تبليغاتX
خاطرات قاصدک

خاطرات قاصدک

کرم نما و فرود آ که خانه خانه توست

نقطه چین تا خدا ...

                                          هیس ! 
                                                گوش کن .... 
                      
                                          همین .
+ نوشته شده در  88/08/04ساعت 1:5  توسط قـ‌اصــــــــــدک  | 

عاشقانه ها

عکس "

هیچیمون عین آدمیزاد نیست ...
حتی عشقمون !
همیشه عین سگ و گربه* به جون هم میپریم .
اصلا سگ و گربه ها مگه عاشق هم میشن ؟

به خودم : مثه اینکه دنده م میخواره !
*:دور از جون شما

۸۸/۰۶/۲۷ ساعت ۶ تا الانِ صبح(۸:۱۹) : اینترنت ذعالی/زعالی - بلاگفا هم قاط بزنه - قصد کرده باشی کامنتارو جواب بدی ... بعد از یک ماه ساعت ۸ صبح رو هم درک کردم .

+ نوشته شده در  88/06/24ساعت 12:9  توسط قـ‌اصــــــــــدک  | 

تحقیقات نشان میدهد که ...

"عکس "
هی میگم میخوام برم بمیرم ، اینا نمیذارن

در داشنگاه کبمریج انگلتسان تقحیقی روی روش خوادنه شدن کملات در مغز اجنام شده است که مخشص می کند که مغز انسان تهنا حروف اتبدا و اتنها ی کلمات را پدرازش کرده و کمله را می خاوند.به هیمن دلیل است که با وجود به هم ریتخگی این نوتشه شما تواسنتید آن را بخاونید.

پ . ن :حالا هی غلط املایی بگیرین :دی .
پ . ن ۲ : اگه دیر به دیر میام پیشتون معذرت میخوام چون وقتم کمه .در عکس کاملا مشهوده که چرا !

+ نوشته شده در  88/06/22ساعت 19:32  توسط قـ‌اصــــــــــدک  | 

پشّه


پشّه هم شد خاطره ؟ اصلا این موجود ، میتونه لطیف باشه ؟ میتونه با او نیش هایی که میزنه خاطره ساز باشه ؟ اصلا کسی میتونه پشه رو دوست داشته باشه ؟ حالا این موجود شده خاطره ! نیش میزنه ...

پ . ن : به پیوست چند عکس هم فرستاده میشود .
پُست فِرت .

 

+ نوشته شده در  88/06/12ساعت 3:16  توسط قـ‌اصــــــــــدک  | 

قاصدک

همه ی این هزار حرف نگفته ،
این هزار شعر نسروده ،

همه ی این هزار قاصدک سپید

قاصدان هزار "دوستت دارم" -نگفته -

که با تفرق ابدی

تنها یک فوت فاصله دارند ،

نثار تویی که به فروتنی "نیستی"

در تک تک سلول های روح من

لانه کرده ای  .

                            

                                                               " مصطفی مستور"

+ نوشته شده در  88/06/08ساعت 1:38  توسط قـ‌اصــــــــــدک  | 

و باز هم از ماجراهای من و نیما

نیما رو که خاطرتون هست ... همینطور میزان عشق و علاقه ش به من و من به اون هم ... 

دیشب که برای تبریک ِتولد ِخواهری ، بعد از افطار اومده بودن خونه مون ... خیلی آروم و نجیب شده بود ، مثه یه گل پسر ، خان پسر ، یه پسری که اگه میدیدنش میگفتین :" این نیما که خیلی هم آقاس !!!  کی میگه شیطونه و از دیوار صافکاری بالا میره ... ؟؟!!!! "

خلاصه اینا رو گفتم که بگم خیلی آروم شده بود ... اومد و رو به خواهری ایستاد و کادوی تولدشو رو بهش داد و گفت : " تبلدت مبارک ... جون " و بعد هم خواست فرار کنه که من گرفتمش و کلی جیغ ویغ کردم و عشقولانه از خودم در وکردم و بوسیمدش که چقدر قشنگ و مودب شده این گل پسر ...

بعد از اینکه صدای خوشی من به همه رسید ، مامانش اومد و گفت میدونی چی شده ؟!!! ... و یواشکی بدون اینکه نیما بفهمه تعریف میکنه که ... :

"وقتی این کادو رو دادم به نیما که بده به خواهریت ... گفته نه خیرم ! تولد مرضیه جونه ! و منم بهش گفتم که نه امروز تولد خواهریشه و تولد مرضیه جون بعدا براش کادو میگیریم ..."

