تبليغاتX
خاطرات قاصدک

خاطرات قاصدک

کرم نما و فرود آ که خانه خانه توست

همه ی دوست جونای من

اول از همه "بهار ِ بهاری " بعدش " الی ٍ سکوت مرداب " و بعدش " پری ٍمهربون " منو به این بازی دعوت کردن . قانون بازی اینجوریه  ( من دقیقا کپی - پیست میکنم )

بازی اینجوریه که شخص بازی کن باید کسی که دعوتش کرده + ۷ الی هر چند نفر از دوستاشو که لینک داره بهشون یا کلا زیاد دید و بازدید بلاگی دارن رو وصف کنه !حالا این وصف این طوریه که باید هر چیزی که از فرد تو ذهنش می یاد رو بگه ، چه واقعی باشه چه نه ! [کسانی که توصیف شدن حتما به بازی دعوت اند +هرکی که عوت میشه*]

اگه  اسم کسی رو نیاوردم قبلا ازش عذرمیخوام خوب این طبیعیه که از نسبت به عده ای شناخت کافی نداشته باشم ولی به این معنی نیست که به این بازی دعوت نیستن . 

خوب بریم سراغ بازی ... 

بهار  ِ بهاری : شاد و شیطون . از اون دختراییه که  End ِ مرام و معرفته . همه ش موهاشو تصور میکنم که وقتی میچرخه ، تو آسمون افشون میشه . هیچ وقت نفهمیدم چرا اسمشو گذاشته بهار خیانتکار .  

الهام بانو (سکوت مرداب ) : بانوی پروازه ،  یه دختر پرتلاش و مهربون .  همیشه وقتی از پرواز هایی که رفته توی وبش  میگه احساس خوبی بهم دست میده .. گرچه معلق بودن در هوا گاهی خیلی ترسناکه  .در ضمن گاهی باطوم خوری خونش کم میشد .

پری ـسا (شاه پری سرزمین ابدیت ) : مهربون عین فرشته ها شایدم مهربون تر .  یک هنرمند تمام عیار  . تو نقاشی هاش میشه تصویرشو دید  و به روح بزرگش پی برد .  با رنگ ها دوسته و خوب میشناستشون و تو شناسایی رنگِ حس ها و آدم ها مهارت خاصی داره . راستی خواهر هادی ساعی رو میشناسین ؟ ایشون پریساشونه .

بنده خدا ( خط خطی های من ) : یک دوست قدیمی . مهربون و آروم در ظاهر ولی دلش پر از فکر و دغدغه است . خصیصه اصلیش تنفر از ابزار های ارتباطی مخابراتی مثل تلفن ، سیستم پیام کوتاه ، موبایل و ... میباشد .  وقتی یه مدت نیست حتما سرش شلوغه  . اهل قهر و کینه و کنایه نیست . میبخشه و خیلی هم فداکاره در حد تیم ملی !  باید مواظب خشمش هم باشی ... از قبل هشدار میدم حساب کارتون دستتون بیاد .. گرچه اتفاقی نمی افته ولی  سرسنگینیش عذاب آوره . تا حالا که نصیب ما نشده خدا رو شکر .

وحشــــىــــىـــــی ( آهسته وحشی میشوم ) : ایشون معرف حضور جامعه وبلاگ نویسان این ور آبی علی الخصوص اونور آبی هستند . قبلا در این پست اندک توصیفی از  این بانوی گرامی داشتیم . اولا تا وقتی نشناخته بودمش خیلی واسه م وحشی بود (به خاطر اسمش  و نوشته هاش این باور بهم دست داده بود و ما هم بهش دست داده بودیم ) سال های سال گذشت و کاشف به عمل اومد که این بانوی وحشی اونقدرا هم که می نمایاند وحشی نمباشد و فول آو حس های جالب و هیجان انگیز میباشد .  از لوس بازی هم خوشش نمیاد . خودتو لوس نکن سعی کن حالشو بگیری اگه میتونی .

ثنا بانو ( دنیای کاغذی من ) : یه دوست خوب و با احساس . شیطنت های خاص خودشو داره . نمیدونم لو بدم که  ورزشکاره یا نه :دی . یه سنگ صبور و راهنمای خوب .  با اینکه مدت زیادی نیست باهاش آشنا شدم ولی با حضورش و کلامش همیشه بهم آرامش داده .

قاسم ( تنها در باغ ) : سبک خاصی داره برای وبلاگ نویسی . تو یک سال اخیر فکر نمیکنم بیش از 10 کلمه برای یه پست نوشته باشه . پست هایی که میذاره باید بهش الهام بشه ! عکسها هم از خودشه . همیشه فکر میکنم روی یه تخت کنار یه سماور نشسته و یه استکان چای تو دستشه و یه نعلبکی توی اون دستش و در حین خوردن چای به دار و درخت باغ نگاه میکنه .   

