تبليغاتX
خاطرات قاصدک

خاطرات قاصدک

کرم نما و فرود آ که خانه خانه توست

bon jour tout le monde


صبح شنبه 16 آبانتان بخیر . امیدوارم بر عکس من ، روز خوبی رو شروع کرده باشید . 

از الان معلوم است که امروز چه روز بیخودی خواهد بود . مثل چند روز قبل سردرد های الکی و بی حوصلگی ... خدا امروز  را به خیر کند . دلمان میخواهد کار را ول کنیم و برویم خانه و یا نه ! برویم کمی خیابان گردی 2واحد متراژینگ پاس کنیم یا نه ... برویم سینما یه فیلم در پیت ببینیم حالمان جا بیاد یا اصلا برویم پاساژ گردی و دنبال یه کیف که مدتهاست فکرمان را به خودش مشغول کرده بگردیم و بخریمش که متاسفانه اینوقت صبح(!) هیچ مغازه ای باز نمیباشد در شهر ما ! خیلی زود اونا که کاسب باشن ساعت 9 بیان . مجبوریم وانمود کنیم که در حال انجام کار هستیم . راستی یک ببعی سیاه با مزه چشممان را گرفته خفن خاطرخواهش شدیم . احتمالا به همراه کیف او را هم خواهیم خرید باشد که کمی فاز بدهد . 

راستی به خاطر کوتاه بودن روزهاست که تا از خواب بیدار میشیم سرمون میخوره به شب یا اینکه از بس سرگرم زندگی ماشینیمون هستیم گذر زمان و عمر رو متوجه نمیشیم !؟

پ . ن : الان خیلی تابلوئم که دارم تایپ میکنم ! برمیگردم ....


+ نوشته شده در  88/08/16ساعت 9:7  توسط قـ‌اصــــــــــدک  | 

قصه شیرین

ترجیح میدم کمی شعر بخونم ... فریدون مشیری ....قصه شیرین ... شیرین میشوم .... شیرین شوید ...

مهرورزان زمانهاي كهن

هرگز از خويش نگفتند سخن

كه در آنجا كه تويي

بر نيايد دگر آواز از من

ما هم اين رسم كهن را بسپاريم به ياد

هر چه

ميل دل دوست

بپذيريم به جان

هر چيز جز مبل دل او

بسپاريم به باد

آه

باز اين دل سرگشته من

ياد ‌آن قصه شيرين افتاد

بيستون بود و تمناي دو دوست

آزمون بود و تماشاي دو عشق

در زماني كه چو كبك

خنده مي زد شيرين

تيشه مي زد فرهاد

نه توان گفت به جانبازي

فرهاد افسوس

نه توان كرد ز بيدردي شيرين فرهاد

كار شيرين به جهان شور برانگيختن است

عشق در جان كسي ريختن است

كار فرهاد برآوردن ميل دل دوست

خواه با شاه درافتادن و گستاخ شدن

خواه با كوه در آويختن است

رمز شيريني اين قصه كجاست

كه نه تنها شيرين

بي نهايت

زيباست

آن كه آموخت به ما درس محبت مي خواست

 جان چراغان كني از عشق كسي

به اميدش ببري رنج بسي

تب و تابي بودت هر نفسي

به وصالي برسي يا نرسي

سينه بي عشق مباد


1 :: از عصر تا الان نتونستم هیچ کار مفیدی انجام بدم ... یه طوریم ولی نمیدونم چطوری ! از صبح انگاری امروز روز من نبوده ... به مناسبت این روز و خرافات ربطش بدم ؟ 

2 :: بر میدارمش ... با یه حس خاصی که نمیدونم تنفر یا علاقه ست نگاهش میکنم و بلافاصله کمد میزمو باز میکنم و بدون اینکه نگاهش کنم میذارمش تو کمد و در رو روش میبندم . نمیخوام چند روزی ببینمش ... یعنی ممکنه ؟؟؟

+ نوشته شده در  88/08/13ساعت 23:28  توسط قـ‌اصــــــــــدک  | 

بر شما باد ...

 « بر شما باد چنين خصلتها را يافتن و در به دست آوردنش بر يكديگر پيشى گرفتن. و اگر نتوانستيد، بدانيد كه اندك را به دست آوردن بهتر تا همه را واگذاردن.»

... <در ادامه مطلب - اگر حوصله تان کشید بخوانید> 

خلاصه اینکه سعی کنیم خوب باشیم . سعی کنیم اگه برای کسی کاری از دستمون بر نمیاد حداقل امید رو ازش نگیریم ! نا امیدی از درگاه حق از بزرگترین گناهانه ولی گرفتن امید به خدای بزگ از یک انسان از بزرگترین گناهانه که بزرگتر از اون  دیگه نیست . 

2 :: اگر درباره مطلب را خوانده باشید متوجه میشوید که این پست با پست قبلی فرق نداره فقط بیانش یه کم جدی تره . خودم میدونم وقتی جدی میشم خیلی ضایع میشم ... اه اه اه :دی :دی 

پست قبلی در حقیقت یک جمله از جملات قصار امام علی (ع) بود . آدرس همون سخن قصار : http://www.imamreza.net/per/imamreza.php?id=828 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  88/08/12ساعت 17:18  توسط قـ‌اصــــــــــدک  | 

آدم

آدم باید اینجوری باشه ...
چه جوری ؟
اینجوری ...

آقا گلاب به روتون روم به دیفال  ، آدم باید خوب باشه آقا . آقا آدم باید دنیا براش بی ارزش باشه و حرص دنیا نزنه آقا ! آقا اینجور آدما بدجور به دل آدم میشنن آقا ! آقا من انقدر بدم میاد از این آدما که جونشون به مال و منال این دنیا بسته س آقا ! اینا اخرش سکته قلبی میزنن به خاطر این دنیای بی همه چیز لامروت ! 

 بعضی آدما رو دیدین حرص شکم میزنن ! به خاطر یه لقمه بچرب و چیلی بیشتر به هم می پرن آقا ! آخ هی پول در میارن خرج شکم بد مصبشون میکنن ! شب میخوابن فکر شکم صبح که پا میشن فکر شکم ظهر که میان فکر شکم پول در میارن فکر شکم ! مهمونی میرن چشماشون به جای اینکه به طرف دهن مهمونا باشه و به حرفاشون توجه کنن هی چپر چلاغی میشه به طرف میز ناهار . ای بسوزه پدر این شکم که هر چی میکشیم از این شکمه ! ای آقا ولش کن این صاب مرده رو ! پاره میشه !!! 

آخ آخ ... بعضیا انقدر حرف میزنن انقدر حرف میزنن به خدا آقا واسه آدم دردسر میسازن ! یکی نیست به اینا بگه بابا آدم نباید هر چی به دهنش اومد یا هرچی میدونست رو بگه که ! آقا از قدیم داشتیم که "کم گوی و گزیده گوی چون در " آقا بعضیا زیاد میگویند و - گلاب به روتون روم به دیفال زبونم لال - گ*زیده میگن تا از بویشان  جهان شود پُر ! آقا آدم باس یاد بگیره کجا حرف بزنه کجا حرف نزنه و سکوت کنه ! آقا ما اینجور آدما رو خیلی دوست داریم آقا .

راستی یاد م رفت آقا ... آدم باید اهل عمل باشه آقا ! آدم باید حرفش عملش باشه ! از دهنش در نیومده باس اجرا بشه ! بدم میاد از این آدما کی هی شعار میدن و وعده وعیدهای دهن پر کن و چشم کور کن و گوش کر کن میزنن ! آقا آدم باید عین فصل ها باشه آقا ! زمستون وقتی میاد دیگه اومده ! برفشم باش میاد ! آدم باید تسلیمش بشه ... آدم باس یاد بگیره  از طبیعت ... زمستون وقتی میگه میاد با عملش ثابت میکنه ! خلاصه آقا آدم باید اینجوری باشه .

آقا آدم باید چیز باشه - گلاب به روتون - متواضع اقا ! بدم میاد از این آدما که هر کاری انجام میدن تو بوق و کرنا میکنن و پُزشو میدن و از خودشون تعریف میکنن !!!! بعد که وارد میدون میشن جا خالی میکنن ! آدم باید شیر باشه آقا !!! شجاع باید باشه ! از زورش باید به وقتش استفاده کنه و میدونو خالی نکنه ! 

چیزه .... از آدمایی هم که پیش داوری میکنن بدم میاد آقا ! بیشتر نمیگم آقا چون یهو فشارم میزنه بالا آقا کارمون میکشه به بیمارستان آقا ! 

بعضیام که بعضی وقتا به حرفی پیش بیاد میخوان ثابت کنن که حرف خودشون درسته  ... اوه اوه بیا و ببین چه بحث و جدلی راه میندازن ! آقا یکی نیست به اینا بگه خوب ما همه که میدونیم حق با توئه دیگه لازم نیست ثابت کنی و ارزش خودتو در برابر یه آدم جاهل بیاری پایین ! بازم گوششون بدهکار نیست آقا از بس که خودخواه و مغرور هستن آقا ! 

آقا آدم باید شنونده خوبی باشه مثه شما آقا ! نه مثه من که همینطور دارم حرف میزنم ! 

حالا آقا شما یه چیزی بگین .... میشنوم ...

پ . ن :  آقا تیکه کلام رحمت در شمس العماره ست و مخاطب خاصی نداره .  میشه " خانوم " هم گذاشت .
پ . ن 2 : از همه واقعا معذرت میخوام . شرمنده محبتتاتون هستم . اینکه میاین و علی رغم بی وفایی من باز هم بهم لطف دارین و نظراتون رو میگین ازتون متشکرم. این به خاطر دل دریایی تونه . حقیقتش از اینکه نیستم و یا اگه هستم و کم هستم معذرت میخوام . دلیلش فشردگی کارام هست . دعا کنید که زودتر بتونم به یه روال ثابتی برسم تا دوباره برگردم . دلم برای زندگی و روابط مجازیم تنگ شده زیاااااااااااااااااد . 

+ نوشته شده در  88/08/09ساعت 12:54  توسط قـ‌اصــــــــــدک  | 

عید همگی مبارک

8 ٍ 8 ٍ 88 به همه دوستان مبارک . انشالله که تو این روز عیدیتونو از آقا امام رضا گرفته باشین و منو هم فراموش نکرده باشین .

پ . ن : ببخشید که نیستم ...

+ نوشته شده در  88/08/08ساعت 23:7  توسط قـ‌اصــــــــــدک  | 

نقطه چین تا خدا ...

                                          هیس ! 
                                                گوش کن .... 
                      
                                          همین .
+ نوشته شده در  88/08/04ساعت 1:5  توسط قـ‌اصــــــــــدک  | 

سفر شیراز

خوشا شیراز و وضع بی مثالش        خداوندا نگه دار از زوالش

Free Image Hosting

جاتون خالی رفته بودیم شیراز . بار اولم بود میرفتم . واقعا شهر زیبایی بود و حس شاعرانه و عرفانی ای به انسان دست میداد . مردمان خونگرم و مهمان نوازی داشت . لهجه ی شیرینی هم داشتن و من که دلم میخواست میشد پای صحبت یه شیرازی بشینم و فقط بهش گوش بدم و کیف کنم . درخت های نارنج در سطح شهر و تو پارکها زیبایی خاصی به شهر داده بود و برام وجود این همه درخت نارنج جالب و تعجب انگیز بود . این سفر شیراز به نوعی هدیه تولد خانواده بود به من و این هدیه بسیار خاطره انگیزی شد برام . اونجا یاد همه بودم . براتون یه فال هم گرفتم که اول نیت کنین و بعد در ادامه مطلب شعر رو بخونین . انشالله سر فرصت سفرنامه تصویری هم میذارم .

البته این رو باید اول میگفتم ولی خوب نمیدونستم چجوری شروعش کنم . از همه بسیار ممنونم برای تبریک ها و ابراز محبتتون . وقتی برگشتم و اومدم و نظراتتون رو دیدم (دروغ چرا !) کلی ذوق کردم . فقط میتونم بگم که دم همه تون گرم .خیلی باحالین .


از وبلاگ خاطرات من ، تو ، او :

چهار تا مهندس برق، مكانيك، شيمي و كامپيوتر با يه ماشين در حال مسافرت بودن كه يهو ماشين خراب ميشه. خاموش ميكنه و ديگه هر چي استارت ميزنن روشن نميشه. ميگن آخه يعني چي شده؟!

