تبليغاتX
خاطرات قاصدک

خاطرات قاصدک

کرم نما و فرود آ که خانه خانه توست

قصه شیرین

ترجیح میدم کمی شعر بخونم ... فریدون مشیری ....قصه شیرین ... شیرین میشوم .... شیرین شوید ...

مهرورزان زمانهاي كهن

هرگز از خويش نگفتند سخن

كه در آنجا كه تويي

بر نيايد دگر آواز از من

ما هم اين رسم كهن را بسپاريم به ياد

هر چه

ميل دل دوست

بپذيريم به جان

هر چيز جز مبل دل او

بسپاريم به باد

آه

باز اين دل سرگشته من

ياد ‌آن قصه شيرين افتاد

بيستون بود و تمناي دو دوست

آزمون بود و تماشاي دو عشق

در زماني كه چو كبك

خنده مي زد شيرين

تيشه مي زد فرهاد

نه توان گفت به جانبازي

فرهاد افسوس

نه توان كرد ز بيدردي شيرين فرهاد

كار شيرين به جهان شور برانگيختن است

عشق در جان كسي ريختن است

كار فرهاد برآوردن ميل دل دوست

خواه با شاه درافتادن و گستاخ شدن

خواه با كوه در آويختن است

رمز شيريني اين قصه كجاست

كه نه تنها شيرين

بي نهايت

زيباست

آن كه آموخت به ما درس محبت مي خواست

 جان چراغان كني از عشق كسي

به اميدش ببري رنج بسي

تب و تابي بودت هر نفسي

به وصالي برسي يا نرسي

سينه بي عشق مباد


1 :: از عصر تا الان نتونستم هیچ کار مفیدی انجام بدم ... یه طوریم ولی نمیدونم چطوری ! از صبح انگاری امروز روز من نبوده ... به مناسبت این روز و خرافات ربطش بدم ؟ 

2 :: بر میدارمش ... با یه حس خاصی که نمیدونم تنفر یا علاقه ست نگاهش میکنم و بلافاصله کمد میزمو باز میکنم و بدون اینکه نگاهش کنم میذارمش تو کمد و در رو روش میبندم . نمیخوام چند روزی ببینمش ... یعنی ممکنه ؟؟؟

+ نوشته شده در  88/08/13ساعت 23:28  توسط قـ‌اصــــــــــدک  | 

معینا

بی جواب

سی سال با زیاد و کم ، از انقلاب می رود
اینک زمن به دوستی ، مُشتی خطاب می رود

سی سال بدبختی فزون ، با خود تو گفتی تاکنون
هر کس "چرا" گوید چرا سر زیر آب می رود؟

گویی: بیا بامن بشین ، وین اعترافاتش ببین
آری: چو آید در اوین ، قطعا مجاب می رود

دوران چه نیکوتر چه بد ، این گفتگوها بگذرد
چون ظلمتی بر پا شود ، ملت به خواب می رود

اول همه مرد خدا ، اما نمی دانم چرا
هر کو به قدرت می رسد پشت نقاب می رود؟

هرکس به تقصیر هوس ، اول نشیند چون مگس
وقتی گذشت از پل خرش ، همچون عقاب می رود

هرکس گزید این صندلی ، ما را نَزَد بر سَر گُلی
شرمندگی باید ولی ، دائم غراب می رود

هر دولتی هر انجمن ، جمله اعم از مرد و زن
با اسم سالم تر شدن ، سمت خراب می رود

اما معینا تو بدان ، از درد و رنج این جهان
هر خاک، رفته بر سرت ، از انتخاب می رود

                                                                           " معین مجدالاشرافی "


نظر سنجی : 
۱ - جواب کامنتم را میخوانم
۲ - جواب کامنت برایَم مهم نیست
۳ - <حالت دیگه ای به ذهنم نمیرسه ، شما بگین :دی>

البته من خستگی ناپذیرم و جواب همه ی کامنتا رو میدم

+ نوشته شده در  88/06/09ساعت 23:24  توسط قـ‌اصــــــــــدک  | 

قاصدک

همه ی این هزار حرف نگفته ،
این هزار شعر نسروده ،

همه ی این هزار قاصدک سپید

قاصدان هزار "دوستت دارم" -نگفته -

که با تفرق ابدی

تنها یک فوت فاصله دارند ،

نثار تویی که به فروتنی "نیستی"

در تک تک سلول های روح من

لانه کرده ای  .

                            

                                                               " مصطفی مستور"

+ نوشته شده در  88/06/08ساعت 1:38  توسط قـ‌اصــــــــــدک  | 

فرار

فرار بی فایده است
تو را در صحنه جرم دیده اند .
قلبم بی وقفه نام تو را ...
فریاد میزند !!! *

 

پ . ن : حذف شد :دی

*: از "میلاد تهرانی"

دم افطاری نوشت : یه قالب جدید ... همینجوری.
۲۳:۱۵ نوشت : عکس نیما رو بنا به دلایل کاملا ماورائی برداشتم .
۰۰:۱۰ نوشت  : بابا این قالب رو هم مثه بقیه قالب ها درست کردم .. حالا دست پختم رو دارم به خوردتون میدم ...

