخواره !
*:دور از جون شما

۸۸/۰۶/۲۷ ساعت ۶ تا الانِ صبح(۸:۱۹) : اینترنت ذعالی/زعالی - بلاگفا هم قاط بزنه - قصد کرده باشی کامنتارو جواب بدی ... بعد از یک ماه ساعت ۸ صبح رو هم درک کردم .

+ نوشته شده در  88/06/24ساعت 12:9  توسط قـ‌اصــــــــــدک  | 

تحقیقات نشان میدهد که ...

"عکس "
هی میگم میخوام برم بمیرم ، اینا نمیذارن

در داشنگاه کبمریج انگلتسان تقحیقی روی روش خوادنه شدن کملات در مغز اجنام شده است که مخشص می کند که مغز انسان تهنا حروف اتبدا و اتنها ی کلمات را پدرازش کرده و کمله را می خاوند.به هیمن دلیل است که با وجود به هم ریتخگی این نوتشه شما تواسنتید آن را بخاونید.

پ . ن :حالا هی غلط املایی بگیرین :دی .
پ . ن ۲ : اگه دیر به دیر میام پیشتون معذرت میخوام چون وقتم کمه .در عکس کاملا مشهوده که چرا !

+ نوشته شده در  88/06/22ساعت 19:32  توسط قـ‌اصــــــــــدک  | 

تشکر

"هر کس روزنه ای است به سوی خداوند ، اگر اندوهناک شود . اگر به شدت اندوهناک شود ."

 نمیدونم واقعا چجوری ازتون تشکر کنم . من خودم رو میگم . خیلی وقت بود درگیر روزمرگی ها شده بودم و یادم رفته بود هرچه دارم و هرچی هستم به خواست اون بالاییه ، که اگه نبود ، که اگه محبتش نبود ، من هم نبودم و  نعمت بهتر شدن و فرصت بزرگ شدن رو هم نمیداشتم . حالا ازش ممنونم و تلاش میکنم تا بتونم به اون چیزی که لایقشم برسم . اول هم این دعا رو برای شما دارم .

+ نوشته شده در  88/06/22ساعت 17:0  توسط قـ‌اصــــــــــدک 

شب های سرنوشت 2

تو پست قبلی بهتر بود میگفتم کم-خواستِ امکانات تا کمبودِ امکانات . بهترین نظر هم نظر  a boy بود :

کمدی الهی + شب قدر !!!!: امکانات مثه گناه میمونن! هرچی بیشتر باشن رسیدن سخت تره ... می کشنت پایین"

پ . ن  : جواب به کامنت س ی م ا در مورد شب قدر و اعتقاد و ... چیزایی که به ذهنم میرسه و فقط و فقط نظر شخصیه منه ، در ادامه مطلب میتونید بخونید . میخوام مخالفای نظر من هم نظرشون رو بگن .
پ . ن ۲ : با اجازه برم به ادامه ی مُردنم برسم . نمیذارن دیگه ! هی میگن نرو :)))))))

بعدا . نوشت : از سیمای عزیز ممنونم که فرصتی پیش آورد تا یه کم با هم گپ بزنیم .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  88/06/21ساعت 0:28  توسط قـ‌اصــــــــــدک  | 

کمبود امکانات

یه معلم زبان داشتم - ۱۱ ارشد حقوق بین الملل شد .الانم حتما تهران قبول شده - موبایل نداره !
یه استاد داشتم - استاد و مدیر گروهمون در دانشگاه - نه موبایل داره نه فلش نه لپتاپ !
یه دوست دارم موبایل داره ولی انگار نداره !

یه دوست هم دارم که موبایل داره ، فلش داره ، MP4 داره ، لپتاپ داره ، ADSLداره و ...

خوب که چی !؟

با اجازه میخوام برم بمیرم .
توروخدا نگرانم نشین . اصلا راضی نیستم با این حال روزتون :دی

+ نوشته شده در  88/06/19ساعت 1:41  توسط قـ‌اصــــــــــدک  | 

شب های سرنوشت

" قدر، باران رحمتي است که در جويبارِ هر فرد و هر جمع، به اندازه او جاري مي‏شود. شخصيت افراد به گونه‏اي شکل گرفته که بعضي از آنان، توان پذيرش جريان رودي بيکران از رحمت و برکتِ قدر را دارند و برخي ديگر، اين زمينه را ندارند. "

هوای خوبی است این روزها ...
بوی باران ،
خود باران .
میبارد ...
از آسمان من به آسمان خدا
و از آسمان او به آسمان من .

شب های عزیزی ست این شب های قدر .
اگر يادتان بود و باران گرفت... دعايي به حال بيابان كنيد .

دل . ن (شاعت۱۲شب): من به عزیز بودن این شب ها به قدرت این شب ها به عشق این شب ها به بزرگی این شب ها ... ایمان دارم . به خدایی که اون بالاس ... به خدایی که صدای منو ،که فقط صدای منو میشنوه ایمان دارم . به محبت ها ، به دوستی ها ، به عشق ، به ریشه و به وجدان خوب انسان ها ایمان دارم .
امروز انگاری خدا صدای دلم رو شنید ... حالا باید امشب دلم رو به دلش وصل کنه ... اون هم اس ام اس بزنه و من تعجب کنم و بعد زنگ بزنم ... دلم واقعا براش تنگ شده بود و خوشحالم که صداشو شنیدم .

دل . ن ۲ (ساعت۱۳:۲۵): به قمری حساب کنیم از پارسال تا الان میشد یک سال که ازش بی خبر بودم ... اما امروز خبردار شدم و خیلی خوشحالم .خدا رو شکر .