مهندس برقه ميگه: احتمالاً مشكل از مدارها و اتصالاتو سيم كشي هاشه. يكي از اينا يه ايرادي پيدا كرده.
مهندس مكانيكه ميگه: نه بابا، مشكل از ميل لنگ يا پيستوناشه كه بخاطر كار زياد انحراف پيدا كرده.
مهندس شيميه ميگه: نه، ايراد از روغن موتوره. سر وقت عوض نشده، اون حالت روان كنندگيشو از دست داده.
در اينجا ميبينن مهندس كامپيوتره ساكته و هيچ چي نميگه. بهش ميگن: تو چي ميگي؟ مشكل از كجاست؟ چيكارش كنيم درست شه؟
مهندس كامپيوتره يه فكري مي كنه و ميگه: نميدونم، ولي بنظرم پياده شيم، سوار شيم شايد درست شده باشه!!!!!!!!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  88/07/26ساعت 15:37  توسط قـ‌اصــــــــــدک  | 

الی-وار

.      وقتی فیلم تموم شد با یه علامت سوال بزرگ روی سرم از سالن خارج شدم . " خوب این فیلمه مثلا چی میخواست بگه ؟ فیلمش خوب بود یا بد ؟ بازی ها قشنگ و واقعی بود ولی حرفش چی بود ؟ "

.      حالا داستان " در باره الی " رو کاملا درک میکنم ...

آدمایی میان تو زندگیت که به جز جسمشون که بودنشون رو ثابت میکنه هیچی ازشون نمیدونی . گاهی هم خیلی میدونی ولی اون چیزی هست که خودت میخوای بدونی و درست باشه در مورد اون آدم ! که در این صورت باز هیچی ازش نمیدونی ...

الی-وار های* زیادی در زندگی ما هست . بدترین حالتش به نظر من اینه که جسمی که بشه به این نام نسبت داد وجود نداشته باشه ! اما میدونیم که وجود دارن و این یک قصه نیست ، چون طرف دیگر این قضیه ماهایی هستیم که وجود داریم . ماهایی که دقیقا میدونیم کی هستیم و چی میخوایم و ماها واقعی هستیم در این دنیای واقعی . پس جسمی وجود داره که به این الی-وارهای ٍ ما نگاشت میشه . 

.      خواستم بگم من هم یه الی-وار دارم .

.      " درباره الی " خیلی حرفا توش بود .

* : اصطلاح خود ساخته به معنی ٍ " مانند ٍالی "

+ نوشته شده در  88/07/17ساعت 20:38  توسط قـ‌اصــــــــــدک  | 

درکلبه ی ما رونق اگر نیست ... صفا هست ، وفا هست .

.     گاهی پشیمون میشم از وقتی که برای فرد یا افرادی میذارم . امیدوارم دیگه تکرار نشه !

.     خدایی این سریالای ایرانی بی موضوع و تصنعی ایرانی (معمولا سریال خوب کم داریم ) می ارزه به این سریالای بی معنی و تک محور ماهواره  از جمله سام سون و ویکتوریا و ...
پدر بچه قیافه حق به جانب و دانشمندانه به خودش میگیره و در حالی که همه در حال تماشای سریال شمس العماره هستیم ، میگه فلان فیلم کی شروع میشه و ... بعد هم سخنانی ایراد می فرماید در رابطه با معنا و مفهوم این سریال و روابط قشنگ و خوشگل آدمای توش و مثال هایی برای جمع ما تشریح میکنه . خانوم محترم هم تایید میکنه و در ادامه میگه چقدر آموزنده س ! نشون میده دختر ۱۶ ساله چطور مادر پدرشو میپیچونه و .... ! از یه جهت هم میگن که بچه م فلان حرف زشت رو یاد گرفته ! ما بهش نگفتیم !!!! یه وقت فکر نکنید سریال مورد علاقه یه بچه ۵ ساله همین فیلمای آدم بزرگاسا !!!
عصبانی شدم و بدون اینکه سرمو بیارم بالا ، زیر زبونی ولی با صدای بلند گفتم : " وقتی بچه رو گذاشتن هر چیزیو دید و هر چیزیو شنید ، باید انتظار هم داشت که این اتفاقا بی افته ! "

.     پریشب داشت برنامه " شوک " رو نشون میداد .  فقط میخوام بگم خدا رو شکر ، خدا رو شکر که تنم سالمه ! خانواده خوبی دارم . زندگی خوبی دارم ... اگر سختی و مشکلاتی هم هست - که برای همه هم هست - خدا رو شکر میکنم که از اینی که هست بدتر نیست . میخوام خدا رو شکر کنم برای اینی که هستم که خیلیا همینی که من هستم ، هم نیستن ! میخوام خدا رو شکر کنم از اینکه منو گاهی به بلا گرفتار میکنه اینطوری بیشتر میفهمم که هست و هوامو داره ...

.     صبح های شهرمون رو خیلی وقت بود درک نکرده بودم . خنکی هوا ، مردم ، دانش آموزا ، کاسبا ، بقالا ... خیلی وقت بود شروع شهر رو یادم رفته بود . خلی وقت بود بچه مدرسه ای ها رو که دست گردن هم انداختن و میرن مدرسه رو ندیده بودم .   مشتری دائم صندلی های ایستگاه اتوبوس شدم . تو اتوبوس آدمای مشخصی رو میبینم . دوستای اتوبوسی پیدا کردم که محدوده زمانی دوستی مون از ایستگاه مبدا تا مقصده و زبان مشترکمون نگاه هامون و لبخند هامونه .

.     امروز روز جهانی کودکه ولی نمیدونم چی بگم !!! و این خیلی عجیبه ! فقط یه نکته عجیب از نیما رو بگم و اون اینکه خیلی احساساتیه ! دیشب معترض بود به اینکه چرا میگیم چاقوئه کُله و گریه کرد . تو خونشون با یه کدو دوست شده !!! نذاشته مامانش کدو رو برای غذا درست کنه !!! و ... 

.     اگر به ساعت پست دقت بفرمایید متوجه میشین از کی تا حالا علاف / الاف هستم تا این پست رو ثبت کنم ! ضمنا همه حرفام هم یادم رفت !

.     جمعه (۱۰:۳۰) : امروز به همه سر میزنم .

+ نوشته شده در  88/07/16ساعت 13:48  توسط قـ‌اصــــــــــدک  | 

Vertical - Horizontal

.     تازگیا به یه موضوع حساس شدم . شب که به یه صورت میخوابم صبح به همون حالت بیدار میشم . اصلا انگاری یه غلت هم نزدم ! کسی میدونه چرا ؟

.     باز رفتم دانشگاه و متاسفانه باز حالت تهوع بهم دست داد . قرصامو باید بخرم ... تموم شده !

.     مدار مدیریت زمانم قدیمی شده با سخت افزار جدیدم همخونی نداره . کسی میتونه مدارمو برنامه نویسی کنه ؟ حداقل سابقه ۵ سال :دی

.     رفته بودم داروخونه یه کرم بخرم که یکی از شاگردای قدیمیمو دیدم . خلی بزرگ شده !!! ولی عینکش هنوز همون عینک بود . خودمو زدم به حواسپرتی ولی دیدیم که به همکارشون میگفت اون خانوم رو ببین معلمم بوده :))) انقذه دلم میخواست باش حرف بزنم و یاد قدیم کنم ولی نمیدونم چرا نخواستم که حواسم باشه . این پسر اینقدر شیطون و پر سر و صدا بود که همیشه از دستش اولش شاکی میشدم ولی بعد یه کاری میکرد که از خنده روده بر میشدم و خلاصه خرابکاریشو ماس مالی میکرد . اون زمان باهاش دست میدادم ولی بزرگ شده خیلی ... شاید چون نمیشد باش دست بدم خودمو زدم به اون راه :دی .

.     دیگه نمیخوام پارالل زندگی کنم . میخوام از این به بعد در طولِ زندگی ، زندگی کنم . به قضیه حمار هم گاهی فکر میکنم . عر عر !

  

+ نوشته شده در  88/07/13ساعت 23:50  توسط قـ‌اصــــــــــدک  | 

اندر احوالات من (2)

به زودی اندر احوالات اینجانب قاصدک قاصدکیان در اینجا قرار میگیرد . ( اندر احوالات فکر کنم زیاد داشتم ولی شماره گذاری نکرده بودم :)) )

از احوالات اینجانب اگر بخواهی خوب هستم و ملالی نیست جز دوری شما که به خط کامنتی از شما اندکی رفع دلتنگش میشود .

این روزها بسیار زمان سریع میگذرد و من کار نیمه تموم و جدید زیاد دارم که باید بهشون برسم . درس و کار و... کار !   وارد یه کار جدید شدم و بسیار این کار رو دوست دارم . مرتبط با رشته م هست و فضای خوب و مثبتی داره .مشکل اینجا هماهنگی بین کار و درس و زندگی واقعی و زندگی مجازیه و من همیشه تاسف میخورم که چرا یه روز ِ کره ی زمین فقط ۲۴ ساعته ! اگه ۴۸ ساعت بود شاید بهتر بود . ۱۲ ساعت روز ۲۴ عصر و ۱۲ ساعت هم شب . ولی همه ش فقط ۲۴ ساعته و مطمئنم اگه ۴۸ ساعت هم میبود بازم میگفتم چی میشد یه روز ۷۲ ساعته بود .
این روزها در حال تجربه کردن اتفاقات جدید هم هستم .نهایتا اینکه دارم فکر میکنم این روزها دلم آرومه و زیاد جوش نمیخورم و از خدا بسیار ممنونم و سپاسگزار .

پ . ن : از اینکه این مدت زیاد و مثل سابق نتونستم جوابگوی محبت های دوست جونای خودم باشم واقعا معذرت میخوام .
پ . ن ۲  : " مهم نیست ! " عزیز کجایی بابا ؟ یه خبری یه نشونی ... نمیگی دلمون برات تنگ میشه . حالا اسمت "مهم نیست " هست ولی به این معنی نیست که مهم نباشی .
پ . ن ۳ : بازی بهار جان رو به زودی انجام میدم .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  88/07/08ساعت 1:25  توسط قـ‌اصــــــــــدک  | 

آخرش کجا ؟

" عکس"

والا به خدا ! خسته مون کردن ... خسته م کردن ! با این وضع سرویس دهی ! تعریف کردیم گفتیم خوب و ساده و سریعه حالا نگو اینا جنبه ندارن ازشون تعریف بشه ! تا تقی به توقی 1 میشه سرویس ش رو قطع میکنه ، پهنا باندشو کم میکنه و از این قرتی بازیا ! به هر وضع ، از این به بعد" اینجا " هستم و مینویسم تا ببینیم چی پیش میاد.  

راستی نیما امسال داره میره پیش دبستانی و من انقـــــــــــــــــــــذه خوشحالم که نگو !!! همه ش فکر میکنم میشه رئیس بچه ها و همه رو دنبال خودش میکشونه و مدرسه رو خلاصه بهم میریزه و همه بچه ها رو از راه به در میکنه نیشخند.ولی فکر نمیکنم کسی رو اذیت کنه و کاری کنه که هرروز مامانشو بخوان ، چون خیلی مهربون و با محبته .
مامانش تعریف میکرد که یکی از همین افطاری ها یه جایی دعوت بودن و نیما و مامانش با هم میرن ولی وسط مهمونی نیما با پدرش میره و خلاصه مامانشو تنها میذاره ! بین راه تو ماشین دچار عذاب وجدان میشه و خلاصه از پدرش میپرسه که : "من بدم ؟ " و با اینکه پدرش میگه نه و این چه حرفیه ، آقا شروع میکنه به بد و بیراه گفتن به خودش ( من خیلی کله پوکم . من بدم که مامان رو تنها گذاشتم و ... ) و بغض میکنه . پدرشم برای اینکه بیشتر از این ناراحت نباشه بهش پیشنهاد پیتزا میده و مثلا میخواد خوشحالش کنه ! که آقای مهربون میگه :"من پیتزا بخورم مامان تنها باشه !؟ منو ببر پیش مامان " و این میشه که نیمای ما در این ماه مبارک اندکی روحیه لطیفش علنا نمایان میشه .

1 : فکر کنم اینو کاشونیا میگن . یعنی" تا یه چیزی میشه" .

