تبليغاتX
خاطرات قاصدک

خاطرات قاصدک

کرم نما و فرود آ که خانه خانه توست

رستگاری

با سلام خدمت دوستان ، آشنایان و ...   
از این همه ابراز محبت و لطف شما در پست قبلی و البته تبریکات بعدش و نظرات خصوصی و  سیل اس ام اس ها و تماس های مکرر ، تشکر مینمایم و امید آن دارم که خداوند متعال در این ماه مبارک و به حق این شب های عزیز ، بر این بنده کوچک نظری کنن و یه کم ما رو سر عقل بیارن [شما نخندین !] .

گفت و گوی پست قبلی همونطور که گفتم گفت و گوی من و "اون" یعنی مجله موفقیت گرامی بود . دروغم چیه ! باور کنید که خودم گفتم ... خط آخر ... تو اون " پ .ن ۲ " !!!

اِاِاِ میدونین چی شد !؟؟؟! از قصد رنگشو سفید کرده بودم معلوم نشه ... تازه شم نیاین بگین خودم میدونستم .

قال حکیمی فرزانه [:دی] : "وقتی یکی تلاش می کنه که یه ماجرای رو ثابت کنه یعنی داره روی یه حقیقتی ماست می ماله " .

بنده بسیار این سخن  را قبول دارم و برای اینکه ثابت کنم که الان ماس مالی نمینمایم ، شما رو ارجاع میدم به مجله موفقیت شماره ۱۷۱ صفحه ۱۲ .

باشد که رستگار گردم :)) .

راستی بچه م نیما !!!! چشمش زدن بچه م  آخرش شیطنت کار دستش داد .  وقتی میخواست پله های تو حیاطشون بالا بره چونه ش میخوره به تیزی پله و پاره میشه و خـــــــــــــــــــــون میاد.میبرنش دکتر ... شروع میکنه عزاداری که ای خدا میخواد با قیچی چونه م رو بکنه ! میخواد چونه م رو پاره کنه و از این حرفا و نمیذاره دکتر بخیه بزنه ... حالام آقا طبق اخبار که هر روز به دستمان میرسد ، چونه ش رو تو دستش گرفته تا یه وقت چونه ش جدا نشه ولی من که میدونم داره به من فکر میکنه :دی.

نهایتا اینکه خدا رحمش کرد .

پ . ن : میبینم که بلاگفا هم برای نوشته هاش رمز گذاشته ...آفرین . یادم باشه ارسال به آینده رو هم بهش یاد بدم . واسه بعدش خوبه :دی

+ نوشته شده در  88/06/05ساعت 12:38  توسط قـ‌اصــــــــــدک  | 

و باز هم از ماجراهای من و نیما

نیما رو که خاطرتون هست ... همینطور میزان عشق و علاقه ش به من و من به اون هم ... 

دیشب که برای تبریک ِتولد ِخواهری ، بعد از افطار اومده بودن خونه مون ... خیلی آروم و نجیب شده بود ، مثه یه گل پسر ، خان پسر ، یه پسری که اگه میدیدنش میگفتین :" این نیما که خیلی هم آقاس !!!  کی میگه شیطونه و از دیوار صافکاری بالا میره ... ؟؟!!!! "

خلاصه اینا رو گفتم که بگم خیلی آروم شده بود ... اومد و رو به خواهری ایستاد و کادوی تولدشو رو بهش داد و گفت : " تبلدت مبارک ... جون " و بعد هم خواست فرار کنه که من گرفتمش و کلی جیغ ویغ کردم و عشقولانه از خودم در وکردم و بوسیمدش که چقدر قشنگ و مودب شده این گل پسر ...

بعد از اینکه صدای خوشی من به همه رسید ، مامانش اومد و گفت میدونی چی شده ؟!!! ... و یواشکی بدون اینکه نیما بفهمه تعریف میکنه که ... :

"وقتی این کادو رو دادم به نیما که بده به خواهریت ... گفته نه خیرم ! تولد مرضیه جونه ! و منم بهش گفتم که نه امروز تولد خواهریشه و تولد مرضیه جون بعدا براش کادو میگیریم ..."