+ نوشته شده در  88/06/17ساعت 23:41  توسط قـ‌اصــــــــــدک  | 

Magic Wand

۱. خیلی وقته مداد دست نگرفتم و کاغذ سیاه نکردم ...
         نه به جمله ای ، نه به شعری ، نه به خاطره ای ، نه به فرمولی .
۲. خیلی وقته marker دست نگرفتم و white board پر نکردم ...
         نه به نقاشی ای ، نه به song ای ، نه به Hang man ای .
۳. خیلی وقته گچ دست نگرفتم وتخته سیاه رو به سپیدیش سیاه نکردم ...
         نه به " به نام خدا "ای ، نه به خطی ، نه به حل ریاضی و فیزیکی .

همه اش را و خیلی چیز های دیگر را* ازم گرفت ..

با یک سر ‌ِاشاره اش ،
به صد سر ِاشاره ام

* : حس های مختلف



خدا لعنت کنه اونیو که ویروس و وُرم و تروجان رو ساخت و بعد همونی* که کالکشن این ویروس ها رو توی سیستمش داره(دور از جون شما البته ) .  تو رو در بایستی مجبور شدم فلشم رو بدم به یه بنده خدایی ! اون بنده خدا هم فلش رو برد و یه جایی پرش کرد از انواع ویروسجات از سنه ۲۰۰۷ تا کنون و به عنوان مرحمتی و تشکر برایمان آوردند . سیستم بنده که تو پر قو بزرگش کردم مستفیض شد و البته یک روز داشتم ویروس کشی میکردم . مادر جان بیچاره به قول خواهری که انگاری بلایی از آسمان نازل شده  میگفت یعنی کشته نمیشه ؟ کشتیش ؟ خواهری هم انتخاب واحد داشت و این وسط لپتاپ بیچاره هم مبتلا شده بود . یعنی بعد از اینکه فهمیدم PC ویروسی شده شصتم خبردار شد که فلش رو روی اون هم باز کردم ... حالا خر بیار باقالی بار کن . چنین مواقعی فشار عصبی زیادی روم هست و پیشنهاد میشه نه بام حرف زده بشه و نه سوالی پرسیده ببشه و کلا کسی صحبت نباید بکنه ..هم اکنون همزمان در حال نوشتن و نصب درایورهای  لپتاپ هستم ...

* : همونی که همون بنده خدا فلش رو زده بوده رو سیستمش !

نتیجه گیری اخلاقی : ای کسانی که کامپیوتر دارید و دائم الاتصال به شبکه جهانی هستید ، اگر ای دی اس ال دارید آنتی ویروستون رو بذارید رو آپدیت هرروز آپدیت بشه ! و هر ازچند گاهی کل سیستم رو اسکن نمایید . سایر نکات امنیتی رو هم برا خودتون میگم رعایت کنید . اونایی هم که ای دی اس ال ندارن آنتی ویرسشون رو هر یه ماه یه بار آپدیت کنن و بعد complete system scan . باشد که رستگار گردید .

+ نوشته شده در  88/06/17ساعت 2:29  توسط قـ‌اصــــــــــدک  | 

اندر احوالات من (1)

هر دفعه میام وبلاگم تا یه پست جدید بزنم ، میگم این دیگه آخریشه ! دیگه تا یه مدت استراحت ! اما نمیشه !

روزه باشی ... سر کار هم نَری ... همه شَم که تو خونه باشی ... همه شَم که بیرون نَری ... همه ش که (...)
فوق ِ فوقش یه کتاب یا مجله بخونی یا آشپزخونه رو مرتب کنی و خونه رو تمیز کنی ، سر ِ جمع میشه ۲-۳ ساعت .
بقیه شُ چیکار کنی ؟  
خوب همین میشه که بی دلیل یا با دلیل کشیده میشی سمتش ...
دکمه ش رو میزنم ...
اونقدر سریع میاد بالا که فرصت انجام دادن هر کاریو ازم میگیره و مثه سابق نیست که تا بیاد بالا بتونم ۴ تا کار دیگه رو انجام بدم . پس برای اینکه یک ثانیه زمان برای تلف کردن رو از دست ندم ، همونجا میشینم رو صندلی و لازم نیست منتظر بمونم .

بعد چشم تو چشم ، face to face ... مقاومت میکنم و میگم نه نه !
برای اینکه ثابت کنم برای خوندن کامنتا و وبلاگا نیومدم ، اولش فتوشاپ رو باز میکنم و میشینم به کارام و سرگرم میشم و یکی دو ساعتی وقت میگذره و بعد آی دی مو روشن میکنم و میزنم NOT AT MY DESK و میرم خودمو به خانوده مینمایانانم و کنارشون میشینم و از هر دری سخنی ...   

بعد بر میگردم پای کامپیوتر و این دفعه اجازه رو صادر میکنم تا برم کامنتا رو بخونم و یه کمی هم وبلاگ بخونم ... اینم خیلی زمان بگیره ۱ ساعت ... بعدش برای اینکه ثابت کنم که برام وبلاگ مهم نیست بلند میشم و تنهاش میذارم ...

میچرخم تو خونه تا یه چیزی برا گیر دادن پیدا کنم ... (عین تام و جری هست این موقعیت )

دیدین گنجیشکا که وقتی غذا پیدا میکننن ، همه هجوم میبرن سمتش و  جیک جیکشون میره هوا !
وقتی موضوع مورد ِنظر ِگیر دادن توسط من پیدا شد ( از اونجا که معمولا بچه بزرگترا دنده شون میخاره) ،  من و خواهری هم جیک جیکمون یهو میره بالا و عین گنجیشکا بدون اینکه بهم مهلت بدیم جیک جیک میکنیم و من خرسند از اینکه یه چیزی پیدا کردم گیر بدم بهش و پدرجان که میان و میگن باز چتون شد شما ...

اگه فیلم گرفته باشم ، میشینم فیلم رو میبینم و اگه فیلم نباشه میشینم به کتابام نگاه میکنم و تاسف میخورم که چرا قلقلکم نمیدن تا به سمتشون برم . با این حال یه دو کلمه مهندسی وار (!) میخونم و بعدش طاقت نمیارم و باز میام سراغش ...  خبری هم توش نیست جز چک میل و خوندن وبلاگا ...