2 : اینم یه عالمه بادکنک با یه عالمه فرشته مهربون . این عکس خاطرات قشنگیو به یادم می آره . کی اینروزا دلش بادکنک میخواد چشمک؟

3 : من که نارضایتی دوستامو نمیخوام ! اصلا بیخیال بلاگفا و دردسراش . به دوستام وفادار میمونم و اینجا ادامه میدم . همزمان هر دو رو به روز میکنم ( یه کپی - پیست ساده س ) .

+ نوشته شده در  88/06/28ساعت 15:7  توسط قـ‌اصــــــــــدک  | 

عاشقانه ها

عکس "

هیچیمون عین آدمیزاد نیست ...
حتی عشقمون !
همیشه عین سگ و گربه* به جون هم میپریم .
اصلا سگ و گربه ها مگه عاشق هم میشن ؟

به خودم : مثه اینکه دنده م میخواره !
*:دور از جون شما

۸۸/۰۶/۲۷ ساعت ۶ تا الانِ صبح(۸:۱۹) : اینترنت ذعالی/زعالی - بلاگفا هم قاط بزنه - قصد کرده باشی کامنتارو جواب بدی ... بعد از یک ماه ساعت ۸ صبح رو هم درک کردم .

+ نوشته شده در  88/06/24ساعت 12:9  توسط قـ‌اصــــــــــدک  | 

تحقیقات نشان میدهد که ...

"عکس "
هی میگم میخوام برم بمیرم ، اینا نمیذارن

در داشنگاه کبمریج انگلتسان تقحیقی روی روش خوادنه شدن کملات در مغز اجنام شده است که مخشص می کند که مغز انسان تهنا حروف اتبدا و اتنها ی کلمات را پدرازش کرده و کمله را می خاوند.به هیمن دلیل است که با وجود به هم ریتخگی این نوتشه شما تواسنتید آن را بخاونید.

پ . ن :حالا هی غلط املایی بگیرین :دی .
پ . ن ۲ : اگه دیر به دیر میام پیشتون معذرت میخوام چون وقتم کمه .در عکس کاملا مشهوده که چرا !

+ نوشته شده در  88/06/22ساعت 19:32  توسط قـ‌اصــــــــــدک  | 

شب های سرنوشت 2

تو پست قبلی بهتر بود میگفتم کم-خواستِ امکانات تا کمبودِ امکانات . بهترین نظر هم نظر  a boy بود :

کمدی الهی + شب قدر !!!!: امکانات مثه گناه میمونن! هرچی بیشتر باشن رسیدن سخت تره ... می کشنت پایین"

پ . ن  : جواب به کامنت س ی م ا در مورد شب قدر و اعتقاد و ... چیزایی که به ذهنم میرسه و فقط و فقط نظر شخصیه منه ، در ادامه مطلب میتونید بخونید . میخوام مخالفای نظر من هم نظرشون رو بگن .
پ . ن ۲ : با اجازه برم به ادامه ی مُردنم برسم . نمیذارن دیگه ! هی میگن نرو :)))))))

بعدا . نوشت : از سیمای عزیز ممنونم که فرصتی پیش آورد تا یه کم با هم گپ بزنیم .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  88/06/21ساعت 0:28  توسط قـ‌اصــــــــــدک  | 

کمبود امکانات

یه معلم زبان داشتم - ۱۱ ارشد حقوق بین الملل شد .الانم حتما تهران قبول شده - موبایل نداره !
یه استاد داشتم - استاد و مدیر گروهمون در دانشگاه - نه موبایل داره نه فلش نه لپتاپ !
یه دوست دارم موبایل داره ولی انگار نداره !

یه دوست هم دارم که موبایل داره ، فلش داره ، MP4 داره ، لپتاپ داره ، ADSLداره و ...

خوب که چی !؟

با اجازه میخوام برم بمیرم .
توروخدا نگرانم نشین . اصلا راضی نیستم با این حال روزتون :دی

+ نوشته شده در  88/06/19ساعت 1:41  توسط قـ‌اصــــــــــدک  | 

Magic Wand

۱. خیلی وقته مداد دست نگرفتم و کاغذ سیاه نکردم ...
         نه به جمله ای ، نه به شعری ، نه به خاطره ای ، نه به فرمولی .
۲. خیلی وقته marker دست نگرفتم و white board پر نکردم ...
         نه به نقاشی ای ، نه به song ای ، نه به Hang man ای .
۳. خیلی وقته گچ دست نگرفتم وتخته سیاه رو به سپیدیش سیاه نکردم ...
         نه به " به نام خدا "ای ، نه به خطی ، نه به حل ریاضی و فیزیکی .

همه اش را و خیلی چیز های دیگر را* ازم گرفت ..

با یک سر ‌ِاشاره اش ،
به صد سر ِاشاره ام

* : حس های مختلف



خدا لعنت کنه اونیو که ویروس و وُرم و تروجان رو ساخت و بعد همونی* که کالکشن این ویروس ها رو توی سیستمش داره(دور از جون شما البته ) .  تو رو در بایستی مجبور شدم فلشم رو بدم به یه بنده خدایی ! اون بنده خدا هم فلش رو برد و یه جایی پرش کرد از انواع ویروسجات از سنه ۲۰۰۷ تا کنون و به عنوان مرحمتی و تشکر برایمان آوردند . سیستم بنده که تو پر قو بزرگش کردم مستفیض شد و البته یک روز داشتم ویروس کشی میکردم . مادر جان بیچاره به قول خواهری که انگاری بلایی از آسمان نازل شده  میگفت یعنی کشته نمیشه ؟ کشتیش ؟ خواهری هم انتخاب واحد داشت و این وسط لپتاپ بیچاره هم مبتلا شده بود . یعنی بعد از اینکه فهمیدم PC ویروسی شده شصتم خبردار شد که فلش رو روی اون هم باز کردم ... حالا خر بیار باقالی بار کن . چنین مواقعی فشار عصبی زیادی روم هست و پیشنهاد میشه نه بام حرف زده بشه و نه سوالی پرسیده ببشه و کلا کسی صحبت نباید بکنه ..هم اکنون همزمان در حال نوشتن و نصب درایورهای  لپتاپ هستم ...

* : همونی که همون بنده خدا فلش رو زده بوده رو سیستمش !

نتیجه گیری اخلاقی : ای کسانی که کامپیوتر دارید و دائم الاتصال به شبکه جهانی هستید ، اگر ای دی اس ال دارید آنتی ویروستون رو بذارید رو آپدیت هرروز آپدیت بشه ! و هر ازچند گاهی کل سیستم رو اسکن نمایید . سایر نکات امنیتی رو هم برا خودتون میگم رعایت کنید . اونایی هم که ای دی اس ال ندارن آنتی ویرسشون رو هر یه ماه یه بار آپدیت کنن و بعد complete system scan . باشد که رستگار گردید .

+ نوشته شده در  88/06/17ساعت 2:29  توسط قـ‌اصــــــــــدک  | 

اندر احوالات من (1)

هر دفعه میام وبلاگم تا یه پست جدید بزنم ، میگم این دیگه آخریشه ! دیگه تا یه مدت استراحت ! اما نمیشه !

روزه باشی ... سر کار هم نَری ... همه شَم که تو خونه باشی ... همه شَم که بیرون نَری ... همه ش که (...)
فوق ِ فوقش یه کتاب یا مجله بخونی یا آشپزخونه رو مرتب کنی و خونه رو تمیز کنی ، سر ِ جمع میشه ۲-۳ ساعت .
بقیه شُ چیکار کنی ؟  
خوب همین میشه که بی دلیل یا با دلیل کشیده میشی سمتش ...
دکمه ش رو میزنم ...
اونقدر سریع میاد بالا که فرصت انجام دادن هر کاریو ازم میگیره و مثه سابق نیست که تا بیاد بالا بتونم ۴ تا کار دیگه رو انجام بدم . پس برای اینکه یک ثانیه زمان برای تلف کردن رو از دست ندم ، همونجا میشینم رو صندلی و لازم نیست منتظر بمونم .

بعد چشم تو چشم ، face to face ... مقاومت میکنم و میگم نه نه !
برای اینکه ثابت کنم برای خوندن کامنتا و وبلاگا نیومدم ، اولش فتوشاپ رو باز میکنم و میشینم به کارام و سرگرم میشم و یکی دو ساعتی وقت میگذره و بعد آی دی مو روشن میکنم و میزنم NOT AT MY DESK و میرم خودمو به خانوده مینمایانانم و کنارشون میشینم و از هر دری سخنی ...   

بعد بر میگردم پای کامپیوتر و این دفعه اجازه رو صادر میکنم تا برم کامنتا رو بخونم و یه کمی هم وبلاگ بخونم ... اینم خیلی زمان بگیره ۱ ساعت ... بعدش برای اینکه ثابت کنم که برام وبلاگ مهم نیست بلند میشم و تنهاش میذارم ...

میچرخم تو خونه تا یه چیزی برا گیر دادن پیدا کنم ... (عین تام و جری هست این موقعیت )

دیدین گنجیشکا که وقتی غذا پیدا میکننن ، همه هجوم میبرن سمتش و  جیک جیکشون میره هوا !
وقتی موضوع مورد ِنظر ِگیر دادن توسط من پیدا شد ( از اونجا که معمولا بچه بزرگترا دنده شون میخاره) ،  من و خواهری هم جیک جیکمون یهو میره بالا و عین گنجیشکا بدون اینکه بهم مهلت بدیم جیک جیک میکنیم و من خرسند از اینکه یه چیزی پیدا کردم گیر بدم بهش و پدرجان که میان و میگن باز چتون شد شما ...

اگه فیلم گرفته باشم ، میشینم فیلم رو میبینم و اگه فیلم نباشه میشینم به کتابام نگاه میکنم و تاسف میخورم که چرا قلقلکم نمیدن تا به سمتشون برم . با این حال یه دو کلمه مهندسی وار (!) میخونم و بعدش طاقت نمیارم و باز میام سراغش ...  خبری هم توش نیست جز چک میل و خوندن وبلاگا ...

میام گیر میدم ، مثلا به قالب و سعی میکنم یه ایده جدیدی که تو ذهنمه رو روش پیاده کنم ( اگه بتونم عملیش کنم فکر کنم خوشتون بیاد)

[ کلا آدم گیری هستم ! تازه نمیتونم نه بشنوم ! کاری که شروع کردم باید تا ته ش برم ! فقط چون باید کم نیارم ! حالا شاید از نظر خیلی ها مهم نباشه ... یا اگه چیزی مبهم باشه تا رفع ابهام نشه ول کن معامله نیستم ...

خستگی ناپذیرم و نمیشه به عامل خستگی امید داشت که منو از کاری منصرف کنه . خلاصه اینکه بالاخره وجدانم منو بی خیال میکنه و ...]

باز میرم سراغ کتابا و یه نگاهی به هم میندازیم .... مهندسی میکنم و طبق محاسباتم اگه از سمت ۶۰ درجه غربی بهشون وارد بشم مطمئنا زودتر تمومش میکنم ...

محاسباتم که تموم شد ... قسمت کامنتیگ وبلاگ رو ریفرش میزنم ... حالا خبری هست هنوز یا خبری نیست ....

یهو ، طی حرکت انتحاری ،دکمه پاور روی صفحه کلید رو میزنم و برقم قطع میشه ...

نتیجه اخلاقی : باید دوباره برم سرکار !
پ . ن : شدم عین حسن کچل ! برای اینکه از خونه برم بیرون باید کلی فکر و اندیشه کرد .بیرون برم عین فنر کشیده میم تو خونه ! چراااااااااااا

+ نوشته شده در  88/06/13ساعت 13:49  توسط قـ‌اصــــــــــدک  | 

پشّه


پشّه هم شد خاطره ؟ اصلا این موجود ، میتونه لطیف باشه ؟ میتونه با او نیش هایی که میزنه خاطره ساز باشه ؟ اصلا کسی میتونه پشه رو دوست داشته باشه ؟ حالا این موجود شده خاطره ! نیش میزنه ...

پ . ن : به پیوست چند عکس هم فرستاده میشود .
پُست فِرت .

 

+ نوشته شده در  88/06/12ساعت 3:16  توسط قـ‌اصــــــــــدک  | 

رستگاری

با سلام خدمت دوستان ، آشنایان و ...   
از این همه ابراز محبت و لطف شما در پست قبلی و البته تبریکات بعدش و نظرات خصوصی و  سیل اس ام اس ها و تماس های مکرر ، تشکر مینمایم و امید آن دارم که خداوند متعال در این ماه مبارک و به حق این شب های عزیز ، بر این بنده کوچک نظری کنن و یه کم ما رو سر عقل بیارن [شما نخندین !] .