+ نوشته شده در  88/06/03ساعت 17:1  توسط قـ‌اصــــــــــدک  | 

هر چه هستی باش ، باش !


با توام 
ای لنگر تسکین !
ای تکانهای دل !
ای آرامش ساحل !
با توام
ای نور !
ای منشور !
ای تمام طیفهای آفتابی !
ای کبود ِ ارغوانی !
ای بنفشابی !
با توام ای شور ، ای دلشوره ی شیرین !
با توام
ای شادی غمگین !
با توام
ای غم !
غم مبهم !
ای نمی دانم !
هر چه هستی باش !
اما کاش ...
نه ، جز اینم آرزویی نیست :
هر چه هستی باش !
اما باش!

پ . ن : تمام حرفم از زبان قیصر عزیز .
پ . ن ۲ : امشب آسمون شب شهاب بارونه .  کاش یکی منو با خودش میبرد تو دل کویر :( .
پ . ن ۳ : آهنگ salut از Joe Dassin : به قول دوستی  این آهنگ با یه قهوه ی تلخ فرانسوی کنار یه پنجره ی تو یه شب پاییزی که ناودون دل تنگی رو با بارون ضرب گرفته روی یه صندلی راحتی میچسبه .صبر کنید تا لود بشه .
پ . ن  مخاطب خاص : بابایی نگار از اینکه تونستی پیش نیاز بابایی بودنت رو پاس کنی از صمیم قلبم بهت تبریک میگم .

+ نوشته شده در  88/05/21ساعت 22:26  توسط قـ‌اصــــــــــدک  | 

عشق را

عشق را
 می گویم
 باید این حادثه را
 از نگه سبز تو
آغاز نمود
 عشق را
 باید
 از زمزمه
بارش چشمان تو
 با واژه احساس
سرود
 و در این
 قدرت دریایی تو
 کشتی توفان زده را
 در دل امواج
سپرد
به تب حادثه غرق شدن
مردن و آغاز شدن
 به هم آوایی قلب دو پرنده
 به سبکبالی اوج
 دل سپردن
به شب هم نفسی
راغب پرواز شدن
 آری
عشق را
 باید ابراز نمود
 عشق را
 باید گفت

" ترانه جوانبخت "

پ . ن : کاش همه درد ها با یه آمپول مسکن ، تسکین پیدا میکرد .
پ . ن ۲ : با اجازه یه ذررره پررویی کردم .

+ نوشته شده در  88/05/19ساعت 22:22  توسط قـ‌اصــــــــــدک  | 

بهترین بهترین من ( فریدون مشیری )

زرد و نیلی و بنفش
سبز و آبی و کبود
با بنفشه ها نشسته ام
سالهای سال
صبحهای زود
در کنار چشمه سحر
سر نهاده روی شانه های یکدگر
 گیسوان خیس شان به دست باد
چهره ها نهفته در پناه سایه های شرم
رنگ ها شکفته در زلال عطرهای گرم
می ترواد از سکوت دلپذیرشان
بهترین ترانه
بهترین سرود مخمل نگاه این بنفشه ها
می برد مرا سبک تر از نسیم
از بنفشه زار باغچه
تا بنفشه زار چشم تو که رسته در کنار هم
زرد و نیلی و بنفش
سبز و آبی و کبود
با همان سکوت شرمگین
با همان ترانه ها و عطرها بهترین هر چه بود و هست
بهترین هر چه هست و بود
در بنفشه زار چشم تو
من ز بهترین بهشت ها گذشته ام
من به بهترین بهار ها رسیده ام
ای غم تو همزبان بهترین دقایق حیات من
لحظه های هستی من از تو پر شده ست
آه
در تمام روز
در تمام شب
در تمام هفته
در تمام ماه
در فضای خانه کوچه راه
در هوا زمین درخت سبزه آب
در خطوط درهم کتاب
در دیار نیلگون خواب
ای جدایی تو بهترین بهانه گریستن
بی تو من به اوج حسرتی نگفتنی رسیده ام
ای نوازش تو بهترین امید زیستن
در کنار تو
من ز اوج لذتی نگفتنی گذشته ام
 در بنفشه زار چشم تو
برگهای زرد و نیلی و بنفش
عطرهای سبز و آبی و کبود
نغمه های ناشنیده ساز می کنند
بهتر از تمام نغمه ها و سازها
روی مخمل لطیف گونه هات
غنچه های رنگ رنگ ناز
برگهای تازه تازه باز می کنند
بهتر از تمام رنگ ها و رازها
خوب خوب نازنین من
نام تو مرا همیشه مست می کند
بهتر از شراب
بهتر از تمام شعرهای ناب
نام تو اگر چه بهترین سرود زندگی است
من ترا به خلوت خدایی خیال خود
بهترین بهترین من خطاب میکنم
بهترین بهترین من

