رستگاری
از این همه ابراز محبت و لطف شما در پست قبلی و البته تبریکات بعدش و نظرات خصوصی و سیل اس ام اس ها و تماس های مکرر
، تشکر مینمایم و امید آن دارم که خداوند متعال در این ماه مبارک و به حق این شب های عزیز ، بر این بنده کوچک نظری کنن و یه کم ما رو سر عقل بیارن گفت و گوی پست قبلی همونطور که گفتم گفت و گوی من و "اون" یعنی مجله موفقیت گرامی بود . دروغم چیه ! باور کنید که خودم گفتم ... خط آخر ... تو اون " پ .ن ۲ " !!!
اِاِاِ میدونین چی شد !؟؟؟! از قصد رنگشو سفید کرده بودم معلوم نشه
... تازه شم نیاین بگین خودم میدونستم .
قال حکیمی فرزانه [:دی] : "وقتی یکی تلاش می کنه که یه ماجرای رو ثابت کنه یعنی داره روی یه حقیقتی ماست می ماله " .
بنده بسیار این سخن را قبول دارم و برای اینکه ثابت کنم که الان ماس مالی نمینمایم ، شما رو ارجاع میدم به مجله موفقیت شماره ۱۷۱ صفحه ۱۲ .
باشد که رستگار گردم :)) .
راستی بچه م نیما !!!! چشمش زدن
بچه م آخرش شیطنت کار دستش داد . وقتی میخواست پله های تو حیاطشون بالا بره چونه ش میخوره به تیزی پله و پاره میشه و خـــــــــــــــــــــون میاد.میبرنش دکتر ... شروع میکنه عزاداری که ای خدا میخواد با قیچی چونه م رو بکنه ! میخواد چونه م رو پاره کنه
و از این حرفا و نمیذاره دکتر بخیه بزنه ... حالام آقا طبق اخبار که هر روز به دستمان میرسد ، چونه ش رو تو دستش گرفته تا یه وقت چونه ش جدا نشه ولی من که میدونم داره به من فکر میکنه :دی.
نهایتا اینکه خدا رحمش کرد .
پ . ن : میبینم که بلاگفا هم برای نوشته هاش رمز گذاشته ...آفرین . یادم باشه ارسال به آینده رو هم بهش یاد بدم . واسه بعدش خوبه :دی