گفت و گوی پست قبلی همونطور که گفتم گفت و گوی من و "اون" یعنی مجله موفقیت گرامی بود . دروغم چیه ! باور کنید که خودم گفتم ... خط آخر ... تو اون " پ .ن ۲ " !!!

اِاِاِ میدونین چی شد !؟؟؟! از قصد رنگشو سفید کرده بودم معلوم نشه ... تازه شم نیاین بگین خودم میدونستم .

قال حکیمی فرزانه [:دی] : "وقتی یکی تلاش می کنه که یه ماجرای رو ثابت کنه یعنی داره روی یه حقیقتی ماست می ماله " .

بنده بسیار این سخن  را قبول دارم و برای اینکه ثابت کنم که الان ماس مالی نمینمایم ، شما رو ارجاع میدم به مجله موفقیت شماره ۱۷۱ صفحه ۱۲ .

باشد که رستگار گردم :)) .

راستی بچه م نیما !!!! چشمش زدن بچه م  آخرش شیطنت کار دستش داد .  وقتی میخواست پله های تو حیاطشون بالا بره چونه ش میخوره به تیزی پله و پاره میشه و خـــــــــــــــــــــون میاد.میبرنش دکتر ... شروع میکنه عزاداری که ای خدا میخواد با قیچی چونه م رو بکنه ! میخواد چونه م رو پاره کنه و از این حرفا و نمیذاره دکتر بخیه بزنه ... حالام آقا طبق اخبار که هر روز به دستمان میرسد ، چونه ش رو تو دستش گرفته تا یه وقت چونه ش جدا نشه ولی من که میدونم داره به من فکر میکنه :دی.

نهایتا اینکه خدا رحمش کرد .

پ . ن : میبینم که بلاگفا هم برای نوشته هاش رمز گذاشته ...آفرین . یادم باشه ارسال به آینده رو هم بهش یاد بدم . واسه بعدش خوبه :دی

+ نوشته شده در  88/06/05ساعت 12:38  توسط قـ‌اصــــــــــدک  | 

عینک

اون : " شاید برای تو هم ، چنین اتفاقی افتاده باشد : وقتی خوشحال تری و شاد تر ، درجه خلاقیت تو بالا و بالاتر میرود و ایده ها و راه حل های بهتری به فکرت میرسد . تا حالا برایت اتفاق افتاده ؟ "

من : " آره آره ! "

اون : " برای من که بار ها اتفاق افتاده . موقعی که خیلی خوشحالم ، انگاری که راه حل مشکلات و مسائل ، از آسمون نازل میشه و مستقیم مره توی مغزم . "

من : " ... "

اون : " موقع صحبت کردن ، انگار حضور ذهن بیشتری دارم و راحت تر میتونم جواب گفت و گو ها رو بدم . راحت تر میتونم راه برم و انگار که به قول وین دایر ، به طرف اسمون و هوا در حال کشیده شدنم و نیرویی بر خلاف جاذبه ، منو به سمت بالا میکشونه و کف پاهام ، کمی با سطح زمین فاصله داره .حتما از این اتفاقا برای تو هم افتاده، حتما ! "

من : " بذار فکر کنم ... خوب آره اتفاق افتاده اما از آخرین بار تا الان خیلی وقت میگذره ... راستی چرا ؟! من همیشه شادم و میخندم ... پس چرا تو جواب دادن گیر میکنم ؟ چرا خلاقیت ندارم ؟ چرا مثه قدیم که قلم دست میگرفتم و میکشدم الان نمیشه و یهویی تو اولین نقطه قفل میکنه ؟ یعنی شاد نیستم ؟حتما شاد نیستم دیگه ... "

اون : " اگر شادی این قدر خوبه ، پس چرا ما شاد نیستیم ؟ سوال خوبیه ... به قول یکی از عرفا ، چون سکه ای که در دست داریم ، این رویش خوشحالی و روی دیگرش غم و غصه و ناخوشحالی ، ما شاد نیستیم ، چون مدام باید این سکه رو به هوا بندازیم تا ببینیم چه اتفاقی می افته . طبیعی هست که گاهی خط بیاد گاهی شیر . طبیعی هست که گاهی خوشحالی نصیبمان میشه گاهی غم . این که دیگه حساب کتاب نداره . درست مثه شب و روز ، که ضد هم هستن و در عین حال کامل کننده هم ....."

من با خودم : " درست عین من و تو .... "

اون : " غم و  شادی هم ضدهم و کامل کننده هم هستند ." و ادامه میده ..... " ای کاش میتونستی همه ی متن های عرفا رو بخونی تا ببینی که حتی غم هم ، نشاط است ؛ "

حرفاش زیاده ... میزنم توش ... اونجاش که میگه ...

اون : " وقتی میگم شاد ، منظورم جک گفتن  و سر به سر دوستان گذاشتن و قهقهه زدن و  و رجه وورجه کردن و این کارا نیست ؛ هرچند میتونه بخشی از شادی باشه . منظور یک عینک تمیزه که روی چشمامون میزنیم و دید ما رو به دنیا عوض میکنه ؛ دید ما رو به همه اتفاق های زندگی عوض میکنه . "

من یهویی عینکمو بر میدارم ... شیشه ش کثیفه ... تو دلم میگم خوب این نمیشه که همه ش غم برا یه نفر پشت سر هم بیاد که .... و وقتی تمیزش کردم میگم : " معذرت میخوام . خوب میگفتی .... "

اون : " آره ... عینک ، همیشه میتونه رو چشمات باشه و در نگریستن به جهان ، کمکت کنه . اما غم و شادی ، مثه عینک آفتابی ای هست که فقط تو موقعیت آفتابی به دردت میخوره . که اگه تو هوای ابری و شب به چشمت بزنی همه مسخره ت میکنن . برای شاد بودن و شاد زندگی کردن لازم نیست حتما به هوا بپری و جوک بگی و همه بخندن و تو بخندی ! تنها کافیه عینکی به چشمت بزنی که دیدت رو کامل کنه و همه جا هم رو چشمت باشه ... "

من : " نه این عینک درگشته ...! خیر سرم عینک جدید گرفتم ولی از این هنوز تو خونه دارم استفاده میکنم ... "

بقیه ش رو دیگه نمیگم .. حال ندارم یعنی بنویسم ... آخرش اینکه ازش تشکر میکنم و میگم امیدوارم همیشه شاد باشیم تو زندگی ... تازه من اصلا عینک آفتابی هم ندارم . خیالت راحت ...

 پ . ن : اینم یه قالب سفید ... پاسخ کامنتای پست قبل رو هم دادم با تاخیر ...
پ . ن ۲ : گفت گو های من و ...
مجله 

+ نوشته شده در  88/06/04ساعت 17:57  توسط قـ‌اصــــــــــدک  | 

و باز هم از ماجراهای من و نیما

نیما رو که خاطرتون هست ... همینطور میزان عشق و علاقه ش به من و من به اون هم ... 

دیشب که برای تبریک ِتولد ِخواهری ، بعد از افطار اومده بودن خونه مون ... خیلی آروم و نجیب شده بود ، مثه یه گل پسر ، خان پسر ، یه پسری که اگه میدیدنش میگفتین :" این نیما که خیلی هم آقاس !!!  کی میگه شیطونه و از دیوار صافکاری بالا میره ... ؟؟!!!! "

خلاصه اینا رو گفتم که بگم خیلی آروم شده بود ... اومد و رو به خواهری ایستاد و کادوی تولدشو رو بهش داد و گفت : " تبلدت مبارک ... جون " و بعد هم خواست فرار کنه که من گرفتمش و کلی جیغ ویغ کردم و عشقولانه از خودم در وکردم و بوسیمدش که چقدر قشنگ و مودب شده این گل پسر ...

بعد از اینکه صدای خوشی من به همه رسید ، مامانش اومد و گفت میدونی چی شده ؟!!! ... و یواشکی بدون اینکه نیما بفهمه تعریف میکنه که ... :

"وقتی این کادو رو دادم به نیما که بده به خواهریت ... گفته نه خیرم ! تولد مرضیه جونه ! و منم بهش گفتم که نه امروز تولد خواهریشه و تولد مرضیه جون بعدا براش کادو میگیریم ..."

 و خلاصه از نیما اصرار و از مامانش انکار ...
که آقا بغض میکنه و میگه نخیر و میزنه زیر گریه ...
حالا بیا و درستش کن !
و بعد هم با کلی وعده و وعید راضیش میکنن که تولد مرضیه جون براش جدا یه کادو میگیریم ...
و اینجور میشه که آقا بعد از یه دست گریه اساسی آروم میشه و ساکت و مودب و میاد کادو رو به خواهری میده ...
ولی دلش راضی نمیشه و خلاصه برای اینکه خوشحالش کنیم اینجوری وانمود میکنیم که تولد منه ولی دیگه کار از کار گذشته و آقا میفهمه که اینا همه ش دیگه الکیه و واقعا تولد مرضیه جونش نیست  ! با این حال کادوی تولد ِخواهریو ازش میگیره و میده به من !

بعد هم دیدم اومده به من میگه ... مرضیه جون کادوتو گذاشتم تو کُمُدِت ، درشو قفل کردم و کلیدشو قایم کردم که هیچ کی نره برداره  .

 

 

ببخشید طولانی شد ولی دلم میخواست این رو اینجا بنویسم تا یادم بمونه ....

+ نوشته شده در  88/06/02ساعت 14:43  توسط قـ‌اصــــــــــدک  | 

بیدار شو بیدار ...


فکرش اصلا اینجا نیست ! قبلا هم نبوده و شاید هیچ وقت هم اینجا نباشه .
فکرش دست خودش هم نیست . اختیارش را از دست داده .
افسارش از دستش در رفته ! یک هو میبینی رفته است اون بالا ! اون دور دورا ! اون جا !
فکرش دیگه فکر نیست  ! اونقدر که رفته بالا شده رویا ! شده دست نیافتنی و اون چیزیکه شد دستنیافتنی عزیز تر میشه .
فکرش زده به سرش ! خیالباف شده ! با این کلاف های رنگی هی میبافه ! هی میبافه! هی میبافه ! کسی هم نمیخره تشون .
به گوشش هم نمیره که آخرش که چی !
خسته که میشه یه فنجون قهوه سفارش میده و صدای این آهنگ عاشقانه فرانسوی هم که دیگه ...
توی گوشش میزنم اما اصلا انگاری که نمیفهمه ! میبافه میبافه میبافه !
بیدار شو ...
بیدار .

دل . ن :
دلی خواهم که از او درد خیزد
بسوزد عشق ورزد اشک ریزد
...
صفای خاطر دل ها ز درد است
دل بی درد همچون گور سرد است

+ نوشته شده در  88/05/24ساعت 12:9  توسط قـ‌اصــــــــــدک  | 

هر چه هستی باش ، باش !


با توام 
ای لنگر تسکین !
ای تکانهای دل !
ای آرامش ساحل !
با توام
ای نور !
ای منشور !
ای تمام طیفهای آفتابی !
ای کبود ِ ارغوانی !
ای بنفشابی !
با توام ای شور ، ای دلشوره ی شیرین !
با توام
ای شادی غمگین !
با توام
ای غم !
غم مبهم !
ای نمی دانم !
هر چه هستی باش !
اما کاش ...
نه ، جز اینم آرزویی نیست :
هر چه هستی باش !
اما باش!

پ . ن : تمام حرفم از زبان قیصر عزیز .
پ . ن ۲ : امشب آسمون شب شهاب بارونه .  کاش یکی منو با خودش میبرد تو دل کویر :( .
پ . ن ۳ : آهنگ salut از Joe Dassin : به قول دوستی  این آهنگ با یه قهوه ی تلخ فرانسوی کنار یه پنجره ی تو یه شب پاییزی که ناودون دل تنگی رو با بارون ضرب گرفته روی یه صندلی راحتی میچسبه .صبر کنید تا لود بشه .
پ . ن  مخاطب خاص : بابایی نگار از اینکه تونستی پیش نیاز بابایی بودنت رو پاس کنی از صمیم قلبم بهت تبریک میگم .

+ نوشته شده در  88/05/21ساعت 22:26  توسط قـ‌اصــــــــــدک  | 

برزک-نیاسر

جای همگی واقعا خالی . این ۲-۳ روز زدیم به کوه و دشت و دمن و بیابون و رودخونه و چشمه .