میام گیر میدم ، مثلا به قالب و سعی میکنم یه ایده جدیدی که تو ذهنمه رو روش پیاده کنم ( اگه بتونم عملیش کنم فکر کنم خوشتون بیاد)

[ کلا آدم گیری هستم ! تازه نمیتونم نه بشنوم ! کاری که شروع کردم باید تا ته ش برم ! فقط چون باید کم نیارم ! حالا شاید از نظر خیلی ها مهم نباشه ... یا اگه چیزی مبهم باشه تا رفع ابهام نشه ول کن معامله نیستم ...

خستگی ناپذیرم و نمیشه به عامل خستگی امید داشت که منو از کاری منصرف کنه . خلاصه اینکه بالاخره وجدانم منو بی خیال میکنه و ...]

باز میرم سراغ کتابا و یه نگاهی به هم میندازیم .... مهندسی میکنم و طبق محاسباتم اگه از سمت ۶۰ درجه غربی بهشون وارد بشم مطمئنا زودتر تمومش میکنم ...

محاسباتم که تموم شد ... قسمت کامنتیگ وبلاگ رو ریفرش میزنم ... حالا خبری هست هنوز یا خبری نیست ....

یهو ، طی حرکت انتحاری ،دکمه پاور روی صفحه کلید رو میزنم و برقم قطع میشه ...

نتیجه اخلاقی : باید دوباره برم سرکار !
پ . ن : شدم عین حسن کچل ! برای اینکه از خونه برم بیرون باید کلی فکر و اندیشه کرد .بیرون برم عین فنر کشیده میم تو خونه ! چراااااااااااا

+ نوشته شده در  88/06/13ساعت 13:49  توسط قـ‌اصــــــــــدک  | 

پشّه


پشّه هم شد خاطره ؟ اصلا این موجود ، میتونه لطیف باشه ؟ میتونه با او نیش هایی که میزنه خاطره ساز باشه ؟ اصلا کسی میتونه پشه رو دوست داشته باشه ؟ حالا این موجود شده خاطره ! نیش میزنه ...

پ . ن : به پیوست چند عکس هم فرستاده میشود .
پُست فِرت .

 

+ نوشته شده در  88/06/12ساعت 3:16  توسط قـ‌اصــــــــــدک  | 

یک نفر دو تایی



" كاش يك تكه سنگ بودم. يك تكه چوب. مشتي خاك. كاش يك سپور بودم. يك نانوا. يك خياط. دستفروش. دوره گرد. پزشك. وزير. يك واكسي كنارِ خيابان. كاش كسي بودم كه تو را نمي شناخت. كاش دلم از سنگ بود. كاش اصلا دل نداشتم. كاش اصلا نبودم. كاش نبودي. كاش مي شد همه چيز را با تخته پاك كن پاك كرد. آخ مهتاب! كاش يكي از آجرهاي خانه ات بودم. يا يك مشت خاك باغچه ات. كاش دستگيره اتاقت بودم تا روزي هزار بار مرا لمس كني. كاش چادرت بودم. نه، كاش دستهايت بودم. كاش چشمهايت بودم. كاش دلت بودم. نه، كاش ريه هايت بودم تا نفس هايت را در من فرو ببري و از من بيرون بياوري. كاش من تو بودم. كاش تو من بودي. كاش ما يكي بوديم. يك نفر دوتايي! "

باز هم از "مصطفی مستور" از کتاب "روی ماه خداوند را ببوس"

همه این پاراگراف رو برای اون دو - سه خط آخرش گذاشتم .

من ، تو ، من ِتو ، تو ِمن ، ما ...

پ . ن : ممنون در نظر سنجی شرکت کردین .

+ نوشته شده در  88/06/11ساعت 2:21  توسط قـ‌اصــــــــــدک  | 

معینا

بی جواب

سی سال با زیاد و کم ، از انقلاب می رود
اینک زمن به دوستی ، مُشتی خطاب می رود

سی سال بدبختی فزون ، با خود تو گفتی تاکنون
هر کس "چرا" گوید چرا سر زیر آب می رود؟

گویی: بیا بامن بشین ، وین اعترافاتش ببین
آری: چو آید در اوین ، قطعا مجاب می رود

دوران چه نیکوتر چه بد ، این گفتگوها بگذرد
چون ظلمتی بر پا شود ، ملت به خواب می رود

اول همه مرد خدا ، اما نمی دانم چرا
هر کو به قدرت می رسد پشت نقاب می رود؟

هرکس به تقصیر هوس ، اول نشیند چون مگس
وقتی گذشت از پل خرش ، همچون عقاب می رود

هرکس گزید این صندلی ، ما را نَزَد بر سَر گُلی
شرمندگی باید ولی ، دائم غراب می رود

هر دولتی هر انجمن ، جمله اعم از مرد و زن
با اسم سالم تر شدن ، سمت خراب می رود

اما معینا تو بدان ، از درد و رنج این جهان
هر خاک، رفته بر سرت ، از انتخاب می رود

                                                                           " معین مجدالاشرافی "


نظر سنجی : 
۱ - جواب کامنتم را میخوانم
۲ - جواب کامنت برایَم مهم نیست
۳ - <حالت دیگه ای به ذهنم نمیرسه ، شما بگین :دی>

البته من خستگی ناپذیرم و جواب همه ی کامنتا رو میدم

+ نوشته شده در  88/06/09ساعت 23:24  توسط قـ‌اصــــــــــدک  | 

قاصدک

همه ی این هزار حرف نگفته ،
این هزار شعر نسروده ،

همه ی این هزار قاصدک سپید

قاصدان هزار "دوستت دارم" -نگفته -

که با تفرق ابدی

تنها یک فوت فاصله دارند ،

نثار تویی که به فروتنی "نیستی"

در تک تک سلول های روح من

لانه کرده ای  .