 و خلاصه از نیما اصرار و از مامانش انکار ...
که آقا بغض میکنه و میگه نخیر و میزنه زیر گریه ...
حالا بیا و درستش کن !
و بعد هم با کلی وعده و وعید راضیش میکنن که تولد مرضیه جون براش جدا یه کادو میگیریم ...
و اینجور میشه که آقا بعد از یه دست گریه اساسی آروم میشه و ساکت و مودب و میاد کادو رو به خواهری میده ...
ولی دلش راضی نمیشه و خلاصه برای اینکه خوشحالش کنیم اینجوری وانمود میکنیم که تولد منه ولی دیگه کار از کار گذشته و آقا میفهمه که اینا همه ش دیگه الکیه و واقعا تولد مرضیه جونش نیست  ! با این حال کادوی تولد ِخواهریو ازش میگیره و میده به من !

بعد هم دیدم اومده به من میگه ... مرضیه جون کادوتو گذاشتم تو کُمُدِت ، درشو قفل کردم و کلیدشو قایم کردم که هیچ کی نره برداره  .

 

 

ببخشید طولانی شد ولی دلم میخواست این رو اینجا بنویسم تا یادم بمونه ....

+ نوشته شده در  88/06/02ساعت 14:43  توسط قـ‌اصــــــــــدک  | 

ماجراهای من و نیما - نقاشی و بعد ماسک گارفیلدی

سلام. خوب دیگه تصمیم گرفتم مثل سابق از خاطراتم ، ماجراهام با نیما ، از حاج آقا و ساتورش و .... بگم . دیگه به اندازه کافی اعصاب خورد شده از همه چه موافق چه مخالف .

نیما که معرف حضور خواننده های قدیمی وبلاگ هست ، برای جدیدا میگم . نیما یه پسر شیطون بلای با مزه است که سال دیگه میخواد بره پیش دبستانی . نیما داداشم نیست . پسر دختر عمه م هست که از اونجا که ما خیلی با هم روابط نزدیکی داریم با ما خیلی صمیمی هست و دوسمون داره . شیطونه و از بچگی ش تا الان هیچ چیزی از دستش در امان نبوده . وقتی میاد خونمون همه ابزار و وسایل را در ارتفاعات قرار میدیم . الان که یه کم بزرگتر شده میشه باهاش حرف زد و مهم اینه که باهاش حرف بزنی و متقاعدش کنی نه اینکه فقط بهش بگی این کار رو نکن یا به فلان وسیله دست نزن . مسولیت پذیره و برای اینکه بتونی کاری کنی که دست از سر یه موضوعی برداره یا سر و صدا نکنه کافیه یه مسولییت بهش بسپری و ....

خوب خیلی توضیح دادم .

مامان بابای نیما رفتن مکه (خوش به سعادتشون). دیروز هم نیما و داداشش از صبح خونه ما بودن . یادتونه گفته بودم یه ترفند برای ساکت کردن و نشوندش یه جا به ذهنم رسید و اونم دیدن کارتون بود ! ولی الان باید کنترلش کرد چون زیاد دیدن کارتون براش خوب نیست . خوب طبق معمول باید یه فکر میکردم که بی خیال کامپیوتر و کارتون دیدن بشه و این شد که ایده نقاشی گارفیلد به دلیل علاقه ش به گارفیلد به ذهنم رسید .

نشوندمش کنار خودم و شروع کردم به کشیدن نقاشی گارفیلد که بعدش آقا رنگش کنه ( که متاسفانه مشکلش اینه که میگه خسته میشم و این تو این جور بچه ها زیاد دیده میشه) . خلاصه نشستیم به کشیدن و نیما هم نگاه میکرد . عکس اولیه که بنده در حال طرح زدن هستم رو نیما ازم گرفته ( اتفاقی و من اصلا نفهمیدم ولی یه جورایی هنری گرفته)

بعدش نقاشی که تکمیل شد سیاه سفیدشو اسکن کردم و دادم بهش که رنگ کنه ! شرط دیدن کارتونOggy ، رنگ آمیزی این نقاشی بود که آقا زحمت کشید یه رنگ زرد زد تو نقاشی و گفت رنگ کردم ! اما باز هم موفق نشد به دیدن کارتون ! داداشش که ذوق کرده بود نشست به رنگ امیزی و گفت واااای چقدر من رنگ کردن دوست دارم ( بچه م تازه یادش اومده  ) که بعد از رنگ آمیزی تصویر باز اسکن کردم و شد عکس سومی .