اگر دوست داشتن ِ تو
را فریاد بزنم
تاب نمی آورد این کوه ِ مقابل!*

بقیه عکس ها در  ادامـــــــــــــــه مطلب .

* : از وبلاگ غیرممکن است ! 

بعدا نوشت :  دلم عجیب هوای قالب های خود بلاگفا رو کرده بود .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  88/05/17ساعت 19:2  توسط قـ‌اصــــــــــدک  | 

بهترین بهترین من ( فریدون مشیری )

زرد و نیلی و بنفش
سبز و آبی و کبود
با بنفشه ها نشسته ام
سالهای سال
صبحهای زود
در کنار چشمه سحر
سر نهاده روی شانه های یکدگر
 گیسوان خیس شان به دست باد
چهره ها نهفته در پناه سایه های شرم
رنگ ها شکفته در زلال عطرهای گرم
می ترواد از سکوت دلپذیرشان
بهترین ترانه
بهترین سرود مخمل نگاه این بنفشه ها
می برد مرا سبک تر از نسیم
از بنفشه زار باغچه
تا بنفشه زار چشم تو که رسته در کنار هم
زرد و نیلی و بنفش
سبز و آبی و کبود
با همان سکوت شرمگین
با همان ترانه ها و عطرها بهترین هر چه بود و هست
بهترین هر چه هست و بود
در بنفشه زار چشم تو
من ز بهترین بهشت ها گذشته ام
من به بهترین بهار ها رسیده ام
ای غم تو همزبان بهترین دقایق حیات من
لحظه های هستی من از تو پر شده ست
آه
در تمام روز
در تمام شب
در تمام هفته
در تمام ماه
در فضای خانه کوچه راه
در هوا زمین درخت سبزه آب
در خطوط درهم کتاب
در دیار نیلگون خواب
ای جدایی تو بهترین بهانه گریستن
بی تو من به اوج حسرتی نگفتنی رسیده ام
ای نوازش تو بهترین امید زیستن
در کنار تو
من ز اوج لذتی نگفتنی گذشته ام
 در بنفشه زار چشم تو
برگهای زرد و نیلی و بنفش
عطرهای سبز و آبی و کبود
نغمه های ناشنیده ساز می کنند
بهتر از تمام نغمه ها و سازها
روی مخمل لطیف گونه هات
غنچه های رنگ رنگ ناز
برگهای تازه تازه باز می کنند
بهتر از تمام رنگ ها و رازها
خوب خوب نازنین من
نام تو مرا همیشه مست می کند
بهتر از شراب
بهتر از تمام شعرهای ناب
نام تو اگر چه بهترین سرود زندگی است
من ترا به خلوت خدایی خیال خود
بهترین بهترین من خطاب میکنم
بهترین بهترین من

۱ : مرخصی ساعتی ! ولی همچنان میخونمتون .
۲ : این شعر رو دوست میداشتم ! خوب همین دیگه دوست میداشتم ! چیز دیگه میخوای بدونی :دی 
۳ : چه اوضاع قشنگی شده مست و ملنگی شده !!!
۴ : میگم کلوب یا فیس.بوک یا اورکات یا ... چه فرقی با وبلاگ داره که اونجا جرات داریم عکسمون رو بذاریم اما اینجا میگیم نه ! (آیکون لب گزیدن اینا )
۵ : آقا" فقط" برای این ۱ تا ۶ نظر ندینا !  هرچه میخواهد دل تنگت بگو !
۶ : ممنون از همه

بعدا . نوشت : اصلا نمیخواد مورد ۴ رو پاسخ بدین .

* : باز هم قالب جدید !

+ نوشته شده در  88/05/12ساعت 2:7  توسط قـ‌اصــــــــــدک  | 

مبعث

ستاره ای بدرخشید و ماه مجلس شد
دل رمیده ی ما را انیس و مونس شد
نگار من که به مکتب نرفت و خط ننوشت
به غمزه مساله آموز صد مدرس شد

عید مبعث به همه مبارک باشه .

+ نوشته شده در  88/04/29ساعت 1:28  توسط قـ‌اصــــــــــدک  | 

مهمون

برامون مهمون اومده ،

یه چند روزی پیش ما هستن .

براشون آهنگ هم گذاشتم ...

اونا کیف میکنن احتمالا ولی من بیشتر با  خودشون و این آهنگ ( "طاقتم ده" از آلبوم "باغ به باغ " از "سامان احتشامی")دارم عشق میکنم .

+ نوشته شده در  88/04/25ساعت 13:52  توسط قـ‌اصــــــــــدک  | 

صدف


...
بهم گفت : اسمتو نوشتم روی یه صدف و انداختم به دریا !

و باز دوباره یادم می آد :

یه روزی،

یه جایی،

یه کسی ...

و بعد بیشتر باورش میکنم .

دل . ن  : خدایا  تو رو  به خاطر داشتن دوستانی بهتر از آب روان شکر میکنم .

+ نوشته شده در  88/04/20ساعت 2:40  توسط قـ‌اصــــــــــدک  | 

مشهد

سلام به همگی . اول از همه ۳ تا تبریک  :  میلاد امام علی (ع) رو به همه  تبریک میگم . روز پدر رو هم به همه پدرای عزیز تبریک میگم . بعد هم میگیم روز مرد و این روز رو همه ی آقایون تبریک میگم .

خوب برگشتیدم با کلی  خاطره .

ممنون از همه دوستای مهربونم که این مدت  منو تنها نذاشتن .  به زودی میام وباتونو میخونم .  خیلی پست عقب افتادم . ماماااااااااااااان !

جای همه تون خالی بود بسیار زیاد .

همه چیز زیبا بود و اعیانی و برای  من جدید . با اینکه سال  ۸۲ رفته بودم  با اردو ولی انگاری خیلی چیزا رو ندیده بودم  یا شایدم  خیلی چیزا عوض شده بود .خیلی قشنگ تر تر بود .  تیکه تیکه یه جاهاییشو تعریف میکنم  تا یادم نرفته . نکته جالب اینکه همه جا نوشته بود عکس برداری و فیلمبرادری ممنوع ولی بنده و خیلی ها با کمال پررویی صاف صاف نگاه کردیم تو چشم خادمان عزیز و عکس گرفتیم . سختترین عکس ، عکس از ضریح بود که با کلی  نقشه و  اینا با خواهرم موفق به گرفتن عکس شدیم . شانس اوردیم اگه میدیدنمون گوشیو میگرفتن  ! از همه جا عکس گرفتم از موزه و اشیایی که در موزه بود. از تمبر و پول و عتیقه ها وتابلو ها و  چندتا از قرآنها و ...  نمیدونم قبلا تا میدیدن عکس میگیریم دنبالمون میکردن اما هیچ اتفاقی نیافتاد جز چند تا تذکر  .

--- وقتی میخواستیم بریم مشهد نمیدونستیم که میلاد امام جواد (ع)فرزند امام رضا (ع) هم هست . غافل گیر شدیم . غروب قشنگی بود . همه شاد بودن .  تو مسیر برگشت هم عده ای کیک گرفته بودن رو ش شمع گذاشته بودن و به عبارتی تولد واسه پسر امام رضا گرفته بودن . دست میزدن و تبریک میگفتن ... برام خیلی جالب بود . حس قشنگ و زیبایی بود .

--- نمیدونستم هواپیماها وقتی میخوان  تو مشهد بشینن یه دور دور  امام رضا میگردن و وقتیم میخوان مشهد رو ترک کنن بازم دور حرم طواف میدن ! تو صحن ایستاده بودم و گردش هواپیما رو  میدیدم . بازم یه جوریم شد ، قبلم لرزید ... بازم تنها  چیزایی که به ذهنم رسید زیبایی و عظمت بود .

--- بچه ها رو که نگو ! مخصوصا اون ۱-۲ ساله ها که با اون  لاستیکی هاشون اون وسط مسطا میدوئیدن! آخی به خودم میگفتم الان تو دلشون دارن میگن آخه اینا چیه به ما وصل کردین نمیتونیم بدویم !  از یه طرف هم عین پنگوئنا راه میرفتن  . یعنی تو ذهنش چی میگذشت ! اصلا میدونست کجاس ؟ وقتی سرشو میگیره بالا وقتی،سقف دور سرش میچرخه ، وقتی سرش گیج میره میخوره زمین ...  به چی داره فکر میکنه !؟شاید ساعت ها اینجوری به بچه ها خیره شدم و فکر کردم . بابا میگه به هر حال تاثیر داره . تو ذهنشون جا می افته . خاطرات مبهمی از سفر مشهد . شاید یه زمین خوردن به خاطر سر خوردن روی سنگا باعث بشه خاطره ای تو ذهنشون ثبت بشه و وقتی بزرگ شدن و ذهنشون تیره شده ، یهویی تو افکارشون سر بخورن و بیافتن تو صحن خاطراتشون ! اونوقت شاید اون درد حاصل از سر خوردن باعث بشه  یه چیزایی یادشون بیاد .

--- روز میلاد امام علی (ع) هم که عیدی خوبی از پدربزرگم (جدم امام رضا(ع)) گرفتم . روز آخر دقایق آخر دستشو گرفتم ! یعنی دستمو گرفت ! باورم نمیشد  . وقتی داشتم برمیگشتم بر خلاف خیلیا فقط میخندیدم !  میخندیدم و برمیگشتم عقب .

اینا همه ش نبود و  مطمئنا نیست  .  اما انشای من بیشتر از این سواد نداره که بنویسه . منظورم سواد  نوشتن احساس در قالب کلماته .

+ نوشته شده در  88/04/17ساعت 2:32  توسط قـ‌اصــــــــــدک  | 

امام رضا

برای چند روز میرم مشهد .
یعنی میریم مشهد .
اینجا از تک تکتون خدافظی میکنم .
حلالم کنید .
نمیدونم چی بگم ،
ولی میدونم که خیلی خوشحالم ...

پ . ن : البته میام منزلتون برای خداحافظی .

+ نوشته شده در  88/04/09ساعت 1:15  توسط قـ‌اصــــــــــدک  | 

ماجراهای من و نیما - نقاشی و بعد ماسک گارفیلدی

سلام. خوب دیگه تصمیم گرفتم مثل سابق از خاطراتم ، ماجراهام با نیما ، از حاج آقا و ساتورش و .... بگم . دیگه به اندازه کافی اعصاب خورد شده از همه چه موافق چه مخالف .

نیما که معرف حضور خواننده های قدیمی وبلاگ هست ، برای جدیدا میگم . نیما یه پسر شیطون بلای با مزه است که سال دیگه میخواد بره پیش دبستانی . نیما داداشم نیست . پسر دختر عمه م هست که از اونجا که ما خیلی با هم روابط نزدیکی داریم با ما خیلی صمیمی هست و دوسمون داره . شیطونه و از بچگی ش تا الان هیچ چیزی از دستش در امان نبوده . وقتی میاد خونمون همه ابزار و وسایل را در ارتفاعات قرار میدیم . الان که یه کم بزرگتر شده میشه باهاش حرف زد و مهم اینه که باهاش حرف بزنی و متقاعدش کنی نه اینکه فقط بهش بگی این کار رو نکن یا به فلان وسیله دست نزن . مسولیت پذیره و برای اینکه بتونی کاری کنی که دست از سر یه موضوعی برداره یا سر و صدا نکنه کافیه یه مسولییت بهش بسپری و ....

خوب خیلی توضیح دادم .

مامان بابای نیما رفتن مکه (خوش به سعادتشون). دیروز هم نیما و داداشش از صبح خونه ما بودن . یادتونه گفته بودم یه ترفند برای ساکت کردن و نشوندش یه جا به ذهنم رسید و اونم دیدن کارتون بود ! ولی الان باید کنترلش کرد چون زیاد دیدن کارتون براش خوب نیست . خوب طبق معمول باید یه فکر میکردم که بی خیال کامپیوتر و کارتون دیدن بشه و این شد که ایده نقاشی گارفیلد به دلیل علاقه ش به گارفیلد به ذهنم رسید .