طنین ( زندگی را هرگونه بنگری زیباست ! ) : در مورد طنین نمیدونم چی بگم . اسمشو که میارم اسمش که میاد وقتی پیامی ازش میاد عاشق میشی همه چی زیبا میشه آروم میشی زندگی زیبا میشه ... کمی دلش تنگه که امیدوارم این دلتنگی زود زود تموم بشه .

الی ( هوای تازه ) : دوسش دارم . بسیار مهربونه و همیشه با پیام هاش و میسد کال هاش فاصله ها رو کمرنگ میکنه . پریشب بود انگاری ... فکرش زیاد درگیر اوضاع و احوال الان ایرانه .

مهرنوش ( متناهی ) : ایشون از بهترین دکتر های کشور بلاگفا وحومه هستن .سلام دکتر. خیلی کارش درسته . قلم خوبی داره و البته فکر بزرگ نیز هم . نوشته هاش هیجان فکری خاصی داره و  معمولا به واقعیت های تلخ که ناگزیر از قبولش هستیم میپردازه . دکتر یه وقتی هم به ما بده .

ماه منیر ( سه کنج ) :  فکر کنم درحال مبارزه با زندگیه. خیلی راحت توی سه کنجش احساساتش رو بیان میکنه . وقتی میخونمش انگاری منم خالی میشم . 

الگوریتم ( بی همتا ) : مفصل است . ایشون یکی از استادان  محبوب و با اخلاق کشور بلاگفا و برون مرزی ست و اخیرا زندگی جدیدی رو شروع کرده .باید منتظر کتابی هم که نوشته باشیم . یک کتابخانه پر از کتاب های خوب داره و هر از گاهی فال کتاب میگیره (چشماشو میبنده و یه کتاب میکشه بیرون و میخونه ) ، عاشق کوه و کوهنوردیست . رصد ستارگان رو دوستداره اما از وقتی که ستاره زندگیش رو زمین پیدا کرده نمیدونم هنوز هم ستاره های آسمونو رصد میکنه یا نه . ساز هم میزنه . عاشق کویر هم هست زیاد . خلاصه که بی همتاست .

سعیده ( آستیگماتی ) : خعلی ماهه ( این "خعلی" گفتنش رو خعلی دوس میدارم ) . نوشته هاش فرمت خاصی داره . اون اوایل که باهاش آشنا شدم فکر می کردم از روی یه جایی کپی برداری میکنه ولی یواش یواش متوجه شدم که نه بابا ! کار خودشه ! همچین یه نموره فقط یه نموره به این حس نویسندگیش حسودیم میشه . 

معین مجد (من + تو = او ) : ایشون هم شاعر وبلاگستان بلاگفا هستند . در ضمن پسر دائی بنده هم هستند و ما بسیار دوستش میداریم . با اینکه رشته ش ریاضیه ولی در زمینه شعر و شاعری مهارت داره . شنیدیم که او کتاب های شعر را فقط نمیخواند . بلکه قورت میدهد . البته خودش اسمش را میگذارد دوران جاهلیت . اشعار هر جایی ممکن است به او الهام شود ... شب توی خواب ، در راه نانوایی ، هنگام صحبت با برادرش حتی در ... . خواننده هم هست . یک زمانی تصمیم گرفته بود در مدت زمان کوتاهی که خونه مون بود شعر رپ  رو بهم آموزش بده و سعی کنه که یه چیزی ازش بفهمم . یادمه اون روز الکی میگفتم آره آره . اعتراف میکنم هیچی از اون آهنگه متوجه نمیشدم .

باران / آوریل ( تنها برای تو مینویسم ) : یک دوست خاص است از آن جهت که از کلاس اول ابتدایی با او دوست هستم و تا قبل از دانشگاه هم تمام مقاطع تحصیلی با هم همکلاس بودیم . یک دختر با محبت و با ایمان . خنده هایش دوست داشتنی ست . خلاصه هرچیزی اگه نوش خوب باشه دوست قدیمیش خوبه .

پتروس ( بهشت آبی ) : یک عدد پسر عمو . یک انسان فرهنگی ، سینمایی ، ورزشی ، کاری ، منقد ، منظم ، آروم ، خوش برخورد و در یک کلام باهال ! قلم قدرتمندی داره . نوشته هاش ارزش خوندن داره .

ف . ک (شبهای سپید ف.ک) :  یه دختر با احساس و صورتی . شاعره و شعراشو دوست میدارم زیاد . دوست داره ناشناس بمونه پس یبشتر وصفش نمیکنم ولی حتما شعراشو بخونید .

شیرین ( خدا رو دوست دارم ) : این شیرین بانو یک کدبانوی واقعیه . از هر انگشتش هزار تا هنر میباره .  از آشپزی و کیک پزی و خیاطی و ... گرفته تا معماری و طراحی و نقشه کشی و اینا . بسیار مهربون و دوست داشتنی . حاجی شیرین جون با حاجی توی وب من با هم دوستن .