 و خلاصه از نیما اصرار و از مامانش انکار ...
که آقا بغض میکنه و میگه نخیر و میزنه زیر گریه ...
حالا بیا و درستش کن !
و بعد هم با کلی وعده و وعید راضیش میکنن که تولد مرضیه جون براش جدا یه کادو میگیریم ...
و اینجور میشه که آقا بعد از یه دست گریه اساسی آروم میشه و ساکت و مودب و میاد کادو رو به خواهری میده ...
ولی دلش راضی نمیشه و خلاصه برای اینکه خوشحالش کنیم اینجوری وانمود میکنیم که تولد منه ولی دیگه کار از کار گذشته و آقا میفهمه که اینا همه ش دیگه الکیه و واقعا تولد مرضیه جونش نیست  ! با این حال کادوی تولد ِخواهریو ازش میگیره و میده به من !

بعد هم دیدم اومده به من میگه ... مرضیه جون کادوتو گذاشتم تو کُمُدِت ، درشو قفل کردم و کلیدشو قایم کردم که هیچ کی نره برداره  .

 

 

ببخشید طولانی شد ولی دلم میخواست این رو اینجا بنویسم تا یادم بمونه ....

+ نوشته شده در  88/06/02ساعت 14:43  توسط قـ‌اصــــــــــدک  | 

...

ستاره  / اعتیاد / دریچه / پرسش / گلدان / رنگ /  اتفاق / عبور / نامطمئن / سپردن / راه / هویت / من / گریستن / جدایی / بودن / شب / دعوت / رویا / سراغ /خواستن / زمان / مدار / دانه / فانی / تو /جستجو / باد / انگیزه / نیاز / فنا / استعفا / مستی / شور / عشق / اصل / ریشه / پندار / قلم / مهربانی / ...



این همه واژه !
این همه احساس !
این همه اتفاق ...

زبانم و فکرم و کلامم قفل شده !

بهانه ای باید ...
تا رنگ بگیرند ،
تا روح ببخشند ،
تا ساز بسازند ،
تا کوک نمایند ،

بهانه ای باید ! 

+ نوشته شده در  88/05/29ساعت 15:5  توسط قـ‌اصــــــــــدک  | 

اهلی کردن یعنی چه ؟

اصلا اهمیت ندارد که مضمون این پست با پست همسایه تقریبا تقریبا یه جور در اومده ...
موجی هست که همه جا رو فرا گرفته ...

"

 ...
شاهزاده کوچولو دوباره درآمد که: -خوشگلید اما خالی هستید. برای‌تان نمی‌شود مُرد. گفت‌وگو ندارد که گل ِ مرا هم فلان ره‌گذر می‌بیند مثل شما. اما او به تنهایی از همه‌ی شما سر است چون فقط اوست که آبش داده‌ام، چون فقط اوست که زیر حبابش گذاشته‌ام، چون فقط اوست که با تجیر برایش حفاظ درست کرده‌ام، چون فقط اوست که حشراتش را کشته‌ام (جز دو سه‌تایی که می‌بایست شب‌پره بشوند)، چون فقط اوست که پای گِلِه‌گزاری‌ها یا خودنمایی‌ها و حتا گاهی پای بُغ کردن و هیچی نگفتن‌هاش نشسته‌ام، چون او گلِ من است.
و برگشت پیش روباه.
گفت: -خدانگه‌دار!
روباه گفت: -خدانگه‌دار!... و اما رازی که گفتم خیلی ساده است:
جز با دل هیچی را چنان که باید نمی‌شود دید. نهاد و گوهر را چشمِ سَر نمی‌بیند.
شاهزاده کوچولو برای آن که یادش بماند تکرار کرد: -نهاد و گوهر را چشمِ سَر نمی‌بیند.
-ارزش گل تو به قدرِ عمری است که به پاش صرف کرده‌ای.
شاهزاده کوچولو برای آن که یادش بماند تکرار کرد: -به قدر عمری است که به پاش صرف کرده‌ام.
روباه گفت: -انسان‌ها این حقیقت را فراموش کرده‌اند اما تو نباید فراموشش کنی. تو تا زنده‌ای نسبت به چیزی که اهلی کرده‌ای مسئولی. تو مسئول گُلِتی...

شاهزاده کوچولو برای آن که یادش بماند تکرار کرد: -من مسئول گُلمَم .

... "

تکرار کن ! تو مسئول گُلت هستی ... 


دل . ن : نمیخوام بهش فکر کنم ولی نمیشه ... دلم دنبال بهونه ست ... و ... شب بخیر ...

+ نوشته شده در  88/05/27ساعت 23:8  توسط قـ‌اصــــــــــدک  | 

همین ...:)


یه لیوان آب خنکــــــــــــــــــــــــــــــ میخوام ...
+ نوشته شده در  88/05/25ساعت 1:23  توسط قـ‌اصــــــــــدک  | 

بیدار شو بیدار ...