نشوندمش کنار خودم و شروع کردم به کشیدن نقاشی گارفیلد که بعدش آقا رنگش کنه ( که متاسفانه مشکلش اینه که میگه خسته میشم و این تو این جور بچه ها زیاد دیده میشه) . خلاصه نشستیم به کشیدن و نیما هم نگاه میکرد . عکس اولیه که بنده در حال طرح زدن هستم رو نیما ازم گرفته ( اتفاقی و من اصلا نفهمیدم ولی یه جورایی هنری گرفته)

بعدش نقاشی که تکمیل شد سیاه سفیدشو اسکن کردم و دادم بهش که رنگ کنه ! شرط دیدن کارتونOggy ، رنگ آمیزی این نقاشی بود که آقا زحمت کشید یه رنگ زرد زد تو نقاشی و گفت رنگ کردم ! اما باز هم موفق نشد به دیدن کارتون ! داداشش که ذوق کرده بود نشست به رنگ امیزی و گفت واااای چقدر من رنگ کردن دوست دارم ( بچه م تازه یادش اومده  ) که بعد از رنگ آمیزی تصویر باز اسکن کردم و شد عکس سومی .

 اما باز نیما نتونست امتیاز برای دیدن کارتون بگیره ... و خلاصه تا عصر که دیدم گناه داره واسه ش فیلمو گذاشتم . بعد از دیدن کارتون هم به هزار کلک و بازی خوابوندیمش ! تازه به داداشش میگفت بگیر بخواب مرضیه جون میخواد بخوابه !(ای خدااااااااا )

وقتی بیدار شد گفتم نیما میخوای گارفیلد بشی و شعرشو بخونی ؟ گفت بله و کلی هم ذوق کرد . اما بازم شرط داشت و اونم تمیز کردن آشپزخونه بود ! ۱ ساعتی بهم کمک کرد و بعد نشستیم به درست کردن ماسک گارفیلد (چون حریفش نشدم رنگ کنه که !) .

خدا رو شکر وسیله کاردستی همه چیز دارم . با این دکمه قابلمه ای ها و نخ (چون تجربه کش خوب نبوده پاره میشه !) ماسک گارفیلد ما درست شد و نیما شد یک عدد گارفیلد که راه میرفت و شعر توی فیلم گارفیلد رو میخوند ...

صبح شده توی باغ
اما توی اتاق
هنوز توی خوابه
این گربه چاق

میخونه باز بلبل
بیدار شه این تپل
اما بازم به آب
میده دسته گل
میده دسته گل

صبح که بیدار میشه
میده خودشو کش
به خیال خودش
می کنه ورزش
می کنه ورزش


نه آوازی سر میده
نه کسی خبر میده
نزدیک افتاد بهتون
اسمش گارفیلده
اسمش گارفیلده

تموم شد  .

پ . ن : از خودم تعریف کردم

بعدا نوشت : برگشتیم به قالب اصلی که همه چی از اینجا شروع شد :) منظورم تغییر قالب .

+ نوشته شده در  88/04/08ساعت 2:43  توسط قـ‌اصــــــــــدک  | 

چه دردناک

دیدین وقتی یه چیز نجس می افته تو آب پاک ، دیگه اون آب پاک نیست و نمیشه از هم تفکیکشون کرد . حالا دقیقا همینجوری شده . نه راست معلومه نه دروغ ... فقط میدونم که اشتباه کردم به صداقتی که معلوم نیست صادقه رای دادم و اصلا اشتباه کردم به دولتی که باز هم صداقتش معلوم نیست رای دادم .

موضع گیری : خفه خون میگیرم و فقط زنگیمو میکنم . حالا تشخیص درستی از نادرستی شده  مثل انتظار برای باران اونم تو این فصل خشکسالی ، مایوس کننده و بی فایده .

سایت ها به جانبداری از کاندید مورد نظر هر جوری میخوان افشاگری میکنن . این علیه اون ، اون علیه این  و نتیچه چی میشه ... " گر نباشد چیزکی مردم نگویند چیزها " حالا بیا و درستش کن . اعتماد از دست رفته که هرروز بیشتر میشه ،مردم هرروز گناه میکنن، بحث و دعواهای ادامه دار و فحش دادن ها (تو عمر این اولین بار بود که از دادن فحش حالم بد نمیشد ) ، دامن زدن به شبهات و عدم تلاش برای رفع اونها ( اگر خیرخواه هستن خوب چه اشکالی داره با مردم همراه بشن این دولت مردم سالار دینی ! ) و ... متاسفم برای خودم و البته خوب موندن در این شرایط یعنی خارج شدن از سخت ترین آزمون الهی !

والا شیطون به من و تو کاری نداره ! راحت دنبالش راه می افتیم تازه گاهی وقتا شیطونم درس میدیم . ولی این آدم خوبا و خوبترا کارشون خیلی خیلی سختتره ! و امان از وقتی که شیطون بخواد قلقلکشون بده ....

قصد سی آ سی نوشتن نداشتم و داشت شرایط برام عادی میشد تا  اینکه دوست عزیز از سر دوستی خواست نظرمو عوض کنه . پرسید حق چیه و خواست ثابت کنه حق همون دولته ! ولی الان میگم هیچ کدوم حق نیستند ! حق خدای مطلقه که اون بالا نشسته و داره تو سر خودش میزنه و از این همه برادر کشی چه داخلی چه خارجی زجه میزنه . داره میگه این اونی نبود که من میخواستم ، داره میگه من تو رو ای انسان اشرف مخلوقات خلق کردم ! تویی که فرشته ها بهت سجده کردن تویی که خلیفه من روی زمینی اونوقت اینجوری .... ؟

آخه که عجب صبری خدا دارد .

پ . ن : چه ۲۴ میلیون که عده ای میگن رای شون به نفع رقیب مصادره شده و چه ۳۵ میلیونی که ۱۱ میلیون به نفع موسوی برا خوابوندن سر وصدا تقدیم شده به مهندس ! هردوش نشان دهنده ی خیانت دولت در امانت مردمه ! و این منو توجیه نمیکنه انتخابات سالم بوده ! تازه مشکوک تر هم میشه !

پ . ن ۲ : بالاخره مشکلش حل شد . لینک دوستان رو بردم توی یه صفحه جداگانه و درمنوی اصلی وبلاگ هم قرار دادم .

+ نوشته شده در  88/04/07ساعت 3:38  توسط قـ‌اصــــــــــدک  | 

لیله الرغائب(هر چی آرزوی خوبه مال تو)

امشب قاصدکا سرشون شلوغه . امشب کلی آرزو رو باید ببرن سمت خدا .منم به قاصدکم آرزوهامو گفتم ...

سلامتی
سعادت
موفقیت
خوشبختی
عاقبت به خیری 
برای همه ، همراه با کلی آرزوی خوب برای شما ،

و بعد ...

التماس دعا

 پ . ن : یا من با بلاگفا مشکل دارم یا بلاگفا با من !!!!!

+ نوشته شده در  88/04/04ساعت 20:39  توسط قـ‌اصــــــــــدک  | 

مثل انتظار برای باران اونم تو این فصل خشکسالی ، مایوس کننده و بی فایده **

حرفی نیست برای گفتن ، حتی خاطره ای !
همه چیز تمام شده ولی حداقل بین دوستانم که کم هم نیستند طراوتی نمیبینم !

حوصله هیچی ندارم . حتی حوصله بازی با نیما :(. وقتی دنبالم اومد تا دم ماشین و لب پنجره صندلی عقب آویزون شد و با اون چشمای براق شیطونش نگام کرد و گفت : " مرضیه جون دیگه دوست ندارم " ، آنچنان دلم لرزید که نا خود آگاه به سرعت رفتم دنبالشو بهش گفتم : "  ولی من عاشقتم نیما جونم ، ببخش باهات بازی نکردم " و اونم بهم گفت : " باهات خوشی * کردم ." ولی نیما بزرگ شده !!! معنی حالت ها رو خوب میفهمه ! باید خیلی مراقب بود . ازش خدافظی کردم و برگشتم تو ماشین . [آخه اون چه تقصیری داره :(]

تو راه میگفتم چرا باید این اتفاقا بی افته ! چرا باید این چنین خشکسالی بزند و اون همه گیاه با طراوت به دشتی از خس و خاشاک و بوته تیغ در بیاد ؟

پ . ن :  ننوشتن هم کمکی نکرد .
* : نیما به "شوخی " میگه " خوشی" .
دل . ن :اینجا  رو که خوندم انگاری روح گرفتم . مشتاقانه منتظر شب آرزوها (لیله الرغائب) هستم .

بعدا نوشت : ولی این فصل خشکسالی با این فصل تابستون فرق فکوله ! هر کی گفت !؟
** : قسمتی از دیالوگ سم خطاب به آستین در فیلم داستان سیندرلا ! که دقیقا همون شب بارون بارید

٪:انگاری بعضیا با دیدن بکگراوند مشکل دارن . برداشتمش.بعدا درستش میکنم .

+ نوشته شده در  88/04/03ساعت 0:49  توسط قـ‌اصــــــــــدک  | 

عجب صبری خدا دارد

عجب صبری خدا دارد
عجب صبری خدا دارد !
اگر من جای او بودم
همان یک لحظه ی اول ،
که اول ظلم را می دیدم از مخلوق بی وجدان،
جهان را با همه زیبایی و زشتی،
بروی یکدگر ویرانه می کردم.
***
عجب صبری خدا دارد !
اگر من جای او بودم
که در همسایه ی صدها گرسنه، چند بزمی گرم عیش و نوش می دیدم،
نخستین نعره ی مستانه را خاموش آن دم،
بر لب پیمانه می کردم.
***
عجب صبری خدا دارد !
اگر من جای او بودم
که می دیدم یکی عریان و لرزان، دیگری پوشیده از صد جامه ی رنگین،
زمین و آسمان را
واژگون، مستانه می کردم.
***
عجب صبری خدا دارد !
اگر من جای او بودم
نه طاعت می پذیرفتم،
نه گوش ار بهر استغفار این بیدادگرها تیز کرده،
پاره پاره در کف زاهد نمایان،
سبحه ی صد دانه می کردم.
***
عجب صبری خدا دارد !
اگر من جای او بودم
برای خاطر تنها یکی مجنون صحراگرد بی سامان
هزاران لیلی نازآفرین را کو به کو،
آواره و دیوانه می کردم.
***
عجب صبری خدا دارد !
اگر من جای او بودم
به گِرد شمع سوزان دل عشاق سرگردان،
سراپای وجود بی وفا معشوق را،
پروانه می کردم.
***
عجب صبری خدا دارد !
اگر من جای او بودم
به عرش کبریایی، با همه صبر خدایی
تا که می دیدم عزیز نا بجایی، ناز بر یک ناروا گردیده خواری می فروشد،
گردش این چرخ را
وارونه بی صبرانه می کردم.
***
عجب صبری خدا دارد !
اگر من جای او بودم
که می دیدم مشوش عارف و عامی ز برق فتنه ی این علم عالم سوز مردم کش
به جز اندیشه ی عشق و وفا، معدوم هر فکری،
در این دنیای پر افسانه می کردم.
***
عجب صبری خدا دارد !
چرا من جای او باشم؟
همین بهتر که او خود جای خود بنشسته و تاب تماشای تمام زشتکاری های این مخلوق را دارد!
وگرنه من به جای او چو بودم،
یک نفس کی عادلانه سازشی
با جاهل و فرزانه می کردم.
عجب صبری خدا دارد ! عجب صبری خدا دارد !
معینی کرمانشاهی

+ نوشته شده در  88/03/31ساعت 16:46  توسط قـ‌اصــــــــــدک  | 

حکایت ما ... موسی ها و شبان ها به راه

¤¤¤ انکار کردن موسی علیه السلام بر مناجات شبان

دید موسی یک شبانی را براه

کو همی‌گفت ای گزیننده اله
تو کجایی تا شوم من چاکرت چارقت دوزم کنم شانه سرت
جامه‌ات شویم شپشهاات کشم شیر پیشت آورم ای محتشم
دستکت بوسم بمالم پایکت وقت خواب آید بروبم جایکت
ای فدای تو همه بزهای من ای بیادت هیهی و هیهای من
این نمط بیهوده می‌گفت آن شبان گفت موسی با کی است این ای فلان
گفت با آنکس که ما را آفرید این زمین و چرخ ازو آمد پدید
گفت موسی های بس مدبر شدی خود مسلمان ناشده کافر شدی
این چه ژاژست این چه کفرست و فشار     پنبه‌ای اندر دهان خود فشار
گند کفر تو جهان را گنده کرد کفر تو دیبای دین را ژنده کرد
چارق و پاتابه لایق مر تراست آفتابی را چنینها کی رواست
گر نبندی زین سخن تو حلق را آتشی آید بسوزد خلق را
آتشی گر نامدست این دود چیست جان سیه گشته روان مردود چیست
گر همی‌دانی که یزدان داورست ژاژ و گستاخی ترا چون باورست
دوستی بی‌خرد خود دشمنیست حق تعالی زین چنین خدمت غنیست
با کی می‌گویی تو این با عم و خال جسم و حاجت در صفات ذوالجلال
شیر او نوشد که در نشو و نماست چارق او پوشد که او محتاج پاست
ور برای بنده‌شست این گفت تو                             آنک حق گفت او منست و من خود او
آنک گفت انی مرضت لم تعد من شدم رنجور او تنها نشد
آنک بی یسمع و بی یبصر شده‌ست

