تبليغاتX
خاطرات قاصدک

خاطرات قاصدک

کرم نما و فرود آ که خانه خانه توست

خنده های بی ریخت

حاج آقا یه جک برام میگه ! منم میخندم و حاجی هم قربونم میره و میگه : " قربون اون خنده های بی ریختت برم ! " به خودم میگم حالا تو میگی بی ریخت اما من که میدونم عاشق همین لبخندم شدی ! آخه وقتی منو توی براقی ساتورت دیدی که داشتم یواشکی میخندیدم و یه کمی خنده ام کج و معوج شده بود ! " خنده های بی ریخت " هم یکی از key word های مناسب برای جست وجوی روز های آشناییمان است .

پ . ن : من هم بلاگ چرخان (همون بلاگ رول) گذاشتم .
پ . ن ۲ : عاشق این آهنگ هستم ...
پ . ن ۳ : یادش بخیر ... " کلاغه با ملاقه زد تو سر الاغه ! " یکی از کتاب های دوران کودکیم !
پ . ن ۴ : با الناز عزیزممممم هم صحبت کردممم .الناز جونم امیدوارم هر چی زودتر مشکلات به پایان برسه ...
پ . ن ۵ : " کلاغ ها " ، " اناری ها " ، " ژنرال ها "، " گرگ ها " ، " دزد ها " ، " الاغ ها " ، " سیاسی ها " ، " فوتبالیست ها " ،" هزارپا ها " ، " هم کلاسی ها " ، " صندلی ها " از محمد رضا یوسفی . کاش همه را همان پارسال می خریدم . اما خوب ممکن نبود ! آنقدر کتاب خریده بودم که دیگر پولی برای خرید اینها باقی نمانده بود . ناچار بودم فقط یکی رو بخرم و خوب مشخص هست که کدوم رو خریدم !

+ نوشته شده در  88/01/28ساعت 23:14  توسط قـ‌اصــــــــــدک  | 

بی ربط نوشت !

  1. از وقتی این قضیه حاج آقا رو شده خودمونو فراموش کردیم . خوب البته طبیعیه . وقتی آدم حاج آقا داره دیگه فقط خودش نیست که !
  2. یاد قدیما افتادم ، اون وقتا که میخرید ... البته هنوزم میخره ها ! ولی اونوقتا یه حال دیگه داشت . فکر کنم از حاج قهرمان یاد گرفته بود ! آخه حاج قهرمان خیلی واسه قناریش میخرید ! قناری دیگه ! خانم حاج قهرمان رو میگم . آخ چه عشقی میکردم ... حالا میگم چی میخرید ! ادامه رو بخونید تا بگم ...
  3. آی این آلبوم جدید خواجه امیری ( جدید قدیمشو نمیدونم ) فاز میده ! بروبچز اینا که اومده بودن خونه مون ریخته بودن رو سیستم . بعد از اندی ماه مام وسوسه شدیم اسپیکرمون رو روشن کردیم گفتیم ببینیم این چیه ... خلاصه برد ما رو تو اون عوالم ! ترکوندیم ... البته ایکس پی رو نترکوندیما ! لاو رو ترکوندیم ...
  4. عید امسال پر از حوادث ناگوار و در کنارش پر از خاطره بود ... فقط جای آقا جون خیلی خالی بود . شاید اگر عمل نمیکرد این اتفاق نمی افتاد . وقتی عزیز جون روز اول سال ۸۸ قرآن رو باز کرد و گفت این عیدیا رو آقاجون کنار گذاشته بودن ... خدا رحمتشون کنه . خیلی زود بود رفتنش ...
  5. اینم یه سری بی ربط ها . پاسخ سوال این هفته : "ناز " ! بود تاثیرات تماشای فیلم "دلداده " .

 پ . ن : بازدید کننده ۶۰۰۰ خودم بودم . از این جیب به اون جیب شد :دی
پ . ن ۲ : وقتی خوندم متوجه شدم از این آبکی تر نمیشد بنویسم !

+ نوشته شده در  88/01/16ساعت 21:46  توسط قـ‌اصــــــــــدک  | 

سال1400 یا ۱۲ سال بعد در چنین روزی :دی

به دعوت مهرنوش عزیزم وارد بازی دیگری میشویم ...

آخ گرفت * !

توصیف میکنیممممم ...