                            

                                                               " مصطفی مستور"

+ نوشته شده در  88/06/08ساعت 1:38  توسط قـ‌اصــــــــــدک  | 

اگر رییس جمهور میشدم ...

امین آزاد منو به بازی " اگر رییس جمهور میشدم ... " دعوت کرده :

۲ - اگه به من باشه که اول از همه نیما رو میذارم رییس دفترم بشه :))) 
۳ - واسه تشکیل کابینه باید داوطلبین ۱۲۰ واحد درسی اعم از مدیریت ، اخلاق ، زبان ، جامعه شناسی ، آدم شناسی ، تاریخ ، اقتصاد ، سیاست ، جوانمردی و ... گذرونده باشن . بعد از داوطلبین امتحانی به عمل میاد و هر کی نمره قبولی بیاره میتونه تو کابینه باشه . به قیافه و نسبت فامیلی و مقام و اینام کاری ندارم ! 
۴ - یه ۴ تا متخصص اقتصادی ایرانی تحصیل کرده اونور آب میارم این اقتصاد بر فنا رفته رو درست کنن دخالتم نمیکنم تو کارشون !
۵ - این نظام آموزش و پرورش رو کلا تغییر میدم ! 
۶ - تو فکر یه وزارتخونه جدید با عنوان " وزارت شادی و موفقیت " هستم .

ولی بنده چون تخصص و سابقه کار اجرایی در سطح کلان ندارم و آدمی نیستم که بخوام وقت خودم و مردم و سرمایه رو هدر بدم ، اولین کاری که میکنم از مردم عزیزی که بهم رای دادن و توانایی ایجاد تحول رو در من دیدن تشکر میکنم و جای خودم رو میدم به افراد با سابقه تر و متخصص تر . چون من رای آوردم هر کی که تایید خودم باشه انتخاب میکنم "ا.ن" رو هم انتخاب نمیکنم .

از قاصدک (بی سرزمین تر از باد) ، سید محمد مهدی ، مصطفی ، مرج بانو ، ثنا ، محسن ، شیرین ،  قاسم ، بندباز و همه رو دعوت مینماییم که در این بازی شرکت کنن .

+ نوشته شده در  88/06/07ساعت 14:5  توسط قـ‌اصــــــــــدک  | 

رستگاری

با سلام خدمت دوستان ، آشنایان و ...   
از این همه ابراز محبت و لطف شما در پست قبلی و البته تبریکات بعدش و نظرات خصوصی و  سیل اس ام اس ها و تماس های مکرر ، تشکر مینمایم و امید آن دارم که خداوند متعال در این ماه مبارک و به حق این شب های عزیز ، بر این بنده کوچک نظری کنن و یه کم ما رو سر عقل بیارن [شما نخندین !] .

گفت و گوی پست قبلی همونطور که گفتم گفت و گوی من و "اون" یعنی مجله موفقیت گرامی بود . دروغم چیه ! باور کنید که خودم گفتم ... خط آخر ... تو اون " پ .ن ۲ " !!!

اِاِاِ میدونین چی شد !؟؟؟! از قصد رنگشو سفید کرده بودم معلوم نشه ... تازه شم نیاین بگین خودم میدونستم .

قال حکیمی فرزانه [:دی] : "وقتی یکی تلاش می کنه که یه ماجرای رو ثابت کنه یعنی داره روی یه حقیقتی ماست می ماله " .

بنده بسیار این سخن  را قبول دارم و برای اینکه ثابت کنم که الان ماس مالی نمینمایم ، شما رو ارجاع میدم به مجله موفقیت شماره ۱۷۱ صفحه ۱۲ .

باشد که رستگار گردم :)) .

راستی بچه م نیما !!!! چشمش زدن بچه م  آخرش شیطنت کار دستش داد .  وقتی میخواست پله های تو حیاطشون بالا بره چونه ش میخوره به تیزی پله و پاره میشه و خـــــــــــــــــــــون میاد.میبرنش دکتر ... شروع میکنه عزاداری که ای خدا میخواد با قیچی چونه م رو بکنه ! میخواد چونه م رو پاره کنه و از این حرفا و نمیذاره دکتر بخیه بزنه ... حالام آقا طبق اخبار که هر روز به دستمان میرسد ، چونه ش رو تو دستش گرفته تا یه وقت چونه ش جدا نشه ولی من که میدونم داره به من فکر میکنه :دی.

نهایتا اینکه خدا رحمش کرد .

پ . ن : میبینم که بلاگفا هم برای نوشته هاش رمز گذاشته ...آفرین . یادم باشه ارسال به آینده رو هم بهش یاد بدم . واسه بعدش خوبه :دی

+ نوشته شده در  88/06/05ساعت 12:38  توسط قـ‌اصــــــــــدک  | 

عینک

اون : " شاید برای تو هم ، چنین اتفاقی افتاده باشد : وقتی خوشحال تری و شاد تر ، درجه خلاقیت تو بالا و بالاتر میرود و ایده ها و راه حل های بهتری به فکرت میرسد . تا حالا برایت اتفاق افتاده ؟ "

من : " آره آره ! "

اون : " برای من که بار ها اتفاق افتاده . موقعی که خیلی خوشحالم ، انگاری که راه حل مشکلات و مسائل ، از آسمون نازل میشه و مستقیم مره توی مغزم . "

من : " ... "

اون : " موقع صحبت کردن ، انگار حضور ذهن بیشتری دارم و راحت تر میتونم جواب گفت و گو ها رو بدم . راحت تر میتونم راه برم و انگار که به قول وین دایر ، به طرف اسمون و هوا در حال کشیده شدنم و نیرویی بر خلاف جاذبه ، منو به سمت بالا میکشونه و کف پاهام ، کمی با سطح زمین فاصله داره .حتما از این اتفاقا برای تو هم افتاده، حتما ! "