مرجان بانو (چرک نویس های من ) : این دختر تازه دانشجوی مای که دلم براش تنگ شده . رتبه ش هم ۱۳۹ شده بود و الانم مشغول تحصیل در رشته گرافیکه . کتاب خونه و البته book worm که میگن ایشونه . استعداد خوبی در کیک پزی از خودش نشون داده و آینده خوبی در این زمینه در انتظارشه . امیدوارم همیشه موفق باشه و یه کمی هم بیاد و سر بزنه . به خدا همه چی که دانشگاه نیست . از ما گفتن بود

کَندِل جون ( دود عود ) : یه شمع مهربون . مامان محمد کوشولو . تو مسابقه مشاعره به نظرم برنده بود به خاطر اینکه کلی شعر بلده . کیک های خوشگل و خوشمزه ای میپزه . به اونایی که به شیرینی پزی وکیک پزی علاقه دارن توصیه مکنم حتما وب کندل جون رو بخونن و دوستورات کیک هاشو یادداشت کنن .

زی زی (از حنجره قلم یک پشت کنکوری ) : زی زی دختر منه . امسال کنکوریه . یک سمپادیه و فکر کردن رو خوب بلده . دید خوبی نسبت به جامعه و اطرافش داره . در کل به داشتن همچین دختری به خودم افتخار میکنم .

هستی جونم ( کالسکه های آشنایی من و بهتریم ) : او و همسرش یه زوج خوشبختن و همدیگرو عاشقانه دوست دارن . وقتی میخونیش یه حس عشقولانه ای بهت دست میده و به زندگی امیدوار میشی . در ضمن اس ام اسای خوشگلی میده گاهی من کم میارم پیشش .

هانی (در یی هر گریه ) : هانی ِهانی یک دختر با اراده ی . خیلی دلم میخواست میتونستم مثه اون اینترنتو ترک کنم . در مواقع عزیز و روحانی به خصوص سحر های ماه مبارک رمضان با میس کال هاش منو شرمنده کرد .

قندک میرزا ( خروس بی محل و ... ) : از وبلاگ "خروس بی محل " باهاش آشنا شدم . تو وبلاگش پستاشا به لهجه اصفهانی میذاشت . آ ما به واسطه این وبلاگشا اصفهونیمون داش قوی میشد که جخ آقا زد و  وب به اون نازنینی را از صفحه روزگار  محوش کرد . نیمیدونم چی چی شد که این کارا کرد . فکر کنم دلش نیمیخواس مام اصفهونی یاد بیگیریم . تازندشم خوشش نیمیاد هی بهش بیگین "عمو قندک "  .

شکوفه بانو (مشکوة) : یه دختر کنجکاو و با ایمان و اهل مباحثه . مطالعه خوبی در زمینه موضوعات دینی مذهبیو البته سایر داره و همیش دنبال پاسخ به سوالاتشه . استدلالا هاش رو سعی میکنه بر اساس مستندات معتبر بیاره . همیشه فکر میکنم که عجله داره و میخواد بره .

مرسده جون ( از دوشیزگی تا ... زنی کامل ) : یه بانوی مهربون . همیشه برام قابل احترام بوده و هست . پر انرژی و مهربون و دقیقه  . خوش به حال نی نی ش که مامانش از الان براش اهمیت قائله و خیر و صلاحشو میخواد .

دختر کوچولوی یاغی : محقق ، در گذشته از سمپادی ها بوده . او هم گهگاهی باطوم خونش کم میشود . شیطنت های خاص خودشو داره . قدیمها یاغی بوده اما الان انگاری دیگه یاغی نیست . ( --> اگرم هستی بگو نیستم که من ضایع نشم  )

و ....

امین آزاد (خودم و خودم ) : ایشون هم که سی.آ.ست مدارمون هستن . بسیار فعال و کوشا . به تازگی لیسانس ارشد قبول شدن که هم از همین تریبون بهش تبریک میگم . دنبال کار میگرده و تخصص های زیادی داره و اگه تخصص اضافی لازم باشه میتونه به اون تخصص دست پیدا کنه . کلا یه پا مهندس-دکتره -هنرمند -نویسنده و ... است . راستی یه ستاره هم داره که روی زمینه .

ستاره *** ( زمزمه های زندگی ) : ستاره جون هم به تازگی باهاش آشنا شدم . شعرهای زیبایی میگه . فرمت خاص عکس گذاشتنش توی وبلاگ و البته نوع نوشتنش تا حدی وبلاگش رو متمایز کرده .

A boy (An Ordinary Boy) :همونطور که از اسم وبش بر میاد یه پسرمعمولیه ولی خوب معمولی بودن شاید یه نوع متفاوت بودنه . مطالعه ش اینجور که بر میاد زیاده . به کارتون هم علاقه داره . اخیرا هم انیمیش "پرستو " رو به ما تخدیم کرده تا با نیماجان بشینیم ببینیم و دعا به جانش بکنیم . هدیه از نظر او لازم نیست مادی باشه . گاهی شعری ، آهنگی ، دعایی ، کارتونی ، نه کتاب که نام کتابی میتونه بهترین هدیه های دنیا باشه . البته هدیه های نقدی یه شوق و شعف خاصی میده :دی

صهبایی ( اسمش چی بود !!! ) : یه دختر خوشگل و  مهربون و دوست داشتنی . دوستای صمیمیش بهش میگن صهبا . وقتی تصورمیکنم پشت ماشین شاسی بلند میشه ابهت خاصی پیدا میکنه . بهش میاد یک رییس باشه یا در آینده رییس بشه .