 اما باز نیما نتونست امتیاز برای دیدن کارتون بگیره ... و خلاصه تا عصر که دیدم گناه داره واسه ش فیلمو گذاشتم . بعد از دیدن کارتون هم به هزار کلک و بازی خوابوندیمش ! تازه به داداشش میگفت بگیر بخواب مرضیه جون میخواد بخوابه !(ای خدااااااااا )

وقتی بیدار شد گفتم نیما میخوای گارفیلد بشی و شعرشو بخونی ؟ گفت بله و کلی هم ذوق کرد . اما بازم شرط داشت و اونم تمیز کردن آشپزخونه بود ! ۱ ساعتی بهم کمک کرد و بعد نشستیم به درست کردن ماسک گارفیلد (چون حریفش نشدم رنگ کنه که !) .

خدا رو شکر وسیله کاردستی همه چیز دارم . با این دکمه قابلمه ای ها و نخ (چون تجربه کش خوب نبوده پاره میشه !) ماسک گارفیلد ما درست شد و نیما شد یک عدد گارفیلد که راه میرفت و شعر توی فیلم گارفیلد رو میخوند ...

صبح شده توی باغ
اما توی اتاق
هنوز توی خوابه
این گربه چاق

میخونه باز بلبل
بیدار شه این تپل
اما بازم به آب
میده دسته گل
میده دسته گل

صبح که بیدار میشه
میده خودشو کش
به خیال خودش
می کنه ورزش
می کنه ورزش


نه آوازی سر میده
نه کسی خبر میده
نزدیک افتاد بهتون
اسمش گارفیلده
اسمش گارفیلده

تموم شد  .

پ . ن : از خودم تعریف کردم

بعدا نوشت : برگشتیم به قالب اصلی که همه چی از اینجا شروع شد :) منظورم تغییر قالب .

+ نوشته شده در  88/04/08ساعت 2:43  توسط قـ‌اصــــــــــدک  | 

مثل انتظار برای باران اونم تو این فصل خشکسالی ، مایوس کننده و بی فایده **

حرفی نیست برای گفتن ، حتی خاطره ای !
همه چیز تمام شده ولی حداقل بین دوستانم که کم هم نیستند طراوتی نمیبینم !

حوصله هیچی ندارم . حتی حوصله بازی با نیما :(. وقتی دنبالم اومد تا دم ماشین و لب پنجره صندلی عقب آویزون شد و با اون چشمای براق شیطونش نگام کرد و گفت : " مرضیه جون دیگه دوست ندارم " ، آنچنان دلم لرزید که نا خود آگاه به سرعت رفتم دنبالشو بهش گفتم : "  ولی من عاشقتم نیما جونم ، ببخش باهات بازی نکردم " و اونم بهم گفت : " باهات خوشی * کردم ." ولی نیما بزرگ شده !!! معنی حالت ها رو خوب میفهمه ! باید خیلی مراقب بود . ازش خدافظی کردم و برگشتم تو ماشین . [آخه اون چه تقصیری داره :(]

تو راه میگفتم چرا باید این اتفاقا بی افته ! چرا باید این چنین خشکسالی بزند و اون همه گیاه با طراوت به دشتی از خس و خاشاک و بوته تیغ در بیاد ؟

پ . ن :  ننوشتن هم کمکی نکرد .
* : نیما به "شوخی " میگه " خوشی" .
دل . ن :اینجا  رو که خوندم انگاری روح گرفتم . مشتاقانه منتظر شب آرزوها (لیله الرغائب) هستم .

بعدا نوشت : ولی این فصل خشکسالی با این فصل تابستون فرق فکوله ! هر کی گفت !؟
** : قسمتی از دیالوگ سم خطاب به آستین در فیلم داستان سیندرلا ! که دقیقا همون شب بارون بارید

٪:انگاری بعضیا با دیدن بکگراوند مشکل دارن . برداشتمش.بعدا درستش میکنم .