۱ : مرخصی ساعتی ! ولی همچنان میخونمتون .
۲ : این شعر رو دوست میداشتم ! خوب همین دیگه دوست میداشتم ! چیز دیگه میخوای بدونی :دی 
۳ : چه اوضاع قشنگی شده مست و ملنگی شده !!!
۴ : میگم کلوب یا فیس.بوک یا اورکات یا ... چه فرقی با وبلاگ داره که اونجا جرات داریم عکسمون رو بذاریم اما اینجا میگیم نه ! (آیکون لب گزیدن اینا )
۵ : آقا" فقط" برای این ۱ تا ۶ نظر ندینا !  هرچه میخواهد دل تنگت بگو !
۶ : ممنون از همه

بعدا . نوشت : اصلا نمیخواد مورد ۴ رو پاسخ بدین .

* : باز هم قالب جدید !

+ نوشته شده در  88/05/12ساعت 2:7  توسط قـ‌اصــــــــــدک  | 

A Girafe and A half

اگه یه زرافه میداشتی
و اون یه نصفه دیگه کش می اومد ...
اونوخ یه زرافه و نصفی میداشتی .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  88/05/05ساعت 17:30  توسط قـ‌اصــــــــــدک  | 

حکایت ما ... موسی ها و شبان ها به راه

¤¤¤ انکار کردن موسی علیه السلام بر مناجات شبان

دید موسی یک شبانی را براه

کو همی‌گفت ای گزیننده اله
تو کجایی تا شوم من چاکرت چارقت دوزم کنم شانه سرت
جامه‌ات شویم شپشهاات کشم شیر پیشت آورم ای محتشم
دستکت بوسم بمالم پایکت وقت خواب آید بروبم جایکت
ای فدای تو همه بزهای من ای بیادت هیهی و هیهای من
این نمط بیهوده می‌گفت آن شبان گفت موسی با کی است این ای فلان
گفت با آنکس که ما را آفرید این زمین و چرخ ازو آمد پدید
گفت موسی های بس مدبر شدی خود مسلمان ناشده کافر شدی
این چه ژاژست این چه کفرست و فشار     پنبه‌ای اندر دهان خود فشار
گند کفر تو جهان را گنده کرد کفر تو دیبای دین را ژنده کرد
چارق و پاتابه لایق مر تراست آفتابی را چنینها کی رواست
گر نبندی زین سخن تو حلق را آتشی آید بسوزد خلق را
آتشی گر نامدست این دود چیست جان سیه گشته روان مردود چیست
گر همی‌دانی که یزدان داورست ژاژ و گستاخی ترا چون باورست
دوستی بی‌خرد خود دشمنیست حق تعالی زین چنین خدمت غنیست
با کی می‌گویی تو این با عم و خال جسم و حاجت در صفات ذوالجلال
شیر او نوشد که در نشو و نماست چارق او پوشد که او محتاج پاست
ور برای بنده‌شست این گفت تو                             آنک حق گفت او منست و من خود او
آنک گفت انی مرضت لم تعد من شدم رنجور او تنها نشد
آنک بی یسمع و بی یبصر شده‌ست

در حق آن بنده این هم بیهده‌ست

بی ادب گفتن سخن با خاص حق                         دل بمیراند سیه دارد ورق
گر تو مردی را بخوانی فاطمه گرچه یک جنس‌اند مرد و زن همه
قصد خون تو کند تا ممکنست گرچه خوش‌خو و حلیم و ساکنست
فاطمه مدحست در حق زنان مرد را گویی بود زخم سنان
دست و پا در حق ما استایش است در حق پاکی حق آلایش است
لم یلد لم یولد او را لایق است والد و مولود را او خالق است
هرچه جسم آمد ولادت وصف اوست هرچه مولودست او زین سوی جوست
زانک از کون و فساد است و مهین حادثست و محدثی خواهد یقین
گفت ای موسی دهانم دوختی وز پشیمانی تو جانم سوختی
جامه را بدرید و آهی کرد تفت

سر نهاد اندر بیابانی و رفت

¤¤¤عتاب کردن حق تعالی موسی را علیه السلام از بهر آن شبان

وحی آمد سوی موسی از خدا                             بنده‌ی ما را ز ما کردی جدا
تو برای وصل کردن آمدی یا برای فصل کردن آمدی
تا توانی پا منه اندر فراق ابغض الاشیاء عندی الطلاق
هر کسی را سیرتی بنهاده‌ام هر کسی را اصطلاحی داده‌ام
در حق او مدح و در حق تو ذم در حق او شهد و در حق تو سم
ما بری از پاک و ناپاکی همه از گرانجانی و چالاکی همه
من نکردم امر تا سودی کنم بلک تا بر بندگان جودی کنم
هندوان را اصطلاح هند مدح سندیان را اصطلاح سند مدح
من نگردم پاک از تسبیحشان پاک هم ایشان شوند و درفشان
ما زبان را ننگریم و قال را ما روان را بنگریم و حال را
ناظر قلبیم اگر خاشع بود گرچه گفت لفظ ناخاضع رود
زانک دل جوهر بود گفتن عرض پس طفیل آمد عرض جوهر غرض
چند ازین الفاظ و اضمار و مجاز سوز خواهم سوز با آن سوز ساز
آتشی از عشق در جان بر فروز سر بسر فکر و عبارت را بسوز
موسیا آداب‌دانان دیگرند سوخته جان و روانان دیگرند
عاشقان را هر نفس سوزیدنیست بر ده ویران خراج و عشر نیست
گر خطا گوید ورا خاطی مگو گر بود پر خون شهید او را مشو
خون شهیدان را ز آب اولیترست این خطا را صد صواب اولیترست
در درون کعبه رسم قبله نیست چه غم از غواص را پاچیله نیست
تو ز سرمستان قلاوزی مجو جامه‌چاکان را چه فرمایی رفو