الهام و مامان الهه (عروسک مامانی) : این وبلاگ مادر - فرزندیه . مامان الهه با نوشتنش خاطره های عروسکش رو ثبت میکنه . یک مامان مهربون و دوست داشتنی و خانواده دوست . الهام کوچولوی عروسک هم که یه فرشته مهربونه . یهد ختر درس خون و مودب .ورزشکار هم هست و زبانشم خیلی خوبه . همیشه نمره ۱۰۰ میگیره . شاگرد اوله و خلاصه از همه نظر دختر ممتازیه . مشخصه ظاهری اصلیش هم موهای بلند و خوشگلشه (بزنم به تخته ) . الهی الهی الهی .

مهندس شادونه ( خلوتکده فانتزی ) : ایشون مهندس ما هستن و بسیار سرشون شلوغه . اسمش اگه اشتباه نکنم شادیه . تو یه شرکت کار میکنه که فضای کوچیکی داره و این برای او و همکارانش بسیار محدودیت ایجاد کرده . یه رئیس کوچیکه دارن که شادونه جون ماجراها داره با این رئیس کوچیکه . شادونه مهربون وقتی یه اتفاق خنده دار بی افته اگه بخواد بخنده به قول خودش ولو میشه کف زمین . خدایی تو اون شرایط خاص اگه منم بودم پخش زمین میشدم .

 روح جون (هزار خورشید درخشان ) : ایشون هم روح سرگردان ما بودن کهالان دیگه نیستند .یه خورشید درخشان هستن . ایشون دندون پزشک ما هستن . فکرکنم باید یه وقت بگیرم برم پیشش . قدیمی ترا که الان کمتر هستن میدونن که بنده نیمی از عمرم رو در دندونپزشکی زندگی کردم :))) . ارادتمند دکتر جون .

لیلای قاصدک (بی سرزمین تر از باد) : یکی از قاصدک های سرزمین قاصدکا . من و اون فقط در رقم یکان اختلاف داریم  که نشان دهنده مدل ساختمون هست . خوب مینویسه مثه روزنامه نگارا و خبرنگاراس .

 

--- تعدادی رو که نگفتم  محبت و مرام و معرفتشون در توصیفشون به صورت پیش فرض وجود داره .
---- عده ای رو هم از قدیمیا که نگفتم در لینکی که گذاشتم توصیفی ازشون وجود داره و شاید گاهی پستی رو در اینجا به خودشون اختصاص دادن مثلا محسن " من دیگه مشروط نمیشم " .


* : همه دعوتن  . دعوتمو رد کنید ناراحت میشم .
/*هیچ ترتیب خاصی رو رعایت نکردم . هر لحظه که برای هر کسی توصیفی به ذهنم رسیده نوشتم*/
/** دیشب چون خسته بودم نرسیدم یه تعدادی رو بنویسم که امروز اضافه کردم . باز هم ممکنه اضافه بشه  .**/ 
 
لینک مرتبط  : http://dandelion65.blogfa.com/post-26.aspx 

پ . ن : یک عدد محسن ( ایهام خاکستری ) مفقود شده . از یابنده تقاضا میشود او را به آدرس بلاگفا وبلاگ ایهام خاکستری تحویل دهد . با تشکر قاصدک .

+ نوشته شده در  88/07/11ساعت 23:24  توسط قـ‌اصــــــــــدک  | 

اگر رییس جمهور میشدم ...

امین آزاد منو به بازی " اگر رییس جمهور میشدم ... " دعوت کرده :

۲ - اگه به من باشه که اول از همه نیما رو میذارم رییس دفترم بشه :))) 
۳ - واسه تشکیل کابینه باید داوطلبین ۱۲۰ واحد درسی اعم از مدیریت ، اخلاق ، زبان ، جامعه شناسی ، آدم شناسی ، تاریخ ، اقتصاد ، سیاست ، جوانمردی و ... گذرونده باشن . بعد از داوطلبین امتحانی به عمل میاد و هر کی نمره قبولی بیاره میتونه تو کابینه باشه . به قیافه و نسبت فامیلی و مقام و اینام کاری ندارم ! 
۴ - یه ۴ تا متخصص اقتصادی ایرانی تحصیل کرده اونور آب میارم این اقتصاد بر فنا رفته رو درست کنن دخالتم نمیکنم تو کارشون !
۵ - این نظام آموزش و پرورش رو کلا تغییر میدم ! 
۶ - تو فکر یه وزارتخونه جدید با عنوان " وزارت شادی و موفقیت " هستم .