فکرش اصلا اینجا نیست ! قبلا هم نبوده و شاید هیچ وقت هم اینجا نباشه .
فکرش دست خودش هم نیست . اختیارش را از دست داده .
افسارش از دستش در رفته ! یک هو میبینی رفته است اون بالا ! اون دور دورا ! اون جا !
فکرش دیگه فکر نیست  ! اونقدر که رفته بالا شده رویا ! شده دست نیافتنی و اون چیزیکه شد دستنیافتنی عزیز تر میشه .
فکرش زده به سرش ! خیالباف شده ! با این کلاف های رنگی هی میبافه ! هی میبافه! هی میبافه ! کسی هم نمیخره تشون .
به گوشش هم نمیره که آخرش که چی !
خسته که میشه یه فنجون قهوه سفارش میده و صدای این آهنگ عاشقانه فرانسوی هم که دیگه ...
توی گوشش میزنم اما اصلا انگاری که نمیفهمه ! میبافه میبافه میبافه !
بیدار شو ...
بیدار .

دل . ن :
دلی خواهم که از او درد خیزد
بسوزد عشق ورزد اشک ریزد
...
صفای خاطر دل ها ز درد است
دل بی درد همچون گور سرد است

+ نوشته شده در  88/05/24ساعت 12:9  توسط قـ‌اصــــــــــدک  | 

هر چه هستی باش ، باش !


با توام 
ای لنگر تسکین !
ای تکانهای دل !
ای آرامش ساحل !
با توام
ای نور !
ای منشور !
ای تمام طیفهای آفتابی !
ای کبود ِ ارغوانی !
ای بنفشابی !
با توام ای شور ، ای دلشوره ی شیرین !
با توام
ای شادی غمگین !
با توام
ای غم !
غم مبهم !
ای نمی دانم !
هر چه هستی باش !
اما کاش ...
نه ، جز اینم آرزویی نیست :
هر چه هستی باش !
اما باش!

پ . ن : تمام حرفم از زبان قیصر عزیز .
پ . ن ۲ : امشب آسمون شب شهاب بارونه .  کاش یکی منو با خودش میبرد تو دل کویر :( .
پ . ن ۳ : آهنگ salut از Joe Dassin : به قول دوستی  این آهنگ با یه قهوه ی تلخ فرانسوی کنار یه پنجره ی تو یه شب پاییزی که ناودون دل تنگی رو با بارون ضرب گرفته روی یه صندلی راحتی میچسبه .صبر کنید تا لود بشه .
پ . ن  مخاطب خاص : بابایی نگار از اینکه تونستی پیش نیاز بابایی بودنت رو پاس کنی از صمیم قلبم بهت تبریک میگم .

+ نوشته شده در  88/05/21ساعت 22:26  توسط قـ‌اصــــــــــدک  | 

عشق را

عشق را
 می گویم
 باید این حادثه را
 از نگه سبز تو
آغاز نمود
 عشق را
 باید
 از زمزمه
بارش چشمان تو
 با واژه احساس
سرود
 و در این
 قدرت دریایی تو
 کشتی توفان زده را
 در دل امواج
سپرد
به تب حادثه غرق شدن
مردن و آغاز شدن
 به هم آوایی قلب دو پرنده
 به سبکبالی اوج
 دل سپردن
به شب هم نفسی
راغب پرواز شدن
 آری
عشق را
 باید ابراز نمود
 عشق را
 باید گفت

" ترانه جوانبخت "

پ . ن : کاش همه درد ها با یه آمپول مسکن ، تسکین پیدا میکرد .
پ . ن ۲ : با اجازه یه ذررره پررویی کردم .

+ نوشته شده در  88/05/19ساعت 22:22  توسط قـ‌اصــــــــــدک  | 

برزک-نیاسر

جای همگی واقعا خالی . این ۲-۳ روز زدیم به کوه و دشت و دمن و بیابون و رودخونه و چشمه .


اگر دوست داشتن ِ تو
را فریاد بزنم
تاب نمی آورد این کوه ِ مقابل!*

بقیه عکس ها در  ادامـــــــــــــــه مطلب .

* : از وبلاگ غیرممکن است ! 

بعدا نوشت :  دلم عجیب هوای قالب های خود بلاگفا رو کرده بود .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  88/05/17ساعت 19:2  توسط قـ‌اصــــــــــدک  | 

مبعث

ستاره ای بدرخشید و ماه مجلس شد
دل رمیده ی ما را انیس و مونس شد
نگار من که به مکتب نرفت و خط ننوشت
به غمزه مساله آموز صد مدرس شد

عید مبعث به همه مبارک باشه .

+ نوشته شده در  88/04/29ساعت 1:28  توسط قـ‌اصــــــــــدک  | 

امام رضا

برای چند روز میرم مشهد .
یعنی میریم مشهد .
اینجا از تک تکتون خدافظی میکنم .
حلالم کنید .
نمیدونم چی بگم ،
ولی میدونم که خیلی خوشحالم ...