ملت عشق از همه دینها جداست عاشقان را ملت و مذهب خداست
لعل را گر مهر نبود باک نیست                              عشق در دریای غم غمناک نیست

¤¤¤وحی آمدن موسی را علیه السلام در عذر آن شبان

بعد از آن در سر موسی حق نهفت                           رازهایی گفت کان ناید به گفت
بر دل موسی سخنها ریختند دیدن و گفتن بهم آمیختند
چند بی‌خود گشت و چند آمد بخود چند پرید از ازل سوی ابد
بعد ازین گر شرح گویم ابلهیست زانک شرح این ورای آگهیست
ور بگویم عقلها را بر کند ور نویسم بس قلمها بشکند
چونک موسی این عتاب از حق شنید در بیابان در پی چوپان دوید
بر نشان پای آن سرگشته راند گرد از پره‌ی بیابان بر فشاند
گام پای مردم شوریده خود هم ز گام دیگران پیدا بود
یک قدم چون رخ ز بالا تا نشیب یک قدم چون پیل رفته بر وریب
گاه چون موجی بر افرازان علم گاه چون ماهی روانه بر شکم
گاه بر خاکی نبشته حال خود همچو رمالی که رملی بر زند
عاقبت دریافت او را و بدید گفت مژده ده که دستوری رسید
هیچ آدابی و ترتیبی مجو هرچه می‌خواهد دل تنگت بگو
کفر تو دینست و دینت نور جان آمنی وز تو جهانی در امان
ای معاف یفعل الله ما یشا بی‌محابا رو زبان را بر گشا
گفت ای موسی از آن بگذشته‌ام من کنون در خون دل آغشته‌ام
من ز سدره‌ی منتهی بگذشته‌ام صد هزاران ساله زان سو رفته‌ام
تازیانه بر زدی اسپم بگشت گنبدی کرد و ز گردون بر گذشت
محرم ناسوت ما لاهوت باد آفرین بر دست و بر بازوت باد
حال من اکنون برون از گفتنست اینچ می‌گویم نه احوال منست

نقش می‌بینی که در آیینه‌ایست                              نقش تست آن نقش آن آیینه نیست
دم که مرد نایی اندر نای کرد درخور نایست نه درخورد مرد
هان و هان گر حمد گویی گر سپاس همچو نافرجام آن چوپان شناس
حمد تو نسبت بدان گر بهترست لیک آن نسبت بحق هم ابترست
چند گویی چون غطا برداشتند کین نبودست آنک می‌پنداشتند
این قبول ذکر تو از رحمتست چون نماز مستحاضه رخصتست
با نماز او بیالودست خون ذکر تو آلوده‌ی تشبیه و چون
خون پلیدست و ببی می‌رود لیک باطن را نجاستها بود
کان بغیر آب لطف کردگار کم نگردد از درون مرد کار
در سجودت کاش رو گردانیی معنی سبحان ربی دانیی
کای سجودم چون وجودم ناسزا مر بدی را تو نکویی ده جزا
این زمین از حلم حق دارد اثر تا نجاست برد و گلها داد بر
تا بپوشد او پلیدیهای ما در عوض بر روید از وی غنچه‌ها
پس چو کافر دید کو در داد و جود کمتر و بی‌مایه‌تر از خاک بود
از وجود او گل و میوه نرست جز فساد جمله پاکیها نجست
گفت واپس رفته‌ام من در ذهاب حسر تا یا لیتنی کنت تراب
کاش از خاکی سفر نگزیدمی همچو خاکی دانه‌ای می‌چیدمی
چون سفر کردم مرا راه آزمود زین سفر کردن ره‌آوردم چه بود
زان همه میلش سوی خاکست کو در سفر سودی نبیند پیش رو
روی واپس کردنش آن حرص و آز روی در ره کردنش صدق و نیاز

هر گیا را کش بود میل علا                                      در مزیدست و حیات و در نما
چونک گردانید سر سوی زمین در کمی و خشکی و نقص و غبین
میل روحت چون سوی بالا بود در تزاید مرجعت آنجا بود
ور نگوساری سرت سوی زمین آفلی حق لا یحب الافلین

 

 

قاصدک : لذت بردم این شعر رو خوندم .