۱۲ سال بعد :
۱۵ دقیقه مونده به تحویل سال یا سال تحویل ! هنوز هم نمیدونم کدوم درسته  Any Way دارم با بهار کلنجار میرم ! دختر گیس بریده ! نمیذاره موهاشو شونه کنم ! از اونطرف هم حاج آقا داره سعی میکنه علیرضا رو از رو کمد بیاره پایین تا لباسشو تنش کنه ! امون از دست این پسر بچه ها ! بچه م بهار به این خانمی و البته کم از داداشش نداره ولی خوب اقلکن حرف گوش میده . علیرضا ۸ سالشه و بهار هم ۵ سالشه . خلاصه حاجی ابهتشو خرج میکنه و این علیرضا رو میاره پایین ! به هر وضعی هست آماده میشیم و میشینیم سر سفره ! اما هنوز علیرضا نیومده ! یه جایی گیر کرده طبق معمول !
۱دقیقه مونده به تحویل سال یا سال تحویل
یه چیزی میوفته تو سفره مون ! بعلـــــــــــــــــه علیرضا خان با سنجاق قفلی و کاغذ و نخ ملخ مصنوعی درست کرده و خلاصه بهار رو به گریه میندازه و حاجی هم میوفته دنبال علی و دور سفره دنبال هم میکنن و  ....

۱۰ ثانیه مونده به تحویل سال یا سال تحویل ...
خاله قاصدک مهربون ، کاکتوسی میشه و فریادی میزنه گویینکه بمب تحویل سال یا سال تحویل رو در کردن ! ....عید شما مبارک !

موقعیت ها ۱۰ ثانیه قبل از تحویل سال یا سال تحویل : من کنار سفره و بهار رو پام نشسته ! قرآن قبل از حرکن انتحاری علیرضا در دست حاجی آقا و علیرضا در مکانی نامعلوم در پی اقدام انجام عملی شوم!

۱۰ ثانیه بعد از تحویل سال یا سال تحویل : من دست به کمر بالا سر حاجی و علیرضا و بهار ! بهار هنوز داره گریه میکنه با صدای بلند = جیغ و ونگ و عر  علیرضا داره میلرزه و کنار ایستاده - مطمئنم هنوز متنبه نشده  و حاجی متحیر و انگشت به دهان از این حرکت من !

جو روحی خیلی خیط است ... سعی میکنم فضا را تغییر دهم . چشمکی میزنیم به حاجی و حاجی بهار و بغل میکنه و میبوسه و بهش عید رو تبریک میگه و عیدیشو بهش میده ، عیدیش یه خونه اسباب بازی بزرگ با کلی امکانات و اتاق و سونا و استخر جکوزیه  و بهار بابایی رو میبوسه و واسش ناز میکنه و میخنده ... میام و علیرضا رو میبوسم و یه چشمکی هم بهش میزنم که بگم خوشم اومد از کارش و میبوسمش و یواشکی میگم اینجا جاش نبود ... هماهنگ میکردی با من ! حالام با هم نقشه میکشیم خونه بابابزرگ که بریم اونجا همه رو میترسونیم ! بعد هم عیدیشو میدم که کلید یه موتور واقعی کوچیک برای مرد کوچیک خونه مون ... همگی شاد و خوشحال و خندان  حاضر میشیم بریم خونه بابابزرگی و مامان بزرگی که منتظرمونن(انشال... همیشه سایه شون بالا سرمون باشه ) ...

۲ دقیقه بعد : خونه بابابزرگی اینا هستیم (بابای خاله قاصدک)آخه خونه شون طبقه پایین خونه ماست ! بهار پله ها رو دو تا یکی میکنه و میپره تو بغل بابابزرگی و البته علیرضا پله ها رو ۵ تا یکی میکنه !!! ولی طبق سیاست های مامان قاصدکی کاریم یکنیم که بهار اول برسه و بعد علیرضا ...

و ...

دیدن منوگرفت * !!!

بگذریم ...

مدرک فوق لیسانسمو  رو در رشته ی تحصیلیم گرفتم و شاید به دکترا اصلا فکر نکنم ! حداقل در رشته خودم ... بیشتر میخوام زندگی کنم ...

اون زمان حتما وبلاگمو مینویسم و ۱۶ سال از وبلاگ نویسی من میگذره  ... حتما کودک دورنم هنوز زنده ست و دست از بعضی شیطنتاش بر نمیداره .

حتما اون موقع به آشپزی علاقه مند شدم و از اونجایی که پدر مادرا برای بچه هاشون اونچیزایی رو میخوان که در بچگیشون نداشتن ، باعث شدم بچه ها خوش غذا باشن البته اصلا چاق نیستن !!!!

ای بابا بازم که گرفت *!

یه شب تو عید سال ۱۴۰۰ ...

< رینگ رینگ > حاجی  تلفن زنگ میزنه ! یعنی کی میتونه باشه این وقت شب ؟!

من : الو ؟ بفرمایید ...
پشت خط : آبجی خودتی ؟؟؟؟
من : شما ؟
اون : منم دایی بهار !
من : کی ؟
اون : دایی بهار قلمبه ات ...
من :
م ُم ُم ُم ُم  ح ســــــــــــ ( و من با جیغی از خواب میپرم ! ) 

الان چه ساعتیه ؟!  