من : " بذار فکر کنم ... خوب آره اتفاق افتاده اما از آخرین بار تا الان خیلی وقت میگذره ... راستی چرا ؟! من همیشه شادم و میخندم ... پس چرا تو جواب دادن گیر میکنم ؟ چرا خلاقیت ندارم ؟ چرا مثه قدیم که قلم دست میگرفتم و میکشدم الان نمیشه و یهویی تو اولین نقطه قفل میکنه ؟ یعنی شاد نیستم ؟حتما شاد نیستم دیگه ... "

اون : " اگر شادی این قدر خوبه ، پس چرا ما شاد نیستیم ؟ سوال خوبیه ... به قول یکی از عرفا ، چون سکه ای که در دست داریم ، این رویش خوشحالی و روی دیگرش غم و غصه و ناخوشحالی ، ما شاد نیستیم ، چون مدام باید این سکه رو به هوا بندازیم تا ببینیم چه اتفاقی می افته . طبیعی هست که گاهی خط بیاد گاهی شیر . طبیعی هست که گاهی خوشحالی نصیبمان میشه گاهی غم . این که دیگه حساب کتاب نداره . درست مثه شب و روز ، که ضد هم هستن و در عین حال کامل کننده هم ....."

من با خودم : " درست عین من و تو .... "

اون : " غم و  شادی هم ضدهم و کامل کننده هم هستند ." و ادامه میده ..... " ای کاش میتونستی همه ی متن های عرفا رو بخونی تا ببینی که حتی غم هم ، نشاط است ؛ "

حرفاش زیاده ... میزنم توش ... اونجاش که میگه ...

اون : " وقتی میگم شاد ، منظورم جک گفتن  و سر به سر دوستان گذاشتن و قهقهه زدن و  و رجه وورجه کردن و این کارا نیست ؛ هرچند میتونه بخشی از شادی باشه . منظور یک عینک تمیزه که روی چشمامون میزنیم و دید ما رو به دنیا عوض میکنه ؛ دید ما رو به همه اتفاق های زندگی عوض میکنه . "

من یهویی عینکمو بر میدارم ... شیشه ش کثیفه ... تو دلم میگم خوب این نمیشه که همه ش غم برا یه نفر پشت سر هم بیاد که .... و وقتی تمیزش کردم میگم : " معذرت میخوام . خوب میگفتی .... "

اون : " آره ... عینک ، همیشه میتونه رو چشمات باشه و در نگریستن به جهان ، کمکت کنه . اما غم و شادی ، مثه عینک آفتابی ای هست که فقط تو موقعیت آفتابی به دردت میخوره . که اگه تو هوای ابری و شب به چشمت بزنی همه مسخره ت میکنن . برای شاد بودن و شاد زندگی کردن لازم نیست حتما به هوا بپری و جوک بگی و همه بخندن و تو بخندی ! تنها کافیه عینکی به چشمت بزنی که دیدت رو کامل کنه و همه جا هم رو چشمت باشه ... "

من : " نه این عینک درگشته ...! خیر سرم عینک جدید گرفتم ولی از این هنوز تو خونه دارم استفاده میکنم ... "

بقیه ش رو دیگه نمیگم .. حال ندارم یعنی بنویسم ... آخرش اینکه ازش تشکر میکنم و میگم امیدوارم همیشه شاد باشیم تو زندگی ... تازه من اصلا عینک آفتابی هم ندارم . خیالت راحت ...

 پ . ن : اینم یه قالب سفید ... پاسخ کامنتای پست قبل رو هم دادم با تاخیر ...
پ . ن ۲ : گفت گو های من و ...
مجله 

+ نوشته شده در  88/06/04ساعت 17:57  توسط قـ‌اصــــــــــدک  | 

.

+ نوشته شده در  88/06/04ساعت 2:38  توسط قـ‌اصــــــــــدک 

فرار

فرار بی فایده است
تو را در صحنه جرم دیده اند .
قلبم بی وقفه نام تو را ...
فریاد میزند !!! *

 

پ . ن : حذف شد :دی

*: از "میلاد تهرانی"

دم افطاری نوشت : یه قالب جدید ... همینجوری.
۲۳:۱۵ نوشت : عکس نیما رو بنا به دلایل کاملا ماورائی برداشتم .
۰۰:۱۰ نوشت  : بابا این قالب رو هم مثه بقیه قالب ها درست کردم .. حالا دست پختم رو دارم به خوردتون میدم ...

+ نوشته شده در  88/06/03ساعت 17:1  توسط قـ‌اصــــــــــدک  | 

و باز هم از ماجراهای من و نیما

نیما رو که خاطرتون هست ... همینطور میزان عشق و علاقه ش به من و من به اون هم ... 

دیشب که برای تبریک ِتولد ِخواهری ، بعد از افطار اومده بودن خونه مون ... خیلی آروم و نجیب شده بود ، مثه یه گل پسر ، خان پسر ، یه پسری که اگه میدیدنش میگفتین :" این نیما که خیلی هم آقاس !!!  کی میگه شیطونه و از دیوار صافکاری بالا میره ... ؟؟!!!! "

خلاصه اینا رو گفتم که بگم خیلی آروم شده بود ... اومد و رو به خواهری ایستاد و کادوی تولدشو رو بهش داد و گفت : " تبلدت مبارک ... جون " و بعد هم خواست فرار کنه که من گرفتمش و کلی جیغ ویغ کردم و عشقولانه از خودم در وکردم و بوسیمدش که چقدر قشنگ و مودب شده این گل پسر ...

بعد از اینکه صدای خوشی من به همه رسید ، مامانش اومد و گفت میدونی چی شده ؟!!! ... و یواشکی بدون اینکه نیما بفهمه تعریف میکنه که ... :

"وقتی این کادو رو دادم به نیما که بده به خواهریت ... گفته نه خیرم ! تولد مرضیه جونه ! و منم بهش گفتم که نه امروز تولد خواهریشه و تولد مرضیه جون بعدا براش کادو میگیریم ..."