در حق آن بنده این هم بیهده‌ست

بی ادب گفتن سخن با خاص حق                         دل بمیراند سیه دارد ورق
گر تو مردی را بخوانی فاطمه گرچه یک جنس‌اند مرد و زن همه
قصد خون تو کند تا ممکنست گرچه خوش‌خو و حلیم و ساکنست
فاطمه مدحست در حق زنان مرد را گویی بود زخم سنان
دست و پا در حق ما استایش است در حق پاکی حق آلایش است
لم یلد لم یولد او را لایق است والد و مولود را او خالق است
هرچه جسم آمد ولادت وصف اوست هرچه مولودست او زین سوی جوست
زانک از کون و فساد است و مهین حادثست و محدثی خواهد یقین
گفت ای موسی دهانم دوختی وز پشیمانی تو جانم سوختی
جامه را بدرید و آهی کرد تفت

سر نهاد اندر بیابانی و رفت

¤¤¤عتاب کردن حق تعالی موسی را علیه السلام از بهر آن شبان

وحی آمد سوی موسی از خدا                             بنده‌ی ما را ز ما کردی جدا
تو برای وصل کردن آمدی یا برای فصل کردن آمدی
تا توانی پا منه اندر فراق ابغض الاشیاء عندی الطلاق
هر کسی را سیرتی بنهاده‌ام هر کسی را اصطلاحی داده‌ام
در حق او مدح و در حق تو ذم در حق او شهد و در حق تو سم
ما بری از پاک و ناپاکی همه از گرانجانی و چالاکی همه
من نکردم امر تا سودی کنم بلک تا بر بندگان جودی کنم
هندوان را اصطلاح هند مدح سندیان را اصطلاح سند مدح
من نگردم پاک از تسبیحشان پاک هم ایشان شوند و درفشان
ما زبان را ننگریم و قال را ما روان را بنگریم و حال را
ناظر قلبیم اگر خاشع بود گرچه گفت لفظ ناخاضع رود
زانک دل جوهر بود گفتن عرض پس طفیل آمد عرض جوهر غرض
چند ازین الفاظ و اضمار و مجاز سوز خواهم سوز با آن سوز ساز
آتشی از عشق در جان بر فروز سر بسر فکر و عبارت را بسوز
موسیا آداب‌دانان دیگرند سوخته جان و روانان دیگرند
عاشقان را هر نفس سوزیدنیست بر ده ویران خراج و عشر نیست
گر خطا گوید ورا خاطی مگو گر بود پر خون شهید او را مشو
خون شهیدان را ز آب اولیترست این خطا را صد صواب اولیترست
در درون کعبه رسم قبله نیست چه غم از غواص را پاچیله نیست
تو ز سرمستان قلاوزی مجو جامه‌چاکان را چه فرمایی رفو

ملت عشق از همه دینها جداست عاشقان را ملت و مذهب خداست
لعل را گر مهر نبود باک نیست                              عشق در دریای غم غمناک نیست

¤¤¤وحی آمدن موسی را علیه السلام در عذر آن شبان

بعد از آن در سر موسی حق نهفت                           رازهایی گفت کان ناید به گفت
بر دل موسی سخنها ریختند دیدن و گفتن بهم آمیختند
چند بی‌خود گشت و چند آمد بخود چند پرید از ازل سوی ابد
بعد ازین گر شرح گویم ابلهیست زانک شرح این ورای آگهیست
ور بگویم عقلها را بر کند ور نویسم بس قلمها بشکند
چونک موسی این عتاب از حق شنید در بیابان در پی چوپان دوید
بر نشان پای آن سرگشته راند گرد از پره‌ی بیابان بر فشاند
گام پای مردم شوریده خود هم ز گام دیگران پیدا بود
یک قدم چون رخ ز بالا تا نشیب یک قدم چون پیل رفته بر وریب
گاه چون موجی بر افرازان علم گاه چون ماهی روانه بر شکم
گاه بر خاکی نبشته حال خود همچو رمالی که رملی بر زند
عاقبت دریافت او را و بدید گفت مژده ده که دستوری رسید
هیچ آدابی و ترتیبی مجو هرچه می‌خواهد دل تنگت بگو
کفر تو دینست و دینت نور جان آمنی وز تو جهانی در امان
ای معاف یفعل الله ما یشا بی‌محابا رو زبان را بر گشا
گفت ای موسی از آن بگذشته‌ام من کنون در خون دل آغشته‌ام
من ز سدره‌ی منتهی بگذشته‌ام صد هزاران ساله زان سو رفته‌ام
تازیانه بر زدی اسپم بگشت گنبدی کرد و ز گردون بر گذشت
محرم ناسوت ما لاهوت باد آفرین بر دست و بر بازوت باد
حال من اکنون برون از گفتنست اینچ می‌گویم نه احوال منست

نقش می‌بینی که در آیینه‌ایست                              نقش تست آن نقش آن آیینه نیست
دم که مرد نایی اندر نای کرد درخور نایست نه درخورد مرد
هان و هان گر حمد گویی گر سپاس همچو نافرجام آن چوپان شناس
حمد تو نسبت بدان گر بهترست لیک آن نسبت بحق هم ابترست
چند گویی چون غطا برداشتند کین نبودست آنک می‌پنداشتند
این قبول ذکر تو از رحمتست چون نماز مستحاضه رخصتست
با نماز او بیالودست خون ذکر تو آلوده‌ی تشبیه و چون
خون پلیدست و ببی می‌رود لیک باطن را نجاستها بود
کان بغیر آب لطف کردگار کم نگردد از درون مرد کار
در سجودت کاش رو گردانیی معنی سبحان ربی دانیی
کای سجودم چون وجودم ناسزا مر بدی را تو نکویی ده جزا
این زمین از حلم حق دارد اثر تا نجاست برد و گلها داد بر
تا بپوشد او پلیدیهای ما در عوض بر روید از وی غنچه‌ها
پس چو کافر دید کو در داد و جود کمتر و بی‌مایه‌تر از خاک بود
از وجود او گل و میوه نرست جز فساد جمله پاکیها نجست
گفت واپس رفته‌ام من در ذهاب حسر تا یا لیتنی کنت تراب
کاش از خاکی سفر نگزیدمی همچو خاکی دانه‌ای می‌چیدمی
چون سفر کردم مرا راه آزمود زین سفر کردن ره‌آوردم چه بود
زان همه میلش سوی خاکست کو در سفر سودی نبیند پیش رو
روی واپس کردنش آن حرص و آز روی در ره کردنش صدق و نیاز

هر گیا را کش بود میل علا                                      در مزیدست و حیات و در نما
چونک گردانید سر سوی زمین در کمی و خشکی و نقص و غبین
میل روحت چون سوی بالا بود در تزاید مرجعت آنجا بود
ور نگوساری سرت سوی زمین آفلی حق لا یحب الافلین

 

 

قاصدک : لذت بردم این شعر رو خوندم .

دل . ن : میخوام بشینم رو خط ممتد خیابون و فقط گریه کنم ! همین ! مزدورای کثیف ! (خطاب به دشمنان ایران است )

+ نوشته شده در  88/03/31ساعت 13:19  توسط قـ‌اصــــــــــدک  | 

کامنتی برای یه دوست !

<حذف شد >

+ نوشته شده در  88/03/30ساعت 22:52  توسط قـ‌اصــــــــــدک  | 

میشه باور کرد که خواستن توانستن است .

مهمترین دلیل تعویض قالب ، تغییر فضای فکریمه .

مخصوصا این مدت اخیر هم آنچنان فکرم مشغول بود که به ناچار مجبور بودم یه جوری برای اینکه به اون موضوعات بیشتر از این فکر نکنم خودمو مشغول کاری کنم . تنها کاری که در حال حاظر میتونه فکر منو از اون موضوع خاص ( در این برهه از زمان انتخابات و امتحانات) دور کنه و کلا منو بیخیال کنه همین طراحیه و اینکه بتونم یه عکس رو یه جوری به قالب تبدیلش کنم یا کلا یه طرح جدید بدم و سعی کنم بتونم اونو عملیش کنم . نمیدونم تا چه حد منظورمو تونستم برسونم .

درکنارش نکته دیگه ای هم هست :بعضیا با نوشتن خودشونو خالی میکنن چه شاد چه غمگین . یکیم مثه من با تغییر قالب .من حتی اگه خاطره هم بخوام بنویسم خودمو سانسور میکنم . قالبها بیشتر اوقات حرف دلمو میزنن . گاهی وقتا خوشحالم پس عکسای شاد و فانتزی و گاهی وقتا ناراحت و گاهی وقتا خنثی . فکر نمیکنم این تنوع طلبی باشه برای من ولی برای دید بیرونی شاید اینجور تداعی کنه . تنوع طلبی بد هم نیست ولی به قول روح سرگردان اگه تنوع طلبی باشه باید تعادل داشت .

نکته ای که ماه منیر هم بهش اشاره کرد نکته جالبی بود .  تغییر مدام همیشه به این معنی نیست که این افراد ثبات ندارن بلکه برعکس وقتی یه آهنگ یا یه تم به دلشون نشست ممکنه به زور ازش دست بکشن و تغییر براشون اتفاقا خیلی سخت میشه . مثالش آهنگ موبایلم بود که بعد از کلی سبک سنگین انتخابش کردم و نزدیک 8-9ماه بود که رینگ تون موبالیم بود و به اعتراض پدرم به زور عوضش کردم .

این مساله برای من بیکاری یا غیر بیکاری سرش نمیشه . شده گاهی وقتا اون زمان که صبح 7 میرفتم سر کار و شب ساعت 9 میومدم خونه و خیلی خسته بودم بهش  پناه میبردم و باعث میشد خستگیم حتی در بره .

در عمل این فقط یه نوع تفریح و سرگرمیه  برام که میتونه باعث شادی و تغییر فضای روحیم بشه . اگه ناراحتم خوشحالم کنه و اگه شادم یه جوری شادیمو خالی کنم .خدا رو شکر کنید معتاد کراکی نشدم .

البته تاثیرات مثبت دیگه ای هم داره که البته من زیاد در مورد خودم بهش توجه ندارم . مثلا افزایش خلاقیت و تمرین ذهن برای برقراری ارتباط بین المان های مختلف ، افزایش روحیه جستجوگر ، یافتن راه حل در مواقع برخورد با مشکلات و ... میشه از هر آبجکتی از طبیعت پیرامون ایده گرفت و ازون برای پروش فکر و خلاقیت استفاده کرد . میشه باور کرد که خواستن توانستن است .

قاصدک
۳۰ خرداد ۸۸

پ .ن : مرتبط با پست قبلی . بی زحمت همونجا نظر بدین .

+ نوشته شده در  88/03/30ساعت 1:55  توسط قـ‌اصــــــــــدک 

قالب و شخصیت نویسنده

چرا بعضی بلاگرا ازجمله خود من هی قالب عوض میکنن ؟! اساسا و اصولا کسایی که زیاد قالب عوض میکنن چه جور آدمایی هستن ؟ اینکه قالب خودساز باشه یا آماده چه تاثیری در شخصیت نویسنده میذاره یا چه جنبه ی شخصیتی اونو نشون میده ؟ اصلا یکنواختی خوبه یا بده ؟ این تغییر به نظر شما چه تاثیری میتونه در انتخاب ها ، روحیه و احساسات و زندگی روزمره داشته باشه ؟ اصلا چرا بعضیا هی قالب عوض میکنن ؟خوبه یا بده؟ و سوالای دیگه ...

منتظر نظرات سازنده شما هستیم .
رییس کمیته صیانت از نظرات  .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  88/03/28ساعت 20:2  توسط قـ‌اصــــــــــدک  | 

کوچه علی چپ

نگارش پست قبل یک هدف ظاهری کاملا لوس داشت :

۱. استفاده از شکلکها ، خوب میگه چیه ! تا دیدمشون خوشم اومد . راجع به خروس متحول شده ام هم میخواستم بنویسم ، همه چی با هم شد و من برای شکلکا جمله سازی کردم . گرچه واقعیت رو گفتم .