+ نوشته شده در  88/04/03ساعت 0:49  توسط قـ‌اصــــــــــدک  | 

فراموشی فردا

" من غریبه دیروزم و آشنای امروز و فراموش شده ی فردا . پس در آشنایی امروز می نگرم تا در فراموشی فردا یادم کنی . "

دوستی بهم گفت .

+ نوشته شده در  88/03/30ساعت 13:16  توسط قـ‌اصــــــــــدک  | 

قوقولی قو قو

امروز با صدای خروس خان بیدار شدم ! صدای قوقولی قو قو !!! نا خودآگاه خندیدم ... به خودم گفتم این همون جوجه ماشینه بودا که الکی الکی خریدیم !

عینکم از ۴ شنبه تا حالا نمیدونم کجاست این اولین باره چیزی گم میکنم !!!!!
آخرین بار خونه نیما اینا رو به یاد میارم .
خلاصه امروز تصمیم گرفتم به یه بهانه ای برم خونه شون و دنبال عینک بگردم ...
کلی فکر کردم که چجوری برم که بهشون بر نخوره و ناراحت نشن ...( آخه چند بار گفتیم و گشتن ) 
یادم اومد یه بستنی فروشی تازه دیدم اونجا و قبلا گفته بودم ازش خوشم اومده .
میرم بستنی میخرم و به بهانه بستنی خوردن یه نگاهی هم اون دور و ورا میندازم .... (یاد این فیلما افتادم که میخوان برن دنبال گنج و نقشه میکشن و... )
آقا ۴ عدد بستنی خریدم از این میوه ای ها .اسکوپی ۲۰۰ تومان !!!
بنده هم ۱۲ تا اسکوپ خریدم شد ۲۴۰۰ !

رفتم و رفتم و رفتم تا رسیدم خونه شون !
حیدر زدم ! حیدر زدم ! هی در زدم :دی ! اما کسی درو باز نکرد !

حالا چیکار کنم !!! با این بستنیا ... :((

زنگ زدم به مامان نیما که کجایین و اینا !
مامانش گفت دارم نیما رو میبرم خانه بازی .
من گفتم بستنی گرفتم . پشت درتونم که مامانش گفت ما تو حیاطیم  و من حداقل خوشحال شدم ۲۴۰۰ سوخت نرفت :)) .
ولی نشد وارد خونه بشم و دنبال عینک بگردم !:(((
دارم کور میشم !!!
البته شماره چشمم کمتر از یک هست ولی آستیگماتیسمه و باید عینک بزنم موقع مطالعه و کار با کامپیوتر.

جونم براتون بگه ... برای اینکه لو نرم باهاشون رفتم خانه بازی.
وای که چقدر دلم پر میکشید بازی کنم با بچه ها !

یک ساعتی نشستم اما طاقت نیاوردم و با نیما رفتیم تو چادر توپا و چند تا بچه ها هم اومدن دورم و بازی میکردیم که یهو این مسوووول بد اخلاق اومد گفت خانوم شما بفرمایین تو دفتر !
تو دلم گفتم ایــــــــــــــش !
ولی به ظاهر عذرخواهی کردم و اومدم نشستم و فقط نگاه کردم ...

خلاصه این شد که هنوز من بی عینکم و باید برم دکتر تا یه عینک جدید بگیرم .
مامان نیما گفت حتما برو دنبال مهد . من تقریبا چند سالی هست فکر تاسیس یه مهد تو ذهنمه ولی خوب همینجوری که نمیشه . منم بهش گفتم تو فکرش هستم ...

راستـــــــــــــــــــــی امروز دیدم الناز عزیزم برام میل زده . خیلی خوشحال شدم  . باید زود جوابشو بدم .