دل . ن : میخوام بشینم رو خط ممتد خیابون و فقط گریه کنم ! همین ! مزدورای کثیف ! (خطاب به دشمنان ایران است )

+ نوشته شده در  88/03/31ساعت 13:19  توسط قـ‌اصــــــــــدک  | 

امشب که بگذرد ...

...

نمی دانم می شود چند روز !!!

ولی نمی گذرد!

- انتخاباتی

+ نوشته شده در  88/03/27ساعت 1:38  توسط قـ‌اصــــــــــدک  | 

آرامش

تو این اوضاع پر از تنش البته نه برای حامیان دکتر که برای حامیان مهندس و سایر کاندیداها ، تنها چیزی که میتونه آرام بخش باشه خوندن شعر و یادآوری اتفاقی ترین هدیه در غیرمنتظره ترین شبهای آخر ماه خرداده .

پس میرم و شعرهای پست مشاعره رو میخونم ... انتخاب هر یک از شعرها بی دلیل نیست .

در دیاری که هنرمند به مطرب گویند
خاک عالم به سر مردم صاحب هنر است
¤
در این دنیا که مردانش عصا از کور می دزدند
من از خوش باوری اینجا محبت جستجوکردم
¤
تا که بودیم نبودیم کسی
کشت ماراغم بی همنفسی
تا که رفتیم همگی یارشدند
تا که خفتیم همه بیدارشدند
قدر این آیینه بدانیم تاهست
نه درآن وقت که اقبال شکست
¤
یک چند یه کودکی به استاد شدیم
یک چند به استادی خود شاد شدیم
پایان سخن شنو که مارا چه رسید
از خاک برآمدیم و برباد شدیم
¤
تا ندانی که سخن عین صوابست مگوی
وآنچه دانی که نه نیکوش جوابست مگوی
¤
روده تنگ بیک نان تهی پر گردد
نعمت روی زمین پر نکند دیده تنگ
¤
دیده ها در طلب لعل یمانی خون شد
یا رب آن کوکب رخشان به یمن بازرسان
¤
یار دبستانی من با من و همراه منی
چوب الف بر سر ما بغض من و آه منی
¤
مپسند که دور از تو برای تو بمیرم
صید تو شدم تا که بپای تو بمیرم
هر عضو زاعضای تو غارتگردلهاست
ای آفت جان بهر کجای تو بمیرم
گرعمر ابد خواهم از آنست که خواهم
آنقدر نمیرم که بجای تو بمیرم
(امیری فیروزکوهی)
¤
ماه من پرده از آن چهره ی زیبا بردار
تا فلک لاف نیاید که چه ماهی دارد
¤
مسلمان گر بدانستي كه بت چيست
يقين كردي كه دين در بت پرستيست
¤
در نوازش نیش ماران یافتن
زهر در لبخند یاران یافتن
¤
قدحی در کش و سر خوش به تماشا بخرام
تا ببینی که نگارت به چه آیین آمد
¤
من نگویم که کنون با که نشین و چه بنوش
که تو خود دانی اگر زیرک و عاقل باشی
¤
رندان تشنه لب را آبی نمی دهد کس
گویی ولی شناسان رفتند از این ولایت
¤
ماه و خورشید به منزل چو به امر تو رسند
یار مهروی مرا نیز به من باز رسان

پ . ن : باشد که ما رستگار شویم و برویم پی درس و مشقمان تا اطلاع ثانوی .

+ نوشته شده در  88/03/25ساعت 12:47  توسط قـ‌اصــــــــــدک  | 

بیاین مشاعره ... شعرمون قوی بشه :دی

خوب به اندازه کافی صبح تا الان به خودم و شما ظلم کردم . این پستای غمگینانه م رو تاریخ مصرف دار کردم . بیش از ۲۴ ساعت نمیذارم بمونه و ثبت موقتش میکنم . در حدی که خالی بشم . نظراتشو هم فعال نمیکنم که یه موقع بی احترامی به دوستای خوبم نشه .  این از این .

 Let's do مشاعره 

من شروع میکنم :

ببین امشب که دل شد چون ، منم تا صبح با قلیون
بیا کامی بگیر ای عشق ، توتون از تو زغال از من  *

نفر بعدی " ن " بده ...

* : شعر از معین عزیز

بعدا نوشت : یه تشکر و یه عذرخواهی از دوستای خیلی خوبم که نگرانم شدید و من چیزی نداشتم بگم . حقیقتش بعضی وقتا خبرای غمناک هم به قاصدکا میدن . خوب همیشه که خبرای خوب نیست . اما دوباره مثل قبل شاد و شنگول عین حبه انگور ، فول آو انرژی مثبت ، دست به سینه بنده رو به روی شما ، تاختی بریم به قسمت مشاعره و بر گردیم به مرغزار گفتگو . مهمانان امشب ما خربزه گرامی و سیب زمینی ارجمند ...

دیگه رسما دارم دری وری میگم :دی جا اسمودس خالی ( اسمودس حال کن اسمتو بردم ) .

