تبليغاتX
خاطرات قاصدک

خاطرات قاصدک

کرم نما و فرود آ که خانه خانه توست

اجازه دارم ؟

آنچنان دپسرده ام که هیچ احد الناس اعم از دلقک و غیر دلقک نمیتواند مرا از این حالت در آورد . (شاید به خاطر سوپ کلم است یا به خاطر اینکه فصل امتحاناس )

نفسم را حبس میکنم ، صدای اهنگ ملایمی که همچین غم را از آن ته مه های قلبم بیرون میکشد ، فضای اتاق را فرا گرفته ... نفسم را رها میکنم . با اینکه همیشه این کار باعث میشد اشکم سر نرود ولی اینبار ...

بی خودی اشکم لبریز میشود از کاسه چشمانم ... (خوب گریه کردن خوب است /باعث طراوت چشم میشود)
مثل اینکه باز دلتنگم ... (گاهی وقتا اینجوری دلتنگی میاد سراغ آدم خوب ! )

این روز ها دارم به این فکر میکنم که کی منو میخواد فوت کنه ؟
وقتی یاد اون لحظه می افتم ترس وجودم را فرا میگیره ...(چه سرنوشتی!)

و آنگاه که در آسمان رهـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا شــــــ د مـــــــــــــــ ...

هیچ وقت به قاصدک ها فکر نکرده بودم ...
هیچ وقت به احساسشون ، هیچ وقت به خودشون فکر نکرده بودم .

دل .ن  :  میشود اینجا من هم از این به بعد بدون شنیدن اعتراضی غمگین باشم ؟ آقای داداشی اجازه میدهید ؟ شما چطور ؟ بهارم * شما اجازه میدی ؟ نگارم تو چطور ؟ نیما و علیرضای مهربونم شما اجازه میدین ؟

نمیخوام بهار بیای دستمو از رو صورتم برداری و بگی باز داری گریه میکنی ... نمیخوام تسلیم معصومیتت بشم ...

 

حالا اجازه دارم یا باز میخواین ... ؟ - تازه بعد از این همه وقت متوجه شدم آیکون دل شکستن تو شکلک های بلاگفا نیست -  

از دست تو بهار ، اونجوری نگام نکن خوب ... باشه میخندم  ، چشم  ...

دل . ن :  فکر کنم بدونم الان چم شده ! به خاطر دلمه که شکسته و به خاطر تجربه اولین سوگند و نفرینه . متاسفم که مجبور شدم ... متاسفم .

+ نوشته شده در  88/03/18ساعت 13:0  توسط قـ‌اصــــــــــدک