ولی بنده چون تخصص و سابقه کار اجرایی در سطح کلان ندارم و آدمی نیستم که بخوام وقت خودم و مردم و سرمایه رو هدر بدم ، اولین کاری که میکنم از مردم عزیزی که بهم رای دادن و توانایی ایجاد تحول رو در من دیدن تشکر میکنم و جای خودم رو میدم به افراد با سابقه تر و متخصص تر . چون من رای آوردم هر کی که تایید خودم باشه انتخاب میکنم "ا.ن" رو هم انتخاب نمیکنم .

از قاصدک (بی سرزمین تر از باد) ، سید محمد مهدی ، مصطفی ، مرج بانو ، ثنا ، محسن ، شیرین ،  قاسم ، بندباز و همه رو دعوت مینماییم که در این بازی شرکت کنن .

+ نوشته شده در  88/06/07ساعت 14:5  توسط قـ‌اصــــــــــدک  | 

دعوت به مشارکت در مشاعره :دی

بقیه هم بیاین ...
شعر بداهه هم قبوله  ... 

توجه : لطفا به آخرین نظر مراجعه کنید تا ببینید که با چه حرفی باید شروع کنید .

+ نوشته شده در  88/03/19ساعت 14:56  توسط قـ‌اصــــــــــدک 

بیاین مشاعره ... شعرمون قوی بشه :دی

خوب به اندازه کافی صبح تا الان به خودم و شما ظلم کردم . این پستای غمگینانه م رو تاریخ مصرف دار کردم . بیش از ۲۴ ساعت نمیذارم بمونه و ثبت موقتش میکنم . در حدی که خالی بشم . نظراتشو هم فعال نمیکنم که یه موقع بی احترامی به دوستای خوبم نشه .  این از این .

 Let's do مشاعره 

من شروع میکنم :

ببین امشب که دل شد چون ، منم تا صبح با قلیون
بیا کامی بگیر ای عشق ، توتون از تو زغال از من  *

نفر بعدی " ن " بده ...

* : شعر از معین عزیز

بعدا نوشت : یه تشکر و یه عذرخواهی از دوستای خیلی خوبم که نگرانم شدید و من چیزی نداشتم بگم . حقیقتش بعضی وقتا خبرای غمناک هم به قاصدکا میدن . خوب همیشه که خبرای خوب نیست . اما دوباره مثل قبل شاد و شنگول عین حبه انگور ، فول آو انرژی مثبت ، دست به سینه بنده رو به روی شما ، تاختی بریم به قسمت مشاعره و بر گردیم به مرغزار گفتگو . مهمانان امشب ما خربزه گرامی و سیب زمینی ارجمند ...

دیگه رسما دارم دری وری میگم :دی جا اسمودس خالی ( اسمودس حال کن اسمتو بردم ) .

+ نوشته شده در  88/03/18ساعت 23:51  توسط قـ‌اصــــــــــدک  | 

یه فکر

یه فکری تو سرمه ! مهمونی های دوره ای اون قدیما رو احتمالا خودتون بودین و یا تعریفشو شنیدین و شاید هم خیلی دلتون خواسته اون زمانا میبودین و فارغ از دغدغه هی این زندگی ماشینی بهتون خوش میگذشت! همه جمع میشدن و میرفتن خونه یکی و بعد هفته بعد دوره می افتاد خونه یکی دیگه و همینطور ادامه داشت . شب نشین ها و باز های دسته جمعی و ...

چند روزه دارم به دوره های وبلاگی فکر میکنم .

برای اینکه این ایده شکل بگیره نیاز داره قوانین واسش تعیین کنیم . هدفش هم از نظر من که این به فکرم رسید افزایش دوستی ها و خونده شدن وبلاگ هایی که خیلی خوب هستن ولی به ندرت دیده میشن و به طبع اون افزایش آمار باز دید کننده و تغییر فضا و خارج شدن از این روال تکراری و خسته کننده وبلاگ نویسیه .

حالا دوست دارم شمام نظرتون رو بگین . شاید بعضیا کلا بگن برو بابا حوصله داری ولی میخوام نظرشون رو بدونم حتی مخالف ! چون دیدگاه های مخالف  میتونن بیشتر از یه نظر موافق به بهتر شدن کمک کنن .

تورو خدا تو ذوقم هم نزنید . سرخورده میشم میرم معتاد میشم فرار مغزی میشم .

+ نوشته شده در  88/03/08ساعت 13:39  توسط قـ‌اصــــــــــدک  | 

سال1400 یا ۱۲ سال بعد در چنین روزی :دی

به دعوت مهرنوش عزیزم وارد بازی دیگری میشویم ...

آخ گرفت * !

توصیف میکنیممممم ...