+ نوشته شده در  88/02/19ساعت 22:10  توسط قـ‌اصــــــــــدک 

خروووووووووس - جوشش ... کوشش

آی بمیرم برای این خروسم ! میخواد قوقولی قوقو کنه بچه م صداش در نمیاد ! داره سعی میکنه ! واسه خودش داره خروسی میشه ها ! دیگه باید به یه سرو سامونی برسه  . یعنی میشه من اون روزو ببینم ؟

نمیدونم چرا حرفم نمیاد با اینکه خیلی حرف دارم برای گفتن ! کلی اتفاق ، کلی خاطره . تا میخوام بنویسم نمیشه ! یا حرفم نمیاد یا اگر اومد ، دچار خود سانسوری مزمن میشم ! سزارین ادبی هم جواب نمیده ! به قول استاد عزیز ی باید هم جوشش باشه هم کوشش ! برای من گاهی وقتا جوشش هست ، کوششش نیست و گاهی وقتا کوشش هست اما جوشش ، رویش ، زایش و اینا نیست . الان دارم سعی میکنم (همون کوشش) که یه چیزی بنویسم (همون جوشش ) . از اتفاقات روز مره میگم تا ببینم به کجا میکشه ...

دیشب که نیما کوچولوی عشق من خونه ما بودن ، من به دلیل سر درد و به هم خوردن یه برنامه ای ، خوابیدم ، البته خواب که نه ، بیدار خواب بودم . وقتی نیما اینا میخواستن برن خونه شون ، تو خواب و بیداری شنیدم که مامان نیما داره بهش میگه که نرو تو اتقا مرضیه جون خسته س ، خوابیده ... و نیما هم طبق معمول گوش به حرف نمیده و میاد بالا سرم و با صدای آروم میگه :"مرضیه جون بوست کنم ..." که من بیدار میشم و نیما میگه بذار بوست کنم . منم میبوسمش و بهم میگه :"شب بخیر مرضیه جون " و یواش از اتاق میره بیرون . سر دردم یادم میره و از جام میپرم و تا دم در میرم تا ازش خداحافظی کنم .خداحافظ  نیمای شیطون بلای با مزه من .

از وقتی دیگه نمیرم واسه تدریس ، تقریبا داره همه چی فراموشم میشه . یه اتفاقی افتاد که حالا هرچیم نداشت و شایدم داره و هنوز مشخص نیست ، رفتم کلاس زبان ثبت نام کردم . امشب برای اولین بار در طول ۵-۶ سال اخیر میخوام به عنوان یه زبان آموز بشینم سر کلاس . خیلی هیجان دارم ! وصف ناشدنی !

حالا بذارین اون اتفاق رو بگم . به هر حال یه تجربه س و البته اولین تجربه مهم کاری من . یه دوست خوبی از همین دوستای وبلاگی ( حالا هی به من بگین دوست مجازی چیه ! دوستای مجازی من الان دوستان واقعی من در دنیا واقعی هستند و من واقعا از این موضوع خوشحالم . خیلی دوسشون دارم و خیلی وقتا با اینکه راهشون دور بوده اما نزدیکتر از یه دوست نزدیک بهم لطف داشتن و کمکم کردن .) خیلی خیلی اتفاقی و غیر منتظره باعث شد تا من برای یه مصاحبه کاری برم . حالا نمیگم چه کاری و کجا ! ولی قطعا کار مهم و سنگینی هست . خلاصه اینکه باید به زبان انگلیسی تسلط کامل میداشتم و خوب تو مصاحبه همه چیز به خوبی پیش رفت و ظاهرا نسبت به اونایی که قبلا مصاحبه کرده بودن از همه بهتر هم بودم چون مهارت های دیگه ای هم داشتم که بهش نیاز داشتن . رزومه هم فرستادم . حالا بقیه ش بماند ... ولی این باعث شد تا دلیلی برای تحرک پیدا کنم ، و از رکودی که مدت ها بهش دچار بودم در بیام . صرف نظر از نتیجه که اگرخدا صلاح بدونه مثبته و اگر ندونه منفی که اونم باز یه جواب مثبته !، فقط از این خوشحالم که دوباره افتادم توی جویبار زندگی  ... دوباره جاری شدم !

ملاقات با آقای دکتر هم بسیار خاطره انگیز بود که شاید بعدا تعریف کردم .

 به نظرم جوشید ! اینطور نبود ؟! آخه پست بعدی رو هم نوشتم !
شعار ما : جوشش ، کوشش / حالا برعکس  کوشش ، جوشش !