 و خلاصه از نیما اصرار و از مامانش انکار ...
که آقا بغض میکنه و میگه نخیر و میزنه زیر گریه ...
حالا بیا و درستش کن !
و بعد هم با کلی وعده و وعید راضیش میکنن که تولد مرضیه جون براش جدا یه کادو میگیریم ...
و اینجور میشه که آقا بعد از یه دست گریه اساسی آروم میشه و ساکت و مودب و میاد کادو رو به خواهری میده ...
ولی دلش راضی نمیشه و خلاصه برای اینکه خوشحالش کنیم اینجوری وانمود میکنیم که تولد منه ولی دیگه کار از کار گذشته و آقا میفهمه که اینا همه ش دیگه الکیه و واقعا تولد مرضیه جونش نیست  ! با این حال کادوی تولد ِخواهریو ازش میگیره و میده به من !

بعد هم دیدم اومده به من میگه ... مرضیه جون کادوتو گذاشتم تو کُمُدِت ، درشو قفل کردم و کلیدشو قایم کردم که هیچ کی نره برداره  .

 

 

ببخشید طولانی شد ولی دلم میخواست این رو اینجا بنویسم تا یادم بمونه ....

+ نوشته شده در  88/06/02ساعت 14:43  توسط قـ‌اصــــــــــدک  | 

معادله

هر انسانی لایق بهتریه .

من لایق بهترینم ،


و تو بهترینی .

و اگر من بهترینم ،


پس تو هم لایق بهترینی ...

دل . ن :  دست و پاش بسته س این شیطون ... نیشتسه میگه باشه همه اون ۱۱ ماه گردن من ... این یه ماه که کاری دستم نیس ببینم چه میکنین .... حلول ماه خودسازی و ضیافت الهی به همه مبارک . التماس دعا ...

+ نوشته شده در  88/06/01ساعت 1:57  توسط قـ‌اصــــــــــدک  | 

پیشاپیش حلول روز مبارک تولدت مبارک:دی

اختصاصی !

 

وقتی یکی رو دوست داشته باشی و اون طرف هم خاص باشه ، گاهی پیش میاد که زبونت بند میاد و نمیدونی چی باید بگی که در خور باشه .... این "وحشـــىــــىـــی"هم یکی از همون دوستاس . با اینکه خیلی وقته میشناسمش ولی فکر میکنم تازه واقعا دارم یه کم میشناسمش . شاد... سرزنده ... شیطون... دیگه نویسنده ...طراح قالب و فوتوشاپ کار (بابا فتوشاپـــــــیــــــــســــــــت:دی)... مترجم و مهندس ... اجتماعی و در نهایت یه دوست با مرام !!!!!! وقتی بگه هست یعنی هست تا آخرش . میتونی روش حساب کنی ... یه کمی تنده و به قول خودش تا ازت خوشش نیاد نباید باهاش شوخی کنی و دختر خاله / پسر خاله بشی . جذبه داره اساسی ! در عین حال که ازش ممکنه حساب ببری ولی همزمان به سمتش کشیده میشی ....

راستی یادم رفت بگم از تعریف معریف زیاد خوشش نیمیاد ... ولی همینی که هس . میخواد بخواد نیمیخواد بازم باس بخواد . تولدت مبارک وحشـــىــــىـــی چشم قشنگه

-------------------------

تولد آبجی خودمم هست که دیگه اینجا نیمیگم(میریم که داشته باشیم تولدو ) ... ولی اگه خوندی اینجا رو .... عاشقتــــــــــــــــــــم  فرشته مهربون .

+ نوشته شده در  88/05/30ساعت 16:0  توسط قـ‌اصــــــــــدک  | 

بهار


یادم رفته بود انگاری ...
ممنون BetrayeR خوبم که یادم انداختی !
-----------------------------------------------------------
دخترم بهار ....
بهار مامان ! بهار بهاری من ...بهونه ی من ...بهارم دلم برات یه ذره شده ...برای خنده هات ...
برای شیرین زبونیات ...برای اون چشمای قشنگت ...برای اون ناز و ادات ...برای همه ی محبتات ...
برای دستای کوچولوت ...برای همه وقتایی که میومدی بغلم ...میبوسیدیم ...
بهار مامان ...دلم برات خیلی تنگ شده ...
ببخش این مدت نه اینکه بخوام خیلی اتفاقی حوادث تلخ و شیرین اطرافم باعث شده بود تورو یادم بره .
اما من مامان بدی نیستم ...
بهارم همیشه بهونه ی تولد دوباره ام ...
هر نفست ، نفس من ...
با تمام وچـــــــــودم دوستت دارم .
گریه نکن ...بخند ... بخند ... قول میدم زود زود بیام پیشت :(

دل . ن : من مسئول گلمم

+ نوشته شده در  88/05/30ساعت 2:6  توسط قـ‌اصــــــــــدک  | 

...

ستاره  / اعتیاد / دریچه / پرسش / گلدان / رنگ /  اتفاق / عبور / نامطمئن / سپردن / راه / هویت / من / گریستن / جدایی / بودن / شب / دعوت / رویا / سراغ /خواستن / زمان / مدار / دانه / فانی / تو /جستجو / باد / انگیزه / نیاز / فنا / استعفا / مستی / شور / عشق / اصل / ریشه / پندار / قلم / مهربانی / ...



این همه واژه !
این همه احساس !
این همه اتفاق ...

زبانم و فکرم و کلامم قفل شده !

بهانه ای باید ...
تا رنگ بگیرند ،
تا روح ببخشند ،
تا ساز بسازند ،
تا کوک نمایند ،

بهانه ای باید ! 