۲ . بعد هم اصلا سیاسی نبود ولی این روزا به هر چی نگاه میکنی یا هر چی میشنوی خود به خود سیاسی میبینیش:دی

بعد هم هیچ هدف دیگه ای پشت پرده نبود .

پ . ن : چون این پست به اون پست(پست پایین)مربوط میشه ، پس همونجا بی زحمت نظر بدین .

دل . ن : هدف اصلی اصلی ، خود را به کوچه علی چپ زدن است .

+ نوشته شده در  88/03/28ساعت 11:21  توسط قـ‌اصــــــــــدک 

خروس

خروس بزرگ شده دیگه واسه خودش خروسی شده ! میزنه زیر آواز واسه ت میخونه آی همچین یاد روستا و خونه مادربزرگه و صبحونه صبح زود و اینا می افتی . اما یه چیزی واسه ما خیلی تعجب برانگیزیه ! شما تا حالا مرغی دیدین قوقولی قوقو کنه ؟! احتمالا ندیدین و اصلا نشنیدین . حالا چه ربطی به خروس داشت ؟! میگم ... آخه این خروس ما قدقد میکنه !!! مواقعی که میخواد بریم سراغش و داره خودشو لوس میکنه یهو میبینی صدای قدقدش خونه رو برداشته !!!! حالا شما خروسی دیدن که قد قد کنه ؟

البته بنده فکر میکنم که چون جوجه ماشینی بوده اینجوری شده ولی خوب اینهمه جوجه ماشینی داریم که بزرگ میشن و خروس میشن ولی قدقد نمیکنن !!!!!!

و اینگونه بود که بر تعجب همگان روز به روز افزوده شد ! یاد اون کلیپ دانشمند می افتم و صحبتاش راجع به مرغ و خروس .خاطرتون هست دیگه ؟

پ . ن : اهداف بالاتری برای گذاشتن این پست بود . بگید ببینم متوجه شدین یا نه

+ نوشته شده در  88/03/27ساعت 12:19  توسط قـ‌اصــــــــــدک  | 

امشب که بگذرد ...

...

نمی دانم می شود چند روز !!!

ولی نمی گذرد!

- انتخاباتی

+ نوشته شده در  88/03/27ساعت 1:38  توسط قـ‌اصــــــــــدک  | 

یادداشت بفرمایید :دی

۱. این انتخابات و سیاست برای ما نون و آب نمیشود .
۲. تقریبا هر جا رفتم و مطلبی خوندم یک صفحه کامنت نوشتم و ثبت نکردم و تنها برای خودم نگه داشتن.
۳. بنده رسما اعلام میکنم امتحانم رو فردا می افتم و لطفا نگین چرا درست تموم نشد ! :))
۴. قبلا تا یه دردی شروع میشد پناه می آوردم به بلاگفا ! بلاگفا هم این مدت حالمون رو کرد تو قوطی ! کار خودشونه .
۵. عنوان وبلاگ رو باید به این تغییر بدم : " همیشه تلخ ... گاهی شیرین ... "
۶. دارم سعی میکنم بی تفاوت باشم در ظاهر .
۷. از بس شعر واسه نیما خوندم ... این ۳ تا دوست مهربون ، با هم میگن ای بچه جون ، برو مدادرنگی بیار ، رنگی بزن به هر سه مون .
۸. این جانب( :دی ) اعلام میدارم در کنار این همه اتفاقات و سر و صدا ها امیدوارم این امر شخصی و عقایدمون و اختلافات در این مورد باعث نشه دوستی ها به هم بخوره .
۹. سوالی چیزی ؟
۱۰. " و مکرو مکر الله والله خیر الماکرین "
۱۱. نکته : آقا لطفا آخر نظراتون"  "نذارید ، برام بدون معنیه .
+ نوشته شده در  88/03/26ساعت 17:42  توسط قـ‌اصــــــــــدک  | 

آرامش

تو این اوضاع پر از تنش البته نه برای حامیان دکتر که برای حامیان مهندس و سایر کاندیداها ، تنها چیزی که میتونه آرام بخش باشه خوندن شعر و یادآوری اتفاقی ترین هدیه در غیرمنتظره ترین شبهای آخر ماه خرداده .

پس میرم و شعرهای پست مشاعره رو میخونم ... انتخاب هر یک از شعرها بی دلیل نیست .

در دیاری که هنرمند به مطرب گویند
خاک عالم به سر مردم صاحب هنر است
¤
در این دنیا که مردانش عصا از کور می دزدند
من از خوش باوری اینجا محبت جستجوکردم
¤
تا که بودیم نبودیم کسی
کشت ماراغم بی همنفسی
تا که رفتیم همگی یارشدند
تا که خفتیم همه بیدارشدند
قدر این آیینه بدانیم تاهست
نه درآن وقت که اقبال شکست
¤
یک چند یه کودکی به استاد شدیم
یک چند به استادی خود شاد شدیم
پایان سخن شنو که مارا چه رسید
از خاک برآمدیم و برباد شدیم
¤
تا ندانی که سخن عین صوابست مگوی
وآنچه دانی که نه نیکوش جوابست مگوی
¤
روده تنگ بیک نان تهی پر گردد
نعمت روی زمین پر نکند دیده تنگ
¤
دیده ها در طلب لعل یمانی خون شد
یا رب آن کوکب رخشان به یمن بازرسان
¤
یار دبستانی من با من و همراه منی
چوب الف بر سر ما بغض من و آه منی
¤
مپسند که دور از تو برای تو بمیرم
صید تو شدم تا که بپای تو بمیرم
هر عضو زاعضای تو غارتگردلهاست
ای آفت جان بهر کجای تو بمیرم
گرعمر ابد خواهم از آنست که خواهم
آنقدر نمیرم که بجای تو بمیرم
(امیری فیروزکوهی)
¤
ماه من پرده از آن چهره ی زیبا بردار
تا فلک لاف نیاید که چه ماهی دارد
¤
مسلمان گر بدانستي كه بت چيست
يقين كردي كه دين در بت پرستيست
¤
در نوازش نیش ماران یافتن
زهر در لبخند یاران یافتن
¤
قدحی در کش و سر خوش به تماشا بخرام
تا ببینی که نگارت به چه آیین آمد
¤
من نگویم که کنون با که نشین و چه بنوش
که تو خود دانی اگر زیرک و عاقل باشی
¤
رندان تشنه لب را آبی نمی دهد کس
گویی ولی شناسان رفتند از این ولایت
¤
ماه و خورشید به منزل چو به امر تو رسند
یار مهروی مرا نیز به من باز رسان

پ . ن : باشد که ما رستگار شویم و برویم پی درس و مشقمان تا اطلاع ثانوی .

+ نوشته شده در  88/03/25ساعت 12:47  توسط قـ‌اصــــــــــدک  | 

مادر

سلام . تا دوباره این بلاگفا نرفته تو بازی ...

روز مادر رو به همه مادران عزیز مخصوصا مادر مهربون و دوست داشتنی خودم تبریک میگم . این اوضاع اس ام اس هم که هنوز اینجوری قطع و مارو تیر توپر کردن . تبریک هم نمیشه گفت ! هر چی میخام سیاسی نشه انگاری نمیشه . مادر مهربونم دوست دارم و تا همیشه مدیون محبت ها و شب زنده داریهات خواهم بود . منو ببخش به خاطر وضعیتی که این چند روز درگیرش بودیم ولی من هدیه ام رو فراموش نکردم و البته میدونم نه تنها این هدیه بلکه هر کاری هم برات بکنم جبران این همه عشق مادرانه ات نمیشه . ولی به رسم ادب و به پاس زحماتت و برای یادگاری تقدیمت  میکنم . امیدوارم خوشت بیاد .

مامان جونم عاشقشتمممممممممممممممممم .

راستی تو دوستام مامانای مهربونی هم هستن که از همین جا بهشون تبریک میگم : یکی مامان عروسک و یکی هم مامان محمد (دود عود)  . به هستی عزیزم و آبجی خوش خنده عزیزم هم تبریک میگم . راستی تولد آبجی خوش خنده عزیزم و همینطور سالگرد ازدواجشم هم هست که این یکیو خیلی مخصوص بهش و به همسر عزیزش تبریک میگم .

+ نوشته شده در  88/03/24ساعت 15:49  توسط قـ‌اصــــــــــدک  | 

این ایران من است

حالا باید نشست و ۴ سال بعد را تماشا کرد ...

+ نوشته شده در  88/03/23ساعت 17:19  توسط قـ‌اصــــــــــدک 

انتخابات

برای من هم دیگه هیچ فرقی نمیکنه !
+ نوشته شده در  88/03/23ساعت 10:19  توسط قـ‌اصــــــــــدک  | 

وطنم پاره تنم

کاری ندارم به مباحث سیاسی ...
مردم انگاری زنده شدن ، بعد از ۴ سال !
انگاری عید شده . مهم همین تازه شدنه س .
ایران خاکستری ، رنگ رنگ شده ، شاد شده .
وقتی توخیابون میرم و این همه شوق و شور میبینم ، همه جور آدمی ، کوچیک و بزرگ ... موافق و مخالف ، با همه تناقضا و راست و دروغا که سعی در حل مشکلات  ایرانمون دارن ، بیشتر دوستشون دارم . بیشتر از هر حس دیگه ای ، فکر میکنم حس وطن پرستی بیدار شده و همین حس میتونه ایران رو نجات بده .

حتی همین نیما میگه منم دستبند میخوام . نمیدونه چیه . براش یه دستبند از پارچه ها به دستش میبندم . نمیدونه چه خبره  ولی میدونم عاشق دنیای رنگارنگه .

بچه ها هم جتی فرق ایران خاکستری و ایران رنگی رو میفهمند .

 دل . ن : تداخل امواج رخ داده باز ...

+ نوشته شده در  88/03/20ساعت 19:14  توسط قـ‌اصــــــــــدک  | 

تشکر - تجربه - سوپ کلم - ماماااااااااااان !!!!

۱ -->  مشاعره تو پست قبلی یه پستی بود که همیشه فکرش تو سرم بود و باید یه روزی عملیاتیش میکردم تا ببینم چه میشه . اهدافش بیشتر مثبت بود و در جهت یادگیری . هم سرگرمی هم اینکه با خوندن شعرها ، مفاهیم و معناش به ذهنمون بیاد . خدای نکرده قصدم وقت تلف کردن نبود و اگر واقعا اینجوری شده معذرت میخوام . هدفم خارج شدن از نوعی روزمرگی وبلاگی بود و ایجاد فضای جدیدی برای فکر و تمرین ذهن . استفاده از کتاب های شعر و خواستن برای رسیدن به برد . هدفم یافتن میزان علاقمندی به این جور مباحث بود . (از برنامه های فرهنگی  من در دولت n ام میباشد ). به من رای بدهید . هدفم خلق ایده های جدید بود ، شاید هم به نوعی ایجاد شور و انگیزه برای جست و جو .

خلاصه آقا هدفم خیر بود .

۲ -->  امروزم که رفتیم به سلامتی یه کاسه سوپ کلم* رو ظرف ۱ ساعت و نیم سر کشیدیم و الان اندکی خشنود(!) هستیم . البته بماند که در خوردنش اندکی زیاد بی دقتی نمودیم و این شد مایه پشیمانی . باشد تا درس عبرتی شود برای سوپ کلم های بعدی .

۳ -->  آقــــــــــــــــــــــــــا بازم یه خبر یه خبر . دارم خاله یه نی نی کوشولو موشولو میشم . هورااااااااااااااااا . نمیگم کیه فعلا :دی

۴ -->  میگم ماشین حسابتو بیار : بزن ...
۵،۰۰۰،۰۰۰
ضرب در ...
۱۵۰۰
چقدر شد؟ 
چقدر  ؟؟؟؟؟
نه بابااااا !!!!؟  
اونوخ چقدش میرسه به ده نمکی ؟ چقدرش به موسسه هنری سیما هفت ؟ چقدش به من ؟  

*: فکر کنم نیوتن بود چون میگن کودن بوده . میگفته امتحان دادن عین خوردن سوپ کلم تهوع آوره . البته من منظورم نبود که منم کودنما ! واسه خودم یه پا نیوتنم :دی

+ نوشته شده در  88/03/20ساعت 10:58  توسط قـ‌اصــــــــــدک  | 
مطالب قدیمی‌تر