پ . ن : البته میام منزلتون برای خداحافظی .

+ نوشته شده در  88/04/09ساعت 1:15  توسط قـ‌اصــــــــــدک  | 

ماجراهای من و نیما - نقاشی و بعد ماسک گارفیلدی

سلام. خوب دیگه تصمیم گرفتم مثل سابق از خاطراتم ، ماجراهام با نیما ، از حاج آقا و ساتورش و .... بگم . دیگه به اندازه کافی اعصاب خورد شده از همه چه موافق چه مخالف .

نیما که معرف حضور خواننده های قدیمی وبلاگ هست ، برای جدیدا میگم . نیما یه پسر شیطون بلای با مزه است که سال دیگه میخواد بره پیش دبستانی . نیما داداشم نیست . پسر دختر عمه م هست که از اونجا که ما خیلی با هم روابط نزدیکی داریم با ما خیلی صمیمی هست و دوسمون داره . شیطونه و از بچگی ش تا الان هیچ چیزی از دستش در امان نبوده . وقتی میاد خونمون همه ابزار و وسایل را در ارتفاعات قرار میدیم . الان که یه کم بزرگتر شده میشه باهاش حرف زد و مهم اینه که باهاش حرف بزنی و متقاعدش کنی نه اینکه فقط بهش بگی این کار رو نکن یا به فلان وسیله دست نزن . مسولیت پذیره و برای اینکه بتونی کاری کنی که دست از سر یه موضوعی برداره یا سر و صدا نکنه کافیه یه مسولییت بهش بسپری و ....

خوب خیلی توضیح دادم .

مامان بابای نیما رفتن مکه (خوش به سعادتشون). دیروز هم نیما و داداشش از صبح خونه ما بودن . یادتونه گفته بودم یه ترفند برای ساکت کردن و نشوندش یه جا به ذهنم رسید و اونم دیدن کارتون بود ! ولی الان باید کنترلش کرد چون زیاد دیدن کارتون براش خوب نیست . خوب طبق معمول باید یه فکر میکردم که بی خیال کامپیوتر و کارتون دیدن بشه و این شد که ایده نقاشی گارفیلد به دلیل علاقه ش به گارفیلد به ذهنم رسید .

نشوندمش کنار خودم و شروع کردم به کشیدن نقاشی گارفیلد که بعدش آقا رنگش کنه ( که متاسفانه مشکلش اینه که میگه خسته میشم و این تو این جور بچه ها زیاد دیده میشه) . خلاصه نشستیم به کشیدن و نیما هم نگاه میکرد . عکس اولیه که بنده در حال طرح زدن هستم رو نیما ازم گرفته ( اتفاقی و من اصلا نفهمیدم ولی یه جورایی هنری گرفته)

بعدش نقاشی که تکمیل شد سیاه سفیدشو اسکن کردم و دادم بهش که رنگ کنه ! شرط دیدن کارتونOggy ، رنگ آمیزی این نقاشی بود که آقا زحمت کشید یه رنگ زرد زد تو نقاشی و گفت رنگ کردم ! اما باز هم موفق نشد به دیدن کارتون ! داداشش که ذوق کرده بود نشست به رنگ امیزی و گفت واااای چقدر من رنگ کردن دوست دارم ( بچه م تازه یادش اومده  ) که بعد از رنگ آمیزی تصویر باز اسکن کردم و شد عکس سومی .

 اما باز نیما نتونست امتیاز برای دیدن کارتون بگیره ... و خلاصه تا عصر که دیدم گناه داره واسه ش فیلمو گذاشتم . بعد از دیدن کارتون هم به هزار کلک و بازی خوابوندیمش ! تازه به داداشش میگفت بگیر بخواب مرضیه جون میخواد بخوابه !(ای خدااااااااا )

وقتی بیدار شد گفتم نیما میخوای گارفیلد بشی و شعرشو بخونی ؟ گفت بله و کلی هم ذوق کرد . اما بازم شرط داشت و اونم تمیز کردن آشپزخونه بود ! ۱ ساعتی بهم کمک کرد و بعد نشستیم به درست کردن ماسک گارفیلد (چون حریفش نشدم رنگ کنه که !) .

خدا رو شکر وسیله کاردستی همه چیز دارم . با این دکمه قابلمه ای ها و نخ (چون تجربه کش خوب نبوده پاره میشه !) ماسک گارفیلد ما درست شد و نیما شد یک عدد گارفیلد که راه میرفت و شعر توی فیلم گارفیلد رو میخوند ...

صبح شده توی باغ
اما توی اتاق
هنوز توی خوابه
این گربه چاق

میخونه باز بلبل
بیدار شه این تپل
اما بازم به آب
میده دسته گل
میده دسته گل

صبح که بیدار میشه
میده خودشو کش
به خیال خودش
می کنه ورزش
می کنه ورزش


نه آوازی سر میده
نه کسی خبر میده
نزدیک افتاد بهتون
اسمش گارفیلده
اسمش گارفیلده

تموم شد  .