۱۲ سال بعد :
۱۵ دقیقه مونده به تحویل سال یا سال تحویل ! هنوز هم نمیدونم کدوم درسته  Any Way دارم با بهار کلنجار میرم ! دختر گیس بریده ! نمیذاره موهاشو شونه کنم ! از اونطرف هم حاج آقا داره سعی میکنه علیرضا رو از رو کمد بیاره پایین تا لباسشو تنش کنه ! امون از دست این پسر بچه ها ! بچه م بهار به این خانمی و البته کم از داداشش نداره ولی خوب اقلکن حرف گوش میده . علیرضا ۸ سالشه و بهار هم ۵ سالشه . خلاصه حاجی ابهتشو خرج میکنه و این علیرضا رو میاره پایین ! به هر وضعی هست آماده میشیم و میشینیم سر سفره ! اما هنوز علیرضا نیومده ! یه جایی گیر کرده طبق معمول !
۱دقیقه مونده به تحویل سال یا سال تحویل
یه چیزی میوفته تو سفره مون ! بعلـــــــــــــــــه علیرضا خان با سنجاق قفلی و کاغذ و نخ ملخ مصنوعی درست کرده و خلاصه بهار رو به گریه میندازه و حاجی هم میوفته دنبال علی و دور سفره دنبال هم میکنن و  ....

۱۰ ثانیه مونده به تحویل سال یا سال تحویل ...
خاله قاصدک مهربون ، کاکتوسی میشه و فریادی میزنه گویینکه بمب تحویل سال یا سال تحویل رو در کردن ! ....عید شما مبارک !

موقعیت ها ۱۰ ثانیه قبل از تحویل سال یا سال تحویل : من کنار سفره و بهار رو پام نشسته ! قرآن قبل از حرکن انتحاری علیرضا در دست حاجی آقا و علیرضا در مکانی نامعلوم در پی اقدام انجام عملی شوم!

۱۰ ثانیه بعد از تحویل سال یا سال تحویل : من دست به کمر بالا سر حاجی و علیرضا و بهار ! بهار هنوز داره گریه میکنه با صدای بلند = جیغ و ونگ و عر  علیرضا داره میلرزه و کنار ایستاده - مطمئنم هنوز متنبه نشده  و حاجی متحیر و انگشت به دهان از این حرکت من !

جو روحی خیلی خیط است ... سعی میکنم فضا را تغییر دهم . چشمکی میزنیم به حاجی و حاجی بهار و بغل میکنه و میبوسه و بهش عید رو تبریک میگه و عیدیشو بهش میده ، عیدیش یه خونه اسباب بازی بزرگ با کلی امکانات و اتاق و سونا و استخر جکوزیه  و بهار بابایی رو میبوسه و واسش ناز میکنه و میخنده ... میام و علیرضا رو میبوسم و یه چشمکی هم بهش میزنم که بگم خوشم اومد از کارش و میبوسمش و یواشکی میگم اینجا جاش نبود ... هماهنگ میکردی با من ! حالام با هم نقشه میکشیم خونه بابابزرگ که بریم اونجا همه رو میترسونیم ! بعد هم عیدیشو میدم که کلید یه موتور واقعی کوچیک برای مرد کوچیک خونه مون ... همگی شاد و خوشحال و خندان  حاضر میشیم بریم خونه بابابزرگی و مامان بزرگی که منتظرمونن(انشال... همیشه سایه شون بالا سرمون باشه ) ...

۲ دقیقه بعد : خونه بابابزرگی اینا هستیم (بابای خاله قاصدک)آخه خونه شون طبقه پایین خونه ماست ! بهار پله ها رو دو تا یکی میکنه و میپره تو بغل بابابزرگی و البته علیرضا پله ها رو ۵ تا یکی میکنه !!! ولی طبق سیاست های مامان قاصدکی کاریم یکنیم که بهار اول برسه و بعد علیرضا ...

و ...

دیدن منوگرفت * !!!

بگذریم ...

مدرک فوق لیسانسمو  رو در رشته ی تحصیلیم گرفتم و شاید به دکترا اصلا فکر نکنم ! حداقل در رشته خودم ... بیشتر میخوام زندگی کنم ...

اون زمان حتما وبلاگمو مینویسم و ۱۶ سال از وبلاگ نویسی من میگذره  ... حتما کودک دورنم هنوز زنده ست و دست از بعضی شیطنتاش بر نمیداره .

حتما اون موقع به آشپزی علاقه مند شدم و از اونجایی که پدر مادرا برای بچه هاشون اونچیزایی رو میخوان که در بچگیشون نداشتن ، باعث شدم بچه ها خوش غذا باشن البته اصلا چاق نیستن !!!!

ای بابا بازم که گرفت *!

یه شب تو عید سال ۱۴۰۰ ...

< رینگ رینگ > حاجی  تلفن زنگ میزنه ! یعنی کی میتونه باشه این وقت شب ؟!

من : الو ؟ بفرمایید ...
پشت خط : آبجی خودتی ؟؟؟؟
من : شما ؟
اون : منم دایی بهار !
من : کی ؟
اون : دایی بهار قلمبه ات ...
من :
م ُم ُم ُم ُم  ح ســــــــــــ ( و من با جیغی از خواب میپرم ! ) 

الان چه ساعتیه ؟!  

* : جو بنده را گرفت !

پ . ن : پنجاه ششم اول ، پنجاه ششم دوم ، پنجاه ششم سوم ، پنجاه ششم چهارم ، پنجاه ششم پنجم و پنجاه ششم ششم لینکهای وبلاگ رو به این بازی دعوت میکنم .اینم شش نفر !