+ نوشته شده در  88/02/09ساعت 12:59  توسط قـ‌اصــــــــــدک  | 

از ابتکارات خاله قاصدک

از شاهکار های من برای نشوندن نیما ... بالاخره نتیجه داد ! کشیدن دایره :دی و کاردستی !!! شعر ABC هم با موفقیت کار شده و نیما خیلی قشنگ هم اعداد رو میگه و هم الفبا رو ! شعر الفبا آخرش سختتره و جالب اینجاست که قسمت آخرو که پر از کلمه سخت هست رو بهتر از خود الفبا میگه !  خورشید هم کشیدیم . خورشید نیما چشماش سبز ِ و تازه سیبیل هم داره!!! اونم به چه بلندی !!!اندازه اشعه نورش .همیشه که خورشید ، خانوم نیست . میتونه آقا هم باشه اونم از نوع سیبیل دارش .

نیما قراره این میوه ها رو بذاره تو یخچال فردا بخوره تشون !  و با این گوشی هم به من اس ام اس بده و شب بخیر بگه !

پ . ن : دلم برای کلاسام تنگ شده . هفته پیش سر زدممم .
ADDed :  عاشق این کلیپم  ... به دیدنش می ارزه . اندازه ش هم کمه .
۲ ADDed : در نظر سنجی هم شرکت کنید ...

+ نوشته شده در  87/11/05ساعت 1:42  توسط قـ‌اصــــــــــدک 

ماجرا های من و نیما

به نام خدا ...

دیروز امتحان رو دادم و خوب بد نشد . راضی بودم .اون شب حسابی زده بود به سرم و اصلا نمیتونستم درس بخونم .

امشب نیما کوچولو شیطون فامیل ما ( نوه عمه م)خونه ما بود (البته کِی اینجا نیست!!!) و طبق معمول از اونجا که فقط من توانایی نگهداری از این بچه شیطون و پر شر و شور رو دارم خوب باز هم پیش من بود ( از این موضوع ناراحت نیستم چون به نفع خودم هم هست و زیاد درگیر صحبتای ... بقیه نمیشم !!!) 

جدیدا از یه ترفند جدید برای نشوندن سرجاش استفاده میکنم و اونم تماشای کارتونه !!! اما خوب مشکل اینجاست که هر کارتونی هم اونو نمیتونه یه جا بند کنه !

از تجربه های تدریسم که تو کلاس بچه ها داشتم ، استفاده کردم ... یادمه تو جلسه هایی که هر ۲-۳ ماه برای بررسی نکات آموزشی کلاس ها و بچه های خاص ، برگزار میشد  ، یه بچه ای رو اسم بردم که بسیار بسیار شیطون بود و همه از دستش عاصی*شده بودن و هر ترم Fail ش میکردن و خلاصه از این کلاس به اون کلاس پاسش میدادن ! اون ترم هم افتاده بود تو کلاس من و چشمتون روز بد نبینه ! حالا حداقل تونسته بودم الفبا رو تا چند حرف بهش یاد بدم ولی واقعا وحشتناک بود ! خلاصه در این موارد به این نتیجه رسیدیم که در برخورد با بچه های شیطون باید از اونا شیطونتر بود و اینطوری اونا رو تسلیم خودمون بکنیم !

یاد اون روز افتادم و کارتونی پیدا کردم که هیجان زیاد داشته باشه اونقدر که اون انرژی نهفته توی نیما رو کنترل کنه ! البته کارتون ها همه مفاهیم آموزنده دارن ولی خوب برای انتقال این مفهوم هرکدوم یه جوری طرح ریزی میشن . اولین کارتونی که براش گذاشتم یه کارتون زبان فرانسه بود که برای تقویت زبان فرانسه خودم تهیه کرده بودم . تلویزیون ایران هم اونو میذاره . کارتون"caillou" که نیما با شخصیتش احساس نزدیکی زیادی کرد و خوب شاید هر دفعه ۳-۴ بار که هر دفعه ۴۵ دقیقه طول میکشید، نگاه میکرد و البته نگاه میکنه !خوب خیلی خوب شد چون میشینه کارتون رو میبینه و کار خوب رو یاد میگیره ! بعد هم با هم راجع بهش صحبت میکنیم(منم تا تنور داغه نون رو میچسبونم ! ) 

چون میخواستم "caillou"براش همیشه تازگی داشته باشه ،بنابراین کارتون جدید براش گرفتم و البته خوب برای دیدنش باید یه سری کار هارو انجام نمیداد ! مثلا مرتب و منظم بشینه رو صندلی تا صداش بزنم . اول میوه شو بخوره و شیطونی نکنه تا براش کارتون رو بذارم ! من تو این مرحله تا حدی تونستم موفق باشم .