پ . ن : از خودم تعریف کردم

بعدا نوشت : برگشتیم به قالب اصلی که همه چی از اینجا شروع شد :) منظورم تغییر قالب .

+ نوشته شده در  88/04/08ساعت 2:43  توسط قـ‌اصــــــــــدک  | 

عجب صبری خدا دارد

عجب صبری خدا دارد
عجب صبری خدا دارد !
اگر من جای او بودم
همان یک لحظه ی اول ،
که اول ظلم را می دیدم از مخلوق بی وجدان،
جهان را با همه زیبایی و زشتی،
بروی یکدگر ویرانه می کردم.
***
عجب صبری خدا دارد !
اگر من جای او بودم
که در همسایه ی صدها گرسنه، چند بزمی گرم عیش و نوش می دیدم،
نخستین نعره ی مستانه را خاموش آن دم،
بر لب پیمانه می کردم.
***
عجب صبری خدا دارد !
اگر من جای او بودم
که می دیدم یکی عریان و لرزان، دیگری پوشیده از صد جامه ی رنگین،
زمین و آسمان را
واژگون، مستانه می کردم.
***
عجب صبری خدا دارد !
اگر من جای او بودم
نه طاعت می پذیرفتم،
نه گوش ار بهر استغفار این بیدادگرها تیز کرده،
پاره پاره در کف زاهد نمایان،
سبحه ی صد دانه می کردم.
***
عجب صبری خدا دارد !
اگر من جای او بودم
برای خاطر تنها یکی مجنون صحراگرد بی سامان
هزاران لیلی نازآفرین را کو به کو،
آواره و دیوانه می کردم.
***
عجب صبری خدا دارد !
اگر من جای او بودم
به گِرد شمع سوزان دل عشاق سرگردان،
سراپای وجود بی وفا معشوق را،
پروانه می کردم.
***
عجب صبری خدا دارد !
اگر من جای او بودم
به عرش کبریایی، با همه صبر خدایی
تا که می دیدم عزیز نا بجایی، ناز بر یک ناروا گردیده خواری می فروشد،
گردش این چرخ را
وارونه بی صبرانه می کردم.
***
عجب صبری خدا دارد !
اگر من جای او بودم
که می دیدم مشوش عارف و عامی ز برق فتنه ی این علم عالم سوز مردم کش
به جز اندیشه ی عشق و وفا، معدوم هر فکری،
در این دنیای پر افسانه می کردم.
***
عجب صبری خدا دارد !
چرا من جای او باشم؟
همین بهتر که او خود جای خود بنشسته و تاب تماشای تمام زشتکاری های این مخلوق را دارد!
وگرنه من به جای او چو بودم،
یک نفس کی عادلانه سازشی
با جاهل و فرزانه می کردم.
عجب صبری خدا دارد ! عجب صبری خدا دارد !
معینی کرمانشاهی

+ نوشته شده در  88/03/31ساعت 16:46  توسط قـ‌اصــــــــــدک  | 

خروس

خروس بزرگ شده دیگه واسه خودش خروسی شده ! میزنه زیر آواز واسه ت میخونه آی همچین یاد روستا و خونه مادربزرگه و صبحونه صبح زود و اینا می افتی . اما یه چیزی واسه ما خیلی تعجب برانگیزیه ! شما تا حالا مرغی دیدین قوقولی قوقو کنه ؟! احتمالا ندیدین و اصلا نشنیدین . حالا چه ربطی به خروس داشت ؟! میگم ... آخه این خروس ما قدقد میکنه !!! مواقعی که میخواد بریم سراغش و داره خودشو لوس میکنه یهو میبینی صدای قدقدش خونه رو برداشته !!!! حالا شما خروسی دیدن که قد قد کنه ؟

البته بنده فکر میکنم که چون جوجه ماشینی بوده اینجوری شده ولی خوب اینهمه جوجه ماشینی داریم که بزرگ میشن و خروس میشن ولی قدقد نمیکنن !!!!!!

و اینگونه بود که بر تعجب همگان روز به روز افزوده شد ! یاد اون کلیپ دانشمند می افتم و صحبتاش راجع به مرغ و خروس .خاطرتون هست دیگه ؟

پ . ن : اهداف بالاتری برای گذاشتن این پست بود . بگید ببینم متوجه شدین یا نه

+ نوشته شده در  88/03/27ساعت 12:19  توسط قـ‌اصــــــــــدک  | 

مادر

سلام . تا دوباره این بلاگفا نرفته تو بازی ...