+ نوشته شده در  88/01/12ساعت 12:18  توسط قـ‌اصــــــــــدک  | 

بازی وبلاگی

الگوریتم عزیز منو به یه بازی یه کمی خاص عوت کرده ، بازی قوانین زندگی ... گرچه بعضی وقتا همین قوانین گاهی وقتا دست و پا گیر میشن ولی هستند و باید باشن . حالا من هم به تعدادی از این قوانین اشاره میکنم ، تعدادی از این قوانین همه جا و برای هر کسی باید رعایت بشه ، مثل دروغ نگفتن ، احترام گذاشتن و ... اینا رو دیگه نمیگم .

  1. سعی کنیم طوری برخورد کنیم که کسی از دستمون ناراحت نشه . خیلی وقتا تونستم این قانون رو عملا رعایت کنم ولی چند مورد پیش اومده که نتونستم جلو خودمو بگیرم .
  2. قهر نداریم !!! خودم هم قهر نمیکنم !
  3. ابراز دوست داشتن و علاقه هم از مهمترین قوانین زندگی منه ! خیلی وقتا میگیم مهم اینه که همدیگرو دوست داریم ولی بعضیا یا از ابرازش واهمه دارن یا غرورشون اجازه نمیده این دوست داشتن رو ابراز کنن ، اما بارها بهم ثابت شده اونقدر زنده نیستم که بخوام این نگفتن ها رو جبران کنم و وقتی که باید بگم یکی رو دوست دارم که دیگه خیلی دیر شده ! بی واهمه به عزیزانم میگم دوسشون دارم و میدونم چیزی از من کم نمیشه .
  4. هدیه دادن هم باز از مهمترین قوانین زندگیه . مهم نیست چی باشه . خیلی بزرگ یا خیلی کوچیکش فرقی نداره . مهم اینه که سفارش شده هدیه بدیم و این هدیه باعث افزایش محبت ها و تحکیم روابط تو دل ها میشه . البته الان اینطور یه که آدما برای اینکه بعدا به هم نیاز دارن این کارو میکنن و وقتی رفع نیاز شد همه چی تموم میشه . من با این کاملا مخالفم !
  5. نظم و ترتیب ! و البته تو این ترتیب باید اجزا همه به هم بیان !
  6. صدای تلویزیون باید یه عدد زوج باشه وگرنه نمیتونم تمرکز کنم . منظورم اینه که درجه صدا عدد زوجی باشه .
  7. حتی اگه یه برش پیتزا باقی مونده ، صبر کنیم تا همه بیان و همون یه تیکه رو همگی با هم بخوریم !(پیتزا یه مثال است )
  8. تاریخ تولد ها نباید فراموش شود و تبریک ها باید به موقع باشد
  9. اگر یک جوک تکراری بی مزه تعریف کردند نباید طرف را ضایع کرد . به زور هم که شده بخند و بگو جوکش جدید بوده (البته جوک هم مثال است )
  10. هنگامی که با فردی صحبت میکنیم نباید هی به ساعت و در نگاه کرد ، نگاهتان به طرف باشد حتی اگر نمیشونید که چه میگوید و حواستان جای دیگر است .
  11. خوشی ها  و ناخوشی باید در کنار خانواده بود .
  12. و ...

 این هم تعدادی از قوانین زندگی من .حالا من هم طبق قانون بازی طنین ، خاله هستی ، النــــاز  ، بهــــــــــــــــار ، وحشــــىــــىـــــی  را به این بازی دعوت میکنم .  

پ . ن : این FaceBook هم خیلی باهاله . مهمترین مزیتش اینه که تا وقتی با یکی دوست نشی نمیتونی پروفایلشو ببینی . نمیدونم چرا زودتر از این سفارش دوستان رو باری عضویت نپذیرفته بودم .

پ . ن ۲ : چی میشد تا آخر سال عید بود ؟(فکر کنم اونایی که از عید خوششون نمیاد ، بیان منو بزنن ! ) ولی من عید رو دوست دارم . تازه امسال برای اولین بار در عمرم عید بازی درآوردم و ۵جا برای عید دیدنی که رفتیم هرچی تعارف کردن خوردم اعم از میوه ، آجیل ، چای و شیرینی و البته همون شب ۳بار هم به دعوت افراد مختلف شام خوردم و البته کلی هم ترشی شوری شیرینی خوردم ... چشمتان روز بد نبینه !!! فرداش حالی ازم گرفته شد که آنها که دیدند برای آنها که ندیدند تعریف نمایند . عید ۸۸ سال "اولین ها " است برای من تا سال "اصلاح الگوی مصرف" . من موندم الگومون کجا بوده که بهواد غلط باشه که بخواد امسال اصلاح بشه !  

+ نوشته شده در  88/01/09ساعت 11:8  توسط قـ‌اصــــــــــدک  | 

قلاب ها علامت کدام سوالند که ماهیان پاسخشان میشوند؟

به نام خدا.