+ نوشته شده در  88/05/29ساعت 15:5  توسط قـ‌اصــــــــــدک  | 

اهلی کردن یعنی چه ؟

اصلا اهمیت ندارد که مضمون این پست با پست همسایه تقریبا تقریبا یه جور در اومده ...
موجی هست که همه جا رو فرا گرفته ...

"

 ...
شاهزاده کوچولو دوباره درآمد که: -خوشگلید اما خالی هستید. برای‌تان نمی‌شود مُرد. گفت‌وگو ندارد که گل ِ مرا هم فلان ره‌گذر می‌بیند مثل شما. اما او به تنهایی از همه‌ی شما سر است چون فقط اوست که آبش داده‌ام، چون فقط اوست که زیر حبابش گذاشته‌ام، چون فقط اوست که با تجیر برایش حفاظ درست کرده‌ام، چون فقط اوست که حشراتش را کشته‌ام (جز دو سه‌تایی که می‌بایست شب‌پره بشوند)، چون فقط اوست که پای گِلِه‌گزاری‌ها یا خودنمایی‌ها و حتا گاهی پای بُغ کردن و هیچی نگفتن‌هاش نشسته‌ام، چون او گلِ من است.
و برگشت پیش روباه.
گفت: -خدانگه‌دار!
روباه گفت: -خدانگه‌دار!... و اما رازی که گفتم خیلی ساده است:
جز با دل هیچی را چنان که باید نمی‌شود دید. نهاد و گوهر را چشمِ سَر نمی‌بیند.
شاهزاده کوچولو برای آن که یادش بماند تکرار کرد: -نهاد و گوهر را چشمِ سَر نمی‌بیند.
-ارزش گل تو به قدرِ عمری است که به پاش صرف کرده‌ای.
شاهزاده کوچولو برای آن که یادش بماند تکرار کرد: -به قدر عمری است که به پاش صرف کرده‌ام.
روباه گفت: -انسان‌ها این حقیقت را فراموش کرده‌اند اما تو نباید فراموشش کنی. تو تا زنده‌ای نسبت به چیزی که اهلی کرده‌ای مسئولی. تو مسئول گُلِتی...

شاهزاده کوچولو برای آن که یادش بماند تکرار کرد: -من مسئول گُلمَم .

... "

تکرار کن ! تو مسئول گُلت هستی ... 


دل . ن : نمیخوام بهش فکر کنم ولی نمیشه ... دلم دنبال بهونه ست ... و ... شب بخیر ...

+ نوشته شده در  88/05/27ساعت 23:8  توسط قـ‌اصــــــــــدک  | 

ماشین

مرد به تنهایی سفر میکرد .
ماشینش در نزدیكی صومعه ای خراب شد .
مرد به سمت صومعه حركت كرد و به رئیس صومعه گفت : « ماشین من خراب شده . آیا می توانم شب را اینجا بمانم؟ »
رئیس صومعه بلافاصله او را به صومعه دعوت كرد. شب به او شام دادند و حتی ماشین او را تعمیر كردند. شب هنگام وقتی مرد می خواست بخوابد صدای عجیبی شنید.
صدای كه تا قبل از آن هرگز نشنیده بود .
صبح فردا از راهبان صومعه پرسید كه صدای دیشب چه بوده اما آنها به وی گفتند :« ما نمی توانیم این را به تو بگوییم . چون تو یك راهب نیستی»
مرد با نا امیدی از آنها تشكر كرد و آنجا را ترك كرد.
چند سال بعد ماشین همان مرد بازهم در مقابل همان صومعه خراب شد .
راهبان صومعه بازهم وی را به صومعه دعوت كردند ، از وی پذیرایی كردند و ماشینش را تعمیر كردند.
آن شب بازهم او آن صدای مبهوت كننده عجیب را كه چند سال قبل شنیده بود ، شنید.
صبح فردا پرسید كه آن صدا چیست اما راهبان بازهم گفتند: :« ما نمی توانیم این را به تو بگوییم . چون تو یك راهب نیستی»
این بار مرد گفت «بسیار خوب ، بسیار خوب ، من حاضرم حتی زندگی ام را برای دانستن فدا كنم. اگر تنها راهی كه من می توانم پاسخ این سوال را بدانم این است كه راهب باشم ، من حاضرم . بگوئید چگونه می توانم راهب بشوم؟»
راهبان پاسخ دادند « تو باید به تمام نقاط كره زمین سفر كنی و به ما بگویی چه تعدادی برگ گیاه روی زمی ن وجود دارد و همینطور باید تعداد دقیق سنگ های روی زمین را به ما بگویی. وقتی توانستی پاسخ این دو سوال را بدهی تو یك راهب خواهی شد.»
مرد تصمیمش را گرفته بود.
او رفت و 45 سال بعد برگشت و در صومعه را زد.
مرد گفت :‌« من به تمام نقاط كرده زمین سفر كردم و عمر خودم را وقف كاری كه از من خواسته بودید كردم . تعداد برگ های گیاه دنیا(371,145,236,284,232)عدد است. و(231,281,219,999,129,382)سنگ روی زمین وجود دارد»
راهبان پاسخ دادند :« تبریك می گوییم . پاسخ های تو كاملا صحیح است . اكنون تو یك راهب هستی . ما اكنون می توانیم منبع آن صدا را به تو نشان بدهیم.»
رئیس راهب های صومعه مرد را به سمت یك در چوبی راهنمایی كرد و به مرد گفت : «صدا از پشت آن در بود»
مرد دستگیره در را چرخاند ولی در قفل بود .
مرد گفت :« ممكن است كلید این در را به من بدهید؟» راهب ها كلید را به او دادند و او در را باز كرد. پشت در چوبی یك در سنگی بود . مرد درخواست كرد تا كلید در سنگی را هم به او بدهند. راهب ها كلید را به او دادند و او در سنگی را هم باز كرد. پشت در سنگی هم دری از یاقوت سرخ قرار داشت . او بازهم درخواست كلید كرد . پشت آن در نیز در دیگری از جنس یاقوت كبود قرار داشت.
و همینطور پشت هر دری در دیگر از جنس زمرد سبز ، نقره ، یاقوت زرد و لعل بنفش قرار داشت. در نهایت رئیس راهب ها گفت:« این كلید آخرین در است » .
مرد كه از در های بی پایان خلاص شده بود قدری تسلی یافت. او قفل در را باز كرد. دستگیره را چرخاند و در را باز كرد .
وقتی پشت در را دید و متوجه شد كه منبع صدا چه بوده است متحیر شد.
چیزی كه او دید واقعا شگفت انگیز و باور نكردنی بود
. . . . . . . . . . . . . . . . . .
اما من نمی توانم بگویم او چه چیزی پشت در دید ، چون شما راهب نیستید .