روز مادر رو به همه مادران عزیز مخصوصا مادر مهربون و دوست داشتنی خودم تبریک میگم . این اوضاع اس ام اس هم که هنوز اینجوری قطع و مارو تیر توپر کردن . تبریک هم نمیشه گفت ! هر چی میخام سیاسی نشه انگاری نمیشه . مادر مهربونم دوست دارم و تا همیشه مدیون محبت ها و شب زنده داریهات خواهم بود . منو ببخش به خاطر وضعیتی که این چند روز درگیرش بودیم ولی من هدیه ام رو فراموش نکردم و البته میدونم نه تنها این هدیه بلکه هر کاری هم برات بکنم جبران این همه عشق مادرانه ات نمیشه . ولی به رسم ادب و به پاس زحماتت و برای یادگاری تقدیمت  میکنم . امیدوارم خوشت بیاد .

مامان جونم عاشقشتمممممممممممممممممم .

راستی تو دوستام مامانای مهربونی هم هستن که از همین جا بهشون تبریک میگم : یکی مامان عروسک و یکی هم مامان محمد (دود عود)  . به هستی عزیزم و آبجی خوش خنده عزیزم هم تبریک میگم . راستی تولد آبجی خوش خنده عزیزم و همینطور سالگرد ازدواجشم هم هست که این یکیو خیلی مخصوص بهش و به همسر عزیزش تبریک میگم .

+ نوشته شده در  88/03/24ساعت 15:49  توسط قـ‌اصــــــــــدک  | 

این ایران من است

حالا باید نشست و ۴ سال بعد را تماشا کرد ...

+ نوشته شده در  88/03/23ساعت 17:19  توسط قـ‌اصــــــــــدک 

تنهایی - شادی - غم -

تنهایی ، آدم را

حشره شناس می کند !

...

حتی نایاب ترین عنکبوت های دنیا هم

در اتاق من ، تار تنیده اند !!!

" میلاد تهرانی "

دل . ن : همیشه که شادی نیست ، غم و دلتنگی هم هست . 
گاهی  وقت ها باید غم هم باشد تا شادی خودنمایی کند . باز هم خوشحالم و راضی .


یعنیا ! موسوی عاشقتـــــــــــــــــــــم .

+ نوشته شده در  88/03/17ساعت 23:22  توسط قـ‌اصــــــــــدک  | 

1 - 2 - 3

۱ -  مامان شدمممممم ! تعجب نکنید !!! یه دختر دارم شاه نداره ، از خوشگلی تا نداره   ...  این شما و این دخمل من زی زی . من تو وب هم عمه هستم ، هم خاله ، هم آبجی ، هم دوست جون . خواهر زاده دارم ، برادر زاده هم دارم و حالا شدم مامان . دلم خواست اینجا بگم .

۲ - رسما دستبند سبزم رو به نشانه حمایت از جناب مهندس میر حسین موسوی میبندم .

۳ - این عکسارو دوست میدارم  :





+ نوشته شده در  88/03/17ساعت 0:45  توسط قـ‌اصــــــــــدک  | 

آبنبات

دیشب با یه دوست عزیز چت میکردم ... برام این عکسو فرستاد . یادش بخیر چقدر از این آبنباتا دوست داشتم بیشتر از هر شکلات دیگه ای ! وقتی دیدم دلم بیشتر خواست ... :((

کسی از نامبرده اطلاعی داره . اینم عکسش ... :دی

ye alame chaclate vase ghasedak e azizam

رفته بودم بیرون . یهو کودک درونم دلش از این شانسی ها خواست . منم براش یه ویزویزک خریدم . تو ویز ویزک ۳ تا teddy bear و ۱ هاپوی خوشگل بود . تا دیشب همه رو قایم کرده بودم که به بچه های فامیل هر وقت میان خونه مون هدیه بدم . ولی دیشب تصمیم گرفتم یکشیون رو بذارم رو میز جلو چشممم  :دی جالبه که اینا هم رنگاشون اتفاقی (!) خاصه :دی

در ضمن بک گراند رو دارین :دی
پ . ن : در مورد اجرایی کردن مهمونی وبلاگی هنوز هم منتظر نظرات شما هستم . پاسخ نظرات پست قبلیو هم دادم .

+ نوشته شده در  88/03/10ساعت 13:3  توسط قـ‌اصــــــــــدک  | 

مثل وقتایی که میخوایم بریم سفر ...
قبلش خونه رو مرتب و منظم میکنیم ، آب و گاز و برق و تلفن و اینا رو چک میکنیم ...
کلید میدیم به یه فرد مطمئن که هر روز بیاد چراغ روشن کنه و گلا رو آب بده  ...

...

پ . ن : واسه مهمونی دوره ای وبلاگی بازم فکر کنید که چه طوری میشه عملیش کرد .

+ نوشته شده در  88/03/09ساعت 17:5  توسط قـ‌اصــــــــــدک  | 

آدما میدونن یه روزی میمیرن اما یادشون میره !