یکی بود یکی نبود ،
غیر از خدای مهربون هیچ کس نبود .

زیر این گنبد کبود ،
یه دختری بود به اسم فسقلی .
فسقلی خیلی فسقلی بود .
فسقلی با اینکه خیلی فسقلی بود ، اما فکرای بزرگی داشت ...
فسقلی زیاد میپرسید ، اما کم جواب میگرفت ...

روزی از این روزا ،یکی از این روزای خوب خدا ، فسقلی رسید به یه علامت سوال !
خود سوال اونجا نبود ! اما فسقلی میدید جواب سوال .هرچی میگشت سوالو پیدا نمیکرد .
از اون روز به بعد فسقلی به جای اینکه جواب سوالاشو بگیره ، دنبال سوال یه جوابه !

قصه ما به سر رسید فسقلی بازم به جوابش نرسید !

‌وحشــــىــــىـــــی  عزیز منو به یه بازی دعوت کرد . قانون این بازی از این قراره : باید یه داستان با حداکثر ۱۵۰ کلمه بنویسیم . داستان من ، یه استان ۹۷ کلمه ای شد . البته اگر حرف اضافه ها و ربطی ها رو کلمه در نظر بگیریم . باید ۵ نفر رو به این بازی دعوت کنم ولی من همه ی دوستای خوبم رو به این بازی دعوت میکنم ...

دل . نوشته : بوی بهار داره میاد ، بهار...

+ نوشته شده در  87/11/26ساعت 12:55  توسط قـ‌اصــــــــــدک 

To Be in One'S shoes

دوباره سلام ...

نمیدونم چرا امروز تند تند پست میذارم !!!!!
گلبرگ عزیزم یه بازی اختراع کرده بود و از همه دوستاش دعوت کرده بود تو بازیش شرکت کنن . من هم از بازیش خوشم اومد و تصمیم گرفتم تو بازیش شرکت کنم ...

2B in 1's shoes

خوب اگه من یک هفته میخواستم جای یکی از دوستای وبلاگیم باشم دوست داشتم جای کی می بودم ...؟؟؟

روز اول : دوست داشتم جای طنین عزیزم می بودم . دلیلش ؟ خوب به نظرم شخصیت آروم و عاشقی داره و من هیچ وقت اون آرامشو ندارم .نوشته هاش و آهنگ وبلاگش و صورتی زیباش، همیشه منو به یه سفر رویای میبره. یه دلیل دیگه هم داره که نمیتونم بگم .

روز دوم : دوست داشتم جای " الگوریتم " عزیزم می بودم . چون میخوام برای یه روز هم که شده احساسشو از  اون همه پیچیدگی و اتفاقای عجیب غریبی که دور و برش می افته، درک کنم .

روز سوم : دوست داشتم جای هانی عزیزم می بودم . از اراده قویش خیلی خوشم میاد . یه روز میخوام چنین اراده ای رو تجربه کنم .

روز چهارم : دوست داشتم جای پتروس عزیز می بودم . آخه نمونه ی یک انسان فرهنگی ، اهل مطالعه ، آروم ، مرتب و خوش کلامه .

روز پنجم : دوست داشتم جای وحشــــىــــىـــــی می بودم . دوست دارم ببینم وحشی بودن چطوریه !

روز ششم : دوست داشتم جای دکتر نیلوفر می بودم تا یک بار دیگه برای یه روز هم که شده دوران دانشجویی و خوابگاه رو تجربه کنم . دلم برای روزایی که خوابگاه بودم خیلی تنگ شده .

روز هفتم : دوست داشتم جای یه نفر باشم !!!!!! دلیلش هم کاملا شخصیه !

البته یه روز هم دوست دارم جای خودم زندگی کنم و خودم بودن رو تجربه کنم .
منم همه ی دوستای لیستم رو دعوت میکنم . خوشحال میشم شمام تو این بازی شرکت کنید .

+ نوشته شده در  87/09/20ساعت 0:4  توسط قـ‌اصــــــــــدک 

آی بازی بازی بازی ...

به نام خدا

داداش خوبم   منو دعوت کردن تا توی یه بازی شرکت کنم !

قوانین بازی از این قراره:

1- عبارت شش‌کلمه‌ای را در وبلاگ خود پست کنید (در صورت لزوم توضیح هم اضافه کنید).
2- به کسی که شما را دعوت کرده است، در این پست لینک بدهید.
3- پنج وبلاگ دیگر را با لینک به بازی دعوت کنید.
4- به وبلاگ‌های دعوت‌شده اطلاع دهید و برای آنها دعوت‌نامه‌ای بفرستید.

و حالا جمله من:

موفقیت شیرینه اما بوی عرق تن میده .

توضیح : اگه "اما" رو به عنوان یک کلمه حساب نکنیم میشه شش تا کلمه !

و حالا دوستایی که به این بازی میخوام دعوت میکنم :

گل یخ ، محمد رضا ،طنین  ، cRy و ‌وحشی .

+ نوشته شده در  87/01/28ساعت 16:57  توسط قـ‌اصــــــــــدک