لطفا به من فحش ندید ؛ گاهی وقتا لازم است:دی

+ نوشته شده در  88/05/26ساعت 16:56  توسط قـ‌اصــــــــــدک  | 

لباس

هُنَّ لِبَاسٌ لَّكُمْ وَ أَنتُمْ لِبَاسٌ لَّهُن

پ . ن : هستم

پ . ن ۲ : خبری نیست . دارم به لباس و انواعش فکر میکنم ...

+ نوشته شده در  88/05/26ساعت 2:35  توسط قـ‌اصــــــــــدک  | 

صرف فعل

من تو را می خوانم
من تو را می نالم
من تو را می بینم
من تو را می چینم
من ،‌ به تو می بالم
ز نگاهم پیداست
ز صدایم پیداست
من تو را می جویم

دل . ن : وسط ماجرا ...

+ نوشته شده در  88/05/25ساعت 12:53  توسط قـ‌اصــــــــــدک  | 

همین ...:)


یه لیوان آب خنکــــــــــــــــــــــــــــــ میخوام ...
+ نوشته شده در  88/05/25ساعت 1:23  توسط قـ‌اصــــــــــدک  | 

بیدار شو بیدار ...


فکرش اصلا اینجا نیست ! قبلا هم نبوده و شاید هیچ وقت هم اینجا نباشه .
فکرش دست خودش هم نیست . اختیارش را از دست داده .
افسارش از دستش در رفته ! یک هو میبینی رفته است اون بالا ! اون دور دورا ! اون جا !
فکرش دیگه فکر نیست  ! اونقدر که رفته بالا شده رویا ! شده دست نیافتنی و اون چیزیکه شد دستنیافتنی عزیز تر میشه .
فکرش زده به سرش ! خیالباف شده ! با این کلاف های رنگی هی میبافه ! هی میبافه! هی میبافه ! کسی هم نمیخره تشون .
به گوشش هم نمیره که آخرش که چی !
خسته که میشه یه فنجون قهوه سفارش میده و صدای این آهنگ عاشقانه فرانسوی هم که دیگه ...
توی گوشش میزنم اما اصلا انگاری که نمیفهمه ! میبافه میبافه میبافه !
بیدار شو ...
بیدار .

دل . ن :
دلی خواهم که از او درد خیزد
بسوزد عشق ورزد اشک ریزد
...
صفای خاطر دل ها ز درد است
دل بی درد همچون گور سرد است

+ نوشته شده در  88/05/24ساعت 12:9  توسط قـ‌اصــــــــــدک  | 

هر چه هستی باش ، باش !


با توام 
ای لنگر تسکین !
ای تکانهای دل !
ای آرامش ساحل !
با توام
ای نور !
ای منشور !
ای تمام طیفهای آفتابی !
ای کبود ِ ارغوانی !
ای بنفشابی !
با توام ای شور ، ای دلشوره ی شیرین !
با توام
ای شادی غمگین !
با توام
ای غم !
غم مبهم !
ای نمی دانم !
هر چه هستی باش !
اما کاش ...
نه ، جز اینم آرزویی نیست :
هر چه هستی باش !
اما باش!

پ . ن : تمام حرفم از زبان قیصر عزیز .
پ . ن ۲ : امشب آسمون شب شهاب بارونه .  کاش یکی منو با خودش میبرد تو دل کویر :( .
پ . ن ۳ : آهنگ salut از Joe Dassin : به قول دوستی  این آهنگ با یه قهوه ی تلخ فرانسوی کنار یه پنجره ی تو یه شب پاییزی که ناودون دل تنگی رو با بارون ضرب گرفته روی یه صندلی راحتی میچسبه .صبر کنید تا لود بشه .
پ . ن  مخاطب خاص : بابایی نگار از اینکه تونستی پیش نیاز بابایی بودنت رو پاس کنی از صمیم قلبم بهت تبریک میگم .

+ نوشته شده در  88/05/21ساعت 22:26  توسط قـ‌اصــــــــــدک  | 

عشق را

عشق را
 می گویم
 باید این حادثه را
 از نگه سبز تو
آغاز نمود
 عشق را
 باید
 از زمزمه
بارش چشمان تو
 با واژه احساس
سرود
 و در این
 قدرت دریایی تو
 کشتی توفان زده را
 در دل امواج
سپرد
به تب حادثه غرق شدن
مردن و آغاز شدن
 به هم آوایی قلب دو پرنده
 به سبکبالی اوج
 دل سپردن
به شب هم نفسی
راغب پرواز شدن
 آری
عشق را
 باید ابراز نمود
 عشق را
 باید گفت

" ترانه جوانبخت "

پ . ن : کاش همه درد ها با یه آمپول مسکن ، تسکین پیدا میکرد .
پ . ن ۲ : با اجازه یه ذررره پررویی کردم .

+ نوشته شده در  88/05/19ساعت 22:22  توسط قـ‌اصــــــــــدک  | 
مطالب قدیمی‌تر