  1. بازم این ذهن بیش فعال من به جای اینکه روی کارش متمرکز بشه حواسش به یه کار دیگه پرت شد ! حالا مگه ول میکنه ! بعدا میگم چی !
  2. جلسه دوم کلاس زبان هم به خوبی پیش رفت . مدتها بود بیش از ۵ دقیقه انگلیش صحبت نکرده بودم . دیروز ۱ ساعت و نیم حرف زدیم !
  3. "پروژه " کلمه قلمبه سلمبه اییه ! یه کم چون از تمرین معمولی سخت تره میگیم "پروژه " ولی همون تمرینه ! اما از تمرین یه کم تمرین تره ! بهتره بگم " مینی پراژکت ".
  4. فیلم "محیا " رو دیدم ! استادم گفته بود فیلم زبان اصلی هم ببین منم چون خیلی بیش فعالم :دی رفتم فیلم فارسی دیدم :))
    از بس شستن مرده دیدم برام شده روتین زندگی ... در عرض ۲سال وقتی ۱۰-۱۲ نفر از نزدیکترین افراد زندگیتو از دست بدی مرگ دیگه عادی میشه ! ازش حتی نمیترسی . دیگه چه برسه به شستن و کفن کردن ...
    اما دیروز با یدن اون فیلمه دوباره ترس ورم داشت ! " آدم باید جوری زنگی کنه انگار ۱۰۰ سال زنده است " و جای دیگه میگه : " آدم باید جوری زندگی کنه که انگار یه ثانیه دیگه میمیره "  ... خوب نبودم ! خوبی نکردم ! خوب حرف نزدم ! رنجوندم ! دروغ گفتم ! حتی به خودم ! غیبت کردم ! کار خیر هم کردم اما وقتی بذاری تو کفه ترازو ، بار گناهام سنگین تره !
    خدا آخر و عاقبتم رو ختم به خیر کنه ! میترسم ، خیلی میترسم !
  5. آی وقتی استَتوس این بشر رو میبینم حرسم میگیره ! میخوام خفه ش کنم .

نیستم.به زودی با یه سری از کارآیی که انجام دادم به قول استاد یه کار حیثیتی ، در یکی از شاخه های علمی ، انفجاری ایجاد خواهیم کرد :دی

+ نوشته شده در  88/02/17ساعت 13:27  توسط قـ‌اصــــــــــدک 

خروووووووووس - جوشش ... کوشش

آی بمیرم برای این خروسم ! میخواد قوقولی قوقو کنه بچه م صداش در نمیاد ! داره سعی میکنه ! واسه خودش داره خروسی میشه ها ! دیگه باید به یه سرو سامونی برسه  . یعنی میشه من اون روزو ببینم ؟

نمیدونم چرا حرفم نمیاد با اینکه خیلی حرف دارم برای گفتن ! کلی اتفاق ، کلی خاطره . تا میخوام بنویسم نمیشه ! یا حرفم نمیاد یا اگر اومد ، دچار خود سانسوری مزمن میشم ! سزارین ادبی هم جواب نمیده ! به قول استاد عزیز ی باید هم جوشش باشه هم کوشش ! برای من گاهی وقتا جوشش هست ، کوششش نیست و گاهی وقتا کوشش هست اما جوشش ، رویش ، زایش و اینا نیست . الان دارم سعی میکنم (همون کوشش) که یه چیزی بنویسم (همون جوشش ) . از اتفاقات روز مره میگم تا ببینم به کجا میکشه ...

دیشب که نیما کوچولوی عشق من خونه ما بودن ، من به دلیل سر درد و به هم خوردن یه برنامه ای ، خوابیدم ، البته خواب که نه ، بیدار خواب بودم . وقتی نیما اینا میخواستن برن خونه شون ، تو خواب و بیداری شنیدم که مامان نیما داره بهش میگه که نرو تو اتقا مرضیه جون خسته س ، خوابیده ... و نیما هم طبق معمول گوش به حرف نمیده و میاد بالا سرم و با صدای آروم میگه :"مرضیه جون بوست کنم ..." که من بیدار میشم و نیما میگه بذار بوست کنم . منم میبوسمش و بهم میگه :"شب بخیر مرضیه جون " و یواش از اتاق میره بیرون . سر دردم یادم میره و از جام میپرم و تا دم در میرم تا ازش خداحافظی کنم .خداحافظ  نیمای شیطون بلای با مزه من .

از وقتی دیگه نمیرم واسه تدریس ، تقریبا داره همه چی فراموشم میشه . یه اتفاقی افتاد که حالا هرچیم نداشت و شایدم داره و هنوز مشخص نیست ، رفتم کلاس زبان ثبت نام کردم . امشب برای اولین بار در طول ۵-۶ سال اخیر میخوام به عنوان یه زبان آموز بشینم سر کلاس . خیلی هیجان دارم ! وصف ناشدنی !