+ نوشته شده در  88/03/18ساعت 23:51  توسط قـ‌اصــــــــــدک  | 

تنهایی - شادی - غم -

تنهایی ، آدم را

حشره شناس می کند !

...

حتی نایاب ترین عنکبوت های دنیا هم

در اتاق من ، تار تنیده اند !!!

" میلاد تهرانی "

دل . ن : همیشه که شادی نیست ، غم و دلتنگی هم هست . 
گاهی  وقت ها باید غم هم باشد تا شادی خودنمایی کند . باز هم خوشحالم و راضی .


یعنیا ! موسوی عاشقتـــــــــــــــــــــم .

+ نوشته شده در  88/03/17ساعت 23:22  توسط قـ‌اصــــــــــدک  | 

آینه

آنگاه که نا امیدی گام هایت را
آنگاه که تردید نگاهت را
و آنگاه که ترس وجودت را فرا میگیرد ...
به آینه پناه ببر !

" میلاد تهرانی "

+ نوشته شده در  88/02/28ساعت 11:56  توسط قـ‌اصــــــــــدک  | 

دل من


آن قدر دل اتم پر بود،
که با شکافتنش دنيايي لرزيد!
دل من نيز پر بود وقتي شکست،
ولي سکوتي کرد...
که به دنيا مي ارزيد .

پ . ن : چند روزی صبر کنید ، میشم لیمو شیرین .

دل . ن : یاد حمید کوچولو افتادم ...
رفته بودن زیارت ! ۵ سالش بود ...
وقتی همه رفتن ، برگشت طرف ضریح و گفت :
"یا منو خوبم کن که شیطونی نکنم یا مامان اینارو از شر من راحت کن ! "

حالا حکایت منه ...

+ نوشته شده در  88/02/18ساعت 1:50  توسط قـ‌اصــــــــــدک 

It's Raining...It's Pouring

وای چه بارونی میاد این روزا ... آی دلم میخوادمیرفتم سر کلاس و با بچه ها با هم توی کلاس مینشستیم و آهنگ It' raining رو میخوندیم . وای که چقدر دلم برای اون روزا تنگ شده .

It's raining
It's pouring
The old man is snoring
He goes to bed and he bumps his head
And he doesn't get up in the morning

+ نوشته شده در  88/02/12ساعت 14:23  توسط قـ‌اصــــــــــدک  | 

2A

برایت دعا میکنم هر بار که پرنده ای میبینم ،
هر بار که مردم ،بی تفاوت از کنارم میگذرند 
و هر بار که نفس میکشم 
برایت دعا میکنم ،
تا به آنچه میخواهی برسی .  

+ نوشته شده در  87/12/07ساعت 12:0  توسط قـ‌اصــــــــــدک 

اس مس

یک پیام کوتاه
من مانده ام و این ۱۶۰ حرف !
برای پر کردن فاصله های بلند
با یک پیام کوتاه !
بگذار ۱۳ بار بنویسم :
" دوستت دارم "
طبق عادت با سه علامت تعجب "!!!"

" میلاد تهرانی "

+ نوشته شده در  87/12/07ساعت 10:14  توسط قـ‌اصــــــــــدک 

132-دروغ پشت دروغ

چمدانم را می‌بندم

هرگوشه خاطره‌ای از لبخندی

نگاهی پرمهر در هر جیب

لابه‌لای لباس‌هایم خنده‌هایی کش‌دار

و میان کاغذهایم مهربانی دست‌ها...

جایی برای باور دروغ‌هایت نیست

دلم که شکسته‌است را

جا می‌گذارم

...

"موژان"

+ نوشته شده در  87/12/07ساعت 0:36  توسط قـ‌اصــــــــــدک 

بغض تازه

در من ترانه های قشنگی نشسته اند
انگار از نشستن  ِ بیهوده  خسته اند

انگا ر سالهای  زیادی ست  بی جهت
امید  خود  به این دل دیوانه  بسته اند

ازشور و مستی  ِ پدران ِ  گذ شته مان
حالا به من رسیده و در من نشسته اند ...

من باز گیج می شوم از موج واژه ها
این بغضهای تازه که در من شکسته اند

من گیج گیج گیج ،  تورا  شعر می پرم
اما تمام پنــــجره ها ی تــو بستـــه اند

پ .ن : نمیدونم شاعرش کیه ...
پ .ن ۲: فعلا حس شعر خوندنم گل کرده . خاطره خاصی ندارم ...