اینبار کارتون " گارفیلد " رو براش گرفتم . این کارتون ها چون نقاشی هستند بیشتر توجه شو جلب میکنه ! این کارتون هم نکات خوبی برای آموزش داره ! نیما میبینه و سرگرم میشه و منم حین دیدن کار بد گارفیلد رو براش پررنگ تر میکنم و بعد با هم آخر عاقبت اون کار رو میبینیم و نیما سعی میکنه که براش درس عبرتی باشه ! (البته زیاد طول میکشه واسش که متنبه بشه! ) خوب اینم از دومین کارتون که برای چند بار میتونه ببینه و واسش تکراری نیست !!!

کارتون سومی که براش گذاشتم  ، انیمیشن"Barnyard "بود . که پیشنهاد میکنم اونایی که ندیدن حتما ببینن . پر از هیجانه و آدم از دیدنش خسته نمیشه . داستان یه سری حیوون توی مزرعه است که با هم زندگی میکنن و ... تا حالا من خودم به برکت وجود نیما کوچولو چندین بار مستفیض شدم ! کارتونای قبلی رو هم که دیگه هیچی !

نکته جالبتر اینه که من کارتون اولی و سومی رو به زبان اصلی گذاشتم و زیاد دیدنشون ،باعث شده نیما زیاد بشنوه و تکرار کنه و بتونه لغات انگلیسی رو بیان کنه ! عجیبترش برام بیان یکی دو عبارت فرانسوی بود که از کارتون اولی یاد گرفته و دقیق بیانشون میکنه ! خوب اینم یکی از روش هایی بود که من دوره تدریسم برای زبان به بچه ها استفاده میکردم و واقعا تاثیر گذار بود ! بدون اینکه معنی رو بدونن یاد میگرفتن و بعد یواش یواش معنی رو درک میکردن ! همون روشی که بچه ها زبون مادریشون رو یاد میگیرن .

با این کارا تونستم نیما رو به قصه هم علاقمند کنم و با تعریف کردن قصه هم میشه هم خوابوندش هم تا یکی دو ساعت انرژی شو تحت کنترل در آورد !!! البته قصه هم نباید لطیف باشه !!! باید هیجان زیاد توش باشه تا مجبور بشه دقت کنه !

نکته ی مهم در برابر بچه های بیش فعال اینه که قدرت تمرکز ندارن !!! و این رو باید توشون تقویت کرد . معمولا اینجور بچه ها به توجه و زمان زیاد نیاز دارند !!! که معمولا خیلیا حوصله بچه ها رو همینطوریش ندارن دیگه چه برسه به اینکه بیش فعال هم باشند !
دارم رو طرح نقاشی رنگ کردن هم کار میکنم !!! البته نقاشی کارتونه ایی که دیده !  و باید رو صحبت کردنش هم کار بشه ! مادرش به نظر زیاد حوصله ش نمیرسه باهاش کار کنه ، نه اینکه نخواد و نگرانش نباشه اما اون بیچاره چقدر مگه حوصله داره ... !

وای چقدر حرف زدم !!!!
حالا اینا رو گفتم ! یه وقع فکر نکنین من خودم میخواستم کارتون ببینم ، نیما رو بهونه کردما !!! اصلا این فکر نکنید !!!! خوب چیه ! کودک درونم هم نیاز به دیدن فیلم داره.همه ش که نمیشه اخبار و فیلمای شکست عشقی و بزرگونه و جنگ و ... ببینه که !!!

برم که دیگه هرچی بگم تکرار مکررات و تکرار واضحاته !

براتون دنیا رو شاد شاد و شادی رو براتو دنیا دنیا آرزومندم .

دوستدار شما،
خاله قاصدک

*: نمیدونم املای این کلمه رو درست نوشتم یا نه !!!

+ نوشته شده در  87/10/22ساعت 23:8  توسط قـ‌اصــــــــــدک  |