* : جو بنده را گرفت !

پ . ن : پنجاه ششم اول ، پنجاه ششم دوم ، پنجاه ششم سوم ، پنجاه ششم چهارم ، پنجاه ششم پنجم و پنجاه ششم ششم لینکهای وبلاگ رو به این بازی دعوت میکنم .اینم شش نفر !

+ نوشته شده در  88/01/12ساعت 12:18  توسط قـ‌اصــــــــــدک  | 

پس چی شد این شام مااا ؟

 چند روز دیگه حاج آقا میخواهد بره سفر . کنارش نشسته ام . گریه میکنم . آخه وقتی داشتم ساکشو می بستم ، توی جیب یکی از پیراهناش - همون پیرهن آستین کوتاه سفیده که چهارخونه ریز توسی داره - یه کاغذی رو پیدا کردم . گفتم یه نگاه بندازم ببینم اگه به درد نخوره ، بندازم دور که ...

فکر میکردم چرک نویس نوشته هاشه که برام مینویسه ، اما نه ! فرق داره . تا ته ش خوندم . 

وااای حاجی ! اینا چیه نوشتی ! داغ میشم ، دارم خفه میشم ...
با "عیال" گفتنش به خودم میام . انگاری یکی دوبار صدام زده متوجه نشدم و یهو فریاد زده "عیـــــــــال  ... " و من به خودم اومدم ...تصور لحظه ای بدون اون واسم غیر ممکنه !!!

نگاه ش میکنم. چشماش ! باز داره ازم عکس میگیره ! برق چشماش عین فلاش دوربینه . چند بار پلک میزنم و یهو میزنم زیر گریه .

میترسه !!! میاد کنارم و دستشو میندازه دور گردنم ...
با انگشتاش اشکامو پاک میکنه و پیشونیمو میبوسه و با صدایی مضطرب میگه : " چی شده ؟! "
نگاه ش میکنم و بازم نگاه ش میکنم ...
دستشو از دور گردنم برمیدارم و درست رو به روم مینشونمش ... 
سکوت!
به حرف میام . کاغذو نشونش میدم و میگم : "این چیه !!! "
با خونسردی جواب میده :"خوب کاغذه ! "
میگم :" میدونم کاغذه ولی اینا چیه توش نوشتی !"

از دستم میگیره و یه نگاهی میندازه . میذارتش کنار و بغلم میکنه ...

میگه : " چیزی نیست . خوب هیچ کس از یه ثانیه بعدش خبر نداره ، هرسال مینوشتم و امسالم با نو شدن سال ، باید تغییرش میدادم .تازه مرگ حقه ! ... " 
میگم : " اسمشو نیار ، اصلا نگو ... تصورشم برام سخته ... "
میگه ، میگم ، میگه ، میگم و ... 

دستامو میگیره تو  دستش ... میدونه که عاشق دستاشم . با گرمای دستاش آرامششو بهم منتقل میکنه . یه جوریم میشه ! بعد صورتمو تو دستاش میگیره و تو چشمام زل میزنه و میگه :" حالا حیف این چشمات نیست آخه ! " 

سرمو  میندازم پایین . هنوزم داره بهم نگاه میکنه . یهو بلند میگه : " عیـــــــــــــــــــــــال پس چی شد این شام مااا ؟ " میخندم و میگم الان آماده میشه .
میگه:" برام همیشه بخند ... " و بعد میگه : " شامو بذار واسه ناهار فردا ، میریم بیرون ... "

پ . ن : این هم اولین پست سال ۸۸ ...
پ . ن ۲ : میخواستم این پستو حذف کنم ولی از ابتدای سال جدید تصمیم گرفتم دیگه هیچ پستی رو بعد از نوشتن حذف نکنم .
+ نوشته شده در  88/01/03ساعت 1:51  توسط قـ‌اصــــــــــدک  | 

عیدی حاج آقا

  • حاج آقا تصمیم گرفته به ما عیدی بده ... ازم میپرسه یه ست چاقو های تیتانیوم ۲ رو برات بگیرم ! ساتورای خوشگلی هم داره و خیلی برنده است . یه سوراخ رو تیغه هاشون هست که باعث میشه به جای اینکه آب سبزیجات و پیاز و گوجه بگیری ، خودشون رو واقعا خورد کنی . بمیرم واسه این روحیه لطیف حاج آقا . هر جا میره منو تو لبه تیز ساتور میبینه و یاد روز اول آشناییمون می افته و این باعث میشه هرروز به جای دست گل یه نوع چاقو دستش باشه بیاد خونه . به شوخی و البته کمی جدی میگم حاجی یه وقت در راستای طرح امنیت اجتماعی تو رو با اراذل و اوباش اشتباه نگیرن بیان ببرنت و بعد هم خونمون رو پولوم کنن بگن محل توزیع سلاح سرد و ... من بی حاج آقا میشم !!! میخنده و میگه هیچ کس هیچ کاری (البته غلطی) نمیتونه بکنه و بعد از قصد ساتورو میبره بالا ... انگاری خودشم فهمیده که نمیترسم ... یکی از ابرو هاشو میندازه بالا و داد میزنه " عیــــــــــــــــــــــــال کوجااااااایی ، یه لیوان آب بده دست ما " . لیوان آب رو از دستم میگیره و < خلاصه چیز ...  >!

پ . ن : دوستای خوبم امیدوارم سال جدید براتون سالی سر شار از موفقیت و کامیابی باشه . نمیدونم حسم رو چطوری بیان کنم ، کلمات در ذهنم مرتب نمیشن . با این تکه شعر از میلاد تهرانی امیدوارم منظورمو برسونم .

ماییم و هفت سینی که امسال
شش سین دارد !
چرا که سبزی حضور تو ،
در خانه نیست !!!

تقدیم به کسانی که عزیزی را از دست داده اند ، جایشان در قلب هایمان سبز .

پ . ن ۲ : لینک دوستان رو بر نداشتم . روی Friends کلیک کنید تا لینک ها نمایش داده بشه .

+ نوشته شده در  87/12/29ساعت 11:33  توسط قـ‌اصــــــــــدک  | 

بترکه چشم حسود و حسد

  1. ازم خواسته ادامه تحصیل بدم . میگه عیال ما مگه چیش از بقیه کمتره ! میگم حاج آقا بذار این یکیو بزرگش کنم ، بعد ! میگه نه . میگه بشین درستو بخون ، غمت نباشه . تازه گفته کلاس زبان ثبت نامت کردم ، گفته بعد از عید این کلاسو هم باس بری ، تا هم زبونت خوب بشه هم قضیه این بوس خارجیه رو در بیاری ... میگم حاجی استغفرال ... میگه همینه که هست . تهدیدم میکنه با همون ساتور ... تا ساتورشو میبره بالا پاهام سست میشه ، بازم فکر میکنه میترسم ، اما ...
    واسش اسپند دود میکنم ، دورش میچرخم ... " بترکه چشم حسود و حسد ".

 

پ . ن : آقا خبری نیست . فقط کمی زده به سرم . هذیون میگم . یکی عروسی ، تولد و ...  دعوتم کنه .

+ نوشته شده در  87/12/28ساعت 0:34  توسط قـ‌اصــــــــــدک  | 

ساتور

  1. اون شب که با حاج آقا برگشتیم خونه ، فقط به خاطر اینکه یه موقع از شدت عشق و علاقه نکنه کاری دست خودم و خودش و بقیه بده ،  ساتورو ازش گرفتم . به سختی اونو از خودش جدا کرد آخه این ساتور  منو به یادش می آره . بیشتر از حلقه ازدواجمون دوسش داره ...
  2. داستان ساتور و قضیه آشناییمونو شاید یه روزی گفتم .
  3. این چند روز حاج آقا واسه کاری رفته سفر . با اینکه حواسم رو جمع کردم اما چند تا گربه دم در خونمون هرروز رژه میرن . با حاج آقا تماس گرفتم ، حاج آقا گفته داره میاد.گفته خودم قلم پاشونو خورد میکنم .بهشون هشدار دادم . . .
+ نوشته شده در  87/12/24ساعت 15:9  توسط قـ‌اصــــــــــدک  | 

عیــــــــــــــــــال

  1. ماه ش را درست یادم نمی آد . فکر کنم ۶ سال پیش همین وقتا بود . آن زمان ها اصلا تصور ۶ سال بعد را نمیکردم . بازی موش و گربه شروع شد ! اولش من موش و اون گربه ، حالا اون موش و من گربه ! دیگه از این بازی خسته شدم .
  2. میاد دم در خونه مون و فریاد میزنه : " عیــــــــــــــــــال ، یا با زبون خوش میای با هم میریم خونه یا خودم با همین ساتور هدیه ولنتاینت ، شقه شقه ت میکنم "، به خیالش من میترسم ولی نمیدونه عاشق همین " عیال " گفتنش هستم . نمیدونه وقتی ساتوری که بهش هدیه دادمو میبره بالا و عیال عیال میکنه ، چقدر خواستنی تر میشه ... چون دلم میخواد هر روز همون چهره روز اولشو ببینم ، روزی که با اون نگاهش و " زنم میشی ؟ " گفتنش ، دلم یهو لرزید و عاشقش شدم .
  3. بازم بات یواشکی حرف زدم ، البته من نه ! دلم بات حرف زد ، اما نه با تو ، با دلت ! دلم با دلت یواشکی حرف زد . بازم بی نتیجه !
+ نوشته شده در  87/12/23ساعت 2:17  توسط قـ‌اصــــــــــدک  |