+ نوشته شده در  87/12/04ساعت 1:5  توسط قـ‌اصــــــــــدک 

کودکی ها

به خانه می رفت
 با کیف
و با کلاهی که بر هوا بود
چیزی دزدیدی ؟
مادرش پرسید
 دعوا کردی باز؟
 پدرش گفت
 و برادرش کیفش را زیر و رو می کرد
به دنبال آن چیز
 که در دل پنهان کرده بود
 تنها مادربزرگش دید
گل سرخی را در دست فشرده کتاب هندسه اش و خندیده بود

"حسین پناهی"

+ نوشته شده در  87/12/04ساعت 1:2  توسط قـ‌اصــــــــــدک 

میشه خدارو حس کرد

میشه خدارو حس کرد تو لحظه های ساده
تو اضطراب عشق گناه بی اراده
بی عشق عمر آدم بی اعتقاد می ره
هفتاد سال عبادت یک شب به باد می ره
وقتی که عشق آخر تصمیمشو بگیره
کاری نداره زود یا حتی خیلی دیره
ترسیده بودم از عشق عاشقتر از همیشه
هر چی محال می شد با عشق داره می شه
انگار داره می شه
عاشق نباشه آدم حتی خدا غریبست
از لحظه های حوا حوا می مونه و بس
نترس اگر دل تو از خواب کهنه پاشه
شاید خدا قصتو از نو نوشته باشه
وقتی که عشق آخر تصمیمشو بگرده
کاری نداره زود یا حتی خیلی دیره
ترسیده بودم از عشق عاشقتر از همیشه
هر چی محال می شد با عشق داره می شه
انگار داره می شه

"دکتر افشین یدالهی"

+ نوشته شده در  87/12/04ساعت 0:57  توسط قـ‌اصــــــــــدک 

رنج

من نمی دانم
 و همین درد مرا سخت می آزارد
 که چرا انسان
 این دانا
 این پیغمبر 
در تکاپوهایش
چیزی از معجزه آن سوتر
ره نبرده است به اعجاز محبت
چه دلیلی دارد؟
چه دلیلی دارد
که هنوز مهربانی را
نشناخته است
ونمی داند که در یک لبخند
چه شگفتی هایی پنهان است
من برآنم که در دنیا
خوب بودن به خدا سهل ترین کار است
و نمی دانم
  که چرا انسان تا این حد
 با خوبی بیگانه است
و همین درد مرا سخت می آزارد

"فریدون مشیری"

+ نوشته شده در  87/12/04ساعت 0:53  توسط قـ‌اصــــــــــدک 

قطار

قطارمی رود
تو میروی
تمام ایستگاه می رود
ومن چقدرساده ام
که سال های سال
             درانتظارتو
کناراین قطاررفته
             ایستاده ام
وهمچنان به نرده های ایستگاه رفته
                    تکیه داده ام...

"قیصر امین پور"

+ نوشته شده در  87/12/04ساعت 0:49  توسط قـ‌اصــــــــــدک 

اهل اینجایم ...

اهل کاشانم
روزگارم بد نیست
تکه نانی دارم خرده هوشی سر سوزن ذوقی
مادری دارم بهتراز برگ درخت
دوستانی بهتر از آب روان
و خدایی که دراین نزدیکی است
لای این شب بوها پای آن کاج بلند
روی آگاهی آب روی قانون گیاه
من مسلمانم
قبله ام یک گل سرخ
جانمازم چشمه مهرم نور
دشت سجاده من
من وضو با تپش پنجره ها می گیرم
در نمازم جریان دارد ماه جریان دارد طیف
سنگ از پشت نمازم پیداست
همه ذرات نمازم متبلور شده است 
من نمازم را وقتی می خوانم
که اذانش را باد گفته باشد سر گلدسته سرو
من نمازم را پی تکبیره الاحرام علف می خوانم
پی قد قامت موج
کعبه ام بر لب آب
کعبه ام زیر اقاقی هاست
کعبه ام مثل نسیم می رود باغ به باغ می رود شهر به شهر
حجرالاسود من روشنی باغچه است
اهل کاشانم
پیشه ام نقاشی است
گاه گاهی قفسی می سازم با رنگ می فروشم به شما
تا به آواز شقایق که در آن زندانی است
دل تنهایی تان تازه شود

<بقیه در ادامه مطلب >

سهراب سپهری | کاشان | قریه چنار | تابستان 1343

پ . ن : سال ۸۳ ترم اول ... روزمعارفه ! دوران دانشجویی من هم واسه خودش داستانی شد !
پ . ن ۲ : خواستیم بگوییم اهل کجاییم و بعد هم دلمان اندکی برای سهراب سپهری عزیز تنگ شده بود ... یادش بخیر اون زمانا که داشتم این شعرو حفظ میکردم ... یادش بخیر ...
پ . ن ۳ : خدا رحمت کنه خسرو شکیبایی عزیزو ... چه زیبا این شعرو میخونه ...همینطور سهراب عزیز رو . روحشون شاد

ADDed : در نظر سنجی هم شرکت کنید ...
ADDed ۲ : هیچ کدوم از این قالب ها ، قالب خودم نمیشه ... دوسش میدارمممم قول میدم دیگه با هیچ قالب دیگه ای عوضش نکنم .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  87/11/06ساعت 1:14  توسط قـ‌اصــــــــــدک 

شعر نا تمام

نه او با من

نه من با او !

نه او با من نهاد عهدی , نه من با او

نه ماه از روزن ابری به روی برکه ای تابید

نه مار , بازویی بر پیکری پیچید

نه...

شبی غمگین

                   دلی تنها

لبی خاموش

 

 

نه شعری بر لبانم بود

نه نامی بر زبانم بود

دو چشم خیره بر ره , سینه پر اندوه

به امیدی که نومیدیش پایان بود !

 

نه کس با من

                 نه من با کس

                                    سر یاری

 

نه مهتابی

نه دلداری

و من تنهای تنها دور از هر آشنا بودم

سرودی تلخ را بر سنگ لب ها سخت می سرودم

......

 

نوای ناشناسی نام من را زیر دندان های خود بشکست

و شعر ناتمامی خواند:

- بیا با من.

 

از آن شب در تمام شهر میگویند:

....

- او با تو ؟

 

ولی من خوب می دانم

نه او با من

نه من با او .

 

 

                                                   "نصرت رحمانی"

+ نوشته شده در  87/04/24ساعت 12:44  توسط قـ‌اصــــــــــدک 

یه شعر

کاش در دهکده عشق فراوانی بود

توی بازار صداقت کمی ارزانی بود

کاش اگر گاه کمی لطف به هم میکردیم

مختصر بود ولی ساده و پنهانی بود

کاش به تشنگی پونه که پاسخ دادیم

رنگ رفتار من و لحن تو انسانی بود

چقدر شعر نوشتیم برای باران

غافل از آن دل دیوانه که بارانی بود

کاش چشمان پر از پرسش مردم کمتر

غرق این زندگی سنگی و سیمانی بود

کاش دنیای دل ما شبی از این شبها

غرق هرچیز که میخواهی و میدانی بود

دل اگر رفت شبی کاش دعایی بکنیم

  

+ نوشته شده در  87/04/13ساعت 16:24  توسط قـ‌اصــــــــــدک 

"فردا" از كيوان شاهبداغي

تا خدا ...
نه تو مي ماني                 نه اندوه
و نه هيچ يك از مردم اين آبادي
به حباب نگران لب يك رود قسم
و به كوتاهي آن لحظه شادي كه گذشت
غصه هم خواهد رفت
آنچناني كه فقط خاطره اي خواهد ماند
لحظه ها عرياننند
به تن لحظه خود جامه اندوه مپوشان هرگز
تو به آينه , نه آينه به تو خيره شده است
تو اگر خنده كني او به تو خواهد خنديد
و اگر بغض كني         آه از آينه دنيا كه چه ها خواهد كرد !!!!
گنجه ديروزت
پر شد از حسرت و اندوه و چه حيف
بسته هاي فردا همه اي كاش اي كاش
ظرف اين لحظه وليكن خالي است
ساحت سينه پذيراي چه كس خواهد بود ؟
غم كه از راه اسيد
در اين سينه بر او باز نكن !
تا خدا يك رگ گردن باقي است ,
تا خدا مانده به غم وعده اين خانه مده!!

پ.ن : ادامه ی پست قبلی رو نوشتم . قضییه سیلی خوردن اون پسره .اگه خواستین بخونین اینجا کلیک کنید .
پ.ن۲: فرصت نشد نه برای پست قبلی و نه برای پست قبل از قبلی شکلک بذارم ! با اموشن خودتون بخونینش.

پ.ن ۳ (۲۸ اردی بهشت) :

یه پرسپولیس یه ایران

یه تیم پر از دلیران

گرچه حریفت قدره

اما تو میشی قهرمان

قرمزتــــــــــــــــــــــــــــه

 واقعا فوتبال بازی دقیقه های نوده!زندگی هم عین فوتباله !!!تا آخرین لحظه نمیدونی چه اتفاقی می افته و همینه که به نظر من هم زندگی رو و هم فوتبالو هیجانی میکنه . من زیاد فوتبال نمیبینم ولی بازی های حساس رو حتما میبینم !!! اینم از او بازی های حساس روزگار بود!دقیقه ی ۹۶ و گل پیروزی پیروزی!!!برد این تیمو به همه ی هواداراش و خودم و غیر هواداراش تبریک میگم !!!

+ نوشته شده در  87/02/26ساعت 2:19  توسط قـ‌اصــــــــــدک 

لحظه ي سبز دعا

چشمه ها در زمزمه              رود ها درشستشو
موج ها در همهمه                جويها در جست وجو
باغ در حال قيام                      كوه در حال ركوع
افتاب و ماهتاب                         در غروب در طلوع
سنگ پيشاني به خاك              ابر سر بر اسمان
مثل گندم خم شده                  قامت رنگين كمان
ابر در حال سفر                      اسمان غرق سكوت
برسر گلدسته ها                   بال مرغان در قنوت
كاسه ي شبنم بدست            لاله مي گيرد وضو
بيد ها گرم نماز                        باد در هاي هو
سرو سر خم ميكند                 غنچه لب وا ميكند
در ميان شاخه ها                   باد غوغا ميكند
شاخه ها گل مي كنند             لحظه ي سبز دعا

 

                                                      سيد رضا موسوي

+ نوشته شده در  87/02/05ساعت 2:45  توسط قـ‌اصــــــــــدک