حالا بذارین اون اتفاق رو بگم . به هر حال یه تجربه س و البته اولین تجربه مهم کاری من . یه دوست خوبی از همین دوستای وبلاگی ( حالا هی به من بگین دوست مجازی چیه ! دوستای مجازی من الان دوستان واقعی من در دنیا واقعی هستند و من واقعا از این موضوع خوشحالم . خیلی دوسشون دارم و خیلی وقتا با اینکه راهشون دور بوده اما نزدیکتر از یه دوست نزدیک بهم لطف داشتن و کمکم کردن .) خیلی خیلی اتفاقی و غیر منتظره باعث شد تا من برای یه مصاحبه کاری برم . حالا نمیگم چه کاری و کجا ! ولی قطعا کار مهم و سنگینی هست . خلاصه اینکه باید به زبان انگلیسی تسلط کامل میداشتم و خوب تو مصاحبه همه چیز به خوبی پیش رفت و ظاهرا نسبت به اونایی که قبلا مصاحبه کرده بودن از همه بهتر هم بودم چون مهارت های دیگه ای هم داشتم که بهش نیاز داشتن . رزومه هم فرستادم . حالا بقیه ش بماند ... ولی این باعث شد تا دلیلی برای تحرک پیدا کنم ، و از رکودی که مدت ها بهش دچار بودم در بیام . صرف نظر از نتیجه که اگرخدا صلاح بدونه مثبته و اگر ندونه منفی که اونم باز یه جواب مثبته !، فقط از این خوشحالم که دوباره افتادم توی جویبار زندگی  ... دوباره جاری شدم !

ملاقات با آقای دکتر هم بسیار خاطره انگیز بود که شاید بعدا تعریف کردم .

 به نظرم جوشید ! اینطور نبود ؟! آخه پست بعدی رو هم نوشتم !
شعار ما : جوشش ، کوشش / حالا برعکس  کوشش ، جوشش !

+ نوشته شده در  88/02/09ساعت 12:59  توسط قـ‌اصــــــــــدک  | 

قارقار

 
به کلاغی گفتند : " اسمت چیست ؟"
گفت :"قار قار".

گفتند :"فامیلی ات چیست ؟ "
گفت : "قار قار".

گفتند : "پدرت کیست؟"
گفت : "قار قار".

گفتند:"از کدام طایفه ای ؟"
گفت : "قار قار".

گفتند:"از کدام کشوری؟"
گفت : "قار قار".

گفتند:"ازکدام سیاره ای؟"
گفت : "قار قار".

و بعد به این نتیجه رسیدند که باید مثل کلاغ ها بود تا همه ی آدمهای روزی زمین را دوست داشت !

 

- : از کتاب " کلاغ "

+ نوشته شده در  88/01/26ساعت 1:47  توسط قـ‌اصــــــــــدک  | 

کلاغم

من کلاغم را خیلی دوست دارم .
برای کلاغم کاکلی قرمز خریدم .
برای کلاغم نوک حنایی و قشنگ خریدم .
برای کلاغم گردنی باریک و بلند خریدم .
برای کلاغم بال و پری رنگین خریدم .
برای کلاغم دمی بلند و زیبا خریدم .
اما کلاغم گفت : 
                       "تو مرا دوست نداری ! "
                       و کلاغ پر زد و رفت !

پ . ن : خیلی حرف توش داره ...

+ نوشته شده در  88/01/25ساعت 1:52  توسط قـ‌اصــــــــــدک  | 

سایه

این ادعای  ارشمیدس جای بسی تفکر داره ! میگفته میتونسته هر سیاره ای رو که بخوایم برامون بیاره زمین ! هر کی گفت چجوری بوده که اینجوری میگفته ؟!

برم یه لیوان چای بیارم با این کلوچه پشمک اعلی ی کاشان کیف دنیا رو ببرم ! بفرمایید ... تا یه کم خنک بشه چند تا عکس میذارممم عشقی !

عاشق این عکس هستم

دلم از اینا میخواد

+ نوشته شده در  88/01/23ساعت 19:41  توسط قـ‌اصــــــــــدک  | 

بوی ماه



در اين مدار كه هم ماه جز غريبي نيست
غريبي تو و من قصه ي عجيبي نيست*

پ.ن : عکاس خوبی هستم؟این عکسو خودم گرفتم  .
پ.ن۲ : فعلا که حرفی ندارم بزنم ! تازگیا خیلی کم حرف شدم :دی
*: از حسین منزوی

توجه: این عکس بدون اعمال هر گونه افکت و جلوه های تصویری گرفته شده . . . دوربینه دیگه !!! :دی

+ نوشته شده در  86/09/05ساعت 16:48  توسط قـ‌اصــــــــــدک  |