به دعوت مهرنوش عزیزم وارد بازی دیگری میشویم ...
آخ گرفت * !
توصیف میکنیممممم ...
۱۲ سال بعد :
۱۵ دقیقه مونده به تحویل سال یا سال تحویل ! هنوز هم نمیدونم کدوم درسته
Any Way دارم با بهار کلنجار میرم ! دختر گیس بریده 
! نمیذاره موهاشو شونه کنم ! از اونطرف هم حاج آقا داره سعی میکنه علیرضا رو از رو کمد بیاره پایین تا لباسشو تنش کنه
! امون از دست این پسر بچه ها ! بچه م بهار به این خانمی و البته کم از داداشش نداره ولی خوب اقلکن حرف گوش میده . علیرضا ۸ سالشه و بهار هم ۵ سالشه . خلاصه حاجی ابهتشو خرج میکنه و این علیرضا رو میاره پایین ! به هر وضعی هست آماده میشیم و میشینیم سر سفره ! اما هنوز علیرضا نیومده ! یه جایی گیر کرده طبق معمول ! 
۱دقیقه مونده به تحویل سال یا سال تحویل یه چیزی میوفته تو سفره مون ! بعلـــــــــــــــــه علیرضا خان با سنجاق قفلی و کاغذ و نخ ملخ مصنوعی درست کرده و خلاصه بهار رو به گریه میندازه و حاجی هم میوفته دنبال علی و دور سفره دنبال هم میکنن و ....
۱۰ ثانیه مونده به تحویل سال یا سال تحویل ...
خاله قاصدک مهربون ، کاکتوسی میشه و فریادی میزنه گویینکه بمب تحویل سال یا سال تحویل رو در کردن ! ....عید شما مبارک !
موقعیت ها ۱۰ ثانیه قبل از تحویل سال یا سال تحویل : من کنار سفره و بهار رو پام نشسته ! قرآن قبل از حرکن انتحاری علیرضا در دست حاجی آقا و علیرضا در مکانی نامعلوم در پی اقدام انجام عملی شوم!
۱۰ ثانیه بعد از تحویل سال یا سال تحویل : من دست به کمر بالا سر حاجی و علیرضا و بهار ! بهار هنوز داره گریه میکنه با صدای بلند = جیغ و ونگ و عر
علیرضا داره میلرزه و کنار ایستاده - مطمئنم هنوز متنبه نشده
و حاجی متحیر و انگشت به دهان از این حرکت من !
جو روحی خیلی خیط است ... سعی میکنم فضا را تغییر دهم . چشمکی میزنیم به حاجی و حاجی بهار و بغل میکنه و میبوسه و بهش عید رو تبریک میگه و عیدیشو بهش میده ، عیدیش یه خونه اسباب بازی بزرگ با کلی امکانات و اتاق و سونا و استخر جکوزیه
و بهار بابایی رو میبوسه و واسش ناز میکنه و میخنده ... میام و علیرضا رو میبوسم و یه چشمکی هم بهش میزنم که بگم خوشم اومد از کارش و میبوسمش و یواشکی میگم اینجا جاش نبود ... هماهنگ میکردی با من 
! حالام با هم نقشه میکشیم خونه بابابزرگ که بریم اونجا همه رو میترسونیم ! بعد هم عیدیشو میدم که کلید یه موتور واقعی کوچیک برای مرد کوچیک خونه مون ... همگی شاد و خوشحال و خندان حاضر میشیم بریم خونه بابابزرگی و مامان بزرگی که منتظرمونن(انشال... همیشه سایه شون بالا سرمون باشه ) ...
۲ دقیقه بعد : خونه بابابزرگی اینا هستیم (بابای خاله قاصدک)
آخه خونه شون طبقه پایین خونه ماست ! بهار پله ها رو دو تا یکی میکنه و میپره تو بغل بابابزرگی و البته علیرضا پله ها رو ۵ تا یکی میکنه !!! ولی طبق سیاست های مامان قاصدکی کاریم یکنیم که بهار اول برسه و بعد علیرضا ...
و ...
دیدن منوگرفت * !!!
بگذریم ...
مدرک فوق لیسانسمو رو در رشته ی تحصیلیم گرفتم و شاید به دکترا اصلا فکر نکنم ! حداقل در رشته خودم ... بیشتر میخوام زندگی کنم ...
اون زمان حتما وبلاگمو مینویسم و ۱۶ سال از وبلاگ نویسی من میگذره
... حتما کودک دورنم هنوز زنده ست و دست از بعضی شیطنتاش بر نمیداره .
حتما اون موقع به آشپزی علاقه مند شدم و از اونجایی که پدر مادرا برای بچه هاشون اونچیزایی رو میخوان که در بچگیشون نداشتن ، باعث شدم بچه ها خوش غذا باشن البته اصلا چاق نیستن !!!!
ای بابا بازم که گرفت *!
یه شب تو عید سال ۱۴۰۰ ...
< رینگ رینگ > حاجی تلفن زنگ میزنه ! یعنی کی میتونه باشه این وقت شب ؟! 
من : الو ؟ بفرمایید ...
پشت خط : آبجی خودتی ؟؟؟؟
من : شما ؟
اون : منم دایی بهار !
من : کی ؟
اون : دایی بهار قلمبه ات ...
من : م ُم ُم ُم ُم ح ســــــــــــ ( و من با جیغی از خواب میپرم
! )
الان چه ساعتیه ؟!
* : جو بنده را گرفت !

پ . ن : پنجاه ششم اول ، پنجاه ششم دوم ، پنجاه ششم سوم ، پنجاه ششم چهارم ، پنجاه ششم پنجم و پنجاه ششم ششم لینکهای وبلاگ رو به این بازی دعوت میکنم .اینم